خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

بـــــــرگزیده رمان سُهِش (جلد دوم بازیگر عشق) | Anita.a کاربر انجمن رمان98

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
سهش.jpg
نام رمان: سُهِش
نام نویسنده: Anita.a کاربر انجمن رمان 98
ژانر رمان: عاشقانه

ناظر رمان: @شاهین


خلاصه:
کات! تصادف و پایان! فصل اول سریال تمام شده ولی همه چیز تغییر کرده، پارمیدا بین مرگ و زندگی معلق است. راز رهام و دلیل کارش نامعلوم مانده و حالا همه چیز عوض شده! زمان نبش قبر اسرار گذشته رسیده. اتفاقاتی که بی توجه از کنارش رد می شدند تبدیل شده به زمان حالی که ویران شده. اشتباهات گذشته با قدرت سد عواطف حال می شوند و آینده را تار می کنند ولی این وسط ناجی هست که...

معنی سُهِش:
احساسات درونی که به عشق متصله


نکات مهم :

1 ) تشکر کنید زیر پست ها:oops:
2) نظراتتون رو در صفحه پرفایلم بگید( برام خیلی با ارزشن):rolleyes:
4 ) پیگیری موضوع رو بزنید تا اگه پست گذاشتم مطلع شید( برای خودتونم راحت تر می شه):cool:
5) کپی کردن به هر نحو پیگیرد قانونی دارد.;)


 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
  • مقدمه:

    كاش قلبم درد پنهاني نداشت
    چهره ام هرگز پريشاني نداشت
    كاش برگ آخر تقويم عشق
    خبر از يك روز باراني نداشت
    كاش مي شد راه سخت عشق را
    بي خطر پيمود و قرباني نداشت
    كاش ميشد عشق را تفسير كرد
    دست و پاي عشق را زنجير كرد


    فصل های زندگی ام یکی بعد از دیگری برگ خورد و رسید به خزان عشقم. به این سرعت انتظارش را نداشتم ولی برگ سبز شور عشقم زرد شد و عطر جدایی در هوا پیچید. بهار عشقم شیرین بود، تابستانش گرم ولی گاهی سخت، انتظار پاییز را نداشتم و آمد، زندگی ام دست خوش تغییر شد و نشد مانع شوم. تمام هستی ام روی خط مرگ ایستاده و تنها ناظر آنم. این طرف من مانده ام و واقعیتی که زندگی ام را گرفت، گفته بودم معنای نامش بانوی پر مهر بود؟ سرنوشت مهربانم را گرفت...
    یک راز همچنان آزارم می دهد...
    یک سد همچنان بین ما حکم فرماست...

× هردو بازیگر عشق بودیم و غافل از این که گردانده ی این سریال فرد دگریست....
 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
فصل اول: بوی مرگ
خشک شده ماندم، حیران بودم. حس کردم جان نه از تن او بلکه از تن من می رود. دختری غرقه در خون غلتید و من ایستاده تنها ناظر آن بودم. فریاد های مهسا گنگ بود، صدای راننده ی ترسیده هم در میان مهی از ابهام اکو می شد:
- یا حسین! بدبخت شدم... ای خدا بیچاره شدم... خدایا توروخدا نمرده باشه. خانوم زنگ بزن اورژانس...
چیزی در ذهنم سیگنال می فرستاد، یک نام تکرار می شد. نامش آشنا بود... چه بود؟ آه! پارمیدا! ذهنم به سرعت شروع به فعالیت کرد و قبلم با ده برابر سرعت عادی خون را پمپاژ کرد و تازه انگار بیدار شدم.
از ته دل فریاد زدم:
- پارمیدا؟!
انرژی به تنم بازگشت و خودم را به عشقی رساندم که هراس از دست دادنش دست هایم را به لرزه انداخته بود، صحبت های مهسا با اورژانس را شنیدم و با بغض فریاد زدم:
- بگو زودباشن!
دست های ظریف و سردش را در دست گرفتم و زیر لب نالیدم:
- توروخدا تحمل کن پارمیدا. خواهش می کنم... می دونم من رو دوست نداری دیگه؛ به خاطر خانوادت تحمل کن.
چه کسی گفته بود مرد ها اشک نمی ریزند؟ فرد نا هوشیاری که با مرگ می جنگید و روی آسفالت سرد خیابان دراز به دراز خوابیده بود دختری بود که دل و ایمانم را برده بود؛ از او دوری کردم تا در آرامش باشد و حالا...
مرد راننده نزدیک شد و با هراس گفت:
- آقا به خدا من ندیدم.
تقصیری نداشت؛ گناهکا خود من بودم، می ترسیدم حرکتش بدهم و آسیبی ببیند وگرنه بدون معطلی با ماشین خودم به بیمارستان می رساندمش؛ بدون پاسخ به راننده عصبی تکرار کردم:
- پس این اورژانس کی میاد؟
مهسا: زنگ زدم الان میان.
دقیقا در چنین شرایطی بود که انسان گذر زمان را را با بند بند وجودش حس می کرد. زیر دستانم نبض ضعیف پارمیدا خبر می داد از گذر زمانی که می توانست خط مرزی بین مرگ و زندگی را باریک تر کند.
دستم را نوازش گونه روی موهای خونی شده ی بیرون از شال پارمیدا کشیدم و زمزمه کرد:
- خوبی می شی! مطمئن ام حالت خوب می شه.
صدای گریه های هدیه و مهسایی که خشمگین سعی در آرام کردنش داشت سوهان روی اعصاب ضعیفم می کشید. با خشم رو به عقب برگشتم و غریدم:
- برید تو خونه!
چشم غره ای رفت و گفت:
- من هدیه رو می برم پیش عاطفه اینا. اینم از دردسر امروزت که برامون درست کردی!
حرف راننده مانع شد تا تمام آدرنالین و ترسم را بر سر مهسا تخلیه کنم.
- آقا من چیکار کنم؟ به علی قسم ندیدم اصلا، سرعتمم زیاد نبود. من زن و بچه...
با خشم به میان حرفش دویدم:
- منتظر بمون شما. پلیس رسیدگی می کنه!
رنگ از رخش پرید ولی من بی توجه دوباره به سمت مهربانم چرخیدم. رنگش پریده تر از همیشه بود. یک چیزهایی در زمان دبیرستان خوانده بودم در مورد ضربان؛ چه بود؟ آهان! به یاد می آورم. یک فرد سالم در دقیقه حدود هفتاد و دوبار ضربانش می زند. سالم نبود که؛ بود؟ در هر صورت با نگرانی دستش را گرفتم و شروع به شمارش ضربان ضعیف پارمیدا در زیر انگشتانم کردم. یک... دو...

***
هفتصد و پنج... هفتصد و شیش...
با صدای اورژانس دوباره هوشیار شدم، سرم را بلند کردم و از جایم پریدم. با پیاده شدن پرستار یا هر فردی که مسئول این کار بود شتابان خودم را به او رساندم و با عجله توضیح دادم:
- ماشین زد بهش، خون زیادی از سرش رفته و بی هوشه از همون موقع؛ نبضشم ضعیف می زنه.
مرد پرستار هم ظاهرا از تکاپوی من به تکاپو افتاد و با هیجان فریاد زد:
- مهدی برانکاردو بیارید!
راننده و فردی دیگر همراه با برانکارد تاشو سریعا خودشان را رساندند. نفهمیدم درست چه کار می کردند ولی ظاهرا مشغول معاینه بودند و بعد از بستن چیز سفید رنگی دور گردن نازنینم همراه با برانکارد بلندش کردند. با عجله به راننده غریدم:
- کارت ملی یا کارت ماشینتو بده!
مرد بیچاره هول زده تا کمر داخل ماشین رفت و کارتی را به دستم داد که بدون نگاه کردن در جیب تیشرتم چپاندم و با هول خودم را رساندم و در پشت آمبولانس کنار پارمیدا جای گرفتم و راه افتادیم.
نگاهی به چهره ی مهتابیش کردم و دست بردم به راشا زنگ بزنم که با حس جای خالی جیب شلوارم با تعجب نگاهم روی خودم چرخید و با استیصال مژه هایم را روی هم فشردم. با لباس راحتی خانه آمده بودم و حالا نه ماشین داشتم؛ نه موبایل و نه پول!
کلافه و عصبی دستم را در میان موهایم کردم و نگاهم روی دست ظریف پارمیدا که سرمی به آن وصل بود چرخید و یکی از صحنه های فیلم مانند خوابی کوتاه از مقابل چشم هایم گذشت.

***
شمسایی: رهام با دقت گوش کن. تو این صحنه باید با غش کردن پارمیدا هول زده بری کنارش زانو بزنی که باباش نزاره و هرچیم خواهش کنی تورو بندازن بیرون از خونه. فهمیدی؟
چقدر از این صحنه متنفر بودم. خیلی مسخره بود. از طرفی هم می ترسیدم پارمیدا نتواند درست از پسش بربیاید و موقع غش کردن سرش ضرب ببیند. کلافه گفتم:
- آره.
نگاهش روی پارمیدا چرخید و با لبخند پر اطمینان پارمیدا دستور شروع داد.
با اعلام شروع فیلم برداری بازیگر نقش پدر پارمیدا خشمگین فریاز زد:
- تو برو تو اتاقت لیلی!
به سمت من چرخید و غرید:
- تو فکر کردی کی هستی پسره ی بی سر و پا که اومدی خونه ی ما و راست راست تو چشمام نگاه می کنی می گی دخترمو می خوای؟
هق هق های پارمیدا و بابا گفتنش دل من را ریش کرد و کلافه و محجوب گفتم:
- یه لحظه اجازه بدید من توضیح بدم خب...
- لازم نکرده! گمشو بیرون از خونه ی من! دختر من نامزد داره.
همراه با جیغ خانم رادپور مادر لیلی نگران و ترسیده نگاهم روی پارمیدایی چرخید که کف حیاط دراز کشیده بود و نفهمیدم چه طور با نگرانی به طرفش دویدم ولی وسط راه متوقف شدم و به زور و کشان کشان به طرف در برده شدم:
- تو انگار حرف حالیت نیستا! بیا برو بیرون!
حتی فراموش کرده بود فیلم است و واقعا نگران پارمیدا بودم:
- خواهش می ک...
- دیگه دور و بر دخترم نبینمت!
و در روی صورتم کوبیده شد!

***
آن روز تنها با غش نمایشی پارمیدا هول کرده بودم و حالا خودم مقصر این بودم که با مرگ جدال کند. کار دنیارا ببین... وای که حتما تا حالا مهسا عالم و آدم را خبر کرده بود که دوست دختر من آمده جلوی خانه و تصادف کرده. اصلا بعید نبود که پیازداغش راهم زیاد کند و باز من و پدرم را به جان هم بیندازد.

این بار مهم نبود! وقتی پای پارمیدا قرار بود در داستان باز شود به هیچ وجه عقب نمی کشیدم. تنها مانعی که آزارم می داد هدیه بود که...
 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
با ترمز شدید آمبولانس هدیه فراموشم شد و هول زده پرسیدم:
- رسیدیم؟
- نه آقا چه رسیدنی؟! خوردیم به ترافیک و...
باقی حرف های راننده را نمی شنیدم؛ الان تنها یک چیز اهمیت داشت، عزیزشده ی دلم که با مرگ می جنگید و ثانیه ها برایش مهم بود و خیابانی که داشت سدی می شد تا پارمیدایم را بگیرد.
در شرایط خیلی بدی گرفتار شده بودم؛ اینکه بال بال می زدم و هیچ راهی نبود و هیچ کاری از دستم ساخته نبود به حد کافی آزارم می داد و حالا این ترافیک که باز هم برایش کاری از دست من برنمی آمد قوز بالا قوز شده بود و صبرم داشت لبریز می شد.
حاضر بودم از ماشین پیاده شوم و التماس تک تک راننده ها کنم تا راه را باز کنند ولی با نیم خیز شدن من پارمیدا ناله ای کرد و چشم هایش را باز کرد، قبل از من مردی که فکر کنم پرستار بود بالای سرش آماده بود و پرسید:
- خانم صدای منو می شنوی؟ می تونی بگی اسمت چیه؟
این سوال ها چه معنایی داشت؟ لازم بود خسته ترش کنند؟ همین که چشم های گربه ای عسلی رنگش دوباره باز بود برای من به اندازه ی تمام شادی های دنیا می ارزید؛ با نرم ترین لحن ممکنی که از خودم سراغ داشتم دست گرمش را فشردم و گفتم:
- خوبی عزیزم؟
نگاهش گنگ از روی پرستار روی من چرخید و لب باز کرد تا چیزی بگوید ولی خسته دوباره تسلیم شد و کمی بعد مجددا نگاه گرمش را از من دریغ کرد؛ با ترس پرسیدم:
- چرا دوباره بی هوش شد؟
پرستار: آروم باش آقا. این چیزا طبیعیه و حتی نشونه ی خوبیه که بیدار شد، هوشیاریش ثابت نیست و احتمال خون ریزی داخلی هم هست، دعا کن زودتر برسیم بیمارستان.
دنیا دور سرم آوار شد؛ چند وقت بود دعا نکرده بودم؟ یک سال؟ دوسال؟ آخرین نمازم کی بود؟ پنج سال پیش؟ به یاد نداشتم، ولی درست از وقتی با افشین آشنا شدم و زندگیم در مسیر نابودی قرار گرفت و بعد هم مهسا و هدیه وارد زندگیم شدند با خدا قهر بودم و حالا زندگیم چرخیده بود و افتاده بود دست همان خدایی که چند سال پیش گفتم دیگر با او کاری ندارم.
نگاهم روی پارمیدا چرخید و زیرلب زمزمه کردم:
- داری تنبیهم می کنی خدا؟
این اتفاق حتی اگر مجازات هم بود زیادی گران بود. برایم عجیب بود پارمیدا کی و چه طور این طور مهرش در دلم رخنه کرد ولی یک چیزی روشن بود که قلبم به قلبش پیوند خورده بود و اگر تپش های قلب او متوقف می شد چیز زیادی از زندگی من هم نمی گذشت.
قصد نداشتم شعار بدهم ولی از همین حالا هم احساس می کردم چیزی بر قلبم سنگینی می کند، آن قدر برایم مهم شده بود که باعث شود بدون عذاب وجدان و فکر کردن به هدیه و مهسا و خانواده ام حالا اینجا باشم. وای که چه طور باید به راشا و خانواده ی پارمیدا خبر می دادم؟
پرستار: رسیدیم.
از دنیای سیاه افکاری که هیچ نتیجه ای نداشت به زمان حال برگشتم و با درک جمله و باز شدن در آمبولانس به سرعت پشت سر تخت چرخ داری که حامل فرشته ی زندگیم بود روان شدم و به هل دادن تخت کمک کردم تا با رسیدن به در شیشه ای بزرگی جلویم را گرفتند:
- آقا شما از اینجا به بعد نمی تونی وارد بشی ولی برو برای واریز پول تا دکتر بیاد عملش کنه، وضعش خوب نیست و سطح هوشیاریش پایینه؛ ما هم چکاپ اولیه رو می کنیم و آماده اش می کنیم تو این مدت.
آخر این چه وضع اعلام وضعیت بود؟ قلبم بی تاب شده بود و با ترس خودش را به قفسه ی سینه ام می کوبید دستم را روی قلبم مشت کردم و در حالی که مسیر آمده را برمی گشتم گفتم:
- آروم باش لعنتی! هیچیش نمی شه. پارمیدا قوی تر از این حرفاست.
چیزی در ذهنم یادآوری کرد که چقدر قوی؟ من دومین شکست عاطفی پارمیدا بودم و حالا نه روحش در اوضاع مناسبی برای جنگیدن بود نه جسم نحیفش که با آن شدت به آسفالت های کف خیابان کوبیده شد. بازبینی صحنه ی تصادف در ذهنم باعث شد تنم بلرزد و به شدت سرم را تکان دادم و خودم را به پذیرش رساندم:
- اومدم برای کارای مریض تصادفی که الان آوردن.
درست گفتم؟ چه باید می گفتم؟ اولین بار بود در این شرایط بودم و واقعا هول کرده بود. حالا باید به خانواده اش اطلاع می دادم؟ نکند تا آنها نرسند پارمیدا را عمل نکنند؟
- آقا؟
- ببخشید. چیزی گفتید؟
- گفتم نسبت شما با بیمار چیه؟
آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم:
- نسبت من؟
- آقا حالتون خوبه؟
عصبی دستم را در موهایم کشیدم و گرفتم آن قدر کشیدم که ریشه های موهایم به ناله افتاد و بالاخره گفتم:

- نامزدمه.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
- پس این فرمو پر کنید و خودتون هم تماس بگیرید خانوادش رو درجریان بزارید باید رضایت نامه ی عمل رو خانوادش پر کنن.
با مکث پرسید:
- مگر اینکه عقد کرده باشید و همسرش باشید؟
دلش خوش بود ها؟! نامزد کجا بود؟ مسلما یک بار عقد کرده بودم ولی، نه با پارمیدا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
پیمان: آروم باشم؟ چه طوری آروم‌ باشم وقتی خواهرم رو تخت بیمارستانه و کسی که این بلارو سرش آورده نه تنها پشیمون‌ نیست بلکه می‌گه تقصیر پارمیدا بوده؟
سروان عصبی خودتونو کنترل کنیدی تحویل‌ پیمان داد و به طرف من چرخید:
- شما می تونید درست تعریف کنید چی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
ناخواسته اعتراض کردم:
- مهسا زن من نیست!
بلند‌شدن پدر از روی‌ صندلی‌ را هضم نکرده بودم که صدای‌کشیده ی آبدارش و به یک طرف متمایل شدن صورتم همزمان شد با عکس العمل مادرم:
- خدا مرگم بده! چرا زدیش؟
پدر: تا بفهمه هنوز بزرگ ترش‌ نمرده که بخواد از‌ این...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
***
- رهام؟ صدامو می شنوی؟
آرام پلک گشودم و با دیدن راشا با سر و وضع بهم ریخته بالای سرم متعجب خواستم بشینم که با درد فجیعی که در تنم پیچید آخی گفتم. راشا با هول از جا پرید و گفت:
- خوبی؟ تکون نخور دکترتو صدا کنم.
- صب کن.
با تردید گفت:
- چیزی می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
پوف کلافه ای کشیدم که دکتر با خنده و خوشرویی گفت:
- به این زودی از دست ما خسته شدی جوون؟
زود؟ درست است که من بی هوش بودم ولی به هرحال از اصل موضوع چیزی کم نمی شد که چند هفته در این اتاق مهمان آنها بوده ام. ولی به جای افکارم کوتاه گفتم:
- نه فقط...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیـر ارشد بازنشسته + بهترین کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/3/18
ارسال ها
5,633
امتیاز واکنش
10,236
امتیاز
428
سن
18
محل سکونت
Tabriz
زمان حضور
13 روز 6 ساعت 5 دقیقه
شاید کمی حق داشت، ولی نه کاملا!
پارمیدا با هر حسی که قبلا تجربه کرده بودم فرق می کرد. حس آرامش و شادی می داد، حس زنده بودن! روزهایی بود که از زمین و زمان خسته می شدم یا مهسا محض سرگرمی قصد می کرد گنجایش کاسه ی صبرم را بسنجد، با یک دنیا کینه و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا