خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان روبند خاکستری | Ryhwn کاربر انجمن رمان ٩٨

Ryhwn

ناظر رمان 98
ناظر کتاب
  
عضویت
28/3/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
196
امتیاز
93
محل سکونت
شهر اولین ها
زمان حضور
8 روز 0 دقیقه
به نام تک نوازنده گیتار هستی
نام رمان: روبند خاکستری (جلد اول)
نام نویسنده: Ryhwn
نام ناظر:SHADOW
نام ویراستار:SHADOW

ژانر رمان: معمایی، عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
می‌گند عقل مردم تو چشماشونه؛ مردم فقط و فقط ظاهر قضیه رو می‌بینند. فقط
نقاب آدم‌های اطرافشون رو می‌بینند. مثل این دو برادر!
همه فکر می‌کنند اون‌ها بی‌روح و سردند!
بعضی‌ها هم حس می‌کنند اون‌ها ترسناک‌اند؛ ولی اون‌ها نمی‌تونند حقیقت رو ببینند؛
حقیقتی که پشت اون نقاب خاکستری پنهان شده!
انجمن رمان نویسی
بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش:

Ryhwn

ناظر رمان 98
ناظر کتاب
  
عضویت
28/3/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
196
امتیاز
93
محل سکونت
شهر اولین ها
زمان حضور
8 روز 0 دقیقه
مقدمه:
تو همیشه سرد بودی
خشن و بی‌روح بودی
گاهی اوقات به هیچ چیز اهمیت نمی‌دادی
ولی، می‌خواهم توفان درونت را بینم
توفانی که در چشمانت
نهفته است
ولی نمی‌شود
نقاب بی‌روحی که بر چهره ات زدی، مانع است
روبند
خاکستری رنگت
می‌دانم که تو یک چیز داری
و آن را، پشت روبند خاکستری ات پنهان کرده‌ای!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ryhwn

ناظر رمان 98
ناظر کتاب
  
عضویت
28/3/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
196
امتیاز
93
محل سکونت
شهر اولین ها
زمان حضور
8 روز 0 دقیقه
آنیلی:
از جیب کتش کارتش رو درآورد. روی دستگیره در گذاشت و در، با صدای تیکی باز شد. بدون هیچ حرفی وارد خونه شد. ناخودآگاه دستی رو لـ*ـباسم کشیدم و مرتبش کردم. وارد خونه شدم. چراغ خونه رو روشن کرد. بعد به سمت اتاقی که سمت چپ خونه قرار داشت، رفت.
خواستم یه سروگوشی تو خونه آب بدم، که صداش مانعم شد.
- چیکار می‌کنی؟
صدای پر تحکمش لرزه ای به بدنم وارد شد. سعی کردم آرو باشم. ولی فایده ای نداشت. با لرز گفتم:
-هی... هیچی. فقط می‌خواستم...
اجازه حرف زدن بهم نداد.
- همراهم بیا.
مثل برده ای که از خشم اربابش می‌‌ترسید، دنبالش راه افتادم. داشت سمت همون اتاق می‌رفت. کنار همون اتاق، دو اتاق دیگه هم قرار داشت. با دستش، به یکی از اتاق ها اشاره کرد.
- اینجا اتاق توئه.
مثل بز، سرم رو تکون دادم. دنباله لـ*ـباسم رو توی دستم گرفتم. می‌خواستم دستگیره در رو پایین بکشم که دوباره صداش مانع از این کارم شد.
- درضمن...
سرم رو به طرفش چرخوندم. نمی‌تونستم مستقیم به چشم هاش نگاه کنم.چشم های مشکیش نفوذ‌ناپذیر بودند. در عین حال، ترس رو به راحتی توی چشم های طرف مقابل تزریق می کردن. با حرص موهای مشکیش رو چنگ زد. بعد، مستقیم تو چشمام زل زد.
- فکر نکن چون الان خونه ام هستی، می‌تونی هرکاری دلت خواست انجام بدی. تو فقط یک مهمونی. فقط و فقط یک مهمون. فقط ٨ماه و ٧ روزباقی مونده. پس سعی کن مثل یک مهمون رفتار کنی و مواظب کارات باشی. وگرنه...
مکث کوتاهی کرد. بعد ادامه داد.
- باید منتظر پیامد هاش باشی.
بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم. خوب می‌دونستم منظورش از پیامدهاش چیه. حتی تصورشم ترسناک بود. چه برسه به این که بخواد...
صداش دوباره بدنم رو لرزوند.
- شنیدی چی گفتم؟
سرم رو به معنی آره، بالاوپایین تکون دادم. بدون هیچ حسی براندازم کرد. متوجه زخمی کنار لـ*ـبش شدم.زخم بخیه، که تا چونه اش ادامه داشت. لـ*ـب هاش تکونی خوردند تا یک چیزی بگن. ولی چیزی نگفت. نفس عمیقی کشید و داخل اتاق بـ*ـغلی شد. منم تنها وسط هال موندم. هنوز هم از تصمیمی که گرفتم شک داشتم‌. می‌‌ترسیدم از چاله افتاده باشم تو چاه. می‌ترسیدم عواقب تصمیمی که گرفتم، سنگین تر از اونچه که فکر می‌کردم باشه. توی دلم دلم خودم رو دلداری می دادم. فقط ۸ ماه و ۷ روز مونده. فقط ۸ماه و ۷ روز. بعد از اون، آزاد می شدم. می‌تونستم برگردم خونه. ولی از طرف دیگه هم نگران بودم. ممکن بود با یک خطا، تاوان سنگینی بدم.
سعی کردم بهش فکر نکنم. در اتاق رو باز کردم و داخل شدم. این اتاق هم مثل خود خونه تاریک بود. حتی با روشن کردن چراغش. به طرف پنجره اتاق رفتم، نمای شهر از اینجا خوب بود. شهر مثل همیشه نورانی بود. ولی نمی‌تونست بهم آرامش بده. درونم طوفانی به پا بود.
افکار منفی‌ام رو به سختی کنار زدم. فردا روز جدیدی خواهد بود. فردا شروع جدیدی برام خواهد بود.


انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش:

Ryhwn

ناظر رمان 98
ناظر کتاب
  
عضویت
28/3/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
196
امتیاز
93
محل سکونت
شهر اولین ها
زمان حضور
8 روز 0 دقیقه
زنگ در خونه به صدا در‌اومد. یعنی کی می‌تونست باشه؟ به نتیجه‌ای نر‌‌سیدم. من که کسی رو اینجا نمی‌شناسم. شونه ای بالا انداختم. به طرف در خاکستری رنگ رفتم. فضای خونه زیادی بی‌روح و خفقان بود. در رو باز کردم. یک زن میانسال حدودا ۴۰ ساله کوتوله پشت در بود‌. به صورتش نگاه کردم. چین و‌چروک های دور چشم های قهوه‌ایش تو چهره اش نشون می‌داد که سنش نسبتا بالاست. انگار حواسش اینجا نبود. متوجه نشد که در رو باز کردم. داشت با موهای فندقی‌‌ و مصری‌اش بازی می‌کرد و اینور و اونور رو نگاه می‌کرد. لـ*ـب های ساده خشک‌شده‌اش بدجور تو ذوق می‌زد. از بس خشک بود که ترک برداشته و رنگشون پریده. دست از نگاه کردن بهش انداختم. یکم دست تکون دادم. فایده نداشت. تو هپروت سیر می‌کرد. یک بار صداش زدم:
- ببخشید خانم.
جواب نداد. این دفعه با صدای بلند صداش کردم.
- خانم!
با صدای من، جا خورد؛ ترسید؛ نفس عمیقی کشید. بعد با تعجب بهم نگاه کرد. چشماش گرد شد؛ شماره پلاک رو نگاه کرد. آروم زمزمه کرد:
- نه! شماره پلاک هم که درسته. پس این خانوم دیگه کیه؟ نکنه جای من یک نفر دیگه رو آوردن. این یک هفته رو که خوب کار کردم. عیب و ایرادی از من ندیدن. پس چی‌شد؟...
همینجور داشت با خودش حرف می‌زد. حرفش رو قطع کردم:
- ببخشید خانم، با کی کار داشتید؟
باز دوباره جا خورد. بعد از یک مکث کوتاه، سریع جواب داد:
- ها! با کی کار داشتم؟ اینجا خونه آقای یانگ هست؟
یانگ؟ برام زیادی آشنا بود. ولی هرکاری کردم یادم نیومد. مطمئن‌ام که یه جایی شنیدم.
پرسیدم:
- آقای یانگ؟
- بله. نیکلاس یانگ.
حالا یادم افتاد کجا شنیدم. توی کلیسا، وقتی کشیش داشت...اوه، من واقعا حافظه خیلی خوبی دارم! لـ*ـبخند مشخره ای زدم و گفتم:
-بله. اینجا خونه ایشون هست. کاری با ایشون داشتید؟
دوباره چپ‌چپ نگاهم کرد. خواست حرفی بزنه که زنگ گوشی‌اش مانع از حرف زدنش شد. دستپاچه دنبال گوشی اش گشت. بالاخره پیداش کرد و جواب داد:
-بله آقا....بله رسیدم....ببخشید؟ متوجه منظورتون نشدم.... خب...آهان! بله الان فهمیدم. چشم. هرچی شما بگین.
بعد تلفن رو قطع کرد. معلوم نبود چی بهش گفته. لـ*ـبخندی زد. انگار جریان رو براش تعریف کرده که نیشش باز هست.
موهای به هم ریخته‌اش رو درست کرد و گفت:
-من سوزی هستم. مستخدم این خونه.

انجمن رمان نویسی

انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش:

Ryhwn

ناظر رمان 98
ناظر کتاب
  
عضویت
28/3/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
196
امتیاز
93
محل سکونت
شهر اولین ها
زمان حضور
8 روز 0 دقیقه
انجمن رمان‌نویسی انجمن رمان 98
‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍تازه متوجه لـ*ـباس‌هاش شدم. شومیز سفید، همراه دامن چین‌دار مشکی. درکل، لـ*ـباس یک مستخدم رو به تن داشت. از در فاصله گرفتم تا وارد خونه بشه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا