خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان ماز بی بازگشت | ارمین کاربر انجمن رمان 98

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
نام رمان: ماز بی بازگشت
ژانر: تخیلی، ترسناک
نویسنده: ar
ناظر: N.A.M.W
خلاصه: داستان دختری به نام ماریا است که با دوستانش تصمیم می گیرند به یک سفر بروند. اما این سفر با تمام سفر ها فرق دارد؛ چون سفر واقعی نیست. فقط دوزخی است که آنها را در خود می بلعد!
شاید یک کابوس یا یک خواب که بیداری ندارد. در این میان چه کسی نجات پیدا می کند؟
چه کسی برای همیشه سرگردان می ماند؟ آخر این ماجرای پر پیچ و خم چه می شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
مقدمه:
سخت است ندانی در حال هستی یا آینده؟ در آینده هستی یا در گذشته؟ زمان ها را گم کرده ای و فقط میان هاله ای از تاریکی غرق شده ای و دست و پا می زنی. هر چقدر بیشتر تلاش می کنی چون باتلاقی است که تو را بیشتر در خود فرو می کشد. هیچ کس در آن نزدیکی ها نیست و تک به تک جان می بازند و آخر خودتی و خودت! تنهای تنها میان توده ای از تاریکی!
قلم سفیدت را برمی داری تا بر تاریکی چیره شوی؛ اما رنگ سفیدت تمام می شود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 1

صدای زوزه باد که با بی رحمی به جان شاخ و برگ درختان افتاده بود سکوت بینشان را می شکست. هر سه با کنجکاوی به این جنگل غرق در تاریکی که در ظاهر آرام بود خیره شده بودند. شاخه های درختان همچون چنگال هایی بود که به قلب آسمان چنگ می انداختند. ماریا کلاهش را محکم تر چسبید و زیر لب چیز هایی گفت که خبر از ترس هایش می داد.ماریا پوست سفید و شفافی داشت و قد او نسبت به دیگر دوستانش کوتاه تر بود و پالتوی سفید رنگی با شال و کولاه ست با پالتویش پوشیده بود. چشم های سیاه و کشیده اش مشغول برسی اطراف بود تا جانوری نزدی نشده باشد. ملینا چادر را روی سطحی که صاف تر از بقیه جاها بود پهن کرد. ملینا جسارتی داشت که هیچ یک از آنها نداشتند. او کمتر دچار ترس می شد و هر چیزی را یک عبرت و ماجراجویی جدید می دانست. او دوست داشت بیشتر چیز ها را تجربه کند تا علمش برای نوشتن داستان هایش بیشتر شود. اندام نسبتا لاغری داشت و موهای خرمایی اش جلوی دیدش را گرفته بود. پوست گندمی و لب متناسبی داشت. مارسا چادر را باز کرد و وسایلش را داخل گذاشت. او به هیچ چیز ترسناکی اعتقاد نداشت و آنها را فقط عقاید خرافاتی مردم تلقی می کرد. او موهای قهوه ای و بلندی داشت که در دستان باد گیر افتاده بودند. چشمان آبی رنگ و پوست فیدش همیشه باعث شده بود درخشش او نسبت به دیگر دوستانش بیشتر باشد. اصلا لوس نبود و از حرکاتی که برخی دختران انجام می دادند متنفر بود . او عاشق حرکات رزمی بود و همیشه همراه خود چاقو داشت. همه داخل چادر شدند و زیپش را محکم کشیدند. آهنا گمان می کردند با مخفی شدن در چادر اتفاقی برایشان نمی افتد اما این اتفاق از زمانی شروع می شود که پایشان را در جنگل گذاشتند.

از زبان مارسا

بچه ها وسایل هاشون رو گوشه چادر گذاشتن و سعی کردن خودشونو سرگرم کنن اما من از گوشه تور چادر به جنگل نگاه می کردم. از نظر من چیز ترسناکی وجود نداره و فقط وقتمون رو تلف کردیم. اما کسی نمی تونه روی حرف ملینا حرف بزنه چون اون شدید عاشق ماجراجوییه.

ماریا دراز کشید و گفت:الان ارواح میانا بگیرین بخوابین.

-منتظر بودم تو بهم بگی.

ماریا چشم غوره ای تحویلم داد و چشماشو بست. گوشیم رو برداشتم تا حداقل باهاش سرگرم بشم اما وقتی دیدم آنت نداره کفری گوشی رو یک گوشه پرت کردم.

ملینا دفترش رو ورق زد و گفت:تا حالا هرکی به این جنگل اومده تونسته ازش بیرون بره یعنی رازش چیه؟

-تا الان که مسخره بازی بود.

ماریا با لحن بامزه ای گفت:از این به بعدم مرگ!

ملینا لگد آرومی به پهلوی ماریا زد و گفت:جمع کنن خودتو تا ننداختمت جلوی گرگ ها.

صدای رعد و برق با جیغ دختری یکی شد و هرسه تامون سیغ نشستیم.

ماریا با ترس و لکنت گفت:من گفتم نیایم!

ملینا:هنوز که چیزی نشده من میرم ببینم چه خبره.

-منم میام.

خواستیم بریم که ماریا از لباسمون کشید و گفت:نه جون عمتون نرین من می ترسم.

-دعا کن خودم نشکتمت روح پیش کش.

آروم زیپ رو باز کردم و رفتم بیرون که ملینا هم پشت سرم اومد. سوز خیلی سردی به صورتم چنگ می زد و جنگل بین هاله تاریکی غرق شده بود. همون طور که چشم ریز کرده بودم تا جلوم رو ببینم صدای فریاد دوباره تکرار شد. ملینا دستم رو گرفت و گفت:نکنه دروغ باشه؟

-چی؟

انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 2



چند قدم دیگه مونده بود به دختر برسیم که دختر ناپدید شد. با چشم های گشاد به ملینا نگاه کردم که دیدم اونم حالش تعریفی نداره.

-برگردیم سمت چادر به ماریا هم چیزی راجبش نمی گیم.

ملینا گنگ سرشو تکون داد وچیزی نگفت. وارد چادر که شدیم ماریا با ترس یه گوشه ای نشسته بود و با وارد شدنمون گلوله سوالاتش رو شلیک کرد.

-چیزی نبود صدای باد بود.

ماریا قانع نشده بود اما دیگه چیزی نپرسید و دراز کشید. آروم چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. اینجور چیزا وجود نداره شاید همش توهم بود نه؟

راوی

صبح با صدای دلخراش کشیده شدن ناخنی روی دیوار هر سه دختر با ترس چشمان خود را باز کردند. در حالی که غرق در عرق بودند و نفس نفس می زدند با چشمان خود اطراف را برسی می کردند. ملینا موهایش را از پشت بست و از چادر خارج شد. با دیدن منظره مقابل خود، پاهایش سست شد اما سعی کرد خود را محکم نشان دهد. ماریا سرش را از چادر بیرون آورد و با دیدن اطراف جیغ بلندی کشید. مارسا همراه با چاقویی که در دست داشت فورا از چادر به بیرون پرت شد اما بر خلاف تصورش آنجا انسان خطرناک یا حیوانی وجود نداشت. آب دهان خود را با صدا قورت داد و با چشم های گشاد شده خود به حال دوستانش خیره شد. ماریایی که دنبال ماجراجویی بود حال ناتوان و لال اشک می ریخت. ماریا فریاد می زد و کمک می خواست و خودش گیج و سرگردان بود.

چادر آنها روی سخره بلند و تاریکی قرار داشت و پایین سخره آتش هایی سوزان و خونین رنگ به جوش آمده بودند. درخت های اطراف آتش به شکل سیاه و بی جونی بودند و کلاغ ها بالای آنها به رقص در آمده بودند. برخلاف تصور دختران به جای درخت های سرسبز مشتی درخت سوخته و لاغر وجود داشت و به جای رودخانه زلال رودی از آتش قرار داشت. مارسا چاقویش را در دستش محکم تر فشرد و گفت:آخرش که چی باید بریم پایین ببینم چی خبره یانه؟

ماریا از روی زمین بلند شد و با نگاه کردن به پایین سخره چند قدم عقب آمد و گفت:انتظار که نداری از این سخره بلند بریم پایین؟

مارسا با تحکم گفت:همین انتظارو دارم. وسایل مهم رو بردارین بریم پایین.

ملینا بی هیچ مخالفتی دفترش و دوربینش را برداشت و ماریا همان جا ماند و با صدای لرزانی گفت:چجوری بریم پایین؟

مارسا با چشم اطراف را برسی کرد و به آن گوشه که سطح نازکی داشت اشاره کرد و گفت:از اونجا میریم پایین.

مارسا آرام پایش را روی سطح نازک گذاشت و درحالی که کمرش را به کوه تکیه داده بود آرام جلوتر رفت. پشت سر او ملینا و ماریا با پاهای لرزان همراه شدند.سنگ های سمج داعم از زیر پاهای دختر ها می لغزیدند و روی رود آتش می افتادند و جوشش اتش را بیشتر می کردند. مارسا عرقش را پاک کرد و درحالی که سعی داشت به رود آتش زیر پایشان نگاه نکند سرعتش را بیشتر کرد. ماریا با ناخن های خود محکم از برآمدگی های کوچک کوه گرفته بود و با احتیاط قدم هایش را پیش می برد. دختر ها پس از عبور از سطحی مارپیچی و نازک توانستند از کوه پایین بیایند. حال روی زمینی خاکی و سرد قرار داشتند و مقابلشان پلی معلق روی رود آتش قرار داشت.

مارسا:باید از این پل عبور کنیم.

ماریا به اطراف نگاه کرد و با دیدن کوه ها که اطرافشان را محاصره کرده اند و فقط تنها راه خروج پل است نتوانست مخالفت کند. مارسا اولین قدم را روی پل معلق و قدیمی گذاشت. ملینا محکم از طناب نسبتا محکمی گرفت و با نگاه کردن به مقابل که پر بود از درختان سوخته مسیرش را ادامه داد.

ماریا زمانی که از لابه لای چوب های فرسوده رود آتش را دید قلبش فرو ریخت و لب های خشکش را با زبان تر کرد.

از زبان مارسا

ذهنم پر از سوال بود پر از سوال های نامعلوم. چطور شد ما از اینجا سر در آوردیم؟ اصلا مگه رود آتش وجود داره؟ اینجا همون جنگل بود؟ وقتی از پل رد شدم منتظر موندم تا دخترا هم بیان. از دست میلنا گرفتم و سمت خودم کشیدمش. پل با سرعت تاب می خورد و ماریا از طناب گرفته بود و تکون نمی خورد. اشک هاش از چشماش سرازیر شده بودن و با فریاد و تمنا کمک می خواست. کوله پشتیم رو دست ملینا دادم و سمت ماریا رفتم.

-توروخدا کمک کنین من نمی خوام بیفتم.

آروم دستشو گرفتم و با لحن ریلکسی که تظاهری بیش نبود گفتم:به چشمای من نگاه کن و بیا جلو.

ماریا به چشمام خیره شده بود و من آروم دستشو با خودم می کشیدم. احساس کردم بین تیله سیاهه چشمام غرق شده. وقتی از پل رد شدیم. ماریا محکم بغلم کرد و اشک ریخت.

این تازه اول راه بود. وارد جنگل تاریک شدیم. روی زمین تیکه هایی از شیشه های شکسته افتاده بود و هر تیکه از شیشه ها یک چیزی نشون می دادن. کنار یکی از شیشه ها زانو زدم و دختری رو دیدم که تو رود آتش افتاده و با تمام توان فریاد می زنه. شیشه بعدی یک پسر رو نشون میده که چشماش از کاسه بیرون اومدن. ماریا بلند فریاد می زد اما ملینا از شیشه ها عکس می گرفت و با تعجب به عکس نگاه می کرد.

ملینا:وقتی عکس می گیرم فقط یک شیشه سادست.

با دیدن خفاش هایی که دارن سمتمون هجوم میارن با صدای بلندی گفتم:فرار کنین!

همه پشت سر من با سرعت می دوییدن. از روی تنه درختی پریدم و با سرعت به حرکتم ادامه دادم. برگ های سوخته رو یکی یکی کنار می کشیدم تا بتونم با سرعت برم. یکی از خفاش ها یقه ملینا رو گاز گرفته بودن و میلنا با فریاد دست وپا می زد.......

انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 3

چاقو رو سمت خفاش پرت کردم که زخمی شد و ملینا رو رها کرد. ملینا روی خاک های بی جون افتاد و هق هق کرد. آروم موهاش رو نوازش دادم و گفتم:قوی باشی لطفا!

همه با هم دوباره شروع به قدم زدن کردیم. یک لحظه نور روشن و خیره کننده ای رو دیدم و با سرعت سمتش دویدم. می ترسیدم نور بره و دیگه نباشه. دخترا هم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 4

راوی

کیارش و کامران و کیوان وارد جنگل نفرین شده شدند و قصد داشتند مسیر تاریکی که دختران رفتند را بروند. کیارش و کامران دو قلو بودند و تقریبا عین هم بودند، اما تنها تفاوت آنها پوست سفید کیارش و پوست گنمدی رنگ کامران بود. کیارش پسر قدبلند بود و موهای خرمایی رنگی داشت. چشمان او به سیاهی شب بود و معتقد بود هر که به چشمانش نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 5

از زبان مارسا

چند بار نوشته رو خوندم اما چیزی نظرمو جلب نکرد. ملینا با صدای بلندی دوباره خوند.

من در قلب زمین پنهان شده ام قلب زمین را بشکاف تا مرا بیابی.

حالت تفکر به خودم گرفتم و گفتم:قلب زمین کجاست؟

ماریا پشت کاغذ رو خوند و گفت:چند پسر هم قصد دارند سنگ را پیدا کنند و هرکس سنگ را پیدا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 6
ماریا با ذوق گفت:نکنه قلب زمین همین پایین باشه؟
حالت تفکر به خودم گرفتم و گفتم:حتما باید راهی باشه که به پایین برسیم نه؟
ماریا لگد محکمی به زمین زد و گفت:تو خالی نیست پس دریچه اینجا قرار نداره.
چطوری باید بریم پایین؟ این بازی اصلا چی بود که واردش شدیم؟ از روی زمین بلند شدم و لباس خاکیم رو تکون دادم تا تمیز بشه.
مارسا: نقشه رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

ارمین

همراه رمان 98
کاربر عادی
عضویت
8/3/20
ارسال ها
80
امتیاز واکنش
624
امتیاز
83
سن
35
زمان حضور
3 روز 8 ساعت 56 دقیقه
پارت 7



کیارش:دختر خانم مثل اینکه خیلی شجاعین پس حریف قدری داریم!

بی توجه به حرفش دست مشت شدم رو سفت تر کردم.

کیوان:من نمی خوام با کسی بجنگم اگه ما ببریم شما می میرین و شما ببرین ما می میریم. اما من می خوام همه زنده بمونن.

ملینا:اما این غیر ممکنه.

یکی از پسرا چراغ قوه ای سمتم انداخت و گفت نیاز میشه. نور رو به دو رتا دور تونل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا