خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان نیم‌مرده | Walantin کاربر انجمن رمان ۹۸

نظرتون در مورد موضوع رمان؟

  • جالبه!

    رای: 10 100.0%
  • مسخرس!

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
نام رمان: نیم‌مرده
ژانر: پلیسی-جنایی، تراژدی، معمایی
نویسنده: Walantin
ناظر: The unborn
خلاصه: پس از قتل نامزدش زندگی را پایان یافته می‌داند؛ اما روزی شخصی وارد زندگی‌اش می‌شود. ورود او باعث می‌شود که دخترک تصمیم عجیبی بگیرد که شاید قاتل مرموز و دیوانه را قلقلک دهد تا به سویش گامی بردارد یا گامی عقب برود.
 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
PicsArt_05-12-04.13.52.jpg
مقدمه:
می‌شنوی؟
صدای زمزمه‌هایش را می‌گویم.
از مرگ می‌نالد؛ از عشق...
اما عشق در فرهنگ لغت یک قاتل جانی معنا ندارد.
می‌بینی؟
رد انگشتانش را می‌گویم.
هنوز دستان آلوده به خونش را روی سرم حس می‌کنم.
می‌خوانی؟
ترس نگاهم را می‌گویم.
هنوز هم با دیدنش تنم به رعشه می‌افتد.
آسمان می‌غرد.
ابرها از رعب و وحشت می‌گریند.
زمین زیر پایم ناله می‌کند.
و مرگ...
مرا فرا می‌خواند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
دوربینم را در دست فشردم و نگاه طوسی‌ام را به کافه بیست و چهار دوختم؛ این روزها آن را با نام کافه‌ی مرگ می‌شناختند. خواهرم معتقد بود که کافه‌ی بیست و چهار مثل یک کشتارگاه است؛ تنها کافی‌ست که واردش شوی و طعم قهوه‌هایش را بچشی، مرد نیمه شب دیر یا زود سراغت خواهد آمد. اوایل با او مخالف بودم؛ چرا که این کافه برای من متفاوت بود. در و دیوارهایش رازدار عاشقانه‌های من و ویل بودند؛ اما هنگامی که جسد نامزدم را در آ*غو*ش کشیدم، به تمام حرف‌هایش ایمان آوردم. کافه‌ی بیست و چهار واقعا یک کشتارگاه بود. پیر یا جوان بودنت مهم نبود؛ مرد نیمه شب به کسی رحم نمی‌ کرد. از خودش تنها یک خنجر و یک کاغذ به یادگار می‌گذاشت. خنجر در وسط پیشانی مقتول فرو رفته و کاغذ نیز به وسیله‌ی همان خنجر به سرش متصل بود. قاتل با خون مقتول، با دست‌خطی درشت می‌نوشت: به خاطر تو!
به خاطر که بود که بی‌گناهان را سلاخی می‌کرد؟ این سوال همه‌ی اهالی این خیابان بود؛ اما متاسفانه، کارآگاه پیر و خرف از پس این قاتل مخوف و چراهای مردم برنیامده بود؛ بنابراین من آمدم تا کم کاری‌های او را جبران بکنم. باید می‌فهمیدم که ویل عزیزم برای چه کشته شد. رعب و وحشت تمام وجودم را تسخیر کرده بود. یک زن ترسو که حاضر بود به خاطر عشقش ترس را کنار بگذارد و آدم بکشد، زیر درخت سرو قدیمی کنار کافه منتظر یک قاتل دیوانه بود. واقعا دیوانگی محض به نظر می‌رسید. خودم با پای خودم در این سلاخ خانه قدم نهاده بودم. دست چپم را بالا آوردم و ساعتم را نگاه کردم. عقربه‌ها پوزخندی نثارم کردند و ساعت دوازده و بیست و چهار دقیقه را نشانم دادند، پس چرا کسی پیدایش نشده بود. با اخم منظره‌ی روبه‌رویم را نگاه کردم. چرا پلیس‌ها کشیک نمی‌کشیدند؟ البته، یک بار کسی را به عنوان مراقب گذاشته بودند؛ اما چه فایده که نفهمیدند او کی آمده و کی رفته! مقتول میان بوته‌های گل سرخ پنهان شده بود. انگشتان کشیده و یخ‌زده‌ام را روی دوربین کشیدم. دیگر بودن در آنجا فایده نداشت. دوربین را در کیف مخصوصش قرار دادم و با ناراحتی به سمت خانه به راه افتادم. خیابان بیست و یکم مثل همیشه خلوت‌ترین منطقه‌ی شهر بود و تنها عابر آن من بودم. نسیم سردی بدن نحیفم را به لرز درآورد و دستانم ناخودآگاه برای در آ*غو*ش کشیدنم به پیشواز رفتند. موهای مشکی‌ام در هوا شروع به رقصیدن کردند. سرما در اعماق وجودم نفوذ کرده بود. انگشتان دستم گز گز می‌کردند و دیگر به این نتیجه رسیده بودم که ریه‌هایم قندیل بسته. چقدر خوب می‌شد که فنجان قهوه داغ را در دستانم بگیرم و لاجرعه آن را بنوشم. نگاهم را به بالا کشیدم. یکی از تیرهای چراغ برق اتصالی داشت و روشن و خاموش می‌شد. خانه‌های اطراف نیز در سکوت سپری می‌کردند. در نرده‌ای فلزی خانه‌ای توسط باد به ناله افتاده بود و فضا را هولناک جلوه می‌داد. ناگهان صدای قدم‌های کسی به گوشم رسید. با وحشت برگشتم. کسی نبود. تنها خودم بودم و سایه‌ام که روی پیاده‌رو نقش بسته بود. آن شب، هولناک‌ترین شب زندگی‌ام محسوب می‌شد. نمی‌دانستم که قلبم چگونه این بار مملو از اضطراب و وحشت را حمل می‌کرد. نفسم را از دهان بیرون فرستادم که باعث شد، بخارهای به وجود آمده در هوا به رقص در بیاید. نگاهم را به چرخش درآوردم.
 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
خیابان مملو از درختان سر به فلک کشیده بود و آن را همچون جنگل انبوهی جلوه می‌داد. پاهای یخ زده‌ام را روی سنگ‌فرش کشیدم تا زودتر از آن محیط خوفناک فرار کنم. خانه‌ی مادرم در ابتدای خیابان قرار داشت و به سختی و با قدم‌های نسبتا بلندی خود را به آنجا رساندم. به نرده‌های فلزی منزل مادرم نزدیک شدم که شبیه نیزه بود. حیاط خانه‌ی مادرم مملو از درخت و گل بود و علاقه‌ی صاحبخانه را به گیاهان نشان می‌داد. این منزل ویلایی همچون قصرهایی بود که الکساندر دوما در رمان‌هایش به نمایش می‌گذاشت. علت این شباهت، پدربزرگ مرحومم بود. او علاقه‌مند به کتاب و رویاپردازی بود. در طول عمرش در صدد این بود که رویاهایش را عملی کند و همین کار را هم کرد. مردم به این دلایل، او را دیوانه می‌خواندند. هر وقت او را می‌دیدند، در گوش هم زمزمه می‌کردند:
- این همان سرگرد دیوانه نیست که در قصری همانند قصرهای هزار و یک شب به سر می‌برد؟!
پدربزرگم واقعا دیوانه بود و دوست داشت خودش را جای شخصیت‌هایی جا بزند که الکساندر دوما به آن‌ها جان داده بود و گویی خالقشان محسوب می‌شد. نمای این خانه سنگی بود و پنجره‌های بلندی داشت که پرده‌های مخمل مانع از نمایش داخل خانه می‌شدند. قدم روی سنگ‌فرش‌ها گذاشتم و با عبور از سه پله‌ی سنگی دستانم را در جیبم کردم، به زور جسم فلزی را بین انگشانم قرار دادم. دستم را روی دستگیره‌ی گرد و طلایی در گذاشتم و گوشم را روی در بلوطی رنگ گذاشتم تا ببینم صدایی می‌شنوم یا نه. کلید را در قفل چرخاندم و قدم در خانه نهادم. تنها چیزی که آن را می‌دیدم سیاهی مطلق بود. این که کسی بیدار نبود، قلب هراسانم را آرام می‌کرد. در را بستم، نفس عمیقی کشیدم و تکیه‌ام را به در دادم.
- چقدر دیر اومدی!
نگاهم را به بالا کشیدم. نور مهتاب نیمی از صورتش را روشن کرده بود و ابروان نازک در هم رفته‌اش را به رخم می‌کشید. چشمان آبی‌اش همچون آویز‌های لوستر پذیرایی حتی در تاریکی هم می‌درخشید. مادر موهای طلایی مجعد کوتاهی داشت که همچون اشعه‌ی خورشید می‌درخشید. با این‌که سنش از بازه پنجاه سالگی هم گذر نمی‌کرد؛ اما چهره‌اش او را بزرگ‌تر نشان می‌داد. زیر چشمانش کمی گود افتاده بود و گوشه‌ی چشمانش چین افتاده بود. صورت گرد مادر خستگی را فریاد می‌زد. به جای اینکه در تـ*ـخت خوابش استراحت کند و خستگی آن روز کسل‌کننده را از تنش برباید، روبه‌رویم ایستاده بود و دست به کمر نگاهم می‌کرد. با بی‌خیالی گفتم:
- شما چرا نخوابیدین؟!
می‌توانستم احساس کنم که با چشمانی به خون نشسته سر تا پایم را نگاه می‌کند. ناگهان لرزیدم. نگاهم را از روی چهره‌اش به عمق تاریکی لغزاندم. نمی‌توانستم به آن دریای متلاطم خیره شوم. مادر به سمتم آمد. یک سر و گردن از من کوتاه‌تر بود و کمی هیکل تو پری داشت. لـ*ـبان نازکش که همچون لـ*ـبان جولی بود را به هم فشرد. گاهی اوقات فکر می‌کردم که جولی آیینه‌ی جوانی‌های مادر است. به خاطر خشمش پره‌های دماغ قلمی‌اش گشاد شده بود و با صدایی کنترل شده گفت:
- تو با خودت چی فکر کردی، جنیفر؟! تو خودت می‌دونی که نمی‌تونی اون قاتل روانی رو پیدا کنی. می‌دونم از قتل ویل ناراحتی؛ اما...
 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
حرفش را قطع کرد. همیشه مانعی بر سر راهم بود و جلویم را می‌گرفت. من هم چیزی جز 《چشم》 نمی‌توانستم بگویم. به آرامی نالیدم:
- بله مادر؛ شما درست می‌گید.
چشمانم لـ*ـبالب اشک بود. هر آن ممکن بود که سقوط کنند. انگشتانم هنوز گزگز می‌کردند و سر انگشتانم بی‌حس شده بود؛ اما با این حال به اجبار دوربین را از گردنم درآوردم. بی‌توجه به مادر و نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
روی زانوانم نشستم و بغضم را شکستم. کاش برمی‌گشتم و چنان بر صورتش می‌کوفتم تا هزاران سال سوت بکشد! نه، باید سرش را با گیوتین می‌زدم و به عنوان تحفه بر گور ویل می‌بردم. ای جنیفر بزدل! حتی عرضه‌ی انتقام گرفتن از قاتل عشقت را نداری، پس به چه دردی می‌خوری؟ صدای قدم‌های مادرم را شنیدم که به سمتم می‌آمد. می‌دانستم الان از حال می‌رود یا قلبش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
ناگهان اشکانش بر روی گونه‌هایش شروع به غلطیدن کردند. بغض‌دار ادامه داد:
- از اول همه چیز اشتباه بود، جنیفر. اگه تو با ویل آشنا نشده بودی، اون نمی‌مرد. هیچ وقت سایه‌ی شوم اون قاتل عوضی تو زنگی‌مون نمی‌افتاد.
اشکانش را پس زد و با انزجار زیر ل**ب گفت:
- بگذریم، کارآگاه اومده. می‌خواد ازت سوال بپرسه.
صورتم جمع شد و با نفرت به جمعیت بیرون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
پس از کمی بررسی آن را روی میز کنار در برگرداند و به سمت میز شطرنج که کنار پنجره بود، قدم برداشت. یکی از دستانش را درون جیبش کرد و با انگشت دیگرش سرباز طلایی رنگ شطرنج را تکان داد. انگار انتظار می‌کشید که من به سخن دربیایم. بزاق دهانم را پایین فرستادم و آرام گفتم:
- البته!
بدون این‌که نگاهم کند، به سمت جولی برگشت و دوباره لـ*ـبخند ژکوندش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
- شما دیشب کجا بودید و چه کاری می‌کردید؟
شانه‌هایم دوباره آویزان شده بودند. در ذهنم دنبال بهترین کلمات ممکن می‌گشتم تا پاسخش را دهم. بزاق دهانم را فرو فرستادم. واقعا این مرد عجیب باعث وحشت من شده بود؟ دوباره تمام اعتماد به نفس باقی مانده‌ام را جمع کردم تا شاید بتوانم به او چیزی بگویم.
- خ... خب، معلومه خوابیده بودم.
خواستم نگاهم را از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Walantin

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
30/8/19
ارسال ها
42
امتیاز واکنش
428
امتیاز
78
سن
16
زمان حضور
2 روز 23 ساعت 10 دقیقه
- خوب، می‌تونید بگید که واقعا دیشب کجا بودید؟
چشمانم را آرام بستم و دهان باز کردم تا دوباره همان دروغ قبلی را بگویم که خودش انگار حرفم را خواند و گفت:
- شما من رو احمق فرض کردید؟
دستش را درون جیب‌های شلوارش کرد و با گام‌های نسبتا بلندی خود را به من رساند و سپس از درون جیبش گردنبندی را درآورد که با دیدنش تمام تنم یخ بست. خواستم دهانم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا