خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

✺اختصاصی رمان آی سونا | ساغر کاربر انجمن رمان98

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
نام رمان: آی سونا ( جلد اول)
نویسنده: ساغر هاشمی مقدم
ناظر: Ryhwn
ژانر: عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
رمان درمورد زندگی دختری به اسم آی سوناست که مجبور می‌شه همراه مادرش به تبریز بره و برای همیشه با مادربزرگ بد اخلاق و قانونمندش زندگی کنه، در یکی از روزها یه اتفاق زندگی آی سونا رو تغییر میده و...

آی سونا.jpg

این رمان اختصاصی انجمن رمان 98 نوشته شده است
 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
مقدمه

آه و افسوس از زندگی از سرنوشت از دنیایی که در آن افسوس و غم،سراسر وجودم را گرفته، از

امروز صبح حال عجیبی دارم گویی سر راه گلویم را بسته اند و اجازه حتی قطره اشکی را به من نمی دهند.

گاهی از خود می پرسم که این چه سرنوشتی بود که من به آن دچار شدم؟

زندگی من، زندگی که مانند باتلاقی است و مرا آرام آرام در خود فرو می کند.

سرنوشت!

چه چیز نفرت انگیزیست. از کلمه سرنوشت خوشم نمی آید. میخواهم هرچه سریعتر این سرنوشت را به پایان برسانم.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت اول:
دوباره صدای جر و بحث این دوتا شروع شد. تا کی می‌خوان ادامه بدن؟ خجالت نمی‌کشن؟! هر روز دعوا، از من خجالت نمی‌کشید، از عمو رمضون خجالت بکشید. سر هرچیز کوچیکی باهم دعوا می‌کنن . دیگه طاقت ندارم. دیگه خسته شدم. از پله ها پایین اومدم و به باغ رفتم. عمو رمضون داشت به گل ها آب میداد. لـ*ـبخند کم جونی زدم و گفتم:
ـ سلام عمو رمضون
ـ سلام دخترم ؛ چیزی شده؟
ـ من می‌خوام برم خونه داداشم گفتم شما در جریان باشید اگه پرسیدن جوابشون رو بدین
ـ چشم دخترم
از عمو رمضون خداحافظی کردم و برگشتم خونه ، باید این یک هفته رو می‌رفتم خونه علیسان. در غیر این صورت نه تنها امتحاناتم رو خراب می‌کنم، دیونه هم می‌شم.
وارد پذیرایی شدم و تلفن رو برداشتم. طبق معمول به اتاقم پناه بردم. خودم رو روی تـ*ـخت انداختم و تند و تند شماره ی علیسان رو گرفتم. بعد از 3 بوق جواب داد:
ـ الو؟ جانم؟
با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم:
ـ سلام داداشی، کجایی؟
ـ سلام آبجی گلم خوبی؟ صدات یه جوریه؟ چیزی شده؟
ـ علیسان...
ـ جانم؟
ـ می‌شه یک هفته منو تو خونت جا بدی؟
ـ عزیز دلم این چه حرفیه خونه من مال تو هم هست الان می‌آم دنبالت . ولی حالا بگو چی‌شده؟
ـ بازم دارن دعوا می‌کنن . بخدا دیگه طاقت ندارم. دارم دیوونه می‌شم . این هفته فرجه امتحاناتمه دیگه فرصت جبران ندارم.
ـ ای خدا این دوتا کی می‌خوان بس کنن. آی سونا جمع کن وسایلتو دارم می‌آم.
ـ چشم... فعلا
چمدون مشکیم رواز بالای کمد پایین آوردم و هر وسیله ای که نیاز داشتم رو برداشتم . لـ*ـباس هام رو عوض کردم و خیلی آروم، جوری که مامان و بابا متوجه نشن رفتم تو پارکینگ و منتظر موندم تا علیسان بیاد. با تکی که زد رفتم تو کوچه، از ماشین پیاده شد و چمدونم رو تو صندوق گذاشت و حرکت کردیم.
ـ بازم سر آیدا دارن دعوا می‌کنن؟
ـ آره
ـ اوف این بحث کی می‌خواد تموم بشه؟ بابا دیگه به آیدا علاقه نداره
ـ تا وقتی این زن شریکتونه این دعوا ها ادامه داره اصلا تو نمی‌تونستی جلوی بابا رو بگیری با آیدا شریک نشه؟ اصلا مگه نمی‌گی بابا به آیدا علاقه نداره پس چرا پیشنهاد شراکتش رو قبول کرد؟
ـ آی سونا ؛ شرکت تو وضعیت خیلی بدی بود. ما داشتیم ورشکست می‌شدیم. بین کسایی هم که می‌خواستند شریک بشن پیشنهاد آیدا از همه بهتر بود. بابا هم به خاطر همین قبول کرد.
ـ نمی‌شه حالا که اوضاع بهتر شده سهمش رو بخرین؟
ـ نه
ـ چرا؟
ـ مبلغش خیلی زیاده و ما فعلا در اون حد بودجه نداریم که سهمش رو بخریم
ـ چی‌شد شرکت به اون بزرگی 10 میلیارد بودجه نداره بدین خانوم بره؟
ـ کل بودجمون همین قدره و الان نمی‌تونیم همش رو دو دستی تقدیم خانوم کنیم. بعدشم فکر کردی این خانوم بره دعوا های مامان و بابا تموم می‌شه؟ خیر، آیدا بره دعوای آیدا تموم می‌شه، دعوای ارث میراثیشون تموم می‌شه؟ نه دعواشون سر ازدواج من تموم میشه؟ نه، دعواشون سر خانواده مامان تموم می‌شه؟ نه، دعوا..
ـ وای علیسان بسه فهمیدم.
ـ باشه.
وقتی رسیدیم در رو با ریموت باز کرد و ماشین رو برد پارکینگ. چمدونم رو در آورد و باهم به طبقه شیشم رفتیم. این واحد رو بابا به علیسان سر سفره عقد هدیه داد. بابا به خاطر اتفاقی که برای خودش افتاد اون رسم مسخره رو زیر پا گذاشت و علیسان با عشقش ازدواج کرد. اوایل مامان راضی نبود اما علیسان انقدر پافشاری کرد تا مامان هم رضایت داد رزا و علیسان باهم ازدواج کنند. مامان بزرگ ما هم که مخالف سرسخت، به علیسان گفت که تو دیگه نوه من نیستی و حق ورود به خونم رو نداری، علیسان هم با کمال میل قبول کرد.
ـ مطمعنم شوکه میشی
ـ چرا؟
ـ دیگه
علیسان در رو باز کرد. به محض باز شدن در چشمام چهارتا شد. شوکه شدم. دکوراسیون خونه رو تغییر داده بود.‌
از در که وارد می‌شدی اول یه راهروی کوچیک بود که به پذیرایی با کاغذ دیواری های طلایی و پرده های زرشکی ختم می‌شد. سمت چپ پذیرایی یک دست مبل سلطنتی زرشکی و طلایی با دسته های چوبی کارشده و شلف های طلایی رنگ،‌ سمت راست یک میز ناهار خوری هشت نفره با رومیزی زرشکی قرار داشت. روی میز چهارتا استوانه شیشه ای بود که دوتا از اون ها با کاج های طلایی رنگ و دوتای دیگه با کاج های زرشکی پرشده بود. چیزی که ببیشتر از همه توجه ام رو به خودش جلب کرد استفاده از فضای زیر راه پله بود. زیر راه پله قفسه بندی شده بود و در هر طبقه دوتا گلدون قرار داشت. درست عین یک گلخونه
ـ وای علیسان خیلی قشنگه! کار کیه؟
ـ خودم
مشتی حواله بازوش کردم و گفتم:
ـ نه بابا از این کارا هم بلدی؟
ـ ناسلامتی دکوراتورم
ـ اوه اوه، حق با شماست.
ـ بریم تو؟خشک شدم دم در
 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت دوم:

ـ البته
رزا هدفون رو گوشش بود و تو آشپزخونه داشت قهوه درست می‌کرد و متوجه نشد که ما اومدیم . علیسان پاورچین، پاورچین رفت و جلوی چشماش رو گرفت. رزا از ترس جیغی کشید و با قاشق توی دستش زد تو سر علیسان.
ـ آخ سرم
ـ وای علی حواسم نبود. فکر کردم دزدی چیزیه
ـ آخه قربونت برم دزدم می‌خوای با قاشق بزنی؟
رزا متفکرانه به علیسان خیره شد و گفت:
ـ بهش فکر نکرده بودم
بعد جایی رو که با قاشق زده بود نوازش کرد و گفت:
ـ ببخشید
ـ عیب نداره، برات مهمون آوردم
وبعد با دستش منو نشون داد. رزا جیغی کشید و خیز برداشت سمتم
ـ ویی سلام عشقم
ـ سلام گلم خوبی؟
ـ مرسی فدات شم تو چطوری؟
ـ تو رو که می‌بینم حالم خوب می‌شه
ـ اه اه جمع کنید. آبروی هرچی عروس و خواهر شوهره بردین. یه فحشی، دادی، گیس و گیس کشی چیزی
رزا دمپایشو در آورد و علیسان رو نشونه گرفت که علیسان جا خالی داد و دمپایی خورد به کابینت
ـ اولا آی سونا قبل از اینکه خواهر شوهرم باشه خواهر خودمه دوما به تو چه حسود
چشم حالا ما حسود..... من دارم می‌رم خداحافظ
ـ خداحافظ
خوشحال بودم ازاینکه رزا هیچی به روم نمیاره .روی مبل نشستم و رزا برام یه فنجون قهوه آورد. بعد از خوردن قهوه ، رزا رفت تا شام درست کنه و منم پناه بردم به اتاقی که رزا برای مواقعی که می‌اومدم آماده کرده بود.
دکوراسیون اتاق تغییر کرده بود . روزا دور تا دور تـ*ـخت رو ریسه نصب کرده بود. سمت چپ تـ*ـخت میز آرایش سفیدی بود. روبه روی تـ*ـخت در سمت چپ در اتاق و سمت راستش کمد دیواری بود. سمت راست تـ*ـخت میز تحریر قرار داشت.
چمدونم رو باز کردم و کتاب هامو روی میز تحریر گذاشتم. ل*باس هامو با یه بلوز و شلوار یاسی رنگ عوض کردم و بقیه رو هم آویزون کردم. به صفحه گوشیم نگاه کردم نه کسی زنگ زده بود و نه پیامی فرستاده بود معلومه هنوز از رفتن من با خبر نشدن. گوشیم رو خاموش کردم و روی پاتختی گذاشتم . کتاب ادبیاتم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. تنها راهی که می‌تونم به اتفاقات فکر نکنم درس خوندنه.
چند سالی بود که افسردگی مهمون جسم سردم شده بود. درست از همون سالی که دعوا های مامان و بابا شدت گرفت. قبل اون هیچکس از دست من یه آب خوش از گلوش پایین نمی‌رفت . حالا می‌تونم معنی حرف دریا رو بفمم که می گفت:( همه ی انسان ها به وقتش عوض می‌شن). من کاملا زیر و رو شده بودم. انگار کرم ابریشمی بودم که تازه پیله خودش رو ساخته بود و منتظر بود تا پروانه بشه. اما پایان کار من پروانه شدن نبود. من مثل اون کرمی بودم که تو پیله ش می‌مرد .
صدای موبایل رزا بلند شد. از حرف هاش متوجه شدم که داره با مامان حرف می‌زنه، پوزخندی زدم، بعد از 4ساعت تازه متوجه شده یدونه دخترش خونه نیست. رزا به مامان گفت که من رو تا پایان امتحانات پیش خودش نگه می‌داره خیلی خوشحال شدم .
بعد از خوردن شام رزا رفت بیمارستان و علیسان هم مشغول کار روی پروژه جدیدش شد. منم به اتاقم برگشتم تا بخوابم صبح زود باید بلند می‌شدم تا درس بخونم. فرصت کمی دارم و باید تا پایان هفته یک دور به کتابام بزنم.
روی صندلی میز توالتم نشستم و موهامو بافتم. مرطوب کننده هم به دستام زدم و خیره شدم به دختر تو آینه، صورت گرد با چشم و ابروی مشکی، پوست سبزه روشن، لـ*ـب های کوچیک با دماغ متوسط ، کاملا شبیه برادرش ، اما چشم های دخترک نم داشت.کلی حرف برای گفتن داشت. اما کسی رو برای شنیدن نداشت. کسی رو نداشت که از درد هاش براش بگه، کسی رو نداشت که هر روز بهش یاد آوری کنه چقدر زیباست . آروم و با خشم زمزمه کردم
ـ و تا ابد هم کسی رو نخواهد داشت.
***
صبح باصدای صحبت علیسان و رزا از خواب بیدار شدم.
ـ وای عزیزم ببخشید بیدارت کردم.
ـ نه گلم دیگه باید بلند می‌شدم درس بخونم
ـ خب پس دستم درد نکنه که بیدارت کردم
لـ*ـبخندی زدم و رزا دوباره مشغول حرف زدن راجع به کارش شد. دست و صورتم رو شستم و برگشتم تو اتاق و لـ*ـباس هامو عوض کردم . موهامم گوجه ای بستم و یکم عطر زدم و رفتم سر میز صبحانه.
رزا برام چایی ریخت علیسان هم شکر رو اضافه کرد. رزا هم لقمه می‌گرفت.خندم گرفته بود عین بچه های دو ساله باهام رفتار می‌کردن.
بعد از رفتن علیسان، رزا رفت تا یکم استراحت کنه چون به گفته خودش دیشب تا صبح نتونسته بود توی بیمارستان استراحت کنه و سرش خیلی شلوغ بوده . منم هم رفتم تو اتاق تا درس بخونم . کتاب منطق رو باز کردم و شروع کردم به خوندن . دو ساعت بود که داشتم منطق می‌خوندم که با صدای تلفن خونه سرم رو از تو کتاب بیرون آوردم و رفتم تو هال ، نگاهی به صفحه انداختم شماره بابا رو نشون می‌داد . اول خواستم جواب ندم اما بعد پشیمون شدم و جواب دادم
ـ الو
ـ سلام دخترم خوبی؟
ـ ممنون شما خوبین؟
ـ نمی‌آی خونه عزیزم؟
ـ نه
ـ چرا؟
ـ اونجا تمرکز ندارم.
 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت سوم:

بابا هیچ جوابی نداد انگار خجالت می‌کشید . خوب می‌دونست منظورم چیه، بعد از یه سری حرف های بیخود دیگه گوشی رو قطع کردم و برگشتم به اتاق، اصلا حوصله درس خوندن نداشتم. گوشیم رو روشن کردم و یکم باهاش بازی کردم که علیسان زنگ زد
ـ سلام
_ سلام عشقم چطوری؟
ـ فک کنم اشتباهی به جای شماره رزا شماره من رو گرفتی
ـ اصلا جنبه نداری
ـ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت چهارم:

ـ بریم
طبقه آخر پاساژ یه فست فودی بود. پشت یکی از میز ها نشستیم و بعد از چند دقیقه گارسون اومد.
ـ چی میل دارین؟
ـ دوتا همبرگر با مخلفات
بعد از رفتن گارسون دریا گفت:
ـ بزار تا برات بگم
ـ چی رو؟
ـ دانیال رو دیگه
ـ آهان، بگو
ـ آقا ما یه مدت بود حس کرده بودیم دانیال خیلی به عسل توجه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت پنجم:

بازوش رو نوازش کردم و رفتیم سمت مامانش اینا
بعد از سلام و احوالپرسی با مامان بابای پریماه رفتیم تو، یه ویلای دوبلکس با نمای آجری بود. یک راه سنگ فرشی تا دم در ورودی و بقیش چمن با بوته های شب بو و رز، یه آلاچیق هم گوشه ی حیاط بود که زیادی تو دید نبود. چندتا درخت گیلاس هم بود. یکی از خدمتکارا در ویلا رو باز کرد. داخل ویلا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت ششم:

بستنی هارو از خاله گرفتیم و شروع کردیم به قدم زدن.
ـ تا حالا شده عاشق کسی بشی؟
ـ نه
ـ امکان نداره
ـ حس بدی نسبت به پسرا دارم. مخصوصا پسرهای هم سن خودم خیلی بی ادب و حاضر جواب و نچسبند خلاصه بگم اصلا مورد پسندم نیستند
ـ چه عجیب اولین نفری هستی که همچین چیزی رو از زبونش می‌شنوم.
ـ تو چی؟کسی هست؟
ـ خب آره
ـ وای کیه ؟
دوست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت هفتم:

و لـ*ـباس رو روی ویترین گذاشت. منم با خوشحالی لـ*ـباس رو برداشتم و پرو کردم . خیلی بهم می‌اومد . یه پیراهن ساده تا مچ پاهام بود که یه کمربند پاپیونی بنفش داشت. پیراهن رو همراه با کفش های ستش حساب کردم و منتظر موندم تا بقیه بیان.
ـ آی سونا جان چیزی انتخاب کردی؟
ـ بله.
رزا گفت:
ـ خب چرا نگفتی بیایم ببینیم؟
ـ تا روز عروسی سوپرایز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Saghar

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
179
امتیاز واکنش
1,832
امتیاز
153
زمان حضور
3 روز 16 ساعت 21 دقیقه
پارت هشتم:

دریا، بـ*ـغلم کن.بـ*ـغلم کن که شدم تنها.
دریا، بـ*ـغلم کن بین نامردا.
منو تک ننداز.
دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم.
توی این مرداب با این آدما بر خوردم.
بد کم آوردم.
....
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم.
ـ الو؟
ـ سلام عشقم چطوری؟ خبری از ما نمی‌گیری؟
ـ سلام. بزار دو روز بگذره بعد زنگ بزن.
ـ باشه اون رو بزار برای دفعه های بعد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا