خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان خلیجی که فارس نیست | ملیکا کاکو کاربر انجمن رمان ۹۸

MELIKA_K

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/4/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
364
امتیاز
53
محل سکونت
TEHRAN
زمان حضور
3 روز 20 ساعت 4 دقیقه
رمان 98 | انجمن رمان 98
به نام خدا
نام رمان: رمان خلیجی که فارس نیست!
نویسنده: ملیکا کاکو(MELIKA_K)
ژانر: عاشقانه، تراژدی، پلیسی-جنایی.
ناظر محترم: The unborn
خلاصه:
در آن سوی کشور، در کناره‌ی خلیج همیشه فارس، مردمان خونگرم جنوب در هیاهواند.
هیاهو و ترس!
ترس از قاچاقچیان مرز! ترس از آدم‌ربائی!
پسری که از کودکی‌اش، آفتاب سوزان جنوب، نقطه به نقطه‌ی بدنش را سوزانده، عشقی پاک را پیدا می‌کند. می‌ترسد! می‌ترسد که برادرش عشقش را نابود کند! برادری بی‌رحم و خلافکار که تمام فکر و ذهنش انتقام است و بس!
انتقام از چه کسی؟ بهتر است بگویم از چه کسانی؟!
رازی که آخر فاش می‌شود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MELIKA_K

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/4/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
364
امتیاز
53
محل سکونت
TEHRAN
زمان حضور
3 روز 20 ساعت 4 دقیقه
رمان 98 | انجمن رمان 98
مقدمه:
مرا کمی دریاب!
دریاب و مجنون‌ترم کن!
من مجنون شوم و تو دیوانه!
بازی را دوست نداری؛ می‌دانم!
اما چاره‌ای پیش نیست!
ما اگر خودمان هم نخواهیم؛
باز درگیر بازی‌ایم!
عجب بازی‌ایست؛
بازی روزگار!
بازی‌ای که در آن،
نبرد تعصب و عشق باشد!

سخن نویسنده:
سلام.
خلیجی که فارس نیست، کار اول من هست‌ش! البته کارهایی نوشتم اما همون اوایل از کارم زده شدم و کنار گذاشتم. اما یک دلیل مصمم برای نوشتن اینکار دارم! دلیلی که اگر بگم، امکان لو رفتن داستان وجود داره!
فقط یک موضوعی که وجود داره اینه که من پا به پای شخصیت‌هایی که خلق می‌کنم؛ می‌خندم، می‌گریم و زجر می‌کشم! پس براشون احترام قائلم! شاید از نظر دیگران خنده‌دار باشه، اما کسانی که اینجوری هستن من رو درک می‌کنن. پس لطفا هیچ گونه بی‌احترامی که باعث می‌شه تا من از نوشتن دل‌سرد بشم بپرهیزید! عزیزترین افراد زندگی من، به من گفتن که تمام این موضوع کپی هست‌ش! اما هیچکدوم از این موضوعات کپی نیست! همه‌اش در ذهن خودم درست شده و کنار هم چیده شده تا تبدیل به یک‌رمان شده!
یک‌نکته هم، اینکه بیشتر پارت‌های رمان فلش بک(قسمتی از گذشته) هست. پس حتما حواس‌تون به بالا‌های پارت باشه.
امیدوارم خوش‌تون بیاد، دوستون دارم:)
درضمن حتما نظرات‌تون رو در صفحه‌‌ی شخصیم با من درمیون بذارید!
 
آخرین ویرایش:

MELIKA_K

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/4/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
364
امتیاز
53
محل سکونت
TEHRAN
زمان حضور
3 روز 20 ساعت 4 دقیقه
رمان 98 | انجمن رمان 98
"هشتم خرداد‌ماه سال هزار و سیصد و نود و نه"
"تهران"
(حال)
سردردی عجیب، او را از صبح درگیر خود کرده است. چشمانش را به زور، باز نگه می‌دارد. نور چراغ ماشین‌های لاین مخالف، چشمانش را می‌زند. با صدای زنگ تلفنش، نیمی از حواسش را به موبایلش می‌دهد. خواهرش نفس‌ است.
-جانم؟
-سلام خواهری، کِی می‌آی؟
-می‌آم عزیزم، شما شام بخورید.
-آبجی حواست نیست‌ها؛ مثلا امشب خانواده‌ی علی( همسر نفس) اینجا هستن‌ها!
از بی فکری‌اش عصبانیت وجودش را در بر می‌گیرد. سرعتش را بیشتر می‌کند.
-شما میز رو بچینید، تا یه ربع دیگه می‌‌رسم؛ چیزی نمی‌خواید؟
-نه عزیزم، مواظب باش.
تلفن را قطع می‌کند و بر روی داشبرد، پرتش می‌کند. هدف زندگی کردنش را نمی‌داند! شاید تنها دلیلش، برقراری رفاه و آسایش خانواده‌اش است و بس! رفاهی که خودش نداشت! نداشت و نداشت و نداشت! رفاهی که حال، بعد از بیست و اندی سال بعد به دست آورده بود. از گذشته‌اش فراریست! گذشته‌ای پر از درد و بدبختی! دلش جایی سوت و کور را می‌خواهد؛ جایی همانند قبر!
***​
با شانه‌هایی خمیده از درد، از حیاط نقلی خانه‌ی‌شان که به صورت زیبایی آراسته شده است می‌گذرد. کلید را در قفل می‌اندازد. با باز شدن درب خانه، صدای همهمه به بیرون می‌آید. سلامی می‌دهد؛ اما جوابی دریافت نمی‌کند. گویی در گُلِ* خانه، افرادی درحال زد و خورد هستند. خود را با سرعت، به آن‌ها می‌رساند. علی و سه مرد غریبه و درشت هیکل، از گردن هم، آویزان هستند. با اخمی بزرگ، بین ابروانش بلند فریاد می‌زند.
-چه مرگتونه شماها! اصلا کی هستید؟!
با فریادش، هر چهارنفر به سمت او بر می‌گردند. چقدر یکی از آن مردان، آشناست! خیلی آشنا! بعد از دقایقی مکث با بهت به مرد نگاه می‌کند. پوزخندی بر لـ*ـبان فرد مقابلش، نقش می‌بندد. شروع به صحبت می‌کند."چقدر صدایش رَساست!"
-به‌به! پرند عزیزم. کجایی قربونت برم؟! یادت نمی‌آد؟! شوهر عزیزت! منم رُهام! شوهری که دقیقا ده‌سال قبل، ازش فرار کردی!
مگر می‌شود، به یاد نیاورد؟! همسری به اجبار! با لکنت جمله‌اش را به زبان می‌آورد.
-تو...؟ اینجا... چی‌... می‌خوای؟
بادی در غبغب می‌اندازد.
-من؟ نمی‌دونی؟ تو رو، خودِ خودت رو؛ زن شرعی و رسمیم رو! نگاهی به نفس می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
-همین‌طور، برادر زاده‌ا‌م رو... برادر زاده‌ای که بدون اجازه از قًَیّم داره ازدواج می‌کنه!
پرند، دوباره جسارت خود را در دست می‌گیرد. پوزخندی بر لـ*ـبان خود، جای می‌دهد.
- هه، کجای کاری جناب؟ یه ماهی هست که به عقد دائم و شرعی هم در اومدن!
گویی داغ دل رهام، تازه می‌شود. داغی ده‌ساله! با فریادی که می‌زند، چهار‌ستون خانه می‌لرزد! با اولین فریادش، پرند از ترس، در جایش می‌پرد.
-دِ لعنتی چرا رفتی؟ چرا رفتی و زندگی من رو به گند کشیدی؟! آبِت کم بود، نونِت کم بود؟! کر بودم، کور بودم؟ بگو چ مرگِت بود!
زبان پرند، برای اولین بار در زندگی‌اش قفل می‌شود. رهام کم نمی‌آورد و ادامه می‌دهد.
-من... من دوست دارم پرند! خیلی بیشتر از قبل... خیلی!
پرند در آنی از لحظه، دِگَرگون می‌شود. چقدر شنیدن این جمله را، از سوی فردمقابلش دوست داشت! امّا رگ لجبازی‌اش گُل کرده است!
-مرد نبودی؛ مردها غیرت دارن. از غیرت‌شون هم مردونگی‌شون معلوم می‌شه؛ تو غیرت نداشتی! اگه غیرت داشتی، هیچ‌کدوم از اون کارها رو انجام نمی‌دادی! بچه‌های مردم رو معتاد نمی‌کردی؛ به شیخ‌های عرب نمی‌فروختی‌شون!
-آره راست می‌گی؛ من بی‌غیرتم! اگه غیرت داشتم، هیچ‌کدوم از اون کارها رو انجام نمی‌دادم؛ تو رو بین یه مشت عوضی ول نمی‌کردم! من داغونم... خیلی داغون!
*وسط
 
آخرین ویرایش:

MELIKA_K

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/4/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
364
امتیاز
53
محل سکونت
TEHRAN
زمان حضور
3 روز 20 ساعت 4 دقیقه
رمان98 | انجمن رمان98
«بیست‌اُم فروردین‌ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه»
«فلش‌بک»
خیره به صورت هم‌چو ماه‌اش بود. چشمان خلیج رنگ‌اش، خیلی وقت بود که دل او را برده بود. وقتی با کودکان بازی می‌کرد، اثار خشم، در صورت‌اش هُویدا می‌شد. با اینکه سن خیلی کمی داشت؛ امّا او را می‌خواست. فقط برای خودش!
***​
«هفده‌اُم خرداد‌ماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار»
«اطراف شهر میناب، استان هرمزگان»
با عصبانیت قدم بر می‌داشت. تند و سریع! مثل یک کودک به دنبال برادرش به راه افتاد. کم از مادر برایش نبود. وقتی آن‌ها از بین رفتند، او را زیر دست‌و‌بال خود گرفته بود. مثل یک حامی! از داخل جیب‌ شلوار کتان‌اش، نخی از سیگار ماری‌جوانا* در آورد و آن را روشن کرد.
پُکی زد و دودها را به بیرون داد. سیگار را به طرف فرد مقابل‌اش گرفت.
-بکش، آرومت می‌کنه!
نگاهی به دست‌اش می‌اندازد و با عصبانیت، سوی نگاه‌اش را به سمت صورت رُهام می‌گیرد.
-مگه نگفتم، خودمون حق استفاده از این مزخرفات رو نداریم؟! چرا تو کله‌ی پوکت نمی‌ره؟! روزانه یه نخ سیگار ساده! تمام!
با خونسردی تمام، در چشمانش زُل می‌زند.
-چرا، گفتی! اما من توجه نکردم! چرا وقتی خودمون اینکاره‌ایم؛ جنس به کل دنیا صادر می‌کنیم...
با داد حرف‌اش را قطع می‌کند.
-تو غلط کردی، توجه نکردی! خودمون اینکاره هستیم که هستیم! یادت نرفته که... ما برای انتقام وارد این کار شدیم؛ انتقام!
کلمه‌ی «انتقام» را با خود زیر لـ*ـب تکرار می‌کند.
-نه، یادم نرفته!
یکی از بادیگاردها با سرعت به سمت آن‌ها می‌دود.
-آقایون نمی‌ریم؟ جاده پاکسازی شده‌ها! نباید فرصت رو از دست بدیم!
***​
اسم‌اش را بلند فریاد می‌زند.
-پرند، کجایی؟ این بچه تلف شد!
آب‌جوش و شیرخشک را با هم مخلوط می‌کند. کمی بر پُشت دست‌اش می‌ریزد و داغی‌اش را تست می‌کند. از اتاقی که به عنوان آشپزخانه از آن استفاده می‌کردند، خارج شد و با سرعت به سمت اتاق دوید⁦.
وارد اتاقک کوچکی می‌شود که در آن زندگی می‌کنند. در خانه ذره‌ای نان هم یافت نمی‌شود. به نفس چهار‌‌ساله‌ هنوز، شیرخشک می‌دهند. نفس را از دست رقیه می‌گیرد و شیشه‌شیر را در دهان‌اش جای گذاری می‌کند. آرام تکان‌اش می‌دهد و طبق عادت لالایی‌ای سر می‌دهد. چقدر آرام و مظلوم است! با این چشمان درشت و مشکی‌اش به پرند زل زده است. با تمام توان‌اش پستانک شیشه را می‌مکد. دستان‌اش را می‌گیرد و با محبت و گرمی، شروع به نوازش‌اش می‌کند.

* ماده مخدر ماری جوانا از گیاه کانابیس بدست می‌آید و توهم زاست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MELIKA_K

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/4/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
364
امتیاز
53
محل سکونت
TEHRAN
زمان حضور
3 روز 20 ساعت 4 دقیقه
رمان98 | انجمن رمان98
پستانک شیشه را به بیرون می‌دهد و خواهر‌اش را صدا می‌زند.
-آجی، من دیگه شیر نمی‌خوام، خسته شدم! چشمان پرند پر از اشک می‌شود. با ناراحتی لـ*ـب می‌زند.
-از فردا هر جور که شده بهت گوشت می‌دم!
نفس با لـ*ـبانی از خوشحالی، بـ*ـو*سه‌ای بر چشمان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا