خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نقاط قوت داستان

  • فضا سازی

  • شخصیت پردازی

  • سیر اثر

  • نگارش


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Melika Kakou

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
عضویت
24/4/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
7,103
امتیاز
238
محل سکونت
In The Windows
زمان حضور
73 روز 17 دقیقه
نویسنده این موضوع

به نام خدا
نام رمان: رمان خلیج سرخ
نویسنده: ملیکا کاکو(MELIKA_K)
ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی-پلیسی، اجتماعی
ناظر محترم: The unborn
خلاصه:
خلیجی مانده به رنگ خون...
خون جوانان‌مان!
نفرتی مانده در دل...
نفرتی عمیق، نفرت کسانی که نخواستند؛ غیرت جوانان را ببینند! دیدند و نفرت در دل‌شان جوانه کرد! حال می‌خواهند آتش‌درون‌شان را با بی‌حرمت کردنِ جوانان امروز، التیام دهند! جوانانی که شیرند؛ درنده! اما به دام ناکسان می‌افتند!
ناکسانی بی‌رحم در لباس دوست! این گونه است؛ خلیجی خونین!

این رمان اختصاصی انجمن رمان98 می‌باشد.

تمامی حقوق این اثر متعلق به من و انجمن رمان۹۸ بوده و هرگونه کپی برداری حرام است!


V.I.P رمان خلیج سرخ | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، عسل شمس، *Z.A.H.R.A* و 39 نفر دیگر

Melika Kakou

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
عضویت
24/4/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
7,103
امتیاز
238
محل سکونت
In The Windows
زمان حضور
73 روز 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
با احتیاط بر روی شن‌ها راه می‌رویم. با خالی شدن زیر پایم، جیغی می‌زنم و دستم را دور بازوی او حلقه می‌کنم.
زیر لـ*ـب، "مواظب باشی" زمزمه می‌کند. نیشخندی می‌زنم و باز جیغی می‌زنم و اسمش را صدا می‌کنم:
- یزدان، بدو! با دیدن من، که آب تا بالای زانواَم آمده ترسیده جلو می‌آید‌. فریاد می‌زند:
- باشه، می‌دوئیم فقط بیا جلو.. خطریه!
- ای بابا، ضد حال نزن بیا! مستانه می‌خندم! امروز، روز من بود! بعد از سال‌ها به آرامش رسیده بودم. "پوفی" می‌گوید؛ آرام جلو می‌آید. نزدیک می‌شود؛ با شیطنت دستم را زیر آب می‌برم و به سرعت به بالا می‌آورم. مانند موشی خیس به خود می‌لرزد. با عصبانیت فریاد می‌زند:
- آشوب، می‌کشمت به خدا!
بلندتر می‌خندم. می‌دوم به‌دنبالم می‌آید. عصبانیتش فروکش کرده بود؛ او هم می‌خندد. از پشت مرا به استارت بازوانش در می‌آورد. آرام در گوشم زمزمه می‌کند:
- به نظرت من خلیج رو دوست دارم یا دریا رو؟!
مثل خودش می‌گویم:
- خلیج...
سرش را جلوتر می‌آورد.
- می‌دونی چرا؟ حد و مرزی که دریا داره، داخل خلیج نمی‌گنجه! دوست داشتن توهم مثل همینه...

با سلام و احترام خدمت شما دوستان عزیز؛
بارها نوشتم و خط زدم، پا به پای شخصیت ها گریه کردم و نوشتم... سعی کردم به آرزوهایی که دارند برسونمشون! نمی دونم شد یا نه! هرگونه نقد، نظر، پیشنهادی بود بنده با دل و جون پذیرا هستم! چون این نظرها و نقدهاست که باعث پیشرفت یک داستان یا هر چیز دیگر می‌شه!
ممنونم که همراهم هستید؛ از ستاره فروغی‌راد و فاطمه.ب نهایت تشکر رو دارم بابت کمک‌هایی که به بنده کردن:گل:


V.I.P رمان خلیج سرخ | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، عسل شمس، *Z.A.H.R.A* و 36 نفر دیگر

Melika Kakou

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
عضویت
24/4/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
7,103
امتیاز
238
محل سکونت
In The Windows
زمان حضور
73 روز 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
(آسمون، تشنه‌ی خونی!)
"هشتم خردادماه 1399"
"بندر عباس"
"حال"
هوا گرم و سوزان بود. آرام در کنار هم قدم بر می‌داشتند. گام به گام! دستان شان لحظه‌ای از دست یک دیگر جدا نمی‌شد. بادی داغ می‌وزید و گیسوی افشان زن را به حرکت در می.آورد. از دور و آرام نگاه می‌کرد. در کنار یک‌دیگر خوش بودند! او را دیگر نمی‌خواست! کسی دیگر را داشت... پس تمام حرف‌هایش دروغ بود؟!
عاشقانه‌هایی که برایش نجوا کرده بود؟! قربان صدقه‌ها چه؟ لبخند‌ای تلخ، بر روی صورتش نقش می‌بندد!
پلک‌هایش را بر روی یک‌دیگر می‌گذارد. قطرات اشک، از بین چشمان بسته‌اش زمین را تر می‌کند و دل آن را بدتر می‌شکاند! غروری نداشت؛ چون غرور در عشق جای نداشت! با باز کردن چشمانش و دیدن تصویر مقابل، آرزوی مرگ خود را می‌خواهد! از دست‌فروشی، یک شاخه گل آبی رنگ؛ برای همراهش می‌گیرد! دقیقا همان گل مورد علاقه‌اش! محکم دستانش را بر دهانش می کوبد و محکم به هم می پیچاند. فشار درد، باعث می‌شود بر جلو خم شود و آرام‌آرام هق بزند. چه کسی صدایش را می‌شنفت؟! صدای خرد شدن دلش... صدای هق‌هق‌هایش؟! اشک تمام صورتش را قدم‌رو زده بود. صورتش از درد سرش قرمزی بود به رنگ خون! دستش را به پیشانی‌اش می‌رساند. مغزش داغ کرده بود و سرگیجه، امانش را بریده بود. گرما از گوش‌هایش خارج می‌شد. خود را به تـ*ـخت سنگی رساند و تکیه‌اش را به آن داد. لحظاتی می‌گذشت و جان از تن، در می‌آمد! چشمانش تار می‌دید و معده‌اش گویی از جای در می‌آمد. آن قدر وضع‌اش بد بود که تمامیِ توجه مردم را جلب کرده بود. افرادی اطرافش جمع شده بودند و سعی در کمک داشتند. زنی با لباسی محلی و زیبا دست او را گرفت. حالی مَنگ داشت. از لای چشمان نیمه بازش می‌توانست ببیند؛ فردی که زیر نظرش داشت، به سمتش دوید! می‌شنید داد زدن‌هایش را! فریاد و نعره زدن‌هایش را! چه می‌کرد؟! لبخند می‌زد به حال مردش یا می‌گریست؟! نمی‌دانست،
مثل باد سرد پائیزی بود که توربان نفهمید چه بلایی به سر او آورده. بر زانُوان‌اش فرود آمد. حال مانند تکه‌های قلبش شده بود. درست مثل آن... به سمت‌اش آمد، او را میان بازوان خود به اسارت گرفت. در چشمان نگرانش نگاه کرد و با غم زمزمه‌ای سر داد:
- بد کردی! به آنی تغییر حالت صورت او را دید. فردی که مردش را دزدیده بود به سمت آن‌ها آمد. با عصبانیت نام او را صدا می‌زد. مرد، بی‌توجه به آن و بدون فوت وقت، همسرش را بلند می‌کند و به سمت اتاق سلامت ساحل می‌دود. عرق از موهای مشکی رنگ اش بر پیشانی برنز و بلندش می‌چکد. بلند‌بلند، صدایش می‌کند. مثل یک طوطی که فقط الفاظ را حفظ شده و معنایش را نمی‌داند! با لفظ‌هایی زیبا و صد البته دروغین!
- آشوب، خانمم نخوابی آ! چشم‌هات رو نبند... من رو نگاه کن! اگر چشم‌هایش را می‌بست، می‌مرد؟!
مرگ؟ او می‌مرد؟ مردک بدقواره خودش را مسخره کرده بود یا او را؟!
با سختی، چشم راستش را کمی باز می‌کند. گیج نگاهش می‌کند. می‌شود سوی امیدی برای مردک! با زجر و عصبانیت لـ*ـب می‌زند:
- خفه شو یزدان، دهنت رو ببند! صدات رو نشنوم!
یزدان به اتاق سلامت نزدیک می‌شود. هُل شده، با نفس‌هایی تند، نیشخندی صدا دار می‌‌زند :
- خوش‌حالم! خوش‌حالم که مثل همیشه فحشت به راهه!
چشم‌هایش را با حرص بر روی هم فشار می‌دهد و در دل، او را به تیربار می‌بندد تا کمی از التهاب درونی‌اش کاسته شود! کاش می‌شد همان لحظه گلوله‌ای هدیه به مُخ بی‌ارزش او می‌داد.


V.I.P رمان خلیج سرخ | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، عسل شمس، *Z.A.H.R.A* و 36 نفر دیگر

Melika Kakou

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
عضویت
24/4/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
7,103
امتیاز
238
محل سکونت
In The Windows
زمان حضور
73 روز 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
به لامپ ال‌ای‌دی نگاه می‌کند. سوزن سرم را با بی‌رحمی تمام در دستش فرو می‌کردند و در می‌آوردند؛ تنها برای پیدا کردن یک رگ! دست راستش را که بر روی پیشانی‌اش بود بلند می‌کند و برگ دستمال کاغذی را از کارتن در می‌آورد و اشک‌های ریخته شده بر گونه و بینی‌اش را خشک می‌کند. باورش سخت بود، نابود کرده بود او را!
شب تا صبح آن قدر هق زده بود که دیگر جانی برایش نمانده بود. تقه‌ای به درب اتاق می‌خورد. مرد نامردش وارد می‌شود. لبخندی بی‌جان به صورت زن که با رنگ پارچه‌ی روی تـ*ـخت فرقی نداشت می‌زند. در پلاستیک بی‌رنگدرون دستش، ظروفی به دقت بسته‌بندی شده بود. نگاهی به بسته‌بندی ظروف می‌کند؛ همان رستوران معروف و
مورد علاقه‌شان در میناب. با تمسخر پوزخندی می زند و نگاه خود را به سمت پنجره و بندر سوق می‌دهد. چیزی به غروب زیبای بندر عباس نمانده بود. مثل همیشه با ظاهری صبور آن هم دورغین کارهایش را انجام می‌دهد. صندلی را که با چرم غیرمصنوعی، پوشیده شده و لبه‌هایش ریخته را به تـ*ـخت نزدیک می‌کند و آرام می‌نشیند. ظرف پلاستیکی که درون آن لبالب پر از سوپ شده را با زور باز می‌کند؛ که باعث شکستن ظرف می‌شود و ریختن محتویات بر شلوار کتان مشکی اش می‌شود. لبخندی حرصی می‌زند. چشم‌هایش را می‌بندد و زور می‌زند تا صدایش بلند نشود و باعث آزار نباشد. صدای خنده‌های آشوب، بلند می‌شود. دستش را بر روی چشمانش قرار می‌دهد و آن‌قدر می خندد که نفس کم می‌آورد. با دیدن صورت نیلگون یزدان، که با خشم به او زل زده بود؛ خنده‌اش را جمع می‌کند و لبانش را به زور کِش می‌دهد. سرش را پایین می‌اندازد و باز صدای خنده‌اش بلند می‌شود. نه به اشک ریختن‌هایش، نه به خندیدن‌هایش! با فریاد مرد به خود می‌آید:
- الان با این چی‌کار کنم آخه؟! نخند تواَم!
پرند کمی خود را به بالا می‌کشد و به تـ*ـخت تکیه می‌دهد. گلویش را صاف می‌کند؛ آثار خنده هنوز در صدایش هویداست.
- برو توی سرویس با آب و دستمال پاک کن!
گویی یزدان می‌خواهد با دل او بازی کند که مظلوم و سر به زیر می‌گوید :
- می‌شه برام پاکش کنی؟! بلد نیستم. اخم میان ابروهای دختر می‌نشینید.
- من؟ من پاکش کنم؟خوبه... خوش‌خوشان مالِ بقیه است؛ خرمالی مالِ من!
نگاهی به لباس کثیف و سپس به چشم‌ها و صورت قرمز یزدان می‌کند. با نگرانی و خشم به آشوب زل زده و آرام می‌گوید:
- برات توضیح می‌دم، الان استرس به خودت وارد نکن، خواهش می کنم! خوب نیست برای بچه...
نگاه بُهت‌زده‌ی آشوب را که می‌بیند؛ حرفش را قطع می‌کند. ناله‌وار زمزمه می‌کند:
- فهمیدی؟ آره... فهمیدی! بدبخت... بدبخت بچه‌ای که پدرش تویی! بدبخت بچه‌ام!
کمی سمت تـ*ـخت مایل می‌شود و آرام کلمات را کنار هم می‌نچیند تا بتواند گندی را که زده، ماست‌مالی کند:
- ببین؛ ما تا الان تونستیم زوج خیلی خوبی باشیم... هنوز هم اگر بخوایم؛ می‌تونیم! با هم بزرگش می‌کنیم، راه رفتنش رو می‌بینم، حرف زدنش رو... مدرسه رفتنش رو! ازدواج کردنش رو... فقط باید برای دیدن تمام این‌ها... باید تلاش کنیم و باز کنار هم ادامه بدیم! ازت خواهش می‌کنم بذار کل موضوع رو بهت توضیح بدم...
وسط حرفش می‌پرد؛ عصبی و پرخاشگر به او می‌توپد:
- توضیح چی بدی؟! اون یکی بچه‌ام رو ازم نگرفتی؟! دیگه می‌خوای چه بلایی سر این یکی بیاری؟ در عرض چند ثانیه، صورتش غرق اشک می‌شود.
- این بیاد، می‌شه یه بدبختی مثل من! یکی مثل تو می آد داخل زندگیش؛ مثل زالو خونش رو می‌مکه! بُهت‌زده، با شادی نجوا می‌کند:
- دختره؟ غصه دار می‌خندد.
- آره... دختره، یه بدبختی مثل من! عصبی، می‌غرد:
- بس کن دیگه! هیچی نمی‌گم، هِی ادامه می‌دی! من گردن اون مرتیکه رو می‌شکونم اگه همچین گوهی بخوره! باز هم، همان خنده‌ی مسخره را می‌کند.
- خوبه؛ لااقل تو رو داره... لبخندی محو می‌زند و از جایش بلند می‌شود.
- یه ظرف سوپ داریم باز، خودت بخور تا لباسم رو تمیز کنم.
ظرف سوپ را از داخل پلاستیک روی میز، در می‌آورد و به همراه قاشق، به دست او می‌دهد.
سریع "الان می‌آمی" می‌گوید و به سمت درب خروج می‌رود.


V.I.P رمان خلیج سرخ | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، عسل شمس، *Z.A.H.R.A* و 28 نفر دیگر

Melika Kakou

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
عضویت
24/4/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
7,103
امتیاز
238
محل سکونت
In The Windows
زمان حضور
73 روز 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
چشم‌هایم را می‌بندم و محکم پلک‌هایم را بر روی هم فشار می‌دهم. کمی آرام می‌شوم اما صدای زنگ موبایل یزدان، بر اعصابم رژه می‌رود. «اَه‌»ای می‌گویم و با عصبانیت خود را کمی جلو می‌کشم و نگاهی به گوشی روی میز می‌کنم. با دیدن اسم سیو شده، فحشی بار «یاشار» می‌کنم. بی‌توجه به آن، به سر جایم باز می‌گردم و محلفه را روی بدنم می‌کشم. نمی‌دانم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



V.I.P رمان خلیج سرخ | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: فاطمه قاسمی، عسل شمس، *Z.A.H.R.A* و 28 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا