خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان هیجان خطر مرگ (جلد دوم خاطرات نوجوانی) | Hannaneh کابر انجمن رمان ۹۸

در کل کیفیت رمان را چطور ارزیابی می‌کنید؟


  • مجموع رای دهندگان
    10

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان ۹۸
به نام خداوند باران و نقل و تگرگ؛
نفس های باد و تپش های برگ...

نام رمان: هیجان. خطر. مرگ...
نام نویسنده: Hannaneh
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی-پلیسی
ناظر: niloofar.H
خلاصه:
هیجان چه کم و چه زیادش کنار کسی که بیشتر از جونت دوست داری، هیچ‌وقت خطرناک نیست!
حتی اگر منجر به مرگت بشه، برات خوش‌آینده. چون می‌دونی در حالی مردی که داشتی می‌جنگیدی!
این داستان، قصه مرگ و زندگیه. قصه انتقام یه پسر از پدرش و یه پسر به‌خاطر پدرش.
و نکته مهم اینه که اونا توی این راه پر خطر تنها نیستن!
یه گروه هم عازم همین راهن، راهی که تهش معلوم نیست ولی مسیرش قشنگه.
یه گروه حرفه‌ای آموزش دیده پلیس‌؛ در مقابل یک باند خلافکار فراری!
حال باید ببینیم این آدما برای انتقام گرفتن، باهم کار می‌کنن یا سد راه هم می‌شن!
و در آخر این ماجرای خونین به کجا ختم می‌شه.




کلیپ رمان هیجان. خطر. مرگ...:

خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم...
 
آخرین ویرایش:

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه

انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
مقدمه:
در زیر سکوت تو گنجیست؛
خاموش و مغرور.
دوست دارم جرئتت را و دوست داشته باش حماقتم را.
آخر گفته بودی:
-من خطرم و با من بودن خطرناک!
حال بشنو که صادقانه و عاشقانه برای اولین و آخرین بار می‌گویم:
-جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد.


این رمان رو با عشق تقدیم می‌کنم به همه‌ی عاشق‌ها، به عشق پاک آدم و حوا، به عشق زیبای لیلی و مجنون و همه‌ی اونایی که درد عاشقی کشیدن. آرزو می‌کنم با خوندن این رمان عشق واقعی رو حس کنین.

سخن نویسنده:
اول از همه سلام عرض می‌کنم خدمت عوامل سایت رمان نود و هشت و بعد سلامی گرم‌تر دارم، برای همه‌ی خوانندگان عزیزی که افتخار دادند و شروع به خواندن این رمان کردند.
قبل از شروع یه نکته‌ای رو گوش‌زد کنم که این رمان سومین اثر من بعد از پیدایش پنهان و خاطرات نوجوانی هستش. این رمان در واقع جلد دوم خاطرات نوجوانی هست ولی داستانی کاملا مستقل داره.
خوشحال می‌شم حتی اگر جلد اول رو نخوندید، نگاهی به این رمان بندازید که سرشار از هیجانه! همچنین بعد از این، همچنان منتظر جلد سوم هم باشید که داستانی پر از راز و رمزه!

"دوستان هر سه جلد این رمان تنها و تنها در انجمن رمان ۹۸ انتشار می‌شود"
 

پیوست ها

آخرین ویرایش:

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
پارت اول
هدی

به محض خسته نباشید استاد معینی که بخاطر سن زیادش هیچ‌وقت حوصله درس رو نداشت، لـ*ـب‌تابم رو بستم و با نهایت خوشحالی رو به همه‌ی بچه‌ها داد زدم:
-دوستان، بابای.
ترنم که پشت سریم به حساب می‌اومد با خنده گفت‌:
-نگاه کن توروخدا. باز اکیپ این‌ها تکمیل نیست، این دختر پرواز کنان فرار کرد.
خندیدم و گفتم:
-خوبه که می‌دونید.
صدای همشون دراومد که هول هولی پیچوندمشون و از کلاس بیرون زدم. رو به روی شیشه پنجره کلاس کناری، موهای فر مشکی رنگم رو که همیشه‌ی خدا بهم ریخته بود رو مرتب کردم و با لـ*ـبخند گیس های بافته شدم رو انداختم پشتم و راه افتادم. طبق عادتم وقتی راهرو خلوت بود، از روی نرده سر خوردم و به دوربین زبون درازی کردم و بدو بدو به سمت در خروج رفتم که صدای مدیر دانشگاه میخ‌کوبم کرد.
-خانم مفتخر، می‌شه یه لحظه تشریف بیارید.
آب گلوم رو قورت دادم و داشتم دنبال دلیل توبیخم می‌گشتم. آخه دوربین که خرابه، تا جایی که یادمه جلوی دید اساتید محترم کرم ریزی هم نداشتیم مگر این‌که کسی ما رو لو داده باشه. قیافه خونسرد و بچه مثبتی به خودم گرفتم و اومدم بلانسب خرش کنم.
رو به آقای پورنسب گفتم:
-با من کاری داشتید؟
آقای پورنسب که مرد ریش سفیدی بود خندید و گفت:
-من نه دخترم، مهمون داری. با من بیا.
نفس عمیقی از سر این‌که خطایی نداشتم کشیدم و با خیال راحت بدون ذره‌ای تفکر، گفتم:
-چشم، بفرمایید.
وای خدا جونم شکرت. فکر کن تو ترم آخر بخاطر مورد انضباطی درس به این سختی رو که با این جون کندن شاگرد اول شدم رو، پاس نشم. وای، وای. خودم و مامانم، خودم رو می‌کشتیم. اوه، چی گفتم! راستی آقای پورنسب گفت که مهمون دارم، شاید بابام اومده. هوف، چمدونم. حالا آخه حتما باید امروز می‌اومد که فقط من کلاس دارم و بقیه خونه موندن؟ هی خدا اوف. وقتی وارد دفتر شدم، دو نفر حضور داشتن. که یکی‌شون حدود پنجاه سالی داشت و یه دست کت و شلوار سرمه‌ای تنش بود. نگاهم رو آروم چرخوندم که فرد بعدی رو دیدم. کفشای ورنی مشکی، شلوار لی تیره، تیشرت مشکی یقه سه سانت ساده به همراه کت چرم مشکی، در واقع یه تیپ کاملا مشکی. وا، این‌ها دیگه کین؟ قیافم با اخم کمرنگی رنگ تعجب به خودش گرفت که خود آقای پورنسب داخل اومد و با دستش من رو دعوت به نشستن کرد، در رو بست و گفت:
-خواهش می‌کنم بفرمایید.
گفتم:
-می‌بخشید، ولی انگار ما با هم آشنایی نداریم.
با دستم به خودم و اون دو نفر اشاره‌ای کردم که همون مرد جوون تره با نیشخندی گفت:
-شما با ما آشنایی ندارید که دلیل این‌جا بودن ماعه.
اخمم پر رنگ تر شد. یعنی چی شما آشنایی ندارید؟ مگه اونا دارن؟ با نشستن بقیه، من هم نشستم که همون آقای مسن سال دستش رو تو هم قفل کرد که در زبان بدن مفهوم سـ*ـیاست داشتن رو می‌ده. کنجکاویم خیلی خیلی زیاد شده بود و هر لحظه ممکن بود بگم لطفا زودتر بگید این‌جا چه‌خبره.
 
آخرین ویرایش:

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
پارت دوم
ولی خب به‌جاش ساکت موندم و نگاهم رو روی سرامیک‌ها زوم کردم. ولی بعد، آقایی که مسن سال‌تر بود، سر بلند کرد و با لحن آرومی رو به من ادامه داد:
-خانم مفتخر باید ببخشین که وقتتون رو گرفتیم، ولی ما درگیر موضوع خیلی مهمی هستیم که حتی چند وقته شما رو زیر نظر داریم. ضمن شروع خدمتتون بگم که تیمسار حسینی هستم از یگان ویژه.
کارتش رو هم دراورد و داد دستم:
سرتیپ امیر حسین حسینی، یگان ویژه. پنجاه و دو ساله.
ابروهام تا جایی که جا داشت، بالا رفت! با شک کارت رو برگردوندم و هولگرام کارت رو چک کردم، به هر حال عادت کرده بودم روی همه چیز اطرافم حساس باشم. وقتی از واقعی بودنش مطمئن شدم، کارت رو مجدد به تیمسار دادم. از یه طرف عصبانی بودم، از این عصبانی بودم که من کی زیر نظر بودم و نفهمیدم؟! از یه طرف دیگه هم خوشحال بودم چون داشتم به زور با شنیدن و دیدن اسم یگان ویژه هیجانم رو کنترل می‌کردم. به آرومی نگاهم رو به صورت تیمسار دوختم. چشمای قهوه‌ای، موهای نیمه سفید و پوست گندمی. به‌جای تیمسار حسینی، آقای پورنسب ادامه داد:
-خانم مفتخر، از اون جایی که شما شاگرد اول و جزوه هکر های نخبه دانشگاه و در شرف فارغ التحصیلی هستید، نیروی های یگان ویژه برای همکاری گرفتن از شما به این‌جا اومدن.
صاف نشستم و بعد نگاه مختصری به همشون، رو به همون تیمسار حسینی گفتم:
-چه همکاری در این موضوع بسیار مهم از دست من بر میاد؟
نفر دوم تو اتاق که از اول ریلکس و با سکوت به صندلی تکیه داده بود، صداش رو صاف کرد و گفت:
-ما در حال دستگیری یکی از بزرگترین گروه های قاچاقچی در ایران بودیم که متاسفانه از دست ما فرار کردن و ما هم برای دستگیری اونا به گروه ویژه‌ای نیاز داریم که قصد داریم برای ساخت این گروه‌، شما و چند تا از دوستاتون رو وارد این بازی و این عملیات بکنیم.
اوه، چه داستانی شد، اینا دیگه کین؟ اونا دوستای منم می‌شناسن. بنابراین نه تنها من، بلکه هممون زیر نظر بودیم. اما داستان این مافیا بازی چیه؟
با سـ*ـیاست بیشتری جواب دادم:
-و این دقیقا چه نوع عملیاتیه؟
همون پسره که خوب زیر و زبر من، یعنی ما رو می‌دونست و من حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم، گفت:
-ما قراره بریم کره‌جنوبی. شما به عنوان یک هکر، خانم محسنی به عنوان یک جراح و خانم منتظری هم به عنوان یک داروساز، به همراه من و چند تا از همکارام جزو این گروه خواهیم بود.
واو، چه شود. وای؛ من و حوا با ملیسا بریم مافیا بازی. وای خدای من. البته باید با چند تا پلیس بریم؟ نمی‌شه ما سه تا بریم؟ خدایی من چه توقع‌هایی دارم. راستی صبر کن ببینم!
گفتم:
-حالا، چرا باید از ماها استفاده کنید؟
تیمسار حسینی انگار که توقع همچین سوالی رو داشت و منتظرش بود، گفت:
-ببینید کار ما خیلی حیاتیه. ما می‌تونستیم از نیروهای خودمون استفاده کنیم اما این‌جا نیاز به کسایی داریم که توی کارشون بهترین باشن. می‌دونم عجیبه که ما داریم به جای پلیس واقعی از دانشجوها برای این کار خطرناک استفاده می‌کنیم ولی خب من به این کار، پیشنهادم و همچنین شماها ایمان دارم. این هم اضافه کنم که اگه شما، این پیشنهاد رو قبول کنین، یک دوره فشرده آموزشی خیلی کوتاه مدت رو می‌گذرونید.
 
آخرین ویرایش:

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
486
امتیاز واکنش
3,500
امتیاز
133
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
13 روز 18 ساعت 19 دقیقه
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا