خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان به سرخی چشمان هیوا | Ghazale.A کاربر انجمن رمان 98

دوستان عزیزم هر حسی رو که با خوندن رمان بهتون دست میده رو بگید. خوشحال میشم

  • عالی، دمت گرم

    رای: 4 44.4%
  • خیلی خوب بود

    رای: 2 22.2%
  • متوسط بود

    رای: 3 33.3%
  • بد بود

    رای: 0 0.0%
  • بلد نیستی رمان ننویس

    رای: 0 0.0%
  • رمان کمه بیام رمان تو رو بخونم.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9
  • نظرسنجی بسته .

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: به سرخی چشمان هیوا
نام نویسنده: Ghazale.A
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر:
The unborn
خلاصه:
سال ها پیش، شاهد اتفاقی بودم که نمی دانستم روزی به کابوس زندگی ام بدل می شود، من راحت از این سنگ ریزه ها مانند رودخانه ای جاری گذشتم.
کودک که باشی در اوج ترس با یک نوازش کوچک همه چیز را فراموش می کنی، من هم خیلی زود همه چیز را از یاد بردم.
چند سال است که دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کنم والفبای زندگی را دوباره تمرین کنم، من چیزی را شبیه به زندگی کردن فراموش کرده ام؛ دلم می خواهد فریاد بزنم و بدون هیچ ترسی عاشق بشوم، اما گاهی نمی شود که نمی شود!

من تقاص فراموش کاری ام را پس می دهم، تقاص بی گناهی ام را؛ می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند. می گویند درد دل آدم را پیر می کند. می گویند عشق، دل آدم را نازک می کند؛ پس شاید من هم کرگدن دل نازکی هستم که خیلی وقت است پیر شده!
 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه

به سرخی چشمان هیوا1 (1).jpg

به نام خدایی که داشتنش، جبران تمامی نداشته هایمان است
مقدمه:
روز ها در کنار خاطراتم می گذره و بزرگ می شم؛
هرلحظه در افکارم،
شاید روزی هم می شه بدون تو!
من! خجالت می کشم از بودن،
در اصل درد رو حس می کنم و می سوزم.
می خنده بهم!
نصفه شب گریه کردم،
این درد عجیب انسانیت!
شاید هم ما،
نباید یاد بگیریم!
شاید هم ما،
نباید دوست بداریم!


 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
هنگامی که سرنوشت صحبت می کند، تو فقط می توانی سکوت کنی.
پست اول
وقتی دست های سردم رو ول کردی برای یک بار دیگه مردم؛ شایدمن بار ها توی زندگیم مردن رو تجربه کردم؛
اما، اوندفعه فرق داشت چون حتی خودم هم خودم رو حس نمی کردم.
مگه قلب یک آدم چقدر می تونه مچاله بشه؟
اگه کاغذ رو زیادی مچاله کنی پاره می شه، چه برسه به قلب تیکه تیکه من!
شاید، هر دفعه با ریختن یه مشت آرامبخش تو دهنم سعی کردم دوباره بخوابم و بعد که از خواب بیدار شدم فک کنم که تازه به دنیا اومدم.
اما حیف، حیف که هر دقیقه نمی شد بخوابی؛ نمی شد بخوابی و وقتی بیدار می شی عمر حال خوبت یک ثانیه باشه.
من بعد رفتن آدم های اطرافم بار ها مردم، من زمانی مردم که حتی اشک هام با من قهر کرده بودن.
تو دنیا فقط یک نفر دوستم داشت اون هم کسی که شاید با دیدن چشم هام یاد دختر خودش می افتاد.
خدایا!
فکر می کردم وقتی بمیری عذابت فقط برای یک شب هست. اما من چهار ساله، چهار ساله که بعد ترک برداشتن قلبم عذاب می کشم.
تنها رفیق این روز های من بغض بود، حتی یک لحظه ام تنهام نمی ذاشت؛ حتی یک لحظه دست هاش رو بر نمی داشت؛ نمی ذاشت نفس بکشم.
اشک های مزاحمم رو پس زدم دفترچه رو بستم دیگه دلم نمی خواست توش چیزی بنویسم با کرختی پاشدم و انداختمش توی سطل آشغال؛ من حتی اسمم رو هم فراموش کرده بودم، نمی خواستم حتی یه لحظه قبل رو به یاد بیارم، به سمت تختم حرکت کردم اما با صدای زنگ متوقف شدم.
کسی خونه نبود پوفی کشیدم و با تنی کوفته پله هارو پایین رفتم، نگاهی به صفحه آیفون انداختم تینا با قیافه مضطرب منتظر ایستاده بود.
دکمه قفل رو فشار دادم بعد چند دقیقه تینا وارد شد با دیدن من رنگش پرید و بعد با خنده زوری گفت:
-سلام عزیزم، زندایی کجاست؟
توجهم به کارت توی دستش پرت شد که سعی در مخفی کردنش داشت.
با صدای گرفته ای گفتم:
-سلام، بیا بریم بالا
نگاهی به سر تا پام کرد و بعد با لحن مهربونش ادامه داد:
-هیوا، چرا اینطوری می کنی با خودت؟ اصلا چشم ها ت رو توی آیینه دیدی؟
کلافه زمزمه کردم:
-نه هنوز وقت نکردم.
بعد بلند تر ادمه دادم:
-بیا بشین
و به مبلا اشاره کردم.
تینا اومد سمتم، توی چشم هاش اشک جمع شده بود لـ*ـب های باریکش رو خیس کرد:
-دلم برات تنگ شده؛ دلم واسه اینکه دوباره بخندی و بهم فحش بدی تنگ شده، هیوا من دلم واسه هیوا تنگ شده.
با کرختی حاصل از بی خوابی آروم لـ*ـب هام رو حرکت دادم:
-برو صورتت رو بشور منتظرت هستم.
تینا با ناراحتی دستم رو ول کرد و رفت قلبم از رفتار بدم درد گرفت خواستم بشینم که با دیدن کارت روی میز به سمتش خم شدم و برش داشتم چقدر آشنا بود برام!
با کنجکاوی بازش کردم اما با خوندن نوشته ها، کارت از دستم افتاد، دستم و به لـ*ـبه شیشه ای مجسمه ای که کنارم بود گرفتم اما باز هم افتادم با افتادنم مجسمه هم افتاد و هزار تیکه شد.
ضربان قلبم کند شده بود چشم هام رو آروم بستم ولی وقتی باز کردم دیگه اونجا نبودم نه مجسمه ای بود نه کارت دعوتی!
تینا با چشم های خیسش آروم صدام زد.
با سرعت روی تـ*ـخت نیم خیز شدم نه! این امکان نداره! با تمام توانم دست های تینا رو فشار دادم با التماس ازش می خواستم بگه همه این ها دروغه همه شون کابوسه!
مامان با چشم های اشکیش به سمتم اومد و با درد بـ*ـغلم کرد اما باز هم آروم نشدم.
دلم نمی خواست آروم بشم!
نمی دونم چند ساعت گذشت! چقدر گریه کردم که توی آ*غو*ش مامان خوابم برد.
 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
یادت باشد دلت را آرام می کند آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گل می گریاند.
پست دوم
با احساس ضعف شدیدی از خواب بیدار شدم، تمام بدنم داشت از درد جیغ می کشید؛ با دیدن خودم توی آینه دراورم وحشت کردم! چشم هام از قرمزی دو تیکه خون شده بود و زیرشون سیاه، به سمت سرویس رفتم و یه مشت آب سرد به صورتم پاشیدم بعد خشک کردن صورتم از اتاق بیرون اومدم با پایین رفتن از پله های مار پیچی، سالن توی دیدم قرار گرفت، دیدن وضعیت سالن کافی بودتا همه اتفاق ها یادم بیوفته مامان که داشت شیشیه ها رو جمع می کرد با شنیدن صدای قدم هام به سمتم برگشت و گفت:
-هیوا مادر چرا پاشدی؟
خواستم بگم:
-به اندازه ی کافی استراحت کردم مگه بس نیست؟
اما صدایی از حنجرم خارج نشد.
مامان با ناراحتی صدام زد:
-هیوا جان، می خوای اصلا ما امشب جایی نریم؟
قطره ای اشک از گوشه چشمم سر خورد؛ پس همه چیز واقعی بود، حتی واقعی تر از هر موقعی که نمی خواستم اتفاق های اطرافم رو باور کنم.
حالم بد بود؟
خودم هم نمی فهمیدم حسم چیه!
نا خدا آگاه کارت رو برداشتم و با سرعت به سمت اتاقم رفتم کارت رو پرت کردم روی میز دراورم، کمد سفید دیواری بلند اتاقم رو بازکردم و از بین انبوه لـ*ـباس های مجلسی پیراهن بلند صدفی ام رو برداشتم، کفش صدفی همرنگ لـ*ـباس رو هم یه گوشه گذاشتم، مانتو، شال هر چیزی که به ذهنم می رسید بر داشتم و پرت کردم روی تختم خودم رو انداختم توی حموم و چند ساعت زیر دوش موندم تا آروم بشم اما نشد که نشد، آروم نشدم!
با بیرون اومدن از حموم پشت میز دراورم نشستم، موهای بلندم رو با سشوار خشک کردم و دور خودم رها کردمشون شونه های ظریفم زیر بلندی موهام پنهان شدن؛ کلافه و خسته
چشم هام رو چرخوندم.
لعنتی!
کارت رو از روی میز بر داشتم و جلوی چشم هام تکون دادم، حالا یادم اومد کجا دیده بودمش کارت عروسیمون بود!
با تمام توان پارش کردم و بلند جیغ کشیدم، به اندازه تمام حرف های توی دلم جیغ کشیدم.
مامان با ترس وارد اتاق شد و به سمتم اومد باچشم های ترسیدش نگاهم می کرد اما نتونست حرفی بزنه؛ وقتی آروم شدم نشست کنارم و با ناراحتی گفت:
-آروم شدی قربونت بشم؟
با ضعف شدید نالیدم:
-نه، اگه مرگ آدم رو آروم می کنه دوست دارم بمیرم.
مامان معترض شد:
-هیس! این چه حرفیه؟
باضعف زمزمه کردم:
- مامان
با لرزشی که توی صداش بود گفت:
-جان دلم
حرفم رو ادامه دادم:
-دلم می خواد بچه بشم، برم با پسرای همسایه فوتبال بازی کنم. بعد، بعد بابام دعوام کنه، داد بزنه بگه دیگه نبینم با اون ارازل بازی کنی. دلم می خواد برگردم به روزاهایی که بدون ترس می خندیدم، همون روز هایی که با یه نخ رنگی کوچیک آروم می شدم.
بنظرت می شه یه روزی دوباره بچه بشم؟
صدایی از مامان در نیومد چشم هام رو به سمت نگاهش سوق دادم داشت به لـ*ـباس های مجلسیم نگاه می کرد بعد چند ثانیه با بهت به لـ*ـباس ها اشاره کرد:
-هیوا اون لـ*ـباس! تو، تو می خوای...
آروم گفتم:
- آره، می خوام بیام.
مامان با لحن سردرگمش گفت:
-هیوا، واقعا حالت خوبه؟
زمزمه کردم:
-نمی دونم، من با دیدن اون آروم می شم. شاید دیگه مثل قبل دوستم نداشته باشه اما من هنوز هم دوستش دارم؛ اگه یه روز داداشم و بابام باورم نکردن با خودم هر لحظه تکرار کردم اون باورم می کنه، آرشا دوستم داره محاله ولم کنه.
پاشدم و محکم گفتم:
-من آماده می شم منتظرم نباشین.
مامان با نگرانی و ترس نگاهم می کرد؛
بغض گلوم رو گرفت، جلوی اشک هام رو گرفتم من هیوا نبودم اما اون، برای من توی این چند سال بیشتر از غم مرگ دخترش گریه کرده بود.
 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
به نام آن خدایی که حکم کند ما همه محکومیم
پست سوم
با رفتن مامان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
زمین بهشت می شود اگر انسان ها بفهمند برتری ندارد کسی بر دیگری مگر به میزان فهم و شعور!
پست چهارم
بعد روشن کردن ماشین با آخرین سرعت به سمت خونه ی آرشا راه افتادم، با رسیدن به مجتمع از ماشین پیاده شدم نگاهی به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
گاهی، به جایی می رسید که پی میبرید تنهایی بدیهی است حتی اگر همه مردم جهان هم اطرافت باشند!
پست پنجم
با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
می دانی اشک چیست؟ اشک عشق است که بر لوحی زر بنویسد چه برگی کاهی!
پست ششم
زن اول:
-خانم های عزیز گوش کنین، این آرام هم آخرش دخترش رو عروس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!
پست هفتم
داشت با مرد غریبه اما، آشنایی صحبت می کرد بر اندازش کردم کت شلوار مشکی براقش که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Ghazale.A

مدرس هنر
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/5/20
ارسال ها
183
امتیاز واکنش
3,603
امتیاز
93
محل سکونت
Underground
زمان حضور
17 روز 1 ساعت 29 دقیقه
خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا