خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان مرد انتقام | Zahra_komando کاربر انجمن رمان 98

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
اسم رمان:مرد انتقام

نویسنده:zahra_komando

ژانر:جنایی_پلیسی

ناظر: elnaź вαnσσ

خلاصه:آیناز میخوادومیتونه اون تنهاچیزی که توی ذهنش داره فقط و فقط گرفتن انتقام خون ریخته شده مادرمظلومشه،برادرنوزادشه و پدرش که باوجود نگفتن واقعیت به اونا زندگیشونوخراب کرد. آینازازخونه فرارمیکنه چون تنهاراهی که داره همینه به سمت یه آینده که خودش میسازتش...
 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مقدمه :
نگاه کن به آینده،
نگاه کن به مسیری که به سمت آن قدم برداشته ای،
تومیتوانی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_یک

دعایی که توی اون روز کذایی کردم این بودکه کاش هیچوقت پام به خونه نمی رسید.....
چهارسال پیش

_سوگندجون
سوگند:آینازدیگه داری حالمو به هم میزنی بسه دیگه
_سوگندجون
سوگند کتاب توی دستشوکوبیدبه بازوم
_اِواسوگند
سوگند:آینازخداشاهده یه بار دیگه بگی باگوشه کتاب میزنم فرق سرت،توراه هرکی مارو میدید چپ چپ نگاهمون میکرد.
_اشکال نداره
وقتی به دوراهی خیابون سوم رسیدیم سوگندبعداز دست دادن و خداحافظی به سمت چپ رفت و منم به سمت راست خیابون
_ای خدابالاخره مدرسه هم تموم شد.
دست توی جیب هام چرخوندم به جز یه تیکه کاغذویه شکلات چیز دیگه ای داخلشون نبود.
_اینم از شانس ماببین توروخدا
دستمو روی زنگ در گذاشتم و فشار دادم. صدای زنگ بلبلی خونه به صدا در اومد،امابعداز دوسه دقیقه انتظار هیچکس در حیاط رو باز نکرد.
_انگار قرار نیست امروزیه اتفاق خوب برای مابیفته.
هردوطرف کوچه رونگاه کردم
_خدایابه امیدخودت
میله های بالای در زنگ زده حیاط روگرفتم وخودم رو بالا کشیدم پای راستمو روی دستگیره در گذاشتم.
_از دیوار خونه خودمونم باید بریم بالا
پای چپم و روی لـ*ـبه دیوار گذاشتم و شبیه گربه وایسادم لـ*ـبه دیوار
_خدابه خیر بگذرونه
شهلا خانم:آیمازجون چرا رفتی روی دیوار خونتون
_شهلاخانوم آیماز ن آیناز،کلیدموجاگذاشتم
شهلاخانم:حالاهمون آیتازچه فرقی میکنه ننه
_فعلا شهلاخانوم
اینو گفتمو پریدم توحیاط
_آخ پامممم هرسری یه جام باید داغون بشه اه
پامو مالیدمو از پله های ایوون بالا رفتم. هر کدوم از کتونی هامو یه طرف درآوردم.
صدای گوش خراش تلفن قدیمی منو مجبور میکرد هرچه سریع تر به خدمتش برسم.
_خب یه لحظه صبرکن،انگارسرآورده
دروباضرب باز کردم،کیفموکنارمیزتلفن زهواردررفته قهوه ای رنگ پرت کردم گوشی روبرداشتم و کنار گوشم بردم.
_اَ....
ناشناس:کاویان فهمیدن. خونت دیگه امن‌نیست،فهمیدن داری لوشون میدی،خونه نمون،فرار کن،زنو بچه تو ببر یه جای امن. کاویان فقط برو برو......
صدای‌بوق آزاد توی گوشم پیچید.
امادیگه صدای بوق نبود،صدای ناقوص مرگ بود.
گوشی از دستم افتاد وبا صدای بدی شکست.
مثل بت ثابت وسنگی شده بودم.
دنیادور سرم چرخید‌
افتادم روی زمین کنار میز تلوزیون.
بابا با ما چیکار کرده بود؟!
وقتی سرمو بلندکردم عقربه های ساعت مثل پتک توی سرم کوبیده شدن
یعنی بعداز سه ساعت هنوزکسی نیومده بود خونه.
نگرانی کم کم توی رگهام جاری شد.
تمام بدنم میلرزید. اختیارم دیگه دست خودم نبود.
از جام‌بلند‌شدم وراه اتاق خوابمو درپیش گرفتم.
توی هوای‌ گرم وخوب خرداد از سرمابه خودم میلرزیدم.
باهر‌بدبختیی بود خودمو به تـ*ـخت خوابم رسوندم.
کنار تـ*ـخت نشستم و روتختی رو بالا زدم و زیر تـ*ـخت رفتم.
همیشه وقتی تنها میشدم،زیر تـ*ـخت و تاریکیش میشد همدم تنهاییام.
بعد از چند دقیقه کم کم خواب مهمون چشمام شد.
ولی هیچوقت به عاقبت این خواب فکر نکردم که شاید برای همیشه کارم تنهام کنه.
برای همیشه.
 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_دو

زمان حال

سمیرا:خدابه خیربگذرونه دختراخه چراانقدرکله شقی میکنی؟
_اه خانم دکترانبرتوبرداربکش بیرون این لامصبو،سوزنتو نخ کن،بدوزبره پی کارش.
سمیرا:آخه دختر انقدر بی عاطفه؟داری درمورددستت صحبت میکنیا!
_خانم دکترقصه هزارویک شب تعریف میکنی؟کارتو بکن.
سمیرا:بله امردیگه؟
_هیچی قربون دستت فقط زوددرش بیارهزارتاکار ریخته روسرم.
سمیراچه گناهی کردی که من شدم رفیقت خخخخ
سری باتاسف تکون دادودیگه حرفی نزدومشغول دراوردن گلوله توی بازوم شدکه نصفه نیمه توی گوشت دستم فرورفته بود.
دراوردن گلوله توی دستم اونقدرسوزش داشت که دیگه نمی ذاشت یه کلمه هم حرف بزنم.
فقط سعی میکردم جلوی آخ واوخ هایی که داشتن از دهنم بیرون میزدن وبگیرم.
سوزن بخیه با بی رحمی داشت زخم یک سانتی متری روی بازوم رو میدوخت. حتی این سوزن هم میدونست که هیچکس و هیچ چیز توی این دنیا به من رحم نمی کنه.
سمیرا باندسفیدرنگو که تضادرنگی فاحشی بابخت بدسیاهم داشت دوربازوم پیچیدودوتاتیکه چسب روش زد.
سمیرا:بفرما خانم بدخلق بی اخلاق.
نگاهی به صورت پکردکتربیمارستان نیروانتظامی انداختم. خیلی ناراحت شده بود.
لـ*ـبخندی به صورت اخموش زدم.
_بابادکی جون ناراحت نباش. امروزخیلی روفرم نیس اعصابم.
اخماش بازشد. تااومدحرفی بزنه صدای نکره منفور ترین شخص بیمارستان به گوشم رسید.
سلطانی:به به خانم کاویان مابالاخره رولبای شمالبخنددیدیم
سریع روتختی سبزرنگی که زیر پام بودوروی دستم کشیدم.
_احیانا مادرتون یاد نداده واردجایی میخواین بشین قبلش به دستتون زحمت بدین دربزنین؟
سمیراکه پشتش به عداب آور ترین مردبیمارستان بود ریزخندیدوکنار من روی تـ*ـخت نشست.
سلطانی:عه خانم یزدانیم که اینجاس!
سمیرالبخندکجی زدوگفت یه سوال؟
سلطانی:بفرمایید
سمیرا:میشه بگیداینجاتوی این اتاق چی کاردارید؟
آقای سلطانی دستشوکلافه به گردنش کشیدو گفت:خب راستش اومده بودم حال خانم کاویان رو بپرسم،مثل اینکه دوباره تیرخوردن توعملیات.
_آقای سلطانی تیرخوردن من چه ربطی به شماداره؟
سلطانی:خب اومدم حالتونو بپرسم
سمیرا:حالا حالشونو پرسیدین بفرمایید
سمیرابعدگفتن این حرف پاشدوسلطانی رو به سمت درراهنمایی کرد.
وقتی پشت سرسلطانی درو بست وبرگشت سمت من صدای خنده بلند جفتمون داخل اتاق تقریبا خالی پیچید.
سمیرا:اگه من رئیس بیمارستان بودم بی بروبرگرد پرتش میکردم بیرون
_حالا که نیستی خواهر من پس تحملش کن
سمیرا یزدانی دوستی بودکه از تمام فراز و نشیب های زندگیم مطلع بود
پزشکی بود که باعشق روی زخم هام مرحم میذاشت. اولین باری که دیدمش توی سالن بیمارستان سرگردون بودم
یادش بخیر....
 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_سه

چهارسال پیش

کاش هیچوقت چشمام بازنمیشدکاش هیچوقت....

چشمام روآروم باز کردم. همین که خواستم بلندشم سرم محکم بایه جای سفت برخوردکرد.
_آخ سرم
دست خشک شدموروی سرم گذاشتم تازه به یاد آوردم که زیر تـ*ـخت درازکشیدم وبه خواب رفتم.
باهزار بدبختی اززیرتخت خودموبیرون کشیدم. سرپاوایسادم ودستامو بالای سرم بردم. خودمو به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_چهار

زمان حال

_خلاصه که سمیراجانم دستت دردنکنه
سمیرا:خواهش میکنم،کاری نکردم که. فقط یادت نره که چک کنی بازوتوواسه کشیدن بخیه هام بیاپیش خودم تاخیالم راحت شه.
_چشم چشم میام
سمیرا:هردفعه همینومیگی
_خب بخیه کشیدن که کاری نداره واسه چی بیام الکی بندازمت توزحمت
سمیرا:بندازمت تو زحمتو زهر مار،چقدرم که شمامنوتوزحمت نمیندازی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_پنج

به سمت پارکینگ حرکت کردیم. سمیراریموت پراید۱۳۲سفیدشوزدوسریع سوارشد. منم درسمت شاگردوبازکردموخودمو روی صندلی ماشین انداختم.
_آخی یه زحمتی هم بکش کولرمبارک ماشینتوروشن کن.
سمیرا:چشم امردیگه
_نه فعلا‌همین‌یکیواجراکن
سمیرا:روتوبرم
_سمیراجان من عجله دارم میشه سریعترراه بیفتی؟
سمیرا:ای به چشم امردیگه؟
تقریبا بلند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_شش

چهارسال پیش

به سمت کمداتاق خواب باباومامان رفتم. درش رو بازکردم. کلیدگاوصندوقواززیرفرش درآوردم.
_سه تا چپ دوتاراست چهارتاچپ.
هق هق وقطره های اشک امونموبریده بودن. تویه روز کل خانوادموازدست داده بودم. خیلی سخت بود خیلی.
درگاوصندوق باصدای تیکی بازشد
توش فقط سندخونه با۲۳۰هزارتومن پول بوددیگه هیچی
پولوبرداشتم وتوی جیب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_هفت

آروم سرشوتکون دادوباصدایی که به زورمیشد شنیدگفت:آینازاینجاچیکارمیکنی؟
_میخوام ازخونه شمابرم بیرون. ازپشت بوم اومدم سروصدانکن هیچیم به هیچکس نگوخب؟
سوگند:باشه،ولی چرا؟
_قربونت برم بعدابهت میگم
سوگند:گریه کردی؟بینیت قرمزشده چشمات کاسه خونه
_نه سرما خوردم
باچشم های تنگ شده نگاهم کردوگفت:الان میری؟
سوگند:نه پس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Zahra_komando

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
15/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
229
امتیاز
28
سن
19
محل سکونت
کرج
زمان حضور
17 ساعت 48 دقیقه
مرد_انتقام
پارت_هشت

زمان حال

_بسم الله..
باانگشت اشارم چهاربار به درزدم. صدای بم سرهنگ نادری به گوش رسید.
سرهنگ نادری:بفرماییدداخل
آروم دروباز کردم ورفتم داخل اتاق. رسیده ونرسیده فقط چادرمواز تواتاق برداشته بودم تابیام وبه سرهنگ بگم اومدم تاگزارش تحویل بدم. با فاصله از میز سرهنگ ایستادم وچادرمومرتب کردم.
_سلام سرهنگ
سرهنگ نادری:سلام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا