خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
نام رمان: واله‌ی مدهوش
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: نوشین سلمانوندی
ناظر رمان: ~ROYA~
هدف: نویسندگی
ساعت پارت گذاری: نامعلوم
خلاصه:
مرا واله می‌خوانند، مثل مجنونی که در پی شیدایش است!
او، تمامش برای من است، مثل یک زندانی و من زندان‌بانش.
به چنگش می‌گیرم، به بو می‌کشمش و در حصارم پنهانش می‌کنم.
بال‌های سیاهم را می‌گسترانم بر روح پاکش. من شیطان و او فرشته... تمامش متعلق به من است.
واله ی مدهوش.jpg


در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: maryamiii، *~sarina~*، ASaLi_Nh8ay و 26 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
آنقدر دوستش بداری که روحت هم کنارش محنت بکشد و حس غم، بخشکاند ریشه‌ی شوق و شعفت را!
مثل پرواز است... پرواز بر بلندای برجی کهن، یا که سقوطت بر صخره‌‌ای تاریک و تنگ!
گره‌ی دو راه بهم، هر چند که ناهموار باشد و سخت؛ اما این خواستن‌های پراشیاق است که بند دل را محکم و مسیرها را یکی بهم می‌کند.
آنگاهی که تو نباشی، چشم باز می‌کنم به روی ناامیدی‌ها و در صحرگاهی که پرستوهای شمالی، بر پیکر غرب به خوابِ مرگ رفته‌اند؛ من از ملامتی خردسال، آبستن می‌شوم.
***
سخن دل:
بار اولی که شروع به نوشتن این رمان کردم، سال 《1397》بود و اولین رمانم بعد از آموزش‌های استاد نسرین قلندری عزیز بود.
نمی‌گم سرقت ادبی؛ اما در دنیایی زندگی می‌کنیم که فکرها ممکن است گاه و بی‌گاه، بهم اشتراک پیدا کنن، درست مثل قلب و حس‌هامون!
اسم قبلیِ رمان من اشتراک پیدا کرد با چند داستان و حتی نوشته‌هام... این خیلی آزار دهنده بود.
رمان رو رها کردم به مدت دوسال؛ اما با شروع کلاغ‌زاده، یکی از محبوب‌ترین‌هام که بازخورد مثبتی هم داشت، واله‌ی مدهوشم رو دوباره از سر گرفتم و شروع به نوشتنش کردم.
یک رمان واقعی رو به چالش کشوندم، البته با اندک تغییر‌های جزئی!
ممنون از کسانی که با کپی کردنشون باعث شدن من اسمی رو برای داستانم انتخاب کنم که واقعاً هم به محتواش بخوره.
من برای هر منولوگ و دیالوگ زحمت می‌کشم پس این زحمت‌ها رو به حق‌الناس تبدیل نکنید!
بارها گفتم و الان هم می‌گم: بخونید و لـ*ـذت ببرید و این لـ*ـذت رو با اطرافیانتون هم شریک بشید.
ممنونم از مینوی عزیزم، قوت قلب من در روزهای سخت و سنگین درسی‌‌ام که همیشه مادر بودنش رو پای تمام محبت‌هاش امضا کرده و همیشه به اخلاق‌های تندم، چوب مدارا کردن زده.


در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری، ^ ناریــــــــن ^ و 23 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرده‌ای که نفس می‌کشد، صدا می‌دهد و زندگی می‌کند.
واله‌ای که نقش یک قهرمان را برای زندگی‌اش دارد و پروانه‌های اطرافش نمی‌دانند که پیشروی‌اش تنها به سوی مرگ است!
بودنش خفگی دارد؛ مثل تجدید لحظه‌های خشکم. پر از بی‌هوایی، پر از بیماری و ناله.
بلعیدم هوای اطرافم را، مثل یک ماهیِ محتاج به آب‌ بلعیدم و ذهنم را خالی کردم؛ اما نمی‌شد.
همه‌اش بی‌فایده بود و من ناگریز از افکارم، لعن کردم؛ خودم را و اویی که نمی‌شناختم.
پایم تیک زد، گوشه‌ی لـ*ـبم بالا پرید، نفس سنگینم لغزید و در رفت از ریه‌های‌ پر تکاپویم.
قاتل، قاتل، شیون و زاری‌‌اش، کینه‌ی نگاهش!
صدای آب و باد، بوی چوب و کاپشن چرمیِ رامین. صدای باز و بسته کردن پاکت سیگارش و تق، تق فندکش‌.
سرم گیج‌ می‌رود؛ به دوران می‌افتد اسباب سالن و تار می‌شود روشنایی مقابلم.
- فرهاد؟
شده‌ام پر از جنون، پر از بی‌قراری و تاب و تحملی دیگر برایم نمانده است.
مثل یک ورشکسته‌‌ای می‌مانم که می‌داند همه چیز آخر خط است و با این حال نمی‌خواهد کم بیاورد و قبولش، برایش سخت است.
ریشه‌ی کم آوردن و نتوانستن را در وجودم می‌سوزانم.
عصبی شروع به قدم زدن کردم و با انگشت شست و سبابه‌ام، دو طرف پیشانی‌ام را می‌فشردم.
- ال اس دی بدم روبه‌راه بشی حاجی؟
گفت و خندید. لوندیِ صدایش مخم را می‌خاراند. دستی به ریش‌های بلندم کشیدم و دندان بهم ساییدم.
تنهایم! میان شغال‌های زندگی‌ام سخت تنهایم. جا مانده‌ام از همه‌ی آن‌هایی که روزی کنارم بودند.
- فرهاد، باید قبول کنی؛ با واقعیت کنار بیا دیگه برادر.
از صدای‌ پاشنه‌‌‌‌ی کفشش روی پارکت‌های‌ بدون فرش سالن، چشم بستم.
لـ*ـب‌هایم را به هم فشردم تا حرف بارشان نکنم.
قدم‌هایم را به سمت تک کاناپه‌ی کنار مجسمه‌ها برداشتم و تند رویش نشستم.
- صبر کن دختر! تا شب وقت زیاد هست.
"هومِ" کشیده‌اش هم آمیخته شد با صدای مشتاق رامین.
دستی به موهای آبی‌اش کشید و با برداشتن بطریِ آب، چشمکی زد.
نگاهش را از ظرافت دختر روبه‌رویش به سمتم سوق داد و نیشخندی روی صورتش جا گرفت.
زیپ کیفش را بست و دفترچه‌‌اش را از روی میز کارم برداشت.
- به نظر من باید از فکرش در بیای.
مشتم را محکم به کاناپه کوباندم و عصبی از نصیحت‌‌های بیخودش، غریدم:
- نظر تو اصلاً مهم نیست!


در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Fatima.fatameh1380، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 22 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
نگاهش را به آسمان پشت پنجره داد که نیم‌رخ استخوانی‌اش در معرض دیدم قرار گرفت.
- دو هفته‌اس که جنازه‌اش پیدا نشده.
پوزخند صدادار و تلخی زد؛ او هم بیمار است. بیمار به سیاهی و درد!
دندان زدم لـ*ـب زیرینم را و مسخره‌وار گفتم:
- دنبال جسدی می‌گردی که تا الان دیگه باید لاشه‌ی ریز شده‌اش رو از زیر دندون کفتارها بیرون بکشی؟
زیرچشمی نگاهم کرد و لـ*ـبخند کج و معوجی به کلام طعنه‌دارم زد.
- یادت نره که ما هم کفتاریم!
فندک نقره‌ایش را در دست به بازی گرفته بود و سر تکان می‌داد.
اطراف مردمک‌های مشکی‌اش به سرخی می‌زد.
ما هم کفتاریم.
بدون اینکه جوابش را بدهم از سرجایم بلند شدم و کتم را از روی دسته‌ی صندلی برداشتم.
- فرهاد؟!
صدای متعجبش را نادیده گرفتم و تند از سالن خارج شدم. بجای نصیحت‌های چرت و بیخودش، باید که خودش را می‌دیدم.
صدای فریادش که می‌گفت «کجا» را دوباره بی‌جواب گذاشتم و تندتر از هر بار دیگری، از پله‌ها‌ی عمارت پایین رفتم.
مثل همیشه باد و باران و بعدش هم ریزش برف. به سمت اتوموبیل آبی رنگم رفتم.
نم باران، مثل برخورد تیری به قلبم بود. هوای ابری، جریان باد و اویی که دیگر نیست.
- پسرم، چای منقلی دم کردم‌ها.
ریموت در را زدم و قبل از اینکه سوار بشوم؛ رو به حاج محسن کردم و با همان لحن خشک و جدیِ همیشگی‌ام، زمزمه کردم:
- ممکنه شب نیام. نگران نشید.
شیلنگ را در باغچه‌ی بزرگ حیاط رها کرد و با کشیدن دستی به ریش‌هایش، نزدیکم شد.
- لا اله الا الله... بچه مسلمون! بشین تو خونت، بارون می‌زنه جاده‌ها لیزن بابا جان.
سر تکان دادم و این یعنی «مواظب هستم». دلم نه حرف زدن می‌خواست و نه شنیدن نصیحت‌.
سوار شدم و با سرعت هر چه تمام‌تر، از عمارت خارج شدم.
****


در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Fatima.fatameh1380، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 20 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
《آشوب》
با چشمان ترسیده‌ام اطرافم را دید می‌زدم؛ اما جز تاریکی و صدای بلند موزیک، هیچ چیز دیگری را ذهنم درک نمی‌کرد.
باید می‌رفتم سر خیابان و تاکسی می‌گرفتم. "لعنت بهت ماهی!"
صدای کفش‌های پاشنه‌دارم، طنین انداز کوچه‌ی خلوت شده بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Fatima.fatameh1380، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 20 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
می‌دانم، خوب می‌دانم که یک روز دستم رو می‌شود.
دمغ از دروغم و شاید بهتر است بگویم؛ از دروغ‌هایم، از سرجایم بلند شدم و لنگ، لنگان خواستم به طرف خیابان بروم که صدایش در گوشم زنگ خورد.
- آشوب...
"هینِ" بلند و کشیده‌ام مساوی شد با چشمان گرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری، Niuosha.dkw و 16 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
تنها با یک نگاه می‌توانستی متوجه شوی که انسانی کامل است.
شک ندارم که نمونه‌ای از انسان‌های کامل روی زمین، یکی از آنها می‌تواند دکتر فرخی‌ باشد.
روزهای زوج به مطبش می‌آمدم تا بتوانم حداقل کمکی به او کرده باشم و بقیه‌ی هفته‌ام را در فروغ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری، ^ ناریــــــــن ^ و 17 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
اگر این تن و بدن زبان داشت، بی‌‌شک مجرم بد و خبیثی به شمار می‌آمدم. در را باز کردم و وارد شدم.
آرام بستمش و کمرم را تکیه‌اش دادم. کاش می‌شد همین‌جا به خواب رفت! بدون هیچ دغدغه‌ایی، بدون هیچ فکر و خیالی راحت بخوابم و ماه بعد کسی بیاید و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Saghar، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 16 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
مقنعه‌ی نیمه چروکم را کمی مرتب کردم. روپوشم را در آوردم و جایش را به پالتوی مشکی‌ام دادم. کیفم را به همراه موبایلم برداشتم و از اتاق خارج شدم.
تا حدودی خلوت شده بود و دیگر صدای داد و فریادهای گوش‌خراش‌شان نمی‌آمد.
به فاطیمایی که حال مشغول...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Saghar، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 16 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
488
امتیاز واکنش
7,658
امتیاز
238
زمان حضور
50 روز 5 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 | انجمن رمان 98
دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم که بخاری گرم و سنگین به سرعت خارج و با هوای خشک و سرد همراهی شد.
لـ*ـب‌هایم از سرمای زیاد ترک برداشته‌اند؛ حتی نمی‌توانستم عصبانیتم را روی‌شان خالی کنم.
فکم از سرما، آشکارا می‌لرزید و توانی نداشتم. هر لحظه حس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان واله‌ ی مدهوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
Reactions: Saghar، ASaLi_Nh8ay، حنانه سادات میرباقری و 15 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا