خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان برادران | علی عابدی کاربر انجمن رمان 98

از کدوم شخصیت رمان خوشتون اومده؟

  • اد

  • آنجلا

  • سیریوس

  • تام

  • ساموئل

  • آرمسترانگ

  • تاروکیتانو

  • دراکو

  • دیوید

  • میگل


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
نام رمان:برادران
نام نویسنده:علی عابدی
نام ناظر:Narges_Alioghli
ژانر:فانتزی عاشقانه
خلاصه: رمان:
او دستکشی ساخت با قدرت‌های مختلف؛ ولی چه می‌دانست اختراعش فاجعه‌ای در آینده می‌سازد؟
اختراع او یک اختراع شیطانی بود که با تقسیم شدن، سایه انداخت بر زندگی شش برادر!
داستان شروع شد و همراه با خود کشت و کشتارها و کینه‌ها را شروع کرد، امپراطوری جدیدی بنا کرد به رز سیاه آغازین بخشید.
و به راستی او پایه‌گذار لحظات شومی در آینده بود بی‌آنکه خودش بداند!
 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه

همه چیز از یک شرط شروع شد؛ شرطی که پدربزرگم برای پدرم گذاشت تا اجازه دهد با مادرم ازدواج کند. همین شرط با خود ماجراهایی به همراه داشت که دست در تقدیر من و برادرانم بردند. ماجراهایی با بوی خون، وحشت، ترس، انتقام، نفرت و ظلم. همین شرط سبب شد من صحنه‌هایی ببینم که روزی هزار بار آرزو می‌کنم ندیده بودم​
 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
برادران
BROTHERS
علی عابدی
جنگلی تاریک و بی روح حتی بدون ذره ای نور ،گیاهان سیاه رنگ با صدای چندش آوری به این و آن ور میلولند موجوداتی که در این جنگل زندگی میکنند هیچ شباهتی به موجودات خارج از جنگل ندارند
در دل سکوت جنگل، صدای کوبیده شدن سم اسب به زمین شنیده شد سواری با لباسی سیاه کلاهی بر روی سرش که چشمانش را پنهان میکرد ته ریشی تقریبا بلند داشت، سوار با مهارت کامل از شاخه های بزرگ جلوی اسبش پرش کرد از پشت سرش هیولاهای بزرگ و کوچک به دنبالش هستند انگار چند هزار سالی است که چیزی نخرده اند، دو هیولای خاردار و هیکلی از جلو ظاهر میشوند سوار شمشیرش را در میاورد تا دو موجود در یک قدمی او قرار میگیرند سرشان را باهم میزند
بی توجه به موجودات پشت سرش به راهش ادامه میدهد. موجدات ناگهان از بالای درختان هیولاهایی خفاش مانند به سمت او حمله ور میشوند، سوار شمشیرش را مثل پنکه میچرخاند و هیولاها را قطعه قطعه میکند از سمت راست غول هایی بزرگ با چهره ای زشت اورا تعقیب میکنند سوار با تمام وجود میتازد
ده متر جلوتر دیواری گیاهی و ضخیم میبیند که برای خروج باید از آن دیوار را بشکند و با این سرعتش 5 ثانیه دیگر به آن میرسد سوار همانطور سوار بر اسب یک بمب کوچک باروتی از جیبش در می آورد در کثری از ثانیه خنجری از زیر آستینش بیرون می آورد و بر سطح بمب می خراشاند، جرقه ای ایجاد میشود و فیتیله بمب روشن میشود سوار وقت را هدر نمیدهد و سریعا بمب را پرتاب میکند
هنگامی که بمب به دیوار برخرد کرد گیاهان بمب را در خود پیچاندند تا بمب را خاموش کنند ولی بمب منفجر شد خون سبز گیاهان پخش شد طیف نوری که وارد جنگل میشد همانند باریدن باران بر سر بیابانی بود که هزاران سال است باران ندیده،نور خورشید تا فاصله ده متری همه چیز را خاکستر کرد مرد که رسما هیچ چیز نمیدید اسبش را نوازش کرد و گفت:منو راهنمایی کن
اسب شیحه ای کشید و سرعتش را دو چندان کرد، سوار کم کم بینایی اش را به دست آورد هنگامی که چشمانش را باز کرد تا چشمانش کار میکرد فقط شن و ماسه میدید آسمانی ابی به پشت سرش نگاهی می اندازد جنگل از این فاصله فقط یک نقطه کوچک است، ناگهان به خودش می آید و با نگرانی دور وبرش را برسی میکند در فاصله ای خیلی خیلی دور دو غول 15 متری با پوستی رنگ پریده و سری کچل و نیم دایره شکل با چشمانی زشت و افتاده،مرد با خودش گفت:تا کی این نوراها میخوان باشن ،خوبه فاصله زیادی با من دارن
دستش را سایه بان چشمانش میکند و به دور دست ها خیر میشود دیوار های بلند و سنگی میبیند زیر لـ*ـب گفت:دیوار همیشه نشانه وجود انسانه اسبش را نوازش کرد و گفت:اگه سریع تر بری بهت حسابی قند میدم اسب سرعتش را بیشتر کرد پس از چند دقیقه به دروازه دیوار رسید وقتی به دروازه دیوار رسید سوت زنان سرش را بالا اورد و گفت:انقدر بلنده نمیشه بالای دیوار رو دید، فکر کنم صد متری باشه
جلوتر رفت و داد زد:سلام من پشت دروازه هستم بی زحمت در رو باز کنید جوابی نشنید بالا سرش را نگاه کرد سربازی را بالای دیوار دید، فاصله انقدر بود که حتی کوچکترین صدای همدیگر را نشوند سرباز با ترس و لرز به روبه رویش اشاره کرد سوار با خودش گفت:دیوونه شده؟ ناگهان صدای گروم گروم وحشتناکی شنیده شد درحدی که سوار را جابه جا کرد سوار به پشت سرش نگاه کرد همان دو نورایی بزرگ که فاصله زیادی داشتند، همانند انسان های سرخوش می دویدند و انگار کنترلی روی خودشان نداشتند
 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
دیگر چیزی نمانده بود تا به مرد برسند، سوار خونسردی خود را حفط کرد و زیر لـ*ـب به اسبش گفت:هر وقت با دستم بهت زدم سریع به سمت چپ بپر باید خیلی بپری اسب سرش را تکان داد نورای سمت راست آن یکی نورا را هل داد سپس با دهان باز به سمت سوار شیرجه زد، مرد اسبش را زد اسب در یک لحظه به سمت چپ پرش کرد نورایی که شیرجه زده بود،همینطور روی زمین کشیده میشد تاجایی که به دروازه شهر کوبانده شد و دروازه را کاملا تخریب کرد
سوار وحشت کنان به دروازه نگاه کرد و گفت:وای خدا آن یکی نورا به سرعت به سمت شهر حمله رو شد سوار شمشیرش را بیرون کشید و فریاد زد:نمیذارم با تمام سرعت به سمت پای نورایی که سر خرده بود تاخت و با نهایت قدرت با شمشیرش به پایش زد شمشیر سوار با صدایی شبیه به ضربه به زره شکسته شد سوار چشمانش از تعجب گرد شد
نورا پایش را بالا آورد سوار سریعا به سمت شهر تاخت غول پایش را محکم به زمین کوباند زمین زیر پایش فرو رفت تعادل اسب به هم خرد و هر دو محکم به زمین افتادند سوار سریعا به سمت اسبش رفت که ناگهان صورت نورایی که را که زمین خرده بود دقیقا جلوی چشمانش دید نورا دست راستش را برای گرفت سوار جلو آورد،ولی سوار به سمت عقب جهید و فریاد زد:خردن من به همین راحتی نیست
نورا دستش را جلوتر اورد سوار عقب عقب دوید همانطور که میدوید با خودش گفت:شبیه سرخوش ها عمل میکنه، اصلا نمیفهمه چیکار میکنه ناگهان از سمت راست،نورای دومی دوان دوان به سمت اد آمد اد از زیر دست نورای روبرویش فرا کرد و به سمت دروازه رفت که متوجه شد نوراهای بیشتری درحال وارد شدن به شهر هستند از وحشت سرجایش میخکوب شده بود ناگهان یک زن با لباس آبی جلوی اد آمد زن پشت به او بود و صورتش معلوم نبود، سوار سرش گیج رفت،دستی بر سرش کشید و با سختی گفت:تو،کی هستی؟ چشمان مرد همانند شیشه ای که بخار کند شد و کم کم هیچ چیز ندید سوار بیحال بر روی زمین افتاد اخرین تصویری که دید،زن دستش را جلو آورده بود و دستش آبی شد
سوار صداهایی میشنید که برایش مفهومی نداشت اصلا متوجه نبود چه شده یا اصلا کجاست کم کم چشمانش را باز کرد دور وبر را برسی کرد سوار متوجه شد که داخل یک اتاق به سبک ژاپنی است دور برش را با چرخاندن سرش بیشتر برسی کرد همینطور که برسی میکرد چشمش به یک زن افتاد که روی صندلی خوابش برده بود موهایی بلند و پر پشت و ابی آسمانی داشت
 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
سوار فقط خیره زیبایی زن بود زن چشمانش را آرام باز کرد چشمانش آبی روشن بود که زیبایی او را هزاران برابر میکرد زن به خودش امد و گفت:ببخشید خوابم برد، تازه بیدار شدی؟ سوار با همان حال گفت:آره زن گفت:خوبه میشه خودت رو معرفی کنی؟ من آتنا هستم سوار خودش را جمع و جور کرد و گفت:من ادوارد هستم میتونی منو اد صدا کنی آتنا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
اد گفت:چرا همچین میکنه؟ آتنا گفت:میخاد نازش کنی اد دستش را زیر گلویش برد و قلقلکش داد اژدها صدای نازکی از خود در اورد اد قلقلکش را ادامه داد تا جایی که اژدها خنده کنان بر روی زمین افتاد اژدها آرام آرام خنده اش را قطع کرد و بلند شد، دو دستش را دور گردن اد گره کرد و بـ*ـو*سه ای بر گونه اد زد و رفت اد مات و مبهوت ماند دستی بر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
فصل دوم:فرزندان

سال 890 میلادی دیوارهایی صد متر دور تا دور شهر را احاطه کرده داخل دیوار شهری بزرگ و شلوغ وجود دارد با معماری قرون وسطایی با ساختمان های کوچک و بزرگ خیابان هایی شلوغ با یک قصر بزرگ در وسط شهر، در بالای سقف یکی از این ساختمان ها پسری 10 ساله ایستاده است
موهایی طلایی و از پشت بسته دارد دو دسته از موهایش همانند شاخک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
ساموئل خنده بلندی سر داد و گفت:شما دوتا شبیه موش وگربه هستین سپس نوشیدنی اش را سر کشید ولی حتی یک قطره هم از آن باقی نمانده بود، ساموئل نوشیدنی را تکان داد آهی از سر حسرت کشید و گفت :چه زود تموم شد صدایی از پشت سرش گفت:چیز های خوب زود تموم میشن ساموئل رویش را به سمت صدا برد پسری هم سن خودش را دید، با موهایی سفید و پر پشت با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
دیوید جلو آمد و قرولند کنان گفت:عالی شد،حالا باید تن لش این آقا رو تا خونه ببرم سیریوس را کول دیوید میخواست به سمت خیابان برود که ساموئل شانه او را گرفت و گفت:کجا میری وسط خیابون که یک خرس وحشی نیمه جون رو ببینن نمیترسن؟، همیشه من نباید به شما کمک کنم؟ دراکو با صدای بیخیالش گفت:فکر کردی فقط خودت باهوش گروهی؟ ساموئل که متوجه شد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

علی آبانی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
25/3/20
ارسال ها
92
امتیاز واکنش
1,435
امتیاز
93
محل سکونت
امل
زمان حضور
13 روز 11 ساعت 5 دقیقه
فردا صبح وقتی افتاب طلوع کرد بچه ها با شور و شوق بالای سر پدرشان رفتند و او را صدا زدند که بیدار شود اد چشم هایش را باز کرد و با خستگی گفت:من رو اگه برای فرماندهی جنگ هم میفرستادن انقدر زود بیدار نمیشدم اد بلند شد خستگی در کرد سپس به آشپرخانه رفت صورتش را شست با بچه ها صبحانه اش را خرد و سپس فرزندانش را به سربازخانه برد در یکی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا