خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
نام رمان:تنبیه پرماجرا
ژانر:طنز، عاشقانه، پلیسی-جنایی
نویسنده: سوگل بانو
ناظر: niloofar.H
خلاصه:
آیناز، دخترکی از جنس لطافت است که غم در دل می‌پوسانَد اما هرگز حاضر نیست غمش را با کسی شریک شود. سرنوشت در این میان بازی‌اش می‌گیرد و سعی می‌کند این لطیف دختر را با فردی آشنا کند که هیچ تفاوتی با سنگِ فتاده به روی آسفالت خیابان ندارد! هیچ کس نمی‌داند این بار سرنوشت چه نقشه‌ای کشیده، تنها باید ماند و خواند!


در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mobina 1383، فاطیما وفا، Arnosh و 34 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
مقدمه،
یک صدا
یک خاطره
کل شهر را به هم میزیزد
صدای تیر از تفنگ بیرون آمده
و عشقی ناب اما بی حاصل
در جنگ عشق و تیر
کدام برنده این میدان میشوند؟


در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Mobina 1383، zahra_hosseiny، فاطیما وفا و 34 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
پارت اول،

کلافه از شنیدن صدای تیک‌تاک ساعت بلند شدم وشروع به حرف زدن با خودم کردم.
- لعنتی پس کجا مونده د چرا نمیاد؟
دوراتاق روقدم زدم ودوباره نگاهی به ساعت قدیمی تو اتاق انداختم.
باران با حرص گفت:
- جناب سروان! توراخدا بگیرین بشینین، سرم داره گیچ میره بس که نگاهتون کردم.
عصبی دستم رو تو موهام کردم و برگشتم سمتش.
- د می خوای چی کار کنم هان؟ یه نگاه به ساعت بنداز چهاره هنوز نیومده.
باران ساعتی که دستش بود رو نگاه کرد، سرش روخاروند برگشت سمتم با لحنی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
- جناب سروان آروم باشین، بابا چیزی که نشده حتماً توراهن دیگه.
تو دلم حرفش رو تایید کردم راست میگه منکه این همه سال صبر کردم حالا این چند دقیقه هم روش.رفتم پشت میز نشستم خداکنه زودتر بیاد احمدی.
ساعت چهارونیم شد نیومد.کلافه نگام رو از ساعت گرفتم.
باران گفت:
- داداش، بگم برات چایی چیزی بیارن؟
تا خواستم جوابش رو بدم گوشیم خورد اومد.
تکیه مو از صندلی گرفتم گوشی رو از تو جیب شلوارم در آوردم نگاه به صفحه اش کردم شماره ناشناس بود با فکر اینکه شاید احمدی باشه
تماس رو وصل کردم:
- بله بفرمایید.
- سلام جناب سروان منم مرتضی احمدی.
پس حدسم درست بود از رو صندلی بلندشدم با لحن نسبتا تندی گفتم:
- معلوم هست کجایی! دوساعته علاف توییم.
احمدی دستپاچه جواب داد:
- مع، معذرت می خوام، جناب سروان باورکنین دست من نبود جناب سروان یه مشکلی پیش اومده.
با حرفش انگار یه پارچ آب سرد ریخته شد روم، سرجام خشکم زد یعنی چی! چه مشکلی پیش اومده آخه؟گوشی از دستم افتاد رومیز.این امکان نداره! لعنتی الان نباید مشکلی پیش بیاد حالا که یه قدم به نابودی اون باند فاصله داریم به خوشکی شانس، با کشیده ای که خورد تو گوشم به خودم اومدم دیدم باران داره با نگرانی نگام می کنه:
- داداش حالت خوبه! توراخدا یه چیزی بگو؟ مردم از نگرانی.
دستی به صورتم کشیدم حالت سوالی نگاهش کردم:
باران رو پاشنه کفشش وایساد دستش روگذاشت رو پیشونیم، بعد باخودش گفت:
- عه تب داره باید ببرمش هرچه زودتر پیش دکتر.
خندم گرفت دستش رو از رو پیشونیم برداشتم:
- باران! جان من دفعه دیگه که خواستی یه جوری از شوک درم بیاری یواش تر بزن لطفا آخه گوشم داره ویز ویز می کنه:
باران دست‌هاش رو زد به کمرش:
- شرمنده تقصیر منه که از تو شوک درت آوردم.
گوشیم رو از رو میز برداشتم صفحه شو روشن کردم تماس قطع شده بود! زنگ زدم، باران گفت:
- حالا نه گفتی چی شده بود.
اشاره کردم فعلا چیزی نگه بعدا بهش میگم.
باران سرش رو تکون داد رفت سرجاش نشست.
احمدی جواب داد:
- جناب سروان حالتون خوبه؟
- می‌خوای خوب باشم با این خبرای بدت.
- معذرت می خوام جناب سروان، فقط یک هفته بهم مهلت بدین قول میدم همه ی اطلاعاتی
که گیر آوردیم رو بیارم خدمتتون.
کلافه گفتم:
- خیله خب فقط یه هفته، وقت داری پس بجنب خدافظ.
تماس رو قطع کردم، بازم خداروشکر لو نرفتن.
نفس عمیقی کشیدم نشستم پشت میز:
- خان داداش بلاخره میگی چی شده یانه؟
دستی به ته ریشم کشیدم:
- ای ظاهراً مشکل خاصی پیش نیومده.
باران نفسش رو داد بیرون تکیه زد به صندلی:
- خداروشکر، پس من برم؟
سرم رو تکون دادم.
بلند شد احترام نظامی گذاشت رفت سمت در بعد از بازکردن در برگشت
روبهم دست تکون داد رفت بیرون درو بست.


در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: فاطیما وفا، Arnosh، !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ! و 32 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
پارت دوم،

بلند شدم همه ی اطلاعاتی که راجب باند قاچاق موادمخدر داشتیم رو به ترتیب گذاشتم رومیز
کلافه مشغول برسی شون شدم. این باند یه خانوادن رئیس باند اسمش پاشا مهرابی بود. دست راستش یعنی خانومش.
اسمش رونیکا آزادی بود دوتا پسرم داشتن
به اسم های آرشام وآرش.که کارای جابجایی محموله هارو انجام میدن.دقیقا چهار سال پیش دنبال دختری به نام لیلی مهرابی میگشتن.
یه سالی میشه که بی سرصدا شدن.دلیل اینکه دیگه دنبال اون دختر نمی گردن دوچیزه.
یا دختره رو پیدا کردن.یا اینکه بیخیالش شدن
که این غیرممکنه.چون طبق اطلاعاتی که بچها به دست آوردن لیلی مهرابی برادر زاده ی پاشا مهرابی هست و این یعنی گزینه اول درسته.
ولی چرا اگه پیداش کردن عضو باندنکردن؟
یه راه وجودداره اونم اینکه دختره رو پیدا کردن.
و نمیخوان کسی این موضوع رو بدونه.
کلافه از یه عالمه سوال بی جواب دوباره اطلاعات رو گذاشتم سرجاشون.رضایی یکی از ستوانای ستاد رو فرستادیم تا دنبال لیلی مهرابی بگرده و الان یه ماه که ازش خبری نشده.حتما لیلی مهرابی یه ربطی به این پرونده داره. یا شایدم کلید همه ی سوالای بی جواب مون دست اون باشه..کتم رو از رو جالباسی تو اتاق برداشتم درو باز کردم رفتم بیرون همینکه درو بستم امیری صدام زد بعد سلام نظامی داد سرم رو به معنی آزاد باش تکون دادم وگفتم:
- باز چی شده؟امیری!چرا نفس نفس میزنی؟
نفسی تازه کردو گفت:
- هیچی جناب سروان آسانسور خراب شده مجبور شدم کلی پله بیام بالا.
به هیکل چاقش که کم مونده بودلباس تو تنش پاره بشه نگاه کردم.خب کمتر بخور تا دوتا پله بالا میای از نفس نیوفتی.
به خودم اومدم دیدم منتظره تا من چیزی بگم:
- بگو تعمیر کار بیاد درستش کنه، راستی توکه نیومده بودی فقط بهم بگی آسانسور خرابه نه.
مث اینکه یادش اومد بخاطر چی اومده بود، سریع گفت:
- نه، جناب سروان عمو تون.
اخمام رفت توهم.حرفش رو نصفه گذاشتم:
- منظورت جناب سرهنگ هست نه؟
سرش رو انداخت پایین:
- معذرت می خوام جناب سروان.بله جناب سرهنگ گفتن که برید اتاق شون کارتون دارن.
کتم رو پوشیدم رفتم طرف پله ها،
- باشه میتونی بری.
صداش اومد که گفت:
- چشم قربان.
در اتاق جناب سرهنگ رسیدم دو تقه به در زدم
صدای بفرمایید اومد درو باز کردم رفتم داخل اتاق سلام نظامی دادم جناب سرهنگ سرش رو از تو پرونده آورد بیرون لبخندی زدو گفت:
- راحت باش پسرم.
درو بستم رفتم نشستم رو مبل کنار میز.
- سلام جناب سرهنگ خوبید؟
- خوبم پسرم چخبر.
رو مبل جا بجا شدم نگاهم رو دوختم به جناب سرهنگ:
- سلامتی،چن شب پیش از یه طلا فروشی
دزدی شده بود،امروز سارق رو پیدا کردیم،
بلا فاصله دستگیرش کردیم الانم تو بازداشتگاه
داره آب خنک می خوره.
جناب سرهنگ بلندشد اومد روبه روم نشست.
- مثل همیشه موفق شدی پرونده ای رو که بهت دادم رو حل کنی. آفرین پسرم.
- لطف دارین جناب سرهنگ.
جناب سرهنگ خودش رو کشید جلو تر وگفت:
- فقط پسرم این روزا خیلی خودت رو درگیر ستادو شرکتت کردی،داداش و زن داداش از دستت شاکین میگن که اصلا نمی بینتت شبا دیر میری خونه صبح زودم میای ستاد، ببین پسرم میدونم شغلت رو دوست داری ولی خانواده مهم تره پسرم بهتره از این به بعد یکم وقت بزاری براشون،وخواهرت اونم ازت دلخوره میگه باهاش سردی،میدونم از قصد باهاش سرد نیستی این جزوی از اخلاقته ولی پسرم اون خواهرته حالا می خواد تو ستادباشه یا بیرون بهتره یکم صمیمی تر بشی باهاش بد میگم؟
نگام رو از جناب سرهنگ گرفتم دوختم به میز:
- نه جناب سرهنگ،چشم دیگه تکرار نمیشه.
- من به عنوان جناب سرهنگ این حرفارو نزدم پسرم به عنوان عموت گفتم که بدونی
بگذریم دیگه چخبر.
سرم رو بلند کردم وگفتم:
- راجب پرونده ی مهرابی، قربان بچها دارن اطلاعات جدیدی به دست میارن یه هفته دیگه قراره ستوان احمدی بیاد هروقت اومدن عملیات رو شروع می کنیم.
جناب سرهنگ بعد از شنیدن فامیلی مهرابی اخماش توهم رفت لبخندی که رولباش بود محو شد.
- باربد من بهت اعتماد دارم و میدونم که از پس این پرونده برمیای ولی مواظب باش الان که انقدر بهشون نزدیک شدی بهتون شک نکنن.
چون خودت میدونی اونابی رحم تراز این حرفان
و به هیچ وجه نمیزاری باران تو این عملیات شرکت کنه، چون نمیخوام بلایی سرش بیاد.
با اطمینان گفتم:
- چشم جناب سرهنگ.
جناب سرهنگ پاشدو رفت کنار پنجره خوب میدونستم الان داره به چی فکر می کنه.
بلند شدم روبه جناب سرهنگ گفتم.
- با اجازه اگه کاری ندارین من برم.
تو همون حالت که داشت بیرون رو نگاه می کرد با صدایی که غم عمیقی توش بود گفت:
- نه پسرم میتونی بری.
بعد از احترام گذاشتن رفتم بیرون.


در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: فاطیما وفا، Arnosh، !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ! و 30 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
پارت سوم،

_لیلی(آیناز خودمون)

-وای خدا الان چه خاکی بریزم تو سرم اخه یکی نیست بگه اخه دختره ی احمق این چکاری بود کردی.مطمئنم این دفعه خانوم مدیر پوستم رو می کَنه باهام سالاد شیرازی درست می کُنه.
همینجوری داشتم تو اتاق راه می رفتم هی با کتاب میزدم تو سرم با صدای آسیه که معلوم بود کلافه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطیما وفا، Arnosh، !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ! و 26 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
پارت چهارم،

به لباسام نگاه کردم ای خدا،یعنی خاک برسرم یه شلوار نارنجی گشاد با تیشرت آبی تنم بود،
آخر ست کردنم من،زود یه تونیک مشکی
با شلوار مشکی پوشیدم جنگل آمازونم رو هم با کلیس جمع شون کردم،شال سفیدی هم از روجالباسی برداشتم سرم کردم،سریع از اتاق زدم بیرون یه نگاه خبیث به پله ها انداختم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطیما وفا، Arnosh، !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ! و 27 نفر دیگر

سوگل بانو

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
211
امتیاز واکنش
3,606
امتیاز
133
محل سکونت
تو قلب بهترین دوستم♡♡راگل♡♡
زمان حضور
28 روز 20 ساعت 56 دقیقه
پارت چنجم،

با دیدن سایه ای پشت گلدون بزرگ تو راه رو از
فضولی همه چیزو فراموش کردم پاورچین پاورچین رفتم نزدیک گلدونه همین‌که به کشف اون موجود!رسیدم یکی از پشت بازوم رو گرفت برم گردوند طرف خودش از ترس سکته رو رد کردم چشام رو سریع بستم تا خورده شدنم توسط اون موجودرو نبینم شروع کردم به خواهش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنبیه پرماجرا | سوگل بانو کاربر انجمن رمان98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطیما وفا، Arnosh، !MeŁłКa ƝasłƦłaƝ! و 26 نفر دیگر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا