خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان دختر گیلکان جیران | The unborn کاربر انجمن رمان 98

سطح رمان را با شکلک نشان دهید.

  • ♡_♡ (خوب)

    رای: 0 0.0%
  • 0_0 (متوسط)

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
بسم هو
نام رمان: دختر گیلَکان، جیران
نویسنده: The unborn
ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی
ناظر: Narges_Alioghli
خلاصه:
من،
جیران،
دخترکِ سرکش این خطه‌ی نفرین شده‌ام!
رهایم کنید و حکم مرگم را صادر.
از خردسالی جامه‌ی سیاه بختی بر تن داشتم و اٌرسیِ فلاکت بر پا!
حال بگذارید این سالیان یا شاید ساعاتِ باقی‌مانده را به حال خود باشم.
تنها یک خواسته دارم،
مرا از جهنم دره‌ی سخنانتان رهایی دهید!

#دختر_گیلکان_جیران
#تاریخ_می‌بلعد
#در_تقاطع_یک_نفس
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن رمان 98
 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
مقدمه:
درد من،
درد ماتم است.
این‌که در واژه‌ی محبتم، جای زخم‌های بی هدف همیشه روشن است.
درد من،
کشیدن سرمه‌ای سیاه، ز جنسِ سختِ نکبت است.
در درون واژه‎‌های پر فروغ عشق،
درد من،
همان صدای بی‌نهایت است که در سکوت محو می‌شود!

#دختر_گیلکان_جیران
#تاریخ_می‌بلعد
#در_تقاطع_یک_نفس
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن رمان 98
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت یک
فضای خانه از شدت نگرانی و دلهره سرد بود. بخاری هیزمی وسط خانه‌ی چوبی پسر ارشد خآن می‌سوخت؛ اما دل‌هایشان عجیب بی‌روح بود. از فکر این‌که نکند فرزندشان دختر باشد و از فردا در روستا جا بیوفتد که پسر ارشد خآن دختر دار شده، آرام و قرار نداشتند. داشتن دختر آن هم برای قبیله‌ی خآن ننگ به شمار می‌آمد! با این‌که دامون برای دختر جان می‌داد؛ اما باز هم از واکنش مردم هراس داشت. جدای از این‌که آبرویش در خطر بود، جایگاهش نیز در روستا تضعیف می‌شد.
به سقف چوبی خانه که با ریسمان‌های گل‌های خشک شده تزئین شده بود چشم دوخت و سعی کرد به لحظه‌ای فکر کند که پسرکش را در حصار دستانش محاصره کرده و خآن کیسه‌ی قرمز رنگی که از سکه طلا پر شده است را در آ*غو*ش پسرکش جا می‌دهد.
از سر شب کمی دل درد داشت اما تظاهر به خوشی می‌کرد تا دل همسرش نلرزد.
به روی تـ*ـخت خوابش که با تشکِ زرشکی با گل‌های قرمزش دراز کشیده بود و پتویی که با روکش سفید پوشیده شده بود را به روی خود انداخته بود.
چشمانِ مشکی‌اش تار می‌دید و صورتش به عرق نشسته بود. دستی به روی شکم بالا آمده‌اش کشید و با صدای بلندی، پتوی خود را چنگ زد:
-دامون؟!
بعد از لحظاتی درب چوبی اتاقش با صدای بلندی باز شد و خدمتکارش و دامون بر سر پیکرش حاضر شدند.
-گلچهره... خوبی جانَکَم؟
-خاکَم به سر خانم، چه شد؟
دامون همان‌طور که دست سرد گلچهره را گرفته بود، به سمت خدمتکارشان برگشت:
-زهرا، باید بریم شهر.
گلچهره دست دامون را فشرد و زبان باز کرد:
-بی‌بی... منیر.
زهرا که متوجه سخن بانوی اربابش شده بود، سریع به سمت در چوبی اتاق دوید:
-من می‌رم بی بی منیر رو بیارم آقا، شما هم لـ*ـباس‌های خانم رو دربیارید... خیلی عرق کردن!
با رفتن زهرا، دامون پتو را از روی گلچهره کنار زد و به طرفی پرت کرد. همان‌طور که دست گلچهره را محکم گرفته بود، با وی سخن گفته و آرام شال زرشکی‌اش را از سرش بیرون کشید:
-جانِ دامون آرام بگیر دختر، آرام بگیر خورشید خانه.
عرقِ نشسته به روی پیشانی بلند گلچهره را با گوشه‌ی شالش پاک می‌کند و سریعا جواهرات او را از گردن و دستانش خارج می‌کند.
دستش را به روی شکم گلچهره کشیده و دلنشین لـ*ـبخند می‌زند:
-چه معرکه‌ای راه انداخته!
گلچهره با درد بر مزه‌پرانی همسرش می‌خندد و دوباره با اشک ناله‌ای سر می‌دهد.
به یک آن در خانه گشوده شده و صدای زهرا بر هوا برمی‌خیزد:
-بی‌بی را آوردم آقا.
دامون با دیدن صورت مهربان و چروکیده‌ی روبه‌رویش دستی به ته ریش قهوه‌ای اش می‌کشد و به سرعت از خانه خارج می‌شود. روح از بدنش خارج می‌شود از ذوقِ در آ*غو*ش کشیدن یک موجود کوچک و دوست داشتنی.
صدای فریادهای گلچهره قلبش را چنگ می‌زد و ذوقش را به یک آن مانند آب روی آتش خاموش می‌کرد. درختان اطراف خانه در میان دستان باد خوش رقصی می‌کردند و به حال دامون، خنده! سماع درختان مغزش را میخورد و او را تشویق می‌کرد تا با فریادی، این بی‌پروایی درختان را خفه کند.
در افکار خود غوطه ور بود که به ناگاه درب خانه باز شد:
-آقا؟!

#در_تقاطع_یک_نفس
#تاریخ_می‌بلعد
#دختر_گیلکان_جیران
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن رمان 98
 
آخرین ویرایش:

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت دو
هراسان به سمت منبع صدا برگشت و همان‌طور که سعی در مخفی نگه داشتن تبسمِ نشسته به روی لـ*ـب‌هایش داشت، آب دهانش را قورت داد:
-بچه چیه؟ گلچهره حالش خوبه؟
زهرا با زمزمه‌ای به کناری رفت و در را کاملاً باز کرد. بغض کرده بود:
-آقا...
نفس در سـ*ـینه‌ی دامون حبس شد، دکمه‌ی لباس خود را باز کرد تا راحت‌تر نفس بکشد. به خود آمد و عجول وارد خانه شد و خود را به دیواره‌ی اتاق چسباند.
مبهوت و خسته، به سمت بانویی رفت که حالا آرام و بی‌خبر از این‌که بعدِ او چه بر سر همسرش خواهد آمد، چشمانش را بسته و دامون را تنها گذاشته بود. بی توجه به گریه‌های آن طفل معصوم که در حصار دستان بی‌بی منیر مجنون وار گریه می‌کرد، در کنار جسم بی‌جان گلچهره نشست. قطرات اشکِ درشت و شور مزه‌اش را بی حواس با پشت دست پاک کرد. پیشانی آن شیرین همسر را بـ*ـو*سید، سردی صورت گلچهره لـ*ـب‌هایش را سوزاند. به موهای مشکی و خیس از عرقِ بانویش دستی کشید و به وسیله ملافه‌ای، پیکر سرد و از زندگی دورِ هم‌خانه‌اش را پوشاند. بی‌حس، دستانش را به سمت بی‌بی منیر دراز کرد و خواستار تنها فرزندش شد.
بی‌بی منیر به صورت چروکیده‌اش دستی کشید و نجواکنان، نوزاد را به روی دستان دامون گذاشت:
-دختره آقا، قدمش مبارک...
دیگر برایش مهم نبود واکنش اهالی روستا به جنسیت پسر و فرزند ارشد خآن چه خواهد بود؛ تنها می‌خواست گلچهره‌ی کوچک را در کنار خود داشته باشد. طفل را کاملاً بین ملافه جا داد و بیشتر به سـ*ـینه‌ی ستبر خود فشرد. طفل، انگشت اشاره‌ی پدرش را گرفته بود و صداهای عجیب و آرامی از خود درمی‌آورد. دامون گونه‌اش را به گونه‌ی سرخ، نرم و کوچک طفلش فشرد و اجازه داد تا اشک‌هایش، با آن دخترک دلبر، همدردی کند.
لـ*ـب‌هایش را به روی گونه‌های دخترکش گذاشت و از او که حالا در خوابی عمیق فرو رفته بود، کمی فاصله گرفت.
-تو تنها یادگارِ گلچهره‌ای دخترکم. جیرانم... اجازه نمی‌دم دردِ بی‌مادری رو حس کنی، به چشم‌های مشکیِ گلچهره‌ام قسم!
با صدای عصایی سرش را بلند کرد. خآن به همراه همسرش، به دیدن پسر ارشدش آمده بود. لباس بلند خاکستری به تن کرده و شال مشکی رنگی به کمرش بسته شده بود. دامون از جا بلند شد و همان‌طور که جیران را در میان دستانش گرفته بود، روبه‌روی پدرش ایستاد. هراسان و پریشان بود:
-شما چرا قدم رنجه کردید خآن؟ نیازی نبود تش...
خآن به میان سخن پسرش پرید و سر به زیر انداخته، لـ*ـب گزید:
-فردا صبح، عروسِت رو به خاک می‌سپاریم.
سپس بلافاصله سر بلند کرد و همان‌طور که در تلاش بود بغضش را قورت دهد، با صلابت و محکم به پسرش روحیه داد:
-غم باد نگیر، تو پسر ارشد خآنی. سرنوشت این دختر این چنین بود، مبادا اشک بریزی دامون!
دامون هم ظاهراً اطاعت کرد:
-بله، خآن.
خآن عصای چوبی‌اش را تکان داد. سریعاً اتاق را ترک کرد و دامون را با مادرش، دخترکش و پیکرِ بانوی جوانش تنها گذاشت. سایه‌ی خآن که از درگاه اتاق ناپدید شد، دامون مانند طفلی بی پناه به گوشه‌ای از دامن مادرش خزید. اشک می‌ریخت، گلایه می‌کرد و نوازش می‌شد.
سرش را به روی شانه‌ی مادرش که با لباس سرمه‌ای پوشانده شده بود، گذاشت:
-بی گلچهره چه کنم مادر؟ تازه عروسم رفت، مادرِ جیرانم رفت. چه کنم مادر؟ چه کنم ماه‌ طلعت بانو؟
ماه طلعت موهای قهوه‌ای و نرم پسرش را نوازش کرد و چشمان آبی‌اش را به رو‌به‌رویش دوخت:
-صبر کن پسرم، قوی باش. مبادا چشم‌های سبزت جلوی دخترکت، پٌر بشه! گلچهره رفت... خدا رحمتش کنه، دنیا که به آخر نرسیده. اجازه نده جِگَر گوشه‌ت بی‌پناه بشه. دخترت، خآن و مادربزرگ ماه طلعتش رو داره، پدرش رو داره، خدا رو داره!
#دختر_گیلکان_جیران
#تاریخ_می‌بلعد
#در_تقاطع_یک_نفس
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن رمان 98
 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت سه
قطرات روان شده به روی صورتِ زیبایش را پاک و کمر دامون را آرام نوازش کرد:
-سرِ پا شو پسرم، نباید ضعف نشون بدی. تو پسر خآن هستی و همه از تو انتظار دارن قوی باشی. احساست رو به مردم نشون نده، سخت باش و سنگ! اجازه نده جایگاهت بین مردم فرو بریزه.
دامون نفس عمیقی کشید و از مادرش جدا شد. ماه طلعت، سربند طلا نشانی که به دور شالِ مشکی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت چهار
زیر تابوت چوبیِ همسرش را گرفته بود و به همراه جوانان روستا، آن را به سمت گورستان می‎برد. محنت و حسرت دوریِ همسرش، عجیب بر روی شانه‌های در حال حاضر نحیفش، گران‌سری می‌کرد.
بغضش در حال شکستن بود که سخنان پدرش قبل از تشییع جنازه را به یاد آورد:
-جلوی خَلق اشک نریزی دامون. هر قطره‌ی اشکی که بریزی، بیشتر جلوی بقیه تخریب میشی. تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت پنج
دامون آرام بازوی برادرش را لمس کرد و او را به کناری کشید. زیر تابوت را گرفت و نگاهی به چشمان هم‌خونش انداخت:
-نیازی نیست شیردل، حالم خوبه.
شیردل به کنار پدرش خزید و دست در هم گره زده، سر به زیر انداخت. زمزمه‌اش بوی کینه‌توزی می‌داد:
-همه چی رو ازم گرفتی، این هم روش... برادر!
دندان‌‌هایش را برهم فشرده و دستی به موهای فرِ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
پارت شش
چشمان به رنگ جنگلش را به دو مزار کنار قبرِ خالی دوخت. سنگ کوچکی بالای مزارها قرار داشت و روی آن‌ها، با پارچه‌ی سبز و نازکی پوشانده شده بود. تلخندی زد و سر به زیر انداخت. نجوایی که بر زبان آورد، بر دلِ شکسته‌اش چنگ انداخت:
-امانت‌دار خوبی برای دخترتون نبودم، حلال کنید.
آرام، شال زرشکی گلچهره که به دور کمر خود بسته بود را نوازش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
رمان 98 | انجمن رمان 98
پارت هفت
از پله‌ها بالا رفت و پشت نرده‌های آبی رنگ ایستاد. گونه‌ی بالا آمده‌ی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

The unborn

مدیر ارشد بازنشسته
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/8/18
ارسال ها
7,972
امتیاز واکنش
20,357
امتیاز
448
سن
19
محل سکونت
دیار کوروش
زمان حضور
75 روز 13 ساعت 19 دقیقه
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا