خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

تاریخ سلوکیان و اشکانیان

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان: ((قسمت ۱))

در تاریخ دیرینه و درازپای ایران زمین ، که معمولاً ناقص خوانده و بدفهم شده است ، روایت های موجود درباره‌ی تاریخ عصر اشکانی یکی از نامفهموم‌ترین و نارساترین تصویرها را به دست می‌دهد.

اشکانیان‌، دیرپاترین دودمان حاکم بر ایران‌زمین بوده‌اند و تاثیر و ژرفای آنان بر تعریف ایرانی بودن از بسیاری از سویه‌ها، یگانه و رقابت‌ناپذیر است .

باوجود این ،دیر زمانی است که این دوران کهن با تکیه بر متون رومی و یونانی فهم شده و به بازگویی نقد‌نشده و ناسنجیده‌ی تاریخ‌نویسان غربی کهن فروکاسته شده است .

بخشی از این نقص، به گسیختگی و نامنسجم بودن روایت‌های بومی از تاریخ این دوران باز می‌گردد. فردوسی که
شیوا ترین روایت از تاریخ باستانی ایران را به دست داده ، تنها در دوجا از اشکانیان یاد کرده‌است .

یکی پس از ماجرای کشته شدن دارا به دست اسکندر و دوم در بخش مربوط به خسرو پرویز ، در انجا که شاهنشاه از کشته شدن اردوان اشکانی به دست اردشیر بابکان یاد می‌کند .

کل دوران اشکانی در شاهنامه با این بیت‌ها روایت شده‌است :

کنون ای سراینده فرتوت مرد
سوی گاه اشکانیان باز گرد

چه گفت اندر آن نامه‌ی راستان
که گوینده یاد آرد از باستان

پس از روزگار سکندر جهان
چه گوید کرا بود تـ*ـخت مهان

چنین گفت داننده دهقان چاچ
کزان پس کسی را نبد تـ*ـخت عاج

بزرگان که از تخم آرش بُدند
دلیر و سبکسار و سرکَش بدند

به گیتی به هر گوشه‌ای بر یکی
گرفته ز هر کشوری اندکی

چو بر تختشان شاد بنشاندند
ملوک طوایف همی خواندند

بر این گونه بگذشت سالی دویست
تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

نکردند یاد این از آن ، آن از این
بر آسود یک چند روی زمین

سکندر سگالید زین گونه رای
که تا روم آباد ماند به جای

نخست اشک بود از نژاد قباد
دگر گُردشاپور خسرو نژاد

ز یک دست گودرز اشکانیان
چو بیژن که بود از نژاد کیان

چو نُرسی و چون اورمزد بزرگ
چو آرش که بود نامدار سترگ

چو زو بگذری نامدار اردوان
خردمند و با رای و روشن روان

چو بنشست بهرام ز اشکانیان
ببخشید گنجی با رزانیان

ورا خواندند اردوان بزرگ
که از میش بگسست چنگال گرگ

ورا بود شیراز تا اصفهان
که داننده خواندش مرز مهان

به استخر بد بابک از دست اوی
که تنین خروشان بد از شست اوی

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخ‌شان
نگوید جهاندار تاریخ‌شان

کزیشان جز از نام نشنیده‌ام
نه درنامه‌ی خسروان دیده‌ام


چنان که مطالعات اسطوره شناسانه به روشنی نشان داده ،این غیاب سرگذشت اشکانیان در نامه‌های خسروانی را می‌توان با تحلیل دقیق روایت‌های حماسی جبران کرد .

چرا که حافظه‌ی تاریخی ایرانیان نیز به همین شکل بی‌توجهی شاهنشاهان ساسانی نسبت به میراث سـ*ـیاسی اشکانیان را با انبوهی از روایت‌های داستانی و حماسه‌های ملی جبران نموده‌است ‌.

با وجود این پیوند میان رده‌های متفاوت از متون ادبی و تاریخی درست پژوهیده نشده و همچنان هنگام مطالعه درباره‌ی تاریخ اشکانیان ، بارها و بارها به چنین گزاره‌هایی برمی‌خوریم :
(( پس از مرگ اسکندر ملوک الطوائف بر ایران فرمانروایی یافتند ... ))

نخست : بعد از فروپاشی هخامنشیان پنج دولت در ایران‌زمین شکل گرفت که یکی از ناپایدارترین و شکننده‌ترین هایش سلوکی ها بودند .

دوم ‌:دولت هخامنشی پس از یک دوران فترت چنددهه‌ای ، با دو دولت هم تبار ، خویشاوند و از نظر سـ*ـیاسی و فرهنگی همسانِ اشکانی‌ و کوشانی‌ جایگزین شد .

سوم : دولت اشکانی و کوشانی ایران‌گرا بودند و اثار فرهنگی وسیاسی مقدونیان را زدودند و هدفشان احیای نظم هخامنشی بود و در این زمینه کامیاب شدند .

چهارم : دولت اشکانی _ کوشانی در اتحاد دوباره‌ی ایران‌زمین کامیاب شد و تنها در مرزهای باختری با هجوم دایمی رومیان مواجه بود اما جز چند برش زمانی استثنایی ، با اقتدار و برتری نظامی چشم‌گیری بر رومیان غلبه داشت .

پنجم : دولت اشکانی از نظر دینی، هنری و فرهنگی بسیار زایا و شکوفا بود .

تاریخ سـ*ـیاسی ، شاهنشاهی اشکانی
نویسنده : دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت ۲ ))


#بخش‌نخست :
پویایی قدرت پس از فروپاشی هخامنشیان

گفتار نخست : میراث اسکندر

نزدیک به دو و نیم قرن پس از ظهور شاهنشاهی هخامنشی جوانی مقدونی بنام‌ اسکندر پس از آنکه [احتمالاً] پدر خویش را در توطئه‌ای درباری از میان برداشت ، قدرت را در کشور خویش به دست گرفت و با لشکری غارتگر که از جمعیت تازه‌ افزایش‌یافته‌ی بالکان بسیج کرده بود، به مرزهای شاهنشاهی پارس هجوم آورد .

او در حملاتی بر‌ق‌آسا واپسین شاه هخامنشی را شکست داد و زنجیره‌ای از رخداد ها را رقم زد که به متلاشی شدن نظم پارسی و بر باد رفتن نظام سـ*ـیاسی هخامنشیان منتهی شد .

اسکندر با این ادعا به ایران حمله کرد که فرزند پَست‌ی شاه پیشین هخامنشی است ‌!!!!

از این رو پس از نخستین پیروزی‌هایش بر داریوش سوم ، همچون رقیبی داخلی برای تاج و تـ*ـخت پارس‌ها عمل کرد .

نبوغ نظامی وی و جمعیت شناور بزرگی که برای غارت شهرهای ثروتمند شرقی با خود همراه کرده‌بود عواملی بودند که اورا شکست ناپذیر می‌ساختند .

هرچند بعدها هردوی این عوامل به دنبال اساطیری شدن خاطره‌ی وی با متغیرهایی ساختگی مانند انضباط ۳۰ هزار تن فالانژ مقدونی یا اشتیاق اسکندر برای ترویج فرهنگ هلنی فروپوشانده شد .

اسکندر پس از فتح ایران‌زمین مقاومت مردم سغد و بلخ را با شدت و خشونت بسیار سرکوب کرد ، سپاهیانش را در عملیاتی بیهوده و جنون‌آمیز در شمال هند از دست داد و با شماری اندک از باقی‌مانده‌ی کهنه سربازانش به بابل بازگشت .

تنها برای آنکه با نیش یک پشه بابلی به مالاریا مبتلا شود و پس از چند روز شرابخواری افراطی و سرخوشی شدید جان بسپارد .

بدین ترتیب بنیاد امپراتوری هخامنشی با ماجراجویی‌های جوانی مقدونی که تنها ده سال در این قلمرو تاخت وتاز کرد بر باد رفت .

برای فهم آنچه در سال‌های ۳۲۳_۳۳۳ پ.م بر مردم ایران‌زمین گذشت نخست باید ماهیت حمله‌ی اسکندر را دریابیم .

... ادامه دارد ...



منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان ((قسمت ۳ ))

اسکندر، در دوران جوانی سخت تحت تاثیر روایت‌هایی بود که در ادبیات یونانی در مورد کوروش وجود داشت .

دلیل حمله‌ی وی درآغاز کار ، غارتگری صرف و ورشکستگی اقتصادی‌ای بود که در سرزمین‌های خود با آن رو به رو بود .

با وجود این هنگامی که شهربانی فریگیه را گشود و برتری انبوه سربازانش بر ارتش محلی هخامنشی را دید به این فکر افتاد که هجوم خود را ادامه دهد و کل شاهنشاهی را فتح نماید ‌‌.

از این پس او روایت رابـ*ـطه‌ی خونی‌اش با دودمان هخامنشی را جعل کرد، و هرجه بیشتر به درون سرزمین ایران پیش می‌رفت، بیش از پیش عناصر فرهنگی ایرانی را برمی‌گرفت و از مردمی که بر ایشان چیره شده بود تقلید می‌کرد .

این برداشت که اسکندر برای گسترش فرهنگ غربی و باور راسخی که به برتری فرهنگ هلنی داشت ،دست به کشورگشایی زده بود، ایمانی است که اندیشمندان عصرِ مدرِن غرب ،برای هویت یابی خویش بدان نیاز داشته‌اند و مبنای تاریخی ندارد .

هنگامی که اسکندر به ایران حمله کرد، ((فرهنگ)) یونانی به تعبیری که ما امروز در ذهن داریم اصولاً وجود نداشت .

البته ادبیاتی، اساطیری،آثار هنری و عادات قومی در کار بود که مشابه‌اش در مورد تمام اقوام تابع ‌امپراتوری پارس می‌توان سراغ گرفت .

البته این هم درست است که این زیرفرهنگِ یونانی زبان، در آن هنگام به لحاظ جغرافیایی در حاشیه‌ی جهان متمدن یعنی _ قلمرو پارس _ قرار داشت و به همین دلیل هم نبردها و غارتهایی کمتر درآنجا به وقوع پیوست و رقابتی سبکتر در میان منش‌ها بر عرصه‌اش جریان داشت و از همین رو هم متون و آثار نوشتاری بیشتری از آن هنگام برای ما به یادگار مانده‌است . به ویژه هنگامی که با آثار تمدنی ایران‌زمین مقایسه شود، که هر فاتحی برای تثبیت چیرگی خویش درآن دست به پاک کردن آثار تمدن‌های پیشین می‌گشود .

در هر حال اسکندر با هر گام پیشروی درخاک ایران ،بیش از پیش از فرهنگ سرزمینی که گشوده بود تقلید می‌کرد.
لـ*ـباس پارسی پوشید،خوراک ایرانی خورد، در خیمه‌ها و خانه‌هایی که به روش پارسی ساخته شده بود اقامت کرد،
سردارانش را تشویق کرد تا زبان پارسی بیاموزند، از ایشان انتظار داشت تا مراسم مرسوم در کاخ‌های پارسی را اجرا کنند و به غلط این آیین‌ها را همچون مراسم پرستش شاه تلقی کرد وبنابراین ادعای خدایی کرد!!!

اسکندر درهمین راستا طبقه‌ی سوارکاران سنگین اسلحه‌ی پارسی را یکجا در ارتش خویش جای داد و بعدها گروه‌هایی از سکاها و مادها را درارتش خود جای داد .

اسکندر در سال ۳۲۵ پ ‌. م در شوش مراسم ازدواج بزرگی را ترتیب داد که هدفش‌ ایرانی کردن فرزندانِ سربازان مقدونی بود . در این مراسم ۸۰ هزار تن از سربازانش با دختران ایرانی ازدواج کردند .

خودش هم به وصلت با شاهزادگان هخامنشی کوشید تا به نوعی در طبقه‌ی اشراف پارسی _ که به شکلی دست نخورده باقی‌شان گذاشته بود_ پذیرفته شود . با وجود این ، اسکندر جز یک جوان ماجراجوی وحشی و توانمند نبود و این چیزی نبود که بتوان به سادگی از چشم‌ها پنهان کرد.

از این رو پس از شکل‌گیری مقاومتی مردمی دربرابر مقدونیان ،اسکندر کوشید تا با نابود کردن نمادها و عناصر فرهنگی که به گمان خودش محور این مقاومت را تشکیل می‌داد، خودرا به جامعه‌ی ایرانی تحمیل کند .

اینکه در حالت سرخوشی تـ*ـخت‌‌جمشید را آتش زد یا این روایت که نسخه‌های کامل اوستا را در آتش سوزاند، از رفتارش در این هنگام سرچشمه می‌گیرند .

تاریخ‌نویسان رومی که در میراث کهن یونانیان به دنبال ریشه‌هایی برای هویت خویش می‌گشتند،و به دنبالشان تاریخ‌نویسان اروپایی عصر نوزایی به بعد که به درد مشترکی دچار آمده‌بودند، اسکندر را همچون نخستین قهرمان نظامی قلمرو غربی و بنیان‌گذاری برای تمدن یونانی _ رومی در اروپا تصویر کردند .

نادرستی و هواداری این تاریخ‌نویسان از اسکندر گاه با دروغگویی و تحریف‌نمایانِ رخداد تاریخی همراه است .

اما این روند به قدری دیرپا و پردامنه بوده و ادعاهای گزاف درباره تاثیر سودمند و تمدن‌ساز اسکندر به قدری تکرار شده که در فهم عامیانه مردم امروز به پیش داشتی تردید ناپذیر بدل گشته است .

منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان ((قسمت ۴ ))

اگر این انبوه گزارش‌های بسیار جانبدارانه‌ی متاخر از اسکندر را نقادانه وارسی کنیم، و به شواهد باقی‌مانده از عصر وی دقیق‌تر بنگریم، این نکته را به روشنی درخواهیم یافت که اسکندر بی‌شک یکی از ویرانگر‌ترین شخصیت‌های تاریخ بوده‌است .

کسی که تاثیر ماندگارش بر متوقف ساختن سیر گسترش تمدن‌های انسانی از تاثیر بنیان‌گذاران تفتیش عقاید و تعصب مسیحی فراتر می‌رود و با غارتگران بزرگی مانند چنگیزخان کوس رقابت می‌نوازد .

اسکندر در زمانی و زمانه‌ای ظهور کرد که تازه برای مدت دوقرن نظمی قاندن‌مدار و صلحی پایدار در جهان باستان نهادینه شده‌بود و درآمیختگی فرهنگ‌ها، ظهور دانش‌ها و فنون نو، و پیدایش و صورت‌بندی ادیان و فلسفه‌ی جدید با شتابی افزاینده در قلمرو جهانی هخامنشیان جریان داشت .

اسکندر این جهان هماهنگ و یکپارچه را ویران کرد !!! اقتصاد پولی شکننده و ظریفی که شاهکار مدیریت دولتی جهان باستان بود، یکسره از میان برد، و صلح و آشتی میان اقوام را به نبردی پایدار و خونریزی‌ای دامنگیر تبدیل کرد که پیامد‌هایش تا به امروز ادامه یافته‌است .

اسکندر به جهانی تاخت آورد که راهبرد‌های خیره کننده و نوظهوری برای تولید و انباشت قدرت، لـ*ـذت، معنا و بقا درآن ابقا شده‌بود. و این دستگاه ظریف و نوپا را با یک ضربه از میان برد.

از این روست که اگر بخواهیم تاثیر وی را در افول قدرت، معنا، شادمانی و بقای مردمان جهان باستان ارزیابی کنیم، لقب کهن نفرین‌شده و نکوهیده (گُجَستَک) را برایش زیبنده خواهیم یافت .

البته اینها بدان معنی نیست که اسکندر از سر بدخواهی یا براساس نقشه‌ای پلید، دست به ویرانگری گشوده‌بود .

این جوان مقدونی هنگامی که به ایران‌زمین تاخت و شاهنشاهی بزرگ هخامنشی را از میان برد، این سودا را در سر می‌پخت که جانشین شاهان خوشنام و سرافراز هخامنشی شود. به همین دلیل هم در چارچوبی سازگار با آداب درباری هخامنشیان رفتار می‌کرد.

به محض پا گذاشتن به ایران لـ*ـباس ایرانی پوشید، کوشید تا به سبک ایرانیان حکومت کند و حتی تبلیغات جنگی‌اش در ابتدای کار بر این ادعا تکیه داشت که او فرزند پَست‌ی شاه پیشین هخامنشی است و حالا برای طلب کردن ارثیه‌ی خویش فراز آمده‌است .

با تمام این ادعاها اسکندر بیش از مهاجمی غارتگر و بی‌تمدن نبود که از پیچیدگی‌های دیوان‌سالاری دولتی جهانی با بیش از دوقرن قدمت سر در نمی‌آورد و جز سودهای غارت‌مدارانه و کوتاه‌مدت از شهرهایی که می‌گشود چشم‌داشتی نداشت. به همین دلیل هم درنهایت نتوانست وفاداری رعایای ایرانی خودرا به دست آورد و به سرکوب شورش‌های پردامنه‌ی ایران شرقی پرداخت و به روایتی تنها در جریان درهم شکستن شورش بلخ ، صدهزار تن را کشتار کرد!!!

اسکندر پس از فتح ایران‌زمین ‌و پیش از آنکه بتواند از جهان‌گشایی خویش بهره‌ای ببرد درگذشت و دنیایی آشفته و انباشه از آشوب و خشونت را پشت سر خویش به جا گذاشت.


منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان ((قسمت 5 ))

در آن هنگام که اسکندر در ایران‌زمین به تاخت‌و‌تاز مشغول بود، دو تن برایش اهمیتی چشمگیر یافتند .

یکی ازایشان مردی مقدونی بود و دیگری بانویی پارسی.


روایت‌ها چنان است که ارتباط وی با هردوی ایشان از جنس مهر و عشق **** بوده‌است ! یکی از انان در واپسین سالهای زندگی اسکندر درگذشت و دیگری پس از وی زنده ماند و چند سال بعد کشته شد .

بررسی هویت و سرنوشت این دوتن می‌تواند برای شناسایی بهتر اسکندر و میراثی که از او باقی ماند، راهگشا باشد

✅ مرد مقدونی موردعلاقه‌ی اسکندر که بود؟

۲- احتمالاً کسی که اسکندر در سراسر زندگی‌اش اورا از همه بیشتر دوست می‌داشت، مردی بود به نام هِفائِستیون پسر آمونتور، در حدود سال ۳۵۶ ( یا شاید ۳۵۴) پ.م زاده شده بود وبا توجه به اینکه اسکندر و او در مراسم عمومی، دوستی‌‌شان را به پاتروکلس و آخیلس تشبیه می‌کردند، شریک **** اسکندر بوده‌است !

چون در آن دوران این ارتباط چنین معنایی را حمل می‌کرده است.

این دو پس از ورود به خاک آسیای صغیر به دیدار گور پاتروکلس و آخیلس رفتند و بر مزار این‌دو گل افشاندند و برهنه‌ی مادرزاد در اطراف آرامگاه این‌دو دویدند و رقصیدند.

آیلیان هم تصریح کرده که اسکندر هنگام اجرای مراسم بر گور آخیلس اعلام کرده که هفائستیون ارومِنوس ( شریک همجنسباز مفعول ) اوست.


معاصران اسکندر نیز به این دلیل اورا شماتت میکردند، چنان که دیوگنس سینوپی در نامه‌ای نوشته که ران پای هفائستیون است که بر اسکندر فرمان می‌راند!

هفایستیون عضوی از دسته‌ی نظامی سوماتوفولاکس بود که از گروهی از برجسته‌ترین اشراف مقدونی تشکیل شده بود.

ماهیت و سرنوشت اعضای این دسته نیز شاخصی است که می‌تواند پویایی قدرت و معنا در دربار مقدونیه را روشن‌تر سازد.

بیشتر اعضای سوماتوفولاکس از سرداران مهم ارتش مقدونی به شمار می‌رفتند و نقش گارد سلطنتی را نیز ایفا می‌کردند .

این دسته را نخستین بار فیلیپ دوم تشکیل داد، و بعد اسکندر آن‌را حفظ کرد.

اسکندر پس از به قدرت رسیدن بی‌درنگ این افراد را به عضویت در دسته‌ی نگهبانانش برگزید:

لوسیماخوس، آریستونوس، پیتون، آرویاس، بالاکروس، دمتریوس، و بطلمیوس.

از میان این دسته‌ی اولیه، بیشترشان درزمان زندگی اسکندر به قتل رسیدند.



منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت 6 ))

نخستین کسی که از این جمع کشته شد، ((بطلمیوس)) بود که در جریان محاصره‌ی شهر هالیکارناسوس در سال ۳۳۴ پ.م به قتل رسید.

پس از مرگ او اسکندر، هفائستیون رابه جایش برگزید .

دومین کسی که مُرد، آروباس بود، یکی از مردم اپیروس که احتمالا خویشاوند مادر اسکندر بوده است .

او در زمستان ۳۳۲ پ.م در مصر بیمار شد و درگذشت و در حلقه‌ی نگهابانان اسکندر، لئوناتوس جانشین وی شد.

پس از او نوبت بالاکروس پسر نیکانور رسید.

وی پس از نبرد ایسوس (۳۳۳ پ.م) با فرمان اسکندر به شهربانی کیلیکیه برکشیده شد، اما کمی بعد در جریان درگیری با مردم پسیدیا کشته شد.

احتمالاً او همان کسی است که فیلا دختر آنتی پاتر را در عقد خود داشته‌است.

در ۳۳۲ پ.م که بالاکروس کشته‌شد، اسکندر (منِس پالایی) را به جای او برگزید.

این همان کسی بود که یک‌سال بعد، به عنوان شهربان سوریه و فنیقیه به آن‌سو گسیل‌اش کرد .

دمتریوس هم که از دوستان نزدیک فیلوتاس پسر پارمنیون بود، در جریان تصفیه‌ی ارتش به سال ۳۳۰ پ.م به همراه دوستش به دست اسکندر شکنجه و کشته شد.

در این تاریخ اعضای دسته‌ی هفت‌نفره‌ عبارت بود از: هفائستیون، آریستونوس، لوسیماخوس، لئوناتوس، پردیکاس، بطلمیوس‌سوتر و پیتون .

درسال ۳۲۶ پ.م اسکندر پوکِستاس را نیز درحلقه‌ی نگهبانانش وارد کرد و شمار ایشان را به هشت تن رساند .

در مورد اعضای این گروه چند نکته شایان ذکر است:

نخست آنکه همه‌ی اعضای آن جوان و تقریبا هم‌سن و سال اسکندر هستند و با توجه به تبار و زادگاهشان، به احتمال زیاد، از دوستان دوران نوجوانی وی محسوب می‌شوند.

دیگر آنکه هیچ کدام‌شان در میان سرداران نامدار و کارآزموده‌ی مقدونی نیستند و تازه بعد از سفر به هند است که نشانه‌هایی از مهارت نظامی و سازماندهی ارتش در ایشان ظهور می‌کند.

سومین نکته آنکه اسکندر ایشان را بسیار دوست ‌داشته و دست کم یکی از آنها (هفائستیون) را به طور علنی معشوق خود می‌دانسته‌است!



منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت ۷))

حدسی که درباره‌ی این دارو دسته می‌توان زد، آن است که در واقع یک گروه دوستی قدیمی بوده‌اند که از دوران نوجوانی، در شهر "پلا" دورادور اسکندر تشکیل شده و تا پایان همراه وی باقی مانده‌اند.

هم سن بودن ایشان، صمیمیت غیرعادی آنها بااسکندر و تجربه‌ی اندک آنها در رهبری سپاهیان نشان می‌دهد که با وجود صورت ظاهری، محور پیوندشان بااسکندر ماهیتی نظامی و جنگی نبوده‌است.

این گروه به دسته‌ی مقدس جنگاوران تبسی شباهتی دارند که از زوج‌هایی یا گروه‌ی همجنسباز تشکیل می‌شدند.

میدانیم که فیلیپ دوم و پسرش اسکندر، همجنسباز بوده‌اند و این را هم میدانیم که فیلیپ فنون رزمی خود را از تبسی‌ها آموخته بود.

هر چند اسکندر بعدها این شهررا با خاک یکسان کرد و تمام ساکنانش را کشت یا برده ساخت، اما بعید نیست چیزی شبیه به دسته‌ی مقدس تبسی‌ها در مقدونیه نیز وام گرفته شده باشد.

بخصوص که نخستین شکل از این گروه کوچک از پاسداران شاه را نیز در همان دوران فیلیپ می‌بینیم.

احتمالاً سوماتوفالاکس رونوشتی از دسته‌ی مقدس تبسی‌ها بوده، و گروهی کوچک از دوستان اسکندر را دربر می‌گرفته که احتمالاً شریک ****‌اش بوده‌اند و به همین دلیل برای حفاظت از جانش قابل اعتماد قلمداد می‌شده‌اند.

بدین ترتیب هفائستیون یکی از قدیمی‌ترین اعضای دسته‌ای دوستانه بود که اسکندر از دوران نوجوان
هسته‌ی مرکزی آن محسوب می‌شد.

خودِ اسکندر با هفائستیون نوعی هم‌ذات‌پنداری داشت که در برخی از موقعیت‌های تاریخی بدان اشاره شده است.
مثلاً وقتی بعد از نبرد ایسوس اسکندر و هفائستیون به خیمه‌ی اسیران هخامنشی رفتند، مادر داریوش دوم به اشتباه در برابر هفائستیون کرنش کرد و آزادی‌شان را از وی خواست، چون او بلندقامت‌تر و زیباتر از اسکندر بود. بعد وقتی به اشتباه خود پی برد، شرمگین شد، اما اسکندر به او خندید و گفت:(( مادر اشتباه نکرده‌ای، این مرد هم اسکندر است )) .

هفائستیون را در منابع جدید همچون یک مهندس، فیلسوف و دیپلمات بازنموده‌اند، اما حقیقت آن است که اسکندر به دلیل علاقه‌ای که به او داشته، یا شاید به خاطر ناتوانی نظامی او، از گسیل کردنش به جنگ‌ها پرهیز میکرده و وظیفه‌هایی مانند نظارت بر زدن پل یا رایزنی با شهرهای تسلیم شده را به او واگذار می‌کرده است.

نام او به عنوان سردار در هیچ یک از جنگ‌ها دیده نمی‌شود و هیچ نشانی در دست نداریم که نشان دهد او مهارتی در نظامی‌گری داشته است.

اسکندر، با وجود این، افتخارهای نظامی زیادی را نثار معشوق خود می‌کرد.

چنانکه پس از گشودن شهر صیدا و کشتار ساکنانش، تاج آنجا را بر سر هفائستیون نهاد.

در جریان محاصره‌ی صور، به سال ۳۳۲ پ.م اسکندر بخشی از ناوگان خود را به هفائستیون سپرده‌بود، اما این دقیقا همان بخشی از سپاهش بود که در نبرد شرکت نکرد.

مهارت او در دیپلماسی هم به همین ترتیب از دل افسانه‌سرایی تاریخ‌نویسان جدید برآمده‌است.



منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت ۸ ))

✴مثلا پلوتارک نوشته که:(( وقتی اسکندر در مصر بود، برای هفائستیون نامه‌ای نوشت.))

✴"چاگ" از همین جمله‌ی ساده نتیجه گرفته که پس لابد هفائستیون در جایی دور از اسکندر قرار داشته، بنابراین از سوی او به ماموریتی مهم گسیل شده‌بوده، که لابد انجام ماموریتی دیپلماسی در ارتباط با تسلیم‌شدن آتنی‌ها و اتحاد اسکندر و دموستنس در برابر شورش اسپارتی‌ها به رهبری آگیس بوده‌است.

✴ناگفته پیداست که کل این ماموریت دیپلماتیکِ مهم در آتن برای اتحاد بر ضد اسپارت، زاییده‌ی خیال مورخی امروزی‌ است، چون در متن پلوتارک تنها به نوشته‌شدن یک نامه اشاره شده و نه چیز دیگر .

✴به همین ترتیب، به شکلی کاملاً نامستند فرض شده که هفائستیون همان کسی بود که سپاه اسکندر را از مصر تا رود فرات راهبری کرد و پل زدن بر این رود را به نتیجه رساند. بعد بر مبنای این پیش‌فرض که هیچ گواه تاریخی پشتیبانی ندارد، به این نتیجه رسیده‌اند که هفائستیون از قدرت مذاکره و تواناییِ متقاعد کردن شگفتی برخوردار بوده است، چون سرداری به نام مازر، که برای جلوگیری از عبور مقدونیان از فرات فرستاده شده بود، همان کسی بود که در نبرد (( گوگامل )) سستی به خرج داد و بعدتر هم تسلیم اسکندر شد و به مقام شهربانی بابل دست یافت.

✴این که مازر سرداری خائن و فرومایه بوده از کردارش روشن است، اما اینکه زمانی اورا برای مقابله با مقدونیان در نزدیکی فرات فرستاده بودند، دلیل نمی‌شود که فرض کنیم هفائستیون
رو در رو با او مذاکره کرده و وی را شیفته‌ی خود ساخته‌است.

✴این درحالی‌است که در خود نبرد گوگامل، پایگاه نظامی هفائستیون را می‌دانیم، او سرکرده‌ی هفت نگهبان اسکندر ( گروه سوماتوفولاکس ) بوده‌است‌.

✴یعنی یکی از دوستان نزدیک و مورد اعتماد وی بوده است‌، اما بر رسته‌ای از جنگاوران فرماندهی نداشته‌است.

✴او در نبرد گوگامل هم دلیری نمایانی، از خود نشان نداد، چون در هنگامه‌ی نبرد نیزه‌ای به دستش خورد و او را از میدان به در بردند.

✴درخشان نبودن چهره‌ی این مرد در میان سرداران اسکندر البته به معنای نرم‌دلی و ملایم‌بودن طبعش نیست.

✴چون میدانیم که با فیلوتاس پسر پارمنیون دشمنی داشته و زیر تاثیر سخن او بوده که اسکندر در سال ۳۳۰ پ.م فرمان اعدام و شکنجه‌ی فیلوتاس و یارانش را صادر کرده‌است.

✴در واقع آن کسی که فیلوتاس و دوستانش را با دست خود شکنجه داد و بعد به قتل رساند همین هفائستیون بود که با همکاری کراتروس این کار را به انجام رساند.

✴بعد هم هفائستیون سرکرده‌ی سوار نظام شد و این مقامی بود که فیلوتاس تا پیش از این داشت.

✴باوجود این، انگار این مقام، حالت تشریفاتی داشته، چون سرداری آزموده و قدیمی به نام کِلیتوس هم همراه با او همین منصب را اشغال می‌کرد.

✴هفائستیون هوادار پرشور سـ*ـیاست اسکندر برای درآمیختن با پارسیان و شبیه‌شدن به ایشان بود.

✴آورده‌اند که پس از گشایش بابل، اسکندر روزی دید که سربازان مقدونی زنی از اشراف پارسی را به اسارت گرفته و وادارش کرده‌اند که برایشان برقصد.

✴آن شب موضوع را با هفائستیون در میان نهاد و فردای آن روز با نظر او حکمی صادر کرد که تبار همه‌ی اسیران ایرانی مشخص شود و با پارسیان با احترام رفتار شود.

✴در جریان لشکر کشی به سغد هم بارها از هفائستیون نام‌ برده‌شده و انگار او کسی بوده که سـ*ـیاست آشتی با مردم سغد و بلخ و ازدواج‌اسکندر با رخشانه را طراحی کرده باشد.



منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت ۹ ))


✴چون در جریان این لشکر کشی برای نخستین بار نام هفائستیون را به عنوان شخصیتی تاثیرگذار می‌شنویم و این همان بخشی از سفرهای جنگی اسکندر است که با صلح و آشتی به انجام رسیده است.

✴هفائستیون را در ضمن موسس پادگان یونانیان در نزدیکی شهر مرکند در سغد می‌دانند.

✴در جریان جنگ رود هیداسپ هم میبینیم که هفائستیون فرماندهی رسته‌ای از سواره‌ها را بر عهده دارد.

✴هفائستیون در این نبردها صمیمیتی با پردیکاس به هم رساند. طوری که معمولا رهبری سپاهیان به طور مشترک برعهده‌ی هر دو آنها بود.

✴بعد از مرگ هفائستیون هم اسکندر مقام خیلیارک را به پردیکاس واگذار کرد.

✴بیشتر تاریخ‌نویسان امروزین هفائستیون را شاگرد ارسطو و کسنوکراتس دانسته‌اند، اما احتمالاً ارتباط او با ایشان به قدر اسکندر بوده‌، یعنی برای مدتی این دو معلم ایشان محسوب می‌شده‌اند.

✴همانطور که در رفتار وسخنان اسکندر کوچک‌ترین نشانه‌ای از اندیشه‌ی عمیق و خرد فلسفی دیده نمی‌شود، در رفتار هفائستیون نیز چنین عاملی غایب است.

✴اصولاً درباره‌ی اینکه او با ارسطو ارتباطی داشته یا نه، خبر خاصی نداریم.
تنها در منبعی متآخر امده که اسکندر در پانزده سالگی با او دوست بوده و در منبعی دیگر او کمابیش هم‌سن اسکندر دانسته شده و چون اسکندر در پانزده سالگی شاگرد ارسطو بوده،
فرض کرده‌اند که لابد دوستش هم چنین وضعیتی داشته‌است.

✴سخنی که در بهترین حالت حدسی، پا در هواست، چون نشانه‌ای در این مورد در دست نیست که خود اسکندر هم از دیدگاه فلسفی ارسطو تاثیری پذیرفته باشد، چه رسد به اینکه دوستش را بتوان تنها با این داده‌های اندک شاگرد ارسطو دانست.

✴دیوگنس لائرتیوس در نام کسانی که دوست ارسطو بوده‌اند و بر آرای او شرحی داشته‌اند، به کسی به نام هفائستیون اشاره کرده، که وی را به خطا همین دوست اسکندر دانسته‌اند .

✴درحالیکه هفائستیون دست بالا تا سن ۲۱ سالگی در مقدونیه بوده و بعد از آن به همراه اسکندر به سوی ایران حرکت کرده‌است.

✴تا این تاریخ هم از نظر سنی در موقعیتی نبوده که بخواهد دوست یا شارح ارسطو دانسته شود. بنابراین اشاره‌ی دیوگنس بی‌شک به شخصی دیگر ارجاع می‌دهد.

✴هفائستیون در دوران زندگی فیلیپ دوم و عصر نوجوانی اسکندر حتی به عنوان دوست اسکندر هم موقعیت درخشانی نداشته، چنانکه بعد از ماجرای پیکوسداروس و تبعید دوستان اسکندر از دربار مقدونیه، نام وی را در سیاهه‌ی تبعیدیان، نمی‌بینیم.

✴اسکندر به تدریج هفائستیون را برکشید و با وجود آنکه تجربه‌ی جنگی یا کارنامه‌ی درخشانی در نظامی گری نداشت، او را به عنوان سپاهبد و جانشین خود انتخاب کرد.

منبع : تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 

Mårzï¥ē

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
4/8/18
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
105
امتیاز
129
سن
21
محل سکونت
TehRan
زمان حضور
12 ساعت 56 دقیقه
تاریخ اشکانیان (( قسمت ۱۰ ))



✴هفائستیون در ۳۲۴ پ.م در هگمتانه درگذشت و اسکندر که از فراقش بسیار غمگین بود، حاضر نشد از جسدش جدا شود و همچنان تا چندروز بدن مرده‌اش را در آ*غو*ش گرفته‌بود و می‌گریست تا آن‌که نعش او بو گرفت و و سرداران مقدونی به زور اسکندر را از جسد جدا کردند!

✴اسکندر به کاهن‌آمون، در "سیور" دستور داد تا اورا در میان خدایان بگنجانند!
هم‌چنین بعد از مرگ‌ او فرمان داد کسی دیگر موسیقی ننوازد و می‌گویند برای اجرای مراسم تدفینش ده یا دوازده‌هزار تالان هزینه کرد!
این مقدار برابر است با ۶۰‌میلیون دراخما، یا به پول امروز یک و نیم میلیارد پوند!

✴مرگ هفائستیون هم مانند عاشقش اسکندر، به خوراک مربوط می‌شد. مشهور است که اسکندر در اثر عوارض ناشی از باده‌خواری زیاد دچار ورم مغزی شده و درگذشته‌است.
هفائستیون نیز به دلیلی مشابه درگذشت.

✴او در زمانی که در هگمتانه مقیم بود، تب کرد و بیمار شد. پزشکش گلاوکیاس به او زنهار داده بود که از پرخوری بپرهیزد، اما او گوش نکرد و وقتی فرد اخیر برای تماشای تئاتری از خانه خارج شده بود، صبحانه‌ای بسیار مفصل خورد که از غذاهایی ناسازگار تشکیل شده بود.
بعد هم بیمار شد و فوت کرد.

✴امروزه حدس می‌زنند که بیماری او "وبا" بوده و به این دلیل بوده که خوردن غذای سفت باعث خونریزی روده و مرگش شده‌است.

✴سرنوشت هفائستیون از این نظر خواندنی و معنادار است که گرانیگاه ارتباط عاطفی اسکندر را نشان می‌دهد.

✴در بسیاری از موارد برای شناخت یک شخصیت تاریخی، باید به دوستان صمیمی و اطرافیانش نگریست و هویت کسانی را وارسی کرد که شخصیت مورد بحث با ایشان همذات پنداری می‌کند و حس نزدیکی دارد.

✴در مورد اسکندر و هفائستیون، می‌توان این برداشتِ رایج در میان تاریخ‌نویسان را پذیرفت که این دوتن شخصیتی مشابه و سرشتی همسان داشته‌اند. اما تصویر ایشان به عنوان جوانانی جنگاور و جوانمرد و گسترنده‌ی خرد و تمدن غربی، که دستی هم در فلسفه داشته باشند، بی‌شک نادرست است!

✴این دو، جوانانی مقدونی، همجنسباز، خشن و خونریز،و شیفته‌ی پارسیان بودند که تفاوت عمده‌شان در استعداد نظامی اندکِ هفائستیون و نبوغ جنگی اسکندر نهفته بود.

بنمایه: تاریخ سـ*ـیاسی شاهنشاهی اشکانی
دکتر شروین وکیلی
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا