خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان انتهای درد (جلد اول) | Fatemeh Deris کاربر انجمن رمان ۹۸

ممنونم از اینکه وقت می ذارین و رمان منو مطالعه میکنید لطفا در نظر سنجی شرکت کنید نظرتون مهمه:)


  • مجموع رای دهندگان
    10

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
به نام خالق عشق
نام رمان: انتهای درد
نام نویسنده: Fatemeh Deris
نام ناظر: haniye anoosha
ژانر: عاشقانه، جنایی_پلیسی
خلاصه: ماهور دختری با قلب شیشه ای که از روز تولدش تا الان اتفاقات بسیار زیادی براش میوفته تا اینکه با پارسا ازدواج میکنه و...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه

مقدمه:تورو دارم تو روزایی که دنیا دلگیره میای و حس دلتنگی و دوری از دلم میره.

سخن نویسنده:
با سلام خدمت تمام عزیزانی که افتخار دادن و رمان انتهای درد که اثری از بنده است رو مطالعه می کنن. امیدوارم که رمان بنده مورد پسند شما قرار گرفته باشه. در واقع این کتاب دارای دو فصل و محتوای متفاوت است؛ فصل اول یعنی انتهای درد درباره ماهور نوشته شده و فصل دوم درباره ی فریال نوشته شده.
خوشحال می شم که درباره ی این رمان نظر بدید؛ نظر شما بسیار مهم و تاثیر گذار بر قلم بعدی بنده هست.
در آخر از تمام عزیزانی که در نوشتن این اثر کمکم کردن، سپاس گذارم. از جمله دوستان خوبم Hananeh و moon shadow کاربران انجمن رمان ۹۸.

لطفا فرم زیر رو پر کنید و راجب رمان نظر بدید:

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۱
از خواب پریدم. ساعت به دیوار رو برویی من اویزون شده بود، ولی بدون این که به ساعت نگاه کنم و یا چراغ اتاق رو روشن کنم، از جام بلند شدم.
با ترس تموم خونه رو گشتم تا مطمئن شم کسی به جز من و پارسا توی خونه نیست.
وقتی که مطمئن شدم که کسی توی خونه نیست نفس راحتی کشیدم و برگشتم تا برم بخوابم که یه دفعه پارسا رو پشت سرم دیدم. ترسیدم و جیغ بلندی کشیدم‌.
پارسا که از جیغ من تعجب کرده بود با تعجب گفت:
- چته...مگه جن دیدی؟!
- من چمه یا تو که نصف شب زاغ سیاه منو چوب می زنی مگه من بچه ام که افتادی دنبالم؟
لبخندی زد و سریع خندش رو خورد، با چشمای درشتش به چشمای خاکستریم زل زد و گفت:
- یواش تر ماهور خانم، کم مونده بخوریم. دیدم خواب نیستی. خب نگران شدم اومدم دنبالت اینکه این همه دعوا و مرافعه نداره.
چشمامو چرخوندم و گفتم:
- یه ل*حظه بیدار شدم، خونه رو چک کنم خیالم راحت شه کسی بجز منو تو خونه نیست. الانم که خیالم راحت شد می خوام برم بخوابم. شب بخیر.
می خواستم برم بخوابم که دستاش رو توی هوا تکون داد و کلافه گفت:
- باز که از داری خونه رو چک می کنی بس کن دیگه هی من هیچی نمی گم، این کار هر شبته که از خواب بیدار می شی خونه رو چک می کنی، بیست سال از اون اتفاق گذشته کی می خوای اون اتفاق رو فراموش کنی؛ هیچکس کاری با تو نداره. این افکار بچگانت رو همین امشب تموم کن.
به چشمای آبیش که به صورت سفیدش میومد نگاه کردم و با حالت زاری گفتم:
- نه داری اشتباه می کنی پارسا اونا نمی ذارن یه آب خوش از گلومون پایین بره، همون طور که نذاشتن یه آب خوش از گلوی خانوادم پایین بره، خیلی وحشیانه خانواده مو کشتن جلوی چشام؛ اونا حتی می خواستن منو تیکه تیکه کنن ولی این زیبایی من بود که مانع این کار شد.
می خواستم حرفام رو ادامه بدم که پارسا دستش رو توی موهای سیاهش کشید و کلافه تر از قبل گفت:
- تمومش کن؛ دیگه اصلا به این چیزا فکر نکن. برو بخواب.
***
از خواب بیدار شدم. چشمام رو باز کردم نور آفتاب تیز تر از همیشه زد توی چشمم. مثل همیشه طبق عادت همیشگیم اول از هر چیز به پارسا نگاه کردم دیدم خوابه؛ تعجب کردم چون همیشه ۴۵ دقیقه زودتر از من بیدار می شد. نگاه به ساعت خاستری که به دیوار رو به روم آویزون بود انداختم دیدم ساعت ۸:۱۵ صبحه! با خودم گفتم بخاطر همینه که بیدار نشده چون همیشه ساعت ۹ صبح از خواب بیدار می شه منو باش فکر کردم ساعت یه ربع به ۱۰ صبحه!.
نمی دونم چرا برای یه لحظه خندم گرفت. بلند شدم و از اتاق بیرون. رفتم سمت حمام در چوبیش رو باز کردم، چراغ حمام رو روشن کردم، شیر آب رو باز کردم و دست و صورتم رو شستم. صورتم رو با حوصله نارنجیم خشک کردم و به خودم توی آینه خیره شدم خیره تو چشم های خاکستری دختر توی آینه بودم ولی ذهنم درگیر؛ لـ*ـباش سرخ تر از همیشه دیده می‌‌شد و موهای بور شونه نشده صورت سفید و گردش رو قاب گرفته بود. شبیه من بود...من بود!. حس می‌کردم یه نفر دیگه اس. حس می کردم دو تا آدم رو به رو هم ایستادن؛ یکی در قالب آینه، یکی در قالب انسان!. توی حال خودم نبودم. انگار یکی توی از ته اعماق وجودم دیوونه وار داد می زد، اون آدمی که آینه به تصویر کشیده بهتره توعه. خیلی بهتر؛ هم ظاهرش هم باطنش. چرا من این حس رو داشتم. اون آدمی که توی آینه جا خوش کرده که خود منم! خودم از خودم بهترم!


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۲
با ماهور ماهور کردن پارسا متوجهش شدم و سرمو برگردوندم نگاهش کردم؛ تکیه داده بود به در حموم. گیج ولی مهربون گفتم:
- جان ماهور؟
با خنده جواب داد:
- صبح بخیر عزیزم. می بینم که صبح زودتر از من بیدار شدی. اومدی داری خودت رو توی آینه نگاه می کنی. می خوای ببینی که چقدر خوشکلی، خانمی این قدر به آینه زل زدی آینه ی بدبخت رنگش رفت کجایی خانوم؛ ۲ دقیقه متنظرت ایستادم. بیا به داد آقا پارسا برس تا از گشنگی تلف نشده.
گیج تر گفتم:
- چی؟ دو دقیقه هست که دم در حموم وایستادی؟ مگه می شه؟ چرا من نفهمیدم؟ صبر کن ببینم پارسا، داری با من شوخی میکنی؟ نکنه سر صبح شوخیت گرفته؟
تند گفت:
- نه شوخی چیه. من الان دو دقیقه ایستادم اینجا، منتظر توام. من فکر کردم تو می دونی من ایستادم داری فیلم بازی می کنی.
آروم ولی شرمنده گفتم:
- ببخشید عزیزم، من نفهمیدم.
- مهم نیست؛ فدا سرت ایستادم که ایستادم. ولش کن.
خندیدم و گفتم:
- بی خیال پارسا بریم صبحانه بخوریم.
-گل گفتی ماهور گلی، بریم که خیلی گشنمه.
سفره رو پهن کردیم و باهم صبحانه خوردیم. بعداز اینکه صبحانه مون تمام شد پارسا ظرف ها رو جمع کرد منم ظرف ها رو شستم.
بعد از شستن ظرف ها من رفتم نشستم ۱۰ دقیقه گذشت. من حوصلم سر رفته بود، پارسا هم که داشت فیلم می دید. حوصله ی دیدن اون فیلم مسخره رو نداشتم، تصمیم گرفتم با گوشیم بر دارم که حوصلم بیاد سرجاش. گوشیمو روشن کردم که دیدم فریال بهم پیام داده، خوشحال شدم و فورا پیام رو باز کردم نوشته بود:
- سلام دختر خاله جون خودم، چه خبرا خوبی دیگه یادی از ما نمی کنی یه زنگ بزن خوشکله کارت دارم. خندیدم و سریع به فریال زنگ زدم.
- سلام فریال خوبی؟
- سلام به روی ماهت ممنون، چه خبرا؟
- عزیزمی، منم خوبم سلامتیت خبر خاصی ندارم راستی گفته بودی زنگ بزنم. کارم داری؟ بگو می شنوم.
- اها راست میگی پاک فراموش کردم؛ این قدر از شنیدن صدات خوشحال شدم که اصلا یادم رفت واسه چی بهت گفته بودم زنگ بزنی. فردا شب آقای احسانی به مناسبت اینکه تولد دخترشه یه مهمونی بزرگ توی یکی از بهترین تالارای تهران گرفته.
- خب؟
- گفت که تورو هم دعوت کنم بقیه دخترای فامیلونم هستن.
- اها بسلامتی. اگر کاری برام پیش نیومد چرا که نه حتما میام. ولی چرا خودش منو دعوت نکرد؟ چرا به تو گفت منو دعوت کنی؟
- وا یادت نیست، تو که یک هفته پیش شمارت و خونت رو عوض کردی نذاشتی هیچ کسی بهفمه خونت کجاست یا شمارت چیه؛ برای همین آقای احسانی شمارت رو نداشت و آدرست رو هم نمی دونست، برای همین از من خواست که تورو توی مهمونی که برای دخترش نهال گرفته دعوت کنم.
- اره درسته راست می گی. ممنونم که دعوتم کردی فریال جون.
- عزیز دلی کاری نکردم که؛ فقط می مونه آدرس تالار که لوکیشونو برات می فرستم. اگر باهام کاری نداری من برم.
- ممنون. نه کاری ندارم خداحافظ.
- خداحافظ.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۳
گوشی رو قطع کردم، رفتم توی فکر. پارسا تلویزیون رو خاموش کرد رو به من کرد و گفت:
_ چی شده؟
_ آقای احسانی ما رو برای جشن تولد نهال دعوت کرده، باید بریم.
با تعجب گفت:
- واقعا می خوای فردا شب بری تولد نهال؟
- اره معلومه که باید برم مگه میشه که نرم، آقای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۴
- دخترم من کاملا تورو درک می کنم. اگر دیدی من به تو این حرفا رو زدم، فقط بخاطر این بود که تورو خیلی دوست دارم و دوست ندارم تو از من جدا بشی. خوشحال می شم از این به بعد به خونه ی خودت سر بزنی یا حداقل به من زنگ بزنی.
ل*بخند زدم و گفتم:
- ممنون از اینکه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۵
هیچی نگفتم بقیه ی غذام رو خوردم اونم کم کم شروع به غذا خوردن کرد. غذا خوردمون حدود ۴۰ دقیقه طول کشید. سفره رو جمع کردیم و پارسا ظرفا رو شست؛ امروز نوبت اون بود که ظرفا رو بشوره. رفتم توی اتاق و روی ت*خ*ت خوابیدم تا با گوشیم بازی کنم. سرگرم چت کردن با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۶
- باشه باشه، اروم باش. ازت خواهش می کنم احتیاط کن.
- باشه.
دیگه بیشتر از این ادامه ندادیم. در اتاق رو قفل کردیم و پیش دیوار سمت چپ ایستادیم، ماشه های اسلحه هامون رو کشیدیم و منتظر موندیم تا اونا بیان.
پارسا
حس می کردمشون. حس می کردم دارن به اتاق نزدیک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۷
برگشت سمت در. همین طور که داشت در رو قفل می کرد، گفت:
- اگر پارسا جونت حرفی بزنه که خوشم نیاد، تو عذاب می بینی. خیلی دوست دارم نتونید جلوی زبونتون رو بگیرید چون اون موقه کاری می کنم که از شدت عذاب بمیرین.
پارسا
همه جا سیاه بود، دست و پام بسته بود،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Fatemeh Deris

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/4/20
ارسال ها
43
امتیاز واکنش
476
امتیاز
63
سن
14
محل سکونت
Roya
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 30 دقیقه
پارت۸
- راستش من نمی دونم راجب چی صحبت می کنید. من خدمتکار اینجام. بدون اجازه ی رییس گروه، نمی تونم آب بخورم. الانم که می بینید بالا سرتونم، بخاطر اینه که آقا بردیا بهم گفتن بیام ببینم چتونه.
می خواستم بپرسم بردیا کیه که دوباره اون پسره اومد:
- این چشه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا