خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

بـــــــرگزیده رمان شاپرکی برای ماه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان 98

نظرتون راجب قلم رمان چیه؟


  • مجموع رای دهندگان
    12

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
نام رمان: شاپرکی برای ماه
نام نویسنده: مهلا باقری
نام ناظر: Narges_Alioghli
نام منتقد: Narin_F
ژانر: عاشقانه
طراح جلد: mettirad

سطح: برگزیده
خلاصه:
من ماهورام، ماهورای سپهری!
چرخش زندگی، این بار روی تلخش را نشان من و خواهرم می‌دهد؛ اما نمی‌داند که تقدیر، جایگاهش سکویی بالاتر از تمام تلخی‌هاست.
وقتی که برسم به تمام نشدن‌هایی که روزی آرزوی‌شان را داشتم. دستانم را بالا می‌برم و ماه را در آ*غو*ش می‌گیرم، او تماماً برای من است!
 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
f421239-Recovered.jpg
شاپرک، چرا این گونه صدایم می‌کرد؟! مگر بال‌هایم زیر آتش نگاهش می‌توانست دوام بیاورد؟ مگر من یک روزه می‌توانم به ماه نگاهش دست یابم؟ شاید می‌خواست خودش و ستاره‌ها تنها به انتظار غروب احساساتم بنشینند! مگر از رقص بلند پروازی‌هایم خوشش نمیاد؟ مگر بخاطر همین نبود که ابر حسادت‌ها را به طرفی هل داده، شبنم صبحگاهی را برایم فراهم می‌آورد. شاپرک که می‌گفت، از بیست و چهار ساعت عمرم را یکباره فدای نوای صدایش می‌کردم. مگر ماه هم حرف می‌زند؟! آری، بگذار دیوانه خطابم کنند و عشقم را محال نشدنی! آن‌ها که سر نگاهمان را نمی‌فهمند و در کور سویی از امیدشان جان می‌بازند. به قاصدک خبر رسانم قسم قرارمان سر جایش است؛ پشت تلی از شمع‌های سوخته، روی تپه گل‌های پژمرده، پس از امواج‌های کشنده انتظارت. بال‌هایم را می‌کنم و می‌خواهم رگ و ریشه‌ی این شیدایی را بسوزانم؛ می‌آیی با همان خاکستر خاطراتمان، چهره‌ات رو که در چشمه‌ی دلم می‌بینم خودم را رها می‌کنم. جسم فرسوده‌ام که در کنار عکست می‌بینم، جوهر خونم را به تک مولکول‌های آب رها میکنم؛ بگذار ماهی‌های رهگذر بنویسند: عشق شاپرکی برای ماه
مگر همین را نمی‌خواستم؟ پس جسمم نه، روحم نه، قلبم نه، بلکه تمام وجودم فدایت!


رمان ۹۸| بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت اول
《آزاد شدم خوش حالم ننه

ایشالا آزادی قسمت همه
آزاد شدم چشمام‌هامون تره
ایشالا بیرون دنیا بهتره》
-هزار بار گفتم صدای آهنگت رو به آسمون نبر! همسایه‌ها با چوب و چماق سرمون می‌ریزن.
سمت آینه رو کرد و دستی به یقه‌ی مانتویش کشید، موهای طلایی‌ لـ*ـختش را به عقب راند و به چشم‌های دلفریبش تابی داد.
-و من هزار بار گفتم که ما با حرف مردم زندگی نمی‌کنیم!
قدمی به عقب برداشت و با تندی به سمتم آمد. چشم‌هایش را به چهره‌ی بی‌تفاوتم دوخت و دست‌هایش را دو طرف صورتم گذاشت.
-عزیزم یکم دیگه‌ هم صبر کن... طرح‌هام رو پسندیدن؛ شیما خانم گفت به احتمال زیاد قرار داد می‌بندیم و می‌تونم به زودی تو مزون کار کنم، اون وقت همه چی تموم می‌شه!
تره‌ای از موهایم را گرفت و پشت گوشم زد. صورت تُرش کردم، خم شد و مادرانه پیشانی‌ام را بـ*ـو*سید. لـ*ـبخندی زدم که با وقار بلند شد و بند کیفش را گرفت.
-هوریا، یعنی می‌تونیم از اینجا بریم؟!
از روی تـ*ـخت زِوار در رفته چوبی بلند شدم. نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم و کمر باریکش در معرض دیدم بود.
مانتوی خوش دوخت دست دوزش بدجور به انـ*ـدامِ بدن نحیفش می‌آمد و قدش را بلندتر نشان می‌داد.
-معلومه که می‌تونیم... به من اعتماد کن!
***
سه ماه بعد
کمر راست کردم که صدای ترق تروقش بلند شد؛ نگاهی به ساعت مچی قرمزم انداختم، سر ظهر بود و هنوز هیچ چیز برای ناهار آماده نکرده بودم. همین است دیگر اگر هوریا نباشد به کار ها سر و سامان دهد تلف می‌شوم.
راهم رو به سمت آشپزخانه کوچوک‌مان کج کردم که صدای زنگ در بلند شد. تعجب کردم، از رو اُپن شال مشکی‌ام را برداشتم و روی سرم انداختم. که می‌تواند باشد؟!
-اومدم.
در را باز کردم که با صاحب خانه فوضول و غر غروی‌مان رو به رو شدم؛ سیمین خانم معروف به سیم سیم، چادر گل گلی‌اش را زیر بـ*ـغل گرفته بود و از همه جالب‌تر پسر کچل‌اش بود که پشت مادرش سنگر گرفته بود. جالب است هر وقت این را می‌بینم یاد حسن کچل می‌اُفتم، انگار مهتابی روی سرش روشن کرده بودن. مردک بی خاصیت!
-هی دختره بی‌ سر و پا همین الان به خواهرت بگو اسباب‌تون رو جمع کنید، گمشید از خونه‌ی من بیرون.
خشکم زد، مگر چه شده بود؟ این ماه کرایه رو به موقع پرداخت کردیم. باز دلش از چه پر است؟
-اما مگه چی شده...
وسط حرفم پرید و اعصاب ضعیفم را علاقه‌مند کرد.
-فکر کردی خبر ندارم هر روز ماشین‌های لوکس لوکس، نه جانم این جا از این خبرها نیست، همین هفته گورتون رو گم می‌کنید دخترای ...
قیافه خونسردی به خودم گرفتم و با یک حرکت، تَرَق در رو به هَم کوبیدم.
او موفق شده بود که مرا برنجاند!
-خدا بخیر کنه. من که می‌دونم همه آتیش‌ها از گور این اضغر مفنگی پسر سیم سیم بلند می‌شه اونم بخاطر جواب منفی هوریا، می خواد به پاش بی‌اُفتیم!
اشتهایم کور شده بود و حوصله‌ای برای درست کردن غذا نداشتم. از آشپزخانه بیرون آمدم، جلوی پنجره رفتم و به آرامی پرده‌ی کرم رنگ را کنار زدم؛ هوریا در حال پیاده شدن از یک ماشین شاسی بلند سفید بود، آن هم در محله‌ی ما، نفهمیدم راننده مرد است یا زن!
***
صدای بوق‌هایش باعث می‌شد به پاهای بی‌جانم سرعت بیشتری ببخشم. او دیوانه است!
لـ*ـباس‌های گشاد مدرسه به تنم زار می‌زد و مرا به خنده وا می‌داشت، او دنبال چه افتاده بود؟ کوله‌ام را روی یک شانه انداختم و از کنار سیل عظیمی از بچه‌ها که دسته دسته با یک دیگر قدم می‌زند رد شدم. از رسوایی ترسی نداشتم اما اگر به گوش مادر می‌رسید به راحتی کنار نمی‌آمد!
بوق دیگری زد که راهم را از خیابان اصلی کج کردم و به عکس همیشه داخل کوچه پس کوچه‌ها زدم، عمراً پیدایم کند! صدای تایر‌های ماشینش را که از کنارم شنیدم با چهره‌ای آفتاب سوخته سر بر گرداندم. پوزخند عمیقی بر لـ*ـب‌هایم نشست، پراید! شانس که نباشد همین است، حداقل یک دویست و شش. قبل از اینکه بوق دیگری بزند، دستم را بالا آوردم و اشاره‌ای به او کردم؛ شیشه‌ی ماشینش را که پایین کشید، لـ*ـبخندم تبدیل به قهقه شد. دو سه نفری در کوچه به سمت من متمایل شدند و او متعجب زده نگاهم می‌کرد. آرنج‌هایم را روی شیشه‌ی ماشین گذاشتم.
-تو واقعا....تأثیر گذاری!
خدای من، اعتماد به نفس او ستودنی است!
***
گوشه‌ی آستینم را به دست گرفتم و گرد و خاک قاب عکسِ روی دیوار را پاک کردم.
-کاش بودی مامان!
کلید توی قفل در چرخید.
رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت دوم
لـ*ـبخند پهنی زد و دست‌هایش را به نشانه استقبال از هم باز کرد.
-سلام به ماه کوچولوی خودم.
پوفی کشیدم و به چشمانم چرخی دادم.
-چند بار بگم، اسمم رو مخفف نکن!
بی‌ توجه به حرفم، به سمت آشپزخانه رفت و صدایش را بلند کرد.
-تو که ناهار نخوردی؟
تکیه‌ام را به کابینت دادم و نگاهی گذرا به وسایل برقی درب و داغان‌مان انداختم. نیازمند به یک تحول اساسی بودم.
-امروز سیم، سیم اومد.
با یک حرکت مانتویش را در آورد و با لـ*ـبخند، زیر گاز را روشن کرد.
-خب، چی می‌گفت؟
سمت شیر آب رفتم و لیوانم را پر کردم.
-هیچی... هر چی از دهنش در اومد بارمون کرد، آخرشم گفت تا آخر هفته... خالی کنیم!
با ابروهایی بالا پریده مات نگاهم می‌کرد، خواهرک ساده‌ی من!
-ماهورا شوخی خوبی بود.
اخم تندی کردم.
-اما من جدی گفتم!
تکیه‌ام را از کابینت گرفتم و نگاهی زیر چشمی به اخم‌های درهمش کردم. لیوان آب را در دستم چرخاندم.
-می‌گفت هر روز خدا یک ماشین لوکس در خونتون پارکه! آبروم رو شما می‌برید و از این حرفا.
صدای کوبیدن ظرف غذا روی گاز آمد. حتما خیلی عصبانی شده است. بیخیال وارد اتاق شدم. نمی‌دانستم این خونسردی‌ را از کی به ارث بردم؟! از مادرم یا؟! سری تکان دادم تا اسمش را به زبان نیاورم. چقدر زندگی برایم بی معنی است، حتی از اسمش هم تنفر دارم! تشکم را پهن کردم و بالشتم را رویش گذاشتم. آرام دراز کشیدم و چشم از روشنایی و دنیا فرو بستم؛ تا که دیگر این سناریوی مسخره برای لحظه‌ی کوتاهی جلوی چشم‌هایم نباشد، آه که چقدر خسته‌ام!
***
بند کفش اسپرتم را محکم کردم.
-کجا می‌ری؟
-می‌خوام با نیلو بیرون برم.
دستی به شال انابی رنگم کشیدم و دکمه‌های سر آستین مانتوی سفیدم را بستم.
-هوریا تا آخر هفته دو روز مونده و ما جایی رو نداریم بریم. سرت رو گرم کردی به کارت خوبه... خیلی خوبه اما با توهین‌هایی که بهمون شد، من دیگه اینجا نمی‌مونم!
نگاهی به خانه انداختم. هیچ کدام از وسایل‌های کهنه به دردمان نمی‌خورد؛ از همه‌ی‌شان بیزار بودم، آخر چرا ما؟!
-خوب کی گفته ما اینجا می‌مونیم؟
 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت سوم
اَبروی پهن قهوه‌ایم را بالا انداختم. منظورش چه بود؟ دیگر داشتم به او شک می‌کردم، نکند همه چیز خلاف تصوراتم باشد؟!
-این جوری نگاه نکن.
تک خند کوتاهی کرد و موهایش رو با کش صورتی رنگ بست که ابروهایش را کشیده‌تر نشان داد.
-من با یکی از دوستانم صحبت کردم، همین فردا از اینجا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت چهارم
نیلو یکی از آن دوست با معرفت‌هایم است. خانواده‌ی پول‌دار و سرشناسی دارد اما رابـ*ـطه‌اش با خانواده‌اش شکر آب هست و این بخاطر آزادی‌های زیادی که در پوشش و روابطش با دوستانش دارد؛ اما به گفته خودش خانواده متمدن و معقولی‌اند. «گاهی آزادی بیش از حد، باعث محدود شدن خوشی‌هایت می‌شود»
هوریا از او خبر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت پنجم
نگاهی به سر درش انداختم «رستوران ایتالیایی سنسو»، از پله‌های ورودی بالا رفتیم؛ کمی به نیلو نزدیک شدم که نیشخند غلیظی زد. خب که چه؟ تا حالا از ساندویچ کثیف سر کوچه‌ی‌مان بالا‌تر نرفته بودم‌، البته به غیر از آن یواشکی‌هایمان!
از یک در چوبی با کنده کاری‌های زیبا رد شدیم و از دری دیگر با همان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت ششم
سرش را آرام تکان داد و لـ*ـب‌هایش را غنچه کرد.
-باشه، حالا این مزونی که هوریا توش کار می‌کنه کجا هست؟
تکه‌ای از مرغ را داخل دهانم گذاشتم و با لـ*ـذت جویدم. غر و لند کنان گفتم:
-اسمش رو نمی‌دونم اما توی ولنجک!
چشم‌هایش برقی زد ولی چیزی نگفت. دستمال را روی لـ*ـب‌هایم کشیدم و نامحسوس به طرفی اشاره کردم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت هفتم
پایم رو بالا آوردم و بند کتونی‌هایم را باز کردم، هوا چقدر سرد شده است! قهوه‌ی داغ می‌طلبم.
-سلام.
اخم ظریفی بین ابروهای هلالی شکلش نشست و طلبکارانه نگاهم کرد.
-چرا انقدر دیر کردی؟
دستپاچه نگاهم را به در و دیوار ترک خورده‌ خانه‌ی هفتاد و پنج متری‌مان دوختم، چرا کسی به او گیر نمی‌داد؟
-اوم، خب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

ℳahla

ویراستار رمان 98
ویراستار انجمن
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
163
امتیاز واکنش
3,773
امتیاز
93
زمان حضور
26 روز 15 ساعت 39 دقیقه
پارت هشتم
***
پایم را روی زمین ضرب گرفتم و ریز ریز خندیدم، عمراً متوجه شود. گوشه‌ی چادر را در مشتم مچاله کردم و ذره‌ای جلوتر کشیدمش. صدای زنگ در مدرسه طنین انداز شد و همه به سمت در هجوم آوردند، الان وقتش است. خودم را میان جمعیت انداختم و کیف‌های بزرگ مدرسه به سر و صورتم کشیده شد، باید تحمل کنم! چادر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا