خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان سوگند نامقدس | کاری از سالن ایده‌ی رمان98

نظرتون در مورد سوگند نامقدس؟

  • عالی

    رای: 19 95.0%
  • خوب

    رای: 1 5.0%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%
  • افتضاح

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    20

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر یار
ناظر کتاب
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
عضویت
16/1/20
ارسال ها
447
امتیاز واکنش
9,236
امتیاز
153
محل سکونت
Aydindril
زمان حضور
57 روز 14 ساعت 51 دقیقه
به نام موجود نه و وجود، که او را باید ستود
نام رمان: سوگند نامقدس
از سالن ایده
مدیر پروژه: افشین جوان
سرپرست پروژه: ترمه مسیح
اعضا: نرگس علی اوغلی، یگانه یامی، آرمین
نام ناظر: SHADOW
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه: گاهی یک اشتباه ماجرایی می‌سازد تماشایی. گنـ*ـاه من بزرگ بود، خیلی هم بزرگ بود، اما تاوانم بیش از آن بود. تقاص گنـ*ـاه کبیره‌ی من سوگندی بود که مقدس می‌خوانندش اما من ترجیح می‌دهم آن را سوگند نامقدس بنامم! سوگندی که مرا وادار کرد با چهار نفر فرورفته در منجلاب کنار بیایم.
رمان۹۸ بهترین انجمن رمان‌نویسی
رمان۹۸ دانلود رمان جدید
 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر یار
ناظر کتاب
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
عضویت
16/1/20
ارسال ها
447
امتیاز واکنش
9,236
امتیاز
153
محل سکونت
Aydindril
زمان حضور
57 روز 14 ساعت 51 دقیقه
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر یار
ناظر کتاب
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
دستیار مدیر
منتقد انجمن
  
عضویت
16/1/20
ارسال ها
447
امتیاز واکنش
9,236
امتیاز
153
محل سکونت
Aydindril
زمان حضور
57 روز 14 ساعت 51 دقیقه
صداى دختر دوباره در گوشش پيچيد:
-شنيدى سحر؟ بعدشم خانوم با پررويى تمام گذاشت رفت! نمي‌دونم دقيقا تو اون لحظه به چى فكر ميكرد ولى... سحر! اصلا حواست هست؟
دختر كنار دستش سر تكان داد:
-آره بگو!
دو متر آن‌طرف‌تر، زير سايه‌ی هفتمين بيد گريان محوطه‌ی جلوى كافه، دخترى در حال غر زدن بود:
-خوبه هنوز يه سال هم نگذشته كه رفيقاى مثلا قديميم دارن اينجورى ياد من مي‌كنن!
سرى به نشانه‌ی تاسف تكان داد و چشم‌هايش را با حرص بست:
-اين دختره آسنا هم كه باز چپيده پشت ميزش داره كاغذ سياه مي‌كنه!
چشم‌هايش را باز كرد و بي‌خيال لعنت كردن آفتابى كه مستقيم به صورتش مي‌تابيد شد.
با سراى مد آسنا فاصله‌ی چندانى نداشت؛ با قدم‌هاى نه چندان كوتاهى اين فاصله را طى كرد و حسرت بال‌هاى نداشته‌اش را خورد.
خيابان‌ها مثل هر روز شلوغ و پررفت‌وآمد بودند و هوا هم طبق معمول به سياهى مي‌زد. صداى پرنده‌ها در بوق ماشين‌ها و سروصداى مردم گم شده بود و همه‌ى اين‌ها كارى مي‌كردند كه اعصاب خرابش خط‌خطى‌تر بشود:
-آخه من چى ديدم كه باز برگشتم اينجا؟
تقريبا تا نيمه‌ی راه رفته بود كه شخصى توجهش را جلب كرد. پسرى با موهاى حالت‌دار و سراسر مشكى، با هدفون نارنجى!
صداهايى را در ذهنش شنيد:
-چرا نارنجى حالا؟
-چون در عين حال كه حس خاصى نداره، همه‌ى حس‌ها رو داره!
-وا! يعنى چى اين حالا؟
-نه مثل قرمز عاشقه؛ نه مثل آبى سرد، نه سفيد و پاكه و نه سياه و تباه؛ ولى انگار همش هست!
-واو! عجب طرز فكر خاصى دارى پروفسور!
حتى يادش نمى‌آمد اين صداى دوم متعلق به كيست؛ اما يقين داشت اولى صداى خودش است!
سرش را به چپ و راست تكان داد و به مسيرى كه حالا هيچ پسرى با هدفون نارنجى در آن ديده نمي‌شد چشم دوخت.
به راهش ادامه داد و تا جلوى سراى مد نگاهش به هيچ رهگذرى خيره نشد.
چشم‌هايش را بست؛ آسنا هنوز هم پشت ميز بود!
مشكلى نداشت؛ با كمال ميل به ديوار كنار ورودى تكيه مي‌زد و منتظر رخ دادن دومين ديدار فاجعه‌بارشان مي‌ماند!
رمان۹۸ بهترین انجمن رمان‌نویسی
رمان۹۸ دانلود رمان جدید
 
آخرین ویرایش:

*terme*

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/20
ارسال ها
72
امتیاز واکنش
854
امتیاز
143
محل سکونت
hell(جهنم (= )
زمان حضور
6 روز 7 ساعت 45 دقیقه
زیر نور تضعیف‌شده‌ی آفتاب چشمانش را گشود و لـ*ـبخندی از سر رضایت زد. بالاخره آن دختر مزخرف بیخیال دفتر و دستکش شده بود و داشت وسایلش را جمع می‌کرد. نگاهی به ساعتش انداخت، لعنتی! چهار ساعت بود که منتظر آن احمق بود!
آسنا در کشویی را باز کرد و بدون حتی نیم‌نگاهی به سمت سوگند که خیره‌اش بود راهش را کشید و رفت! سوگند پوفی کشید و صدا زد:
-آسنا!
دختر با فاصله ایستاد. بند کیفش را در دست فشرد و برگشت. اخم‌های درهمش سوگند را به خنده انداخت:
-فرمایش؟
لحنش خنده‌دار نبود. جدی، خشک و رسمی، با حالت از سر واکنی.
آسنا بود دیگر، عصبی و بی‌حوصله!
-چه خوب که می‌دونی باید فرمایش من رو اطاعت کنی! باهام بیا!
تای ابروی آسنا بالا رفت و دست به کمر گفت:
-چی؟ اطاعت؟ اونم از تو؟ مضحکه!
پوزخندی لـ*ـب‌های باریکش را کج کرد:
-خودت ازم فرمایش خواستی، رو حرفت بمون!
آسنا با دهن‌کجی‌ به سمت ماشینش حرکت کرد:
-احترام خودت رو نگه‌دار! من وقتی برای هدر دادن با تو ندارم!
-هدر دادن؟ خانم آسنا پارسا، من تو رو خیلی بهتر از خودت می‌شناسم! می‌دونم نمی‌تونی با خودت و این زندگی سیاهت کنار بیای! می‌خوام کمکت کنم!
برای لحظه‌ای مکث کرد؛ این دختر چقدر می‌دانست؟ سریع به خود آمد و قاطع و محکم گفت:
-من به کمک تو نیاز ندارم!
و راهش را کشید و رفت. سوگند پوفی کشید و آستین مانتوی مزونی او را چنگ زد:
-داری با کی لج می‌کنی؟ من فقط می‌خوام کمکت کنم!
نگاهی مردد به او انداخت اما لجوجانه دستش را کشید:
-نیازی به تو و امثال تو ندارم!
هلش داد و رفت. سوگند با حرص از جا برخاست و خاک لـ*ـباسش را تکاند و لـ*ـب زد:
-لعنتی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,952
امتیاز
118
سن
35
زمان حضور
17 روز 8 ساعت 25 دقیقه
رمان 98 | انجمن رمان 98
***
هندزفری سیاه رنگ‌اش را روی گردن‌اش گذاشت و مشغول برسی کاغذهای روی میز شد. باید کل این عملکردها و نوشته‌های بد خط را برای دانشگاه می‌خواند. کلافه دستی به موهای سیاه‌اش که جلوی چشم‌اش ریخته بودند، کشید؛ آستین لـ*ـباس‌اش را کمی بالا داد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا