خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان آندلس | آلیسا کاربر انجمن رمان ۹۸

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
نام رمان: آندلس(جلد اول)
ژانر: فانتزی،عاشقانه
نویسنده: مهدیه محتاجی
ناظر: Melika Nasirian
خلاصه: دختری که وارد دنیای عجیبی میشه.
زندگی‌هایی که به وجود اون بستگی دارن و سرزمینی که صد سال منتظر مونده!
حقایق تلخی که به زودی آشکار خواهند شد و زندگی دخترک را تغییر خواهند داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه

مقدمه:
سفری به سوی آندلس
سفری در عرض یک ثانیه
به زیبایی و پاکی آب
به بالاترین نقطه
به جزیره‌ای بالای آسمان
یه جایی قشنگ
که فقط توی رویاهات می‌تونی ببینیش
چه رویای قشنگی!
ای کاش دنیا هم انقدر زیبا، آرام و پر از دوستی بود

سخنی از نویسنده: دوستان در این رمان تغییراتی ایجاد شده تا سطح رمان بالاتر بره​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت اول

گوشیم رو زدم به شارژ و از روی تـ*ـخت بلند شدم؛ از دیشب داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم و اصلا نخوابیده بودم در واقع گذر زمان رو حس نکردم! به طرف WC رفتم و بعد از انجام کارهای مربوطه یه شال مشکی انداختم روی سرم و طبقه‌ی پایین رفتم.
با لبخند به مامان که مشغول غذا پختن بود نگاه کردم.
- سلام صبح بخیر مامانی
- سلام، ولی باید بگی ظهر بخیر
نگاهی به آشپزخونه انداختم و همین طور که داخل آشپزخونه دنبال یه چیزی واسه خوردن می‌گشتم گفتم:
- مامان خیلی گشنمه چی داریم برای نهار؟
- اول برو یه دست لباس خوب بپوش!
با تعجب چشم از آشپزخونه گرفتم و گفتم:
- لباس‌هام که خوبه؟!
مامان که دیگه کلافه شده بود گفت:
- کجاش خوبه؟ مثلا تولدته‌ها نمی‌خوای که با این لباس‌ها جلوی مهمون‌ها بیای؟
- مهمون! کیا قراره بیان؟
مامان داخل قابلمه رو گردوند تا ته نگیره و بعد درش رو گذاشت.
- خانواده‌ی عمه نگینت و عمو میلادت.
اه همون‌هایی که ازشون بدم میاد دعوت کرده.
- مامان، نمیشه که تولد نگیریم؟
اخم‌های مامان با این حرفم توی هم گره خوردن و با لحن حرف زدنی که مخصوص خودش بود گفت:
- مهدیه، زشته دعوتشون کردم!
لپ‌هام رو پر از هوا کردم و بادش رو به سمت بالا خالی کردم که چند تکه از موهای مشکی‌ام رو تکون خفیفی داد.
- لااقل حسام رو هم دعوت میکردی!
- حسام رفته شیراز برو آماده شو الان مهمون‌ها میرسن.
ناراحت از اینکه تنها کسی که بهم اهمیت می‌داد نمی‌تونست برای تولدم بیاد گفتم:
- اول یه چیزی بده بخورم که مردم از گشنگی!
- صبحانه‌ات رو گذاشتم تو یخچال بردار بخور.
بعد از اینکه دلی از اعزا در آوردم به اتاقم رفتم تا آماده بشهم. از توی کمدم یه مانتوی آبی فیروزه‌ای که کناره‌هاش چاک داشت برداشتم .ام! به این مانتو چه شلواری میاد؟
فکر کنم اون شلوار جین یخی خوبه یه شال سفید هم برداشتم و پوشیدم. خب حالا چیکار کنم به سمت عسلی کنار تختم رفتم و از توی کشو یه رژ لـ*ـب صورتی دوخترونه برداشتم و به لـ*ـب‌هام زدم، همین قدر واسه من بسه.
درست همین لحظه صدای زنگ در اومد.
به طبقه پایین رفتم و همش خدا خدا می‌کردم که محمد نیومده باشه!
به کسایی که وارد می‌شدن نگاه کردم خداروشکر خانواده‌ی عمو میلاد بودن!
با خوش‌رویی به سمت‌شون رفتم، اول به عمو میلاد سلام کردم که اون‌هم جوابم رو با خوش‌رویی داد بعد با زن عمو مهناز که اصلا بهم نگاه نکرد و در آخر با منا که اون‌هم آدم حسابم نکرد! من انقدر ازش بدم میاد که نگو! دختره‌ی خودشیفته!
بعد از احوال پرسی به طرف نشیمن رفتیم که دوباره صدای زنگ اومد
مامان از توی آشپز خونه داد زد:
- مهدیه درو باز کن.
با اکراره به سمت در رفتم و بازش کردم که اولین نفر عمه نگین رو دیدم.
- خوشامدید عمه جون بفرمایید داخل.
اول عمه وارد شد بعد شوهرش اقا بهرام و بعد هم دخترشون زهرا.
خداروشکر مثل اینکه محمد پسر عمه نگین نیومده، خواستم در رو ببندم که یه نفر پاش رو گذاشت لای در و اون کسی نبود جز محمد!
- به به خانم نویسنده! تولد ۱۵ سالگیت مبارک!
عوضی میدونه چطوری من رو عصبانی کنه؛ منِ بیچاره هم که زورم بهش نمیرسه و به مامان هم نمیگم چون میدونم که از رفتارشون دلش می‌شکنه.
با یه لبخند مصنوعی گفتم:
- خوشامدی پسر عمه بیا داخل.
و راه رو براش باز کردم خلاصه کم‌کم مهمونی رو شروع کردیم. از اونجایی که خونه‌ی ما تا جنگل پیاده ده مین راهه تصمیم گرفتیم بریم و توی جنگل کیک رو ببریم البته این تصمیم محمد بود.
***
همه تو جنگل دور میز جمع شدن و منتظر بودن که من کیک رو ببرم با شمارش مامان من کیک ۱۵ سالگیم رو بریدم. بعد که کلی عکس گرفتیم و کیک خوردیم تصمیم بر این شد که من و محمد و منا و زهرا بریم توی جنگل و بگردیم.
به وسط‌های جنگل رسیدیم که یه حس بدی توی وجودم پیچید. با کمی ترس گفتم:
- بیاید برگردیم خطرناکه ممکنه گم بشیم!
محمد که معلوم بود از اینکه من دارم می‌ترسم لـ*ـذت می‌بره گفت:
- یکم دیگه میریم جلو.
درست همین لحضه صدایی عجیبی بین درخت‌ها پیچید به بقیه نگاه کردم که قیافه هاشون عین گچ شده بود.
ناگهان صدا به قدری بلند شد که مجبور شدیم گوش‌هامون رو بگیرم! هر لحضه صدا بلند و بلندتر میشد؛ دیگه نایی نداشتم و با زانو افتادم روی زمین اما اون صدای مرموز هنور داشت بلند و بلندتر میشد، کم‌کم چشم‌هام سیاهی رفت و من وارد دنیای بی‌خبری شدم...
 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت دوم

با تکون‌های شدید یه نفر کم‌کم پلک‌هام باز شدن که زهرا رو بالای سرم دیدم.
- اوف، فکر کردیم مردی دختر!
سرم بدجور تیر می‌کشید با حالت گنگی به اطراف نگاه کردم. ما کجاییم؟ یه دفع همه‌ی اتفاقات عین یه فیلم از جلوی چشم‌هام رد شدن: تولد ۱۵ سالگیم، رفتن توی جنگل و... و اون صدای مرموز و بعد هم تاریکی.
به آسمون نگاه کردم! وای خدای من شب شده؟!
از روی زمین بلند شدم که ناگهان سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم که زهرا من رو گرفت. حضم اتفاقات خیلی سخت بود. یعنی اون چی بود که صداش باعث شد که ما تا شب توی جنگل بی‌هوش بمونیم؟!
- باید بریم خونه، تا الان حتما مامان اینا نگران شدن و دارن دنبال‌مون می‌گردن!
محمد با حالت حرصی گفت:
- نه بابا، تنهایی این فکر به ذهنت رسید؟ ما خیلی وقت پیش می‌خواستیم بریم ولی صبر کردیم تا جنابالی بیدار شی، حالا هم بلند شو باید حرکت کنیم.
از روی زمین بلند شدم و مانتوم رو تکون دادم.
***
بعد از اینکه نیم ساعت راه رفتیم متوجه شدیم که داریم دور خودمون می‌چرخیم.
منا با یه حالت لوسی گفت:
- محمد من دیگه نای راه رفتن ندارم، میبنی که همه‌اش داریم دور خودمون می‌چرخیم! بهترِ تا صبح صبر کنیم شاید چند نفر رو واسه نجات‌مون فرستادن!
محمد به فکر فرو رفت و گفت:
- درست میگی منا، تا صبح همین جا می‌مونیم ولی اگه کسی نیومد باید خودمون راه‌ رو پیدا کنیم.
این حرف‌ها رو وقتی میزد که پشتش رو به من کرده بود.
به سمت یه درخت رفتم و بهش تکیه دادم و به فکر فرو رفتم... آخه چرا رفتارشون با من اینطوریه؟ فقط واسه اینکه من به نوشتن علاقه دارم؟! نه امکان نداره مشکل محمد و بقیه با من یه چیز دیگه است، بالاخره می‌فهمم.
با این فکرها کم‌کم خوابم برد. صبح حدود ساعت هفت یا هشت بود که بیدار شدیم و منتظر موندیم تا حالا که ساعت حدود یازده ظهرِ ولی هنوز کسی سراغ‌مون نیومده.
زهرا که خیلی ترسیده بود و می‌لزید گفت:
- یعنی قرارِ توی این جنگل بمیریم؟‌ خدایا من نمی‌خوام بمیرم! من هنوز جوونم و کلی آرزو دارم.
در همین حین هم اشک‌هاش یکی یکی می‌ریختن.
برام جای سوال داشت که چرا من نمی‌ترسم؟ با اینکه از زهرا سه سال کوچیک‌ترم!
به محمد نگاه کردم که معلوم بود کاسه صبرش پر شده، از روی زمین بلند شد رو به همه گفت:
- بلند شید باید از این جنگل بریم بیرون.
این دفع منا گفت:
- محمد بیا همین جا بمونیم ممکنه بدتر گم بشیم.
محمد که دیگه عصبانی شده بود داد زد:
- یعنی می‌خوای اینجا بمونی تا حیون‌های وحشی بیان بخورنت، من نمی‌خوام بمیرم، لااقل نه اینجا.
من هم از جام بلند شدم درسته که از محمد خوشم نمیاد و همیشه اذیتم می‌کنه ولی حق با اون بود تا کی می‌خواستیم اینجا بمونیم! بیاید دنبال راه خروج بگردیم.
- راستش... حق با محمده
منا و زهرا با تعجب بهم نگاه کردن.
خب حق هم داشتن، من همیشه از محمد متنفر بودم و الان طرفش رو گرفتم!
***
الان حدود یه ساعت و نیمه که داریم راه رو میریم ولی هنوز راه خروج رو پیدا نکردیم.
دیگه کم‌کم ناامید شده بودیم که متوجه یه چیزی شدم. درخت‌های جلوم نسبت به درخت‌های پشت سرمون خیلی کمتر شده بودن! با خوشحال پریدم بالا و رو به بقیه گفتم:
- نگاه کنید ما بالاخره راه خروج رو پیدا کردیم!
محمد و بقیه به سرعت از جاشون بلند شدن و به سمتم اومدن و من هم قضیه ی درخت‌هارو براشون گفتم و به سمت راه خروج حرکت کردیم. هرچی جلوتر می‌رفتیم درخت‌ها کم و کمتر
می‌شدن.
بالاخره تونستیم از جنگل بیرون بیایم اما از منظره‌ای که دیدیم همه جاخوردیم!
خیلی دورتر یه شهر خیلی زیبا بود. یه شهر، که دور تا دورش زمین‌های سرسبز بود و با دیوارهای بلندی پوشیده شده بود و هر خونه‌اش یه رنگ بود که فکر می‌کردی داری به رنگین‌کمان نگاه می‌کنی ولی خیره‌کننده‌تر قصری بود که وسط اون شهر بود و دیوارهای سفیدش که زیر نور خورشید برق می‌زد!
همه به هم یه نگاه انداختیم.
- خیلی زیباست! ولی اینجا یکم عجیب نیست؟
محمد همان طور که محو زیبایی طبیعت اطراف شهر بود گفت:
- توی کل عمرم فکر نمی‌کردم که همچین جایی هم وجود داره!
زهرا هم اضافه کرد.
- باهات موافقم داداش.
و به همراه هم به طرف اون شهر زیبا حرکت کردیم...
 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت سوم

این شهر به نوع عجیبی زیبا بود! اما باعث می‌شد که یه حس بد داشته باشم.
با تعجب و شگفتی به اطراف نگاه می‌کردم. خونه هایی درست عین تو کارتون‌ها که سقف‌های شیب‌دار دارشتند و مردمی که لباس‌های عجیب پوشیده بودند!
حالا که دقت می‌کنم می‌بینم که همه‌ی مردم چه زن و بچه دارن با تعجب به ما نگاه می‌کنند!
وا، چرا اینطوری نگاه می‌کنند؟به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت چهارم

الان حدود یه ساعتِ که توی آسمون هستیم. اولش که خیلی ترسیده بودم کلی جیغ کشیدم ولی وقتی دیدم که انگار نمی‌خواد فعلا من رو بخوره یه کوچولو آروم شدم.
باد تندی وزید که مجبور شدم چشم‌هام رو ببندم، کم‌کم سرعت اژدها کمتر شد و روی یه چیزی فرود اومد.
چشم‌هام رو باز کردم که ببینم من رو کجا آورده، اما با چیزی که دیدم دهنم بسته شد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت پنجم

- هی دختر بیدار شو!
غلتی توی جام زدم و بدون اینکه چشم‌هام رو باز کنم گفتم:
- مامان بزار یه پنج دقیقه‌ی دیگه بخوام.
- بهت میگم بیدار شو!
با صدای داد یه نفر از خواب بیدار شدم.
به دور و برم نگاه کردم، من که هنوز نمردم؟!
- هی با توام.
یه نگاه به پشت سرم انداختم ولی کسی رو ندیدم! شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- حتما خیالاتی شدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت ششم

الان دو روزه که پیش برایان هستم، قراره که فردا بریم توی یه جنگل به اسم جنگل رنگ‌ها و دنبال قلم آسمانی بگردیم. سرم رو به سمت برایان چرخوندم و گفتم:
- میگم برایان، من باید تنهایی دنبال قلم آسمانی و کتاب افسانه‌ای برم؟!
برایان همون‌طور که به آسمون خیره شده بود جواب داد:
- نه من‌ و دو تا از دوست‌هام همراهت میایم تا ازت محافظت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت هفتم

یکم که پیاده رفتیم به دروازه‌ی شهر رسیدیم که روش با یه خط عجیب چیزی نوشته شده بود. با کنجکاوی سعی کردم که بخونم چی نوشته ولی موفق نشدم؛ ناچار از برایان پرسیدم:
- برایان روی این دروازه چی نوشته؟!
و به سمت دروازه اشاره کردم. برایان یه نگاه بهش انداخت و گفت:
- دروازه‌ی شهر اطلس!
اسمش رو چند بار زمزمه کردم!
- اطلس... اطلس
واقعا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آلیسا

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/3/20
ارسال ها
112
امتیاز واکنش
1,622
امتیاز
153
سن
14
زمان حضور
8 روز 21 ساعت 27 دقیقه
پارت هشتم

که با برایان مواجه شدم! نفسم رو با صدا بیرون دادم و با صدای آرومی گفتم:
- نزدیک بود که سکته کنم! ببینم اصلا تو اینجا چیکار می‌کنی؟!
برایان با یه اخم گنده نگاهم کرد که دهنم بسته شد. برگشتم و به بقیه نگاه کردم که با جای خالی‌شون مواجه شدم!
حتما موقعی که با برایان حرف می‌زدم رفتن ولی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا