خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

از این رمان راضی هستید؟

  • بله

  • خیر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان : دلدادگی واهی
نام نویسنده : Gilda __ Eftekhari
نام ناظر: Kameliaparsa
ژانر : عاشقانه، طنز
خلاصه :
احساسات از صد انسان نقاب‌دار بدتر است! طوری زیبا و آراسته ظاهر می‌شود که به آن اعتماد می‌کنی و ناگهان به خود می‌آیی و می‌بینی همه چیز توهمی بیش نبود...
تو می‌مانی با یک دل شکسته و انسانی سرگردان، من هم از آن دسته هستم. آدمی که فریب نقاب احساساتش را خورد و حالا دور خود می‌چرخد تا تکه‌های شکسته قلبش را پیدا کند.


در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ozan♪، ~حنانه حافظی~ و 49 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
xb6a__0817583e69d3527f.jpg

مقدمه :
می‌خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا امده‌ام...
زمین...
سرزمین مار های خوش خط و خالی که در نگاه اول دلربا جلوه می‌کنند اما...
مانند خنجر از پشت نیش می‌زنند...


در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ozan♪، ~حنانه حافظی~ و 43 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول :
-وای لیدا بیا بیرون دیگه، از فضولی مردم. دو ساعت اون تو چیکار میکنی.
با صدای لیندا به خودم اومدم و چشم از فرشته توی اینه گرفتم.
ذوق کرده بودم زیاد. حتی از یه تازه عروس بیشتر. دستام و به هم کوبیدم و بعد از یه انالیز کوتاه از جلوی اینه کنار رفتم.
تا درو باز کردم لیندا پرید داخل .خواست شکایت کنه که چشمش به من افتاد و دهنش باز موند.
-ببند مگس میره توش.
فکر کنم اصلا صدای منو نشنید چون همون طور با دهن باز ایستاده بود. دستم و جلو صورتش گرفتم که به خودش اومد و بعد از یه دور جیغ جیغ گفت:
-وای این هوری بهشتی خواهر خل منه مطمئنی ارایشگر عوضت نکرد.
اخمام و کشیدم توی هم و پس کله ای جانانه نصیبش کردم.
همون طور که سرش و میمالید غر غر میکرد.
-بعدا باید آچار بیارم پیچ دستت و سفت کنم زیادی پررو شده.
بی حوصله پوفی کشیدم و گفتم:
-زیاد حرص نخور شیرت خوش میشه ابجی خانم.
به سمتم برگشت و با حرص پشت چشمی برام نازک کرد که با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و رفتم تا لباسام و بپوشم.
مانتو مشکی بلندی روی پیراهن عروسکی نقره ایم پوشیدم و شال خاکستری هم روی موهای فرم انداختم که همخونی خاصی با چشمام داشت و جلوه زیبایی به صورتم داده بود.
سوار ازرای سفیدم شدیم. خودمو توی اینه نگاه کردم و با دستمال یکم از رژم و پاک کردم که صدای لیندا در اومد:
-اه امل ارایشت و خراب نکن دیگه.
به سمتش برگشتم و چشمای بزرگم و براش گرد کردم که با اون همه ارایشی که روشون بود بزرگ تر هم به نظر میرسید.
-لیندا خانم من امل نیستم فقط نمیخوام مثل شما لولی به نظر بیام.
با حرص دستاش و مشت کرد و گفت:
-نمی‌خوای حرکت کنی. فکر کنم تا الان دیگه همه مهمونا رسیده باشن.
نیشم و براش باز کردم و گفتم:
-چشم هر چی شما امر کنید.
پشت چشمی برام نازک کرد و روش و برگردوند به سمت پنجره.
اروم خندیدم و ماشین و روشن کردم.
یکم که از راه گذشت حوصلم سر رفت. دست بردم و ضبط ماشین و روشن کردم.
صدای خشن محراب توی ماشین پیچید. لیندا با هیجان نگام کرد که ادای عق زدن در اوردم و زدم بعدی.
دندوناش و روی هم میسایید. ترانه ی بیدی رو من دوست داشتم اما لیندا دوست نداشت بنابراین زد بعدی.
اینکار به قدری ادامه داشت که ضبط سوخت‌.
همون طور که با چشمام برای لیندا خط و نشون میکشیدم، از روی ناچاری خودم شروع کردم به خوندن.
-یه دل میگه برم برم، یه بدل میگه برو برو
طاقت نداره دلم دلم، با تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی بزرگه دنیا دنیا
بی یاد تو ام همه جا همه جا
ترکت بکنم.
همین طور که می‌خوندم ادا هم در می‌اوردم. لیندا دلش و گرفته بود و بلند می‌خندید.
با دیدن پرشه مشکی با شیشه های دودی که با ما حرکت میکرد دست از مسخره بازی برداشتم.
بهش اهمیت ندادم که سقف ماشین باز شد و ما چشممون به جمال دو تا میمون روشن شد.
دو تا پسر بسیار زشت. یکیشون که انگار توی دوران بلوغ بود ، دماغ مثل چماق، صورتشم پر بود از جوش های سر قرمز. چشمای ریز و قهوه ایه هیزی هم داشت.
پسرس که رانندگی میکرو با یه لبخند بسیار چندش آور گفت:
-ای جان چه هلو هایی.
به زور داشتم جلوی خنده خودمو میگرفتم. اخه مردک ادم توی سن تو از لفظ هلو استفاده میکنه خره؟
معلوم بود لیندا داره حرص میخوره ولی جلوی خودشو گرفت و پوزخندی زد و رو به من گفت:
-میمون هر چی زشت تر اداش بیشتر.
ریز ریز به این حرص خوردنش میخندیدم که نگام افتاد به پسره که با دستش برای لیندا دست تکون می‌داد؛ اونم کم مونده بود همین جا بالا بیاره.
انگار داشتم فیلم سینمایی نگاه میکردم. یه نگام به جاده بود یه نگام به پسره که ادا در میاورد و چشم و ابرو می‌اومد.
لیندا سرش و چرخوند به من یه چیزی بگه که پسره دستش و اورد داخل ماشین تا مثلا صورت لیندا رو لمس کنه. لیندا که حواسش نبود هینی کشید و در یک حرکت انتحاری دست پسره رو گاز گرفت اونم یه عربده خواهر مادر دار کشید که گفتم الانه که حلقش پاره شه.
موقعیت و مناسب دونستم و پام و گذاشتم روی گاز.
لیندا با چشمای گرد شده فقط به جلو نگاه میکرد خودش توی کف کاری که کرده بود موند.
خندم گرفته بود اما لپم رو گاز گرفتم.
بالاخره رسیدیم به خونه و من ماشین و پارک کردم.
از ماشین که پیاده شدیم لیندا نفسش و فوت کرد بیرون.
بلند زدم‌زیر خنده که خودشم خندش گرفت.


در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • قهقهه
Reactions: Leyla، سيده کوثر موسوی، ozan♪ و 46 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم:
توی حال خودمون بودیم که دردی رو از ناحیه پهلو چپم احساس کردم.
صورتم از درد جمع شد و به سختی برگشتم تا بتونم اونی رو که به این روز انداختتم و ببینم که با صورت سرخ مارال روبه رو شدم.
-ای اشغال تا الان کجا بودی؟ میدونی از کی منتظریم. می آیم می‌گیم لیدا کجاست میگن رفته ارایشگاهه. خدارو شکر که نمی خوای عروس شی وگرنه یه هفته رو توی ارایشگاه بودی. حالا چرا هر و کر راه انداختین. چی اینقدر خنده داره که دارین خودتون و خفه میکنین.
تند تند حرف میزد و صورتش از خشم سرخ شده بود.
نیشم و براش باز کردم و گفتم:
-باشه مامان بزرگ حالا اینقدر حرص نخور پوستت چروک میشه.
مارال خواست چیزی بگه که لیندا پیش دستی کرد و گفت:
-مارال جون لیدا بعدا برات تعریف می کنه الان بهتره بریم داخل که همه منتظرن.
مارال یه پشت چشم اساسی برام نازک کرد و با لیندا رفتن داخل منم پشت سرشون حرکت کردم.
هنوز بعضی ها نیومده بودن ... فقط بعضی از عمو ها و دو تا عمم اومده بودن.
رفتم با همه سلام و احوال پرسی کردم. نازی هم اومد کنارمون اما هر چی سر چرخوندم نه مهرناز و مهران بودن، نه سیما و نیما.
نازی که الان کنارم ایستاده بود اروم گفت:
-نگران نباش یا خودش میاد یا نامش.
سرم و برگردوند و گفتم:
-من به نامش راضی نیستم خودشو می‌خوام.
بلند خندید و گفت:
-دختر تو توی پرویی حرف اول و می‌زنی.
اروم خندیدم و در جوابش گفتم:
-پس چی فکر کردی به من میگن لیدا لادن همین طوری نیست که...
مارال پرید وسط حرفم و گفت:
-باشه خانم لادن ، نمیخوای بریم پیش بقیه.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-مگه بقیه کجان؟
-توی سالن کناری نشستن بیاین بریم.
روش و برگردوند که بره اما انگار یه چیزی یادش اومده باشه سریع به سمتم برگشت و گفت:
-آآآآآآآ لیدا قبلش یه قول به من بده.
پوفی کشیدم و دستام و به کمرم زدم:
-به سلامتی، چه قولی؟
سرش و انداخت پایین و بالحن بسیار مظلومی گفت:
-اینکه بعد از مراسم یکی از هلو های اینجا رو با من اشنا کنی.
چشمام از تعجب گرد شد. یه ثانیه گیج شدم و گفتم:
-هلو؟
سرش و اورد بالا و همون طور که مثل گربه شرک بهم نگاه می‌کرد گفت:
-اره دیگه... پسرای فامیلتون و می‌گم.
از جو اومدم بیرون یه پس کله ای بهش زدم که کلش پرت شد جلو.
-ای بی ادب روی فامیل خودت چشم داشته باش.
یه آه پر سوزی کشید که هر کی ندونه فکر میکنه شکست عشقی خورده:
-هیییی اگه ما توی اقواممون از این هلو داشتیم که من الان اینطور یلغوز نبودم هر طور که بود خودمو میبستم به ریشش ولی مشکل اینه که ما فقط یه بهرام داریم که اونم دو سال از خودمون کوچیک تر و نمیشه باهاش کاری کرد.
نازی از خنده پخش زمین شده بود خودمم خیلی خندم گرفته بود اما بازم موضع خودمو حفظ کردم و گفتم:
-خجالت بکش دختر. محظ رضای خدا یکم حیا کن.
پوفی کشید و با نیش باز گفت:
-حیا رو شوهرش دادیم رفت، کجای کاری.
با صدای خنده یه نفر برگشتیم به عقب که دیدم بیتا داره از خنده زمین و گاز می‌زنه.
خوب که خنده هاش و کرد بریده بریده گفت:
-لیدا... دوستات هم... مثل خودت دلقکن.
من که هنوز از دیدنش شوکه بودم چیزی نگفتم... مارال هم که سرش و انداخته بود پایین نازی هم مثل همیشه در کوچه خوش اب و هوای علی چپ به سر می‌برد.
بیتا به سختی خندشو جمع کرد و با قدم های محکم به سمتم اومد. گفتم الان مثل این فیلم هندی ها من رو در حصار دست‌هاش می‌گیره و با هم میزنیم زیر گریه اون می‌گه داشتم از داغ فراغت می‌مردم و بعدشم کولی بازی می‌شه اما متاسفانه ما از اون شانسا نداریم تا بهم رسید دستم و گرفت و پیچوند. این حرکتش باعث شد از شک بیام بیرون و از درد جیغی بکشم یعنی اگه دستم بهش می‌رسید تیکه تیکش می‌کردم.
بیتا:-حالا دیگه برای من میری حاجی حاجی مکه یه خبری هم نمیگیری دیگه. اخه به تو هم میشه گفت دختر عمو. دلم برات قد یه باکتری شده بود .
همون طور که صورتم از درد جمع شده بود گفتم:
-راه ابراز دلتنکیت از پهنا تو حلقم.
دستم و ول کرد و زد زیر خنده.
با دست های گره شده ایستادم و با اخم ساختگی گفتم:
-من رفتم حاجی حاجی مکه دیگه اره؟ تو از وقتی نامزد کردی دیگه یادی از ما نمیکنی. اصلا این علیرضا کجاست، همه ی فتنه ها رو همون به پا می‌کنه.
اروم خندید و با صورت سرخ گفت:
-چیکار شوهر من داری بابا اون بدبخت چه هیزم تری به تو فروخته که دشمن جونش شدی.
با حرص گفتم:
-همین که یک سال و نیم شما رو از ما جدا کرده کافیه.
اروم خندید و گفت:
-باشه بابا حالا قبرشو نکن.
همین طور که حرف می‌زدیم رفتیم توی اتاق من.


در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، سيده کوثر موسوی، ozan♪ و 41 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم:
بیتا خودشو روی تختم ول کرد و گفت:
-یادش بخیر چه نقشهایی که ما توی این اتاق نمی‌کشیدیم.
بعد سریع خودشو جمع کرد و گفت:
-شیطون بگو ببینم توی این مدتی که من نبودم چه اتیشایی سوزوندی؟
سرم و گرفتم بالا و خودمو زدم به کوچه علی چپ:
-من؟ اتیش؟ نه بابا جوک می‌گی؟ من به این خوبی، دختر به این گلی رو چه به اتیش سوزوندن.
تا این و گفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، نازپری احمدی، سيده کوثر موسوی و 42 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم:
دیدم حالش نرمال نیست الانه که خفه بشه خودم بقیشو تعریف کردم:
-دقیقا همون روزی که مطمئن بودم کسرا قرار داره رفتم تلپ شدم خونه عمم. سرش و گرم کردم تا دیرش بشه و متوجه پارگی شلوارش نشه اون بدبخت هم یکسره به ساعتش نگاه می‌کرد. اخرشم اینقدر عجله کرد که حتی توی جعبه کادوش نگاه نکرد که ببینه همه چی سر جاشه یا نه. همون که کسرا از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، سيده کوثر موسوی، ozan♪ و 39 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم:
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. همون طور با چشمای بسته خوابیده بودم، روی میز عسلی دست می‌کشیدم دستم خورد بهش و از روی عسلی پرت شد پایین... بیا اینم یه گوشی دیگه بیچاره ددی که باید پول اینا رو از جیب خودش بده.
برشداشتم، جواب دادم و با اوقات تلخی گفتم:
-بنال.
-این چه طرز برخورد با یه خانم با شخصیته ، باید بگی جانم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • قهقهه
  • عالی
Reactions: Leyla، نازپری احمدی، سيده کوثر موسوی و 41 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم:
دور هم روی چمنا نشسته بودیم و به هم نگاه می‌کردیم.
با بی حوصلگی پوفی کشیدم و گفتم:
-بابا حوصلم سر رفت چی کار کنیم الان؟
مارال تکونی به خودش داد و گفت:
-خب قاشق بیار همش بزنم سر نره.
خواستم جوابش و بدم که مهرناز زود تر با یه اخم بامزه گفت:
-مارال الان وقت تیکه انداختن نیست. منم خسته شدم... باید یه کاری بکنیم.
نازی دستش و زد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، نازپری احمدی، سيده کوثر موسوی و 39 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم:
-اَه مامان من که گفتم نمی‌ام، چرا منو بستی به دم خودت از این جا به اونجا می‌بری؟
مامان همون طور که لباساش و می‌پوشید گفت:
-دختر دم بخت باید توی جمع باشه اجتمایی باشه، چیه خودتوتوی خونه زندانی کردی؟
با حرص گفتم:
-الان فقط من دم بختم و ترشیدم، لیندا هنوز نوجوونه دیگه نه؟
مامان به سمتم برگشت وگفت:
-تو چیکار خواهرت داری اون کار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، نازپری احمدی، سيده کوثر موسوی و 40 نفر دیگر

Lida eftkhar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/7/20
ارسال ها
135
امتیاز واکنش
2,219
امتیاز
188
سن
15
زمان حضور
4 روز 12 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم:
پوفی کشیدم و از کتابخونه زدم بیرون. زیر بارون نم نم ایستادم، چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم. بوش وای... یعنی بوی بارون و خاک بارون زده چنان ارامشی به من می‌ده که تا حالا حتی توی حصار دست‌های مامانم هم تجربه نکردم.
توی حال خودم بودم که با شنیدن یه صدایی کنار گوشم یک متر پریدم هوا:
-خیلی هوای خوبیه نه.
سریع به عقب برگشتم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلدادگی واهی | گیلدا افتخار کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Leyla، نازپری احمدی، سيده کوثر موسوی و 40 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا