خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
((به نام ایزد یکتا))
نام رمان: طلسم بصیرت
نویسندهء روانی: HadeS (هادِس)
ژانر: ترسناک، معمایی
ناظر: Asal_Zinati
ویراستار: !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ!
خلاصه:

خودم را میان ظلمات ابدی گم کرده‌ام. نمی‌دانم کجا هستم و یا کِی این‌جا آمده‌ام، فقط می‌دانم از آغاز این ماجرا دارم فرار می‌کنم. فرار از طلسمی که دنبالم نیست، چون زنجیرهایش از گردنم آویزان است! من همراهم می‌بردمش...
دلیل فرارم را همراهم می‌آورم!
من، چشمانم را به خون آغشته کرده‌ام و اکنون وقت زجر کشیدنم است!


بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 59 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
«فبوس»
در تاریکی شب،
تو را در پارک ملاقات خواهم کرد!
من می‌بینم،
تو در ترس پرسه می‌زنی و دنبال فرار می‌گردی. تو اینجا در تاریکی گیر کرده‌ای.
اما راه فرار کجاست؟ مرگ جانِ بی‌ارزشت؟ امتحانش کن!

طلسم را بشکن، جان را برگردان!




بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 

پیوست ها

  • 210 کیلوبایت بازدیدها: 277
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 48 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | رمان 98
«سال 1992 شمسی»
تماشا کن، تاریکی ابدی و شب را...
صبحی وجود ندارد، شروعی تازه نیست. پایان نیست، مرگ نیست! این‌جا محل قتل است.
چه کسی می‌داند راز آن قتل در دل کدام بصیرتی قرار دارد؟
سکوت عظیم را صدای کلاغ‌ها می‌شکند، نحسی و بدبختی نزدیک می‌شود. ابرها بی‌ رحمانه جلوی نفس کشیدن آسمان را گرفته بودند، آن‌ها دلشان خیلی پُر بود و قلب تیره‌‌اشان برای اشک ریختن پَر پَر می‌زد. درختان کاج سر به فلک کشیده میان تاریکی گم شده بودند. آدم‌های کثیف روی دل آن‌ها اول اسمشان را خط انداخته‌اند.
در این پارک افسون شده هیچ کسی نفس نمی‌کشد، انگار که همه مرده‌اند!
صوت تکان خوردن زنجیرهای تاب کودکان...
چه کسی روی آن بازی کرده؟ و یا چه کسی با زنجیرهایش گردن کودکی را دار زده؟
سرسره‌هایی که روی آن خون شناور است و آرام روی زمین می‌چکد؛ شاید این خون گل‌های تشنه روی زمین را سیراب کند!
صدای چرخش چرخ‌ها روی پوست زمین سنگی به گوش می‌رسد، پسرکی کوچک با دوچرخه قرمزش نزدیک می‌شود. سکه‌های درون جیب‌هایش می‌لرزد، این صدا را دوست دارد و می‌خندد.
با فاصله‌ی دور پشت او مردی قدم می‌زند و با لبخندی خبیثانه به پسرک نگاه می‌کند. افکاری شیطانی درون سرش می‌چرخد.
صدای تکان خوردن زنجیر تاب درون جیب‌هایش هم برای مرد خوشایند بود!
پسرک کنار صندلی‌ای سبز می‌ایستد و از دوچرخه پیاده می‌شود. صدای رعد برق ابرها به پسرک می‌گفت که فرار کند؛ اما پسرک چه می‌دانست که این یک هشدار است!
مرد به پشت پسرک نزدیک می‌شود، زنجیرها را از جیبش خارج می‌کند و لبخندش پررنگ‌تر می‌شود. زنجیر را با یک حرکت دور گردن پسرک می‌اندازد، با نفرت حلقه زنجیر را تنگ‌تر می‌کند.
پسرک نمی‌تواند فریاد بکشد، نمی‌تواند کمک بخواهد، چشمانش روی دوچرخه قرمز مورد علاقه‌ا‌ش ثابت می‌ماند. صورت معصومش کبود شده می‌شود! دردی که می‌کشد قابل توصیف نبود. ترسی که داشت بیان نشدنی بود. دستان کوچکش را روی حلقهء زنجیر می‌گذارد و سعی می‌کند رها شود. صدای شکستن استخوان‌های گردنش اشکانش را سرازیر می‌کند، اما این صدا برای آن مرد مانند ملودی‌ای گوشنواز بود.
دیگر تحملش به پایان می‌رسد، دستانش شُل می‌شود و چشمانش را تا ابد می‌بندد
او از شر زنجیرها خلاص شده و پرواز کرد و رفته است...
مرد زنجیرها را از گردنش در ‌می‌آورد و بدن بی‌ جان پسرک روی زمین می‌افتد. بلند می‌خندد و لگدی محکم به دوچرخه می‌زند و دوچرخه روی زمین سقوط می‌کند.
زنجیرهای تاب را روی جسد کودک پرت می‌کند و بزاق دهانش را روی صورت کبود پسرک می‌اندازد. یقه‌های پالتویش را درست می‌کند و با قدم‌هایی سریع از صحنه جرم دور می‌شود.
ابرها دیگر طاقتشان تمام می‌شود و برای پسرک اشک می‌ریزند. هق‌هق‌های ابرها، رعد و برق آنها می‌شود که پسر کوچک از آنها می‌ترسید. قطره‌ها روی صورتش می‌ریزد و اشک‌های دردناکش را تمیز می‌کند. رد زنجیر روی گردنش قادر است قلب سنگ را به لرزه دربیاورد.
دیگر در آن پارک هیچ‌کس بازی نخواهد کرد.
هیچ‌کس خوشحالی نخواهد کرد.
گنجشک‌ها آواز نخواهد خواند.
روز نخواهد شد.

هیچ‌کس از آن پارک زنده بیرون نخواهد آمد!


بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *ELNAZ*، Leila_r، *~SARA~* و 48 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
«7 فروردین»

-چقدر لفتش می‌دی، حرکت کن دیگه!
بین مهره‌ها چشم چرخوندم. آخرهای بازی بود و برد و باخت من بسته به یک تصمیم داشت. ممکنه تنها با یک حرکت اشتباه بازی رو ببازم؛ اما من هیچ ترسی از شکست ندارم! از شانسم وزیرم رو هم برده بود و فقط چندتا سرباز و یه اسب داشتم. آراد روبه روم نشسته بود و با لبخندی طلبکارانه به من زل زده بود و می‌خندید.
می‌دونستم چه چیزی از مغزش می‌گذره و این خنده‌ها یعنی بازی رو باختم! با دستم روی میز ضرب گرفتم، منتظر موندم که اون حرکتش رو انجام بده، منم برم پی کارم.
-سروش می‌گم‌ها، به نظرم قبول کن باختی.
-تو اول دستت رو بازی کن مطمئن بشم.
-حاجی تو که می‌دونی من دروغ ندارم!
-شکی نیست که تو هیچ وقت دروغ نمی‌گی، جهت اطمینان می‌گم.
نیش‌خندی به من زد. مهره‌ش رو برداشت و شاهم رو کنار زد، طوری که لرزش میز رو توی نوک انگشتام حس کردم.
-هی گارداش کیش و مات! غذا رو می‌گیری دیگه؟
خندیدم و سر تکون دادم. حدس می‌زدم ببازم؛ ولی خب یه غذا خیلی زیاد نیست اونم می‌ره تو شکمش.
از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم رفتم.
در باز بود و داخل اتاق تمیز و مرتبم رو می‌شد دید که همیشه خودم زحمت جمع کردنش رو می‌کشیدم. کت اتو کشیده و سرمه‌ایم رو از روی آویز لباس که کنار کشوی قهوه‌ای رنگم بود، برداشتم. دست تو جیب راستش کردم و کیف پولم رو لمس کردم. اون رو در دست گرفتم و دورتا تراول پنجاه تومنی که اتفاقاً آخرین پولم هم بود برداشتم.
برگشتم به سالن و آراد رو روی مبل کرمی جلوی تلویزیون در حال قاطی کردن مهره‌ها دیدم. این کار و تفریح مورد علاقه اونه، یعنی بازی کردن و ور رفتن با مهره‌های شطرنج.
تراول‌ها رو به صورتش پرت کردم و با بدخلقی نگاهش کردم. نگاه وحشتناکی بهم تحویل داد و منتظر موند که حرفم رو بزنم.
-اون‌طوری نگاهم نکن، برو غذا سفارش بده.
همونرطور که سمت مبل تک نفره کناریش می‌رفتم، بهم جواب داد:
-فیک که نیستن؟
خودم رو روی مبل پرتاب کردم و مچ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. با شنیدن سوال مسخره‌اش اخمی پیوند به ابروهام شد، زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:
-سگِ گشنه! دو قرون پول نداری، حالا گیرت اومد می‌پرسی واقعیه یا نه؟!
چشمکی زد و با لحن حرف زدن خودم گفت:
-جهت اطمینان پرسیدم داداش!
که این طور، باشه آراد خان!
آراد پول‌ها رو داخل جیب شلوارش گذاشت و نیش‌خند همیشگی‌اش رو زد.
گوشی رو از جیبش در آورد و دوتا پیتزا سفارش داد و یه عالمه چرت و پرت.
موهای مشکیش رو هم که مثل همیشه جلوی صورتش ریخته و نوکش رو به رنگ طلایی کرده بود. همه این‌ها به کنار وقتی لباس‌های اتو نکشیده و عجیب غریبش رو می‌بینم دلم می‌خواد یک فصل کتکش بزنم.
من و آراد، از یک مادر و پدر، از یک رگ و ریشه، اما اون کجا و من کجا؟! شاید ما اندازه یه گسل عمیق با هم فاصله داشته باشیم؛ ولی همون قدر هم نزدیک و وابسته به همدیگه هستیم!
نگاه خیره‌ام رو ازش گرفتم و چشم‌هام رو بستم. مغزم و جسمم حسابی خسته بود و بی‌ حس!
دو تا از دکمه‌های بلوزم رو باز کردم و اجازه دادم هوا به پوستم بخوره، گرچه می‌دونستم عمراً هوایی داخل این خونه خفه جریان داشته باشه و فقط دارم خودم رو گول می‌زنم.
-داداش سروش یکم شل و ول باش! چرا ژست گرفتی؟
ژست؟ عجب! با خنده جواب دادم:
-من به اندازه کافی شل و ولم.
-نه نیستی داداش. واقعا از چشم من ببینی می‌فهمی چی می‌گم!
مکث کرد و ادامه داد:
-گرمته؟ می‌خوای پنجره رو باز کنم؟
-قربون دستت.

-بیا بشین جای من، برگشتم می‌خوام به مقدار لازم شل باشی!


بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • قهقهه
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 46 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
خندیدم و سرم رو تکون دادم. از سر جام بلند شدم و روی مبل کرمی‌ای که آراد کارت‌هاش رو روش رها کرده بود، نشستم. کمرم از نشستن طولانی مدت پشت میز حسابی درد می‌کرد!
از روی میز روبه‌ روم کنترل رو برداشتم و کانال تلویزیون رو عوض کردم. فیلم اکشن جلوم ظاهر شد که معمولاً حالم از این‌جور فیلم‌ها بهم می‌خورد؛ اما...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 45 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
از جوابش هم عصبی شدم، هم خنده‌م گرفت. پُُکی به سیگارش زد و به چشم‌هام زل زد. از این نگاه‌هاش همیشه متنفر بودم!
خنده کج و کوله‌ای کرد و همون طور که تو چشم‌هام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 45 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
«ساعت هفت و سی دقیقه»
صدای نحس آلارم گوشی چنگی به گوش‌هام انداخت؛ اون صدای نفرت انگیزی که هر هفت و نیمه صبح حفظش کردم!
با چشم‌هایی نیمه باز خمار نگاهی به اطرافم انداختم. چشمم به گوشی افتاد، با اخمی غلیظ و غضب گوشیم رو برداشتم و آلارم رو خفه کردم. با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 40 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | رمان ۹۸
خندید و جواب داد:

-صبح به خیر سروش!
لبخندی روی لـ*ـبام نقش بست، در حالی که لیوان رو با چای پر می‌کردم جواب دادم:
-صبح تو هم بخیر مهربون! چطوری؟
-صدات رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 42 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | سایت انجمن رمان 98
تنها کسی که می‌تونه حالم رو بهتر کنه مادر جونه، پیرزن مهربونی که طبقه بالای واحد من بود. نسبت به خیلی از آدم‌های اطرافم و همکارهام بیشتر دوستم داره و بهتر درکم می‌کنه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: MaSuMeH_M، *ELNAZ*، *~SARA~* و 39 نفر دیگر

~HadeS~

مدیر تالار نقد + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
516
امتیاز واکنش
14,202
امتیاز
278
زمان حضور
122 روز 12 ساعت 22 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | رمان 98
«15 فروردین»

امواج صوت به هم خوردن چنگال‌ها و صحبت‌هایی که باهم تلفیق شده بودند، داخل فضا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان طلسم بصیرت | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 38 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا