خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان پیشت بمانم؟ | Yeganeh yami کاربر انجمن رمان 98

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
«بسم رب القلم و مایسطرون»
نام رمان: پیشت بمانم؟
ژانر: اجتماعی، عاشقانه،تراژدی
نام نویسنده: Yeganeh Yami
نام ناظر: N.A.M.W
خلاصه:
جنگیدن در ذاتم نبود اما؛ برای تو جنگجو هم شدم.
برای داشتنت با جهانی جنگیدم و تو... لعنت بر عشق که از روز ازل نفرینمان کرد!
برایت هر کاری می‌کردم؛ هر کاری...
به غنچه نوپای خوشبختی مان قسم!
اما...
این دم رفتن پاسخم را می‌دهی؟! چطور توانستی مرا رها کنی؟
چطور توانستی اشک‌هایم را ببینی و بی تفاوت از کنارم عبور کنی..
بعد از تمام آن روزهایی که با هم داشتیم انتظار وفا نداشتم ولی... حقم جفا نبود؟ بود؟!
من به نتیجه این بازی راضیم..
من باختم!
اما... تو بردی؟
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
مقدمه:
شنیدهام که خود کرده را تدبیر نیست!
تدبیری نیست برای خود کرده ام!
عشق جانم.. می مانم؛ حتی اگر دیگران تو را اشتباهی بدانند که نباید تکرارش کنم!
می مانم تا دیگران بدانند گاهی تاوان خود کرده؛ تاوان نیست..
پاداش است.
فقط...
کاش بدانی؛
می مانم تا بخواهی..
من در مقابل نخواستن تو ضعیفم..
پس..
با من تکرار کن..
« بمان برایم!»​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت اول:
دست عاشق نمک ندارد یا معشوق نابیناست؟!
کجای راه اشتباه رفته که حال سهمش تنهایی آن هم این گونه است؟

به لطف کلاس های پی در پی گریم که به اصرار او رفته بود، کمی پف چشمش را کم می کند..
خودش لحظه آخر گفته می خواهد زندگی کند و او هم به زندگیش ادامه دهد!
مگر مثل او مصداق بارز دنیا را آب ببرد است؟!
مگر می تواند مانند او ماسک بی خیالی بر صورت بنشاند؟
غیرتش اجازه نمی داد از خانه بیرونش کند؛ به همین خاطر خودش رفت؟!
هنوز هم باورش نمی شود.
رفت؟! یعنی از به قول خودش خانه آرزو رفت؟!
آهی می کشد... درب کمد را که می گشاید خاطرات بر سرش آوار می شود..
هر روز در برابر " حالا چی بپوشم هایش." می خندید و سر تکان می داد.
با خود تکرار می کند:
" حالا چی بپوشم؟!"
پوزخندی می زند.. مگر مهم است؟
لباس ها را زیر و رو می کند.
این یکی را با او زیر باران خریده بود. این یکی را با هم پشت لپ تاپ انتخاب کرده بودند. این یکی را برای سپندارمزد برایش هدیه خریده بود.. این یکی را...
اه.. خاطرات لعنتی!
***
- باز چی شده؟
مادر چشم غره ای رفت:
- بالاخره تشریف فرما شدن علیا مخدره!
صدرا دلش را گرفته و روی مبل از خنده ولو شده بود.
مادر از آشپز خانه ملاقه به دست خارج شد:
- پاشو جمع کن خودتو از رو مبل.. زشته می خوام برم واست خواستگاری.
لیلا خشکش زد و ثانیه ای بعد از ته دل خندید. کمی بعد صدرا راست نشست.
- مامان می خواد برات بره خواستگاری؟!
صدرا با عشوه دستی روی صورتش گذاشت و چشم پایین انداخت و با حرکت ظریف سر تایید کرد. لیلا با کوسن بر فرق سر برادرش کوفت:
- آدم شو یه دیقه! مامان می خواد واست زن بگیره؟!
صدرا دست از خنده برداشت و سر بر زانوان خواهر کوچک‌ترش گذاشت. از بچگی با هم در عین دعوا های جدی سَر و سِر های خواهر برادرانه نیز داشتند.
- خب. کیه چیه؟!
ناگهان چشم درشت کرد:
- صدرا عاشق شدی؟
صدرا سر از پای خواهر جدا کرد:
- نه بابا عشق چیه! خلاصش رو بهت بگم ننه بابات می خوان سرمون رو زیر آب کنن. می بینن تو نشدی دست به دامن من شدن.
لیلا سری به نشانه تاسف تکان داد:
- خب. کی هست؟!
صدرا با بی خیالی سیبی از جا میوه ای روی میز بر داشت:
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت دوم:
- یه کج و کوله مثل خودت... دختر پرویز قصاب. صدرا به سمت اتاقش رفت.
لیلا همچنان با چشم گشاد به سخنان صدرا فکر می کرد.
***
- لیلا جان... لیلا خانوم...
لیلا سرش را از جزوه هایش بلند کرد. ستون فقراتش نیز از دست این مطالعه چهار ساعتی نالان بودند:
- جانم خاله!
مریم آرام درب اتاق را گشود:
- سلام خانوم... ستاره سهیل شدی... خبری نیست ازت.
لیلا شرمسار نگاهش کرد:
- کوتاهی از من بوده ببخشید.
مریم ضربه آهسته ای به پشت لیلا زد:
- چه لفظ قلم حرف می زنه بچه پررو! بوی خواستگار شنیدی مودب شدی؟
لیلا خندید. مریم ادامه داد:
- حیف که مرتب نشدی!
لیلا شرمسار اتاقش را از نظر گذراند. همه جا رنگی از درس و دانشگاه داشت:
- دیگه اتاق یه دانشجوعه خاله جون! بی خیال چه خبر.. بهار و بهادر خوبن؟
- اونا هم خوبن خدا رو شکر. می‌دونی که خواستگار جدید واست سراغ دارم.
لیلا مشتاق به مریم نگاه کرد. مریم خندید و دوباره به پشتش ضربه ای زد:
- سی و پنج سالم بود فرهاد اومد خواستگاریم.. شرم و حیا داشتم نه مثل تو از خدا خواسته.
لیلا آهی کشید:
- ای بابا! خاله می گی فرهاد آقا. شرمت هم واسه این بود که خاطر خواش بودی! چند سال واسه خواهر و مادرش لباس دوختی؟ مگه لباس عروس فرشته خانوم رو خودت نبریدی؟ همون سالی بود که از دوبی اومده بودی.
مریم دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد:
- تسلیم آقا تسلیم... من کاری ندارم با مسائل شخصی زندگیت لیلا! نمی خوام مثل نسترن شروع کنم روضه خوندن... من اگر تا سی و پنج سالگی ازدواج نکردم قصدم تجرد بود. ولی تو از ازدواج بدت نمیاد.
لیلا از جا بلند شد:
- وا! خاله این چه حرفیه؟ من منطقی به ازدواج فکر می کنم. مبنی بر این نیست که منتظر شوهر باشم که!
مریم لبخندی از صداقت لیلا زد. پس هنوز کسی دل دردانه خانواده را نبرده بود:
- می دونم عزیزم. خانوم منطقی جان مطمئنم که خودت می دونی! محض یادآوری می گم لیلا جان تو نمی تونی شاهزاده سوار بر اسب سفید پیدا کنی که... اگر کسی هفتاد درصد معیار های تو رو داشت ازدواج باهاش منطقیه!
لیلا دلش می خواست دوباره به کتاب هایش پناه ببرد. ولی نباید مریم را که نه تنها خاله بلکه یار و غمخوارش بود را نگران نگه می داشت. دوباره روی تخت نشست:
- چشم. هر وقت پیداشد اولین نفر به خودت می گم؛خوبه؟ حالا این جدیده کیه؟
- پسر یکی از حاج خانوم جلسه ای هاست. بدردت نمی خوره.
در حالی که به سمت در می رفت چشمکی روانه لیلا کرد:
- دیگه سلیقه دردونه رو که می دونم!
 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت سوم:
با عجله وارد مطب می شود.
منشی به پایش می ایستد.
- سلام خانوم دکتر! صبح به خیر:
لبخندی هر چند مصنوعی به صورتش می پاشد:
- سلام عزیزم. چاییم رو لطف می کنی؟
و به اتاقش پناه می برد.
در آسانسور تمام تلاشش را کرد که خاطره بازی نکند. همچنین در راه... همچنین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت چهار:

- امیر ضیائی هستم. استاد این ترم انحرافات روانی تون! احتمالا شرایط سخت کلاسم به گوشتون رسیده، محض یادآوری عرض می کنم: هر جلسه خودتون رو برای کوییز آماده می کنید. اگر بخوام می گیرم اگر نخوام نمی گیرم. تاخیر بالای پنج دقیقه غیبت و غیبت بیش از دو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت پنجم:
آخرین مریض را که می بیند دلش می خواهد مثل همان روز ها به اتاق «او» پناه ببرد، ولی..
سولماز با اجازه گویان وارد اتاق می شود
- خانوم دکتر با بنگاه املاک تماس گرفتم گفتن کلید رو بهشون بسپارید تا به چند نفر نشون بدن.. مطب دیگه رو هم چند جا پیشنهاد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت شش:
- خانوم دکتر..
به سمت نگهبان باز می گردد.
- بفرمایید.
- یه آقایی تشریف آوردن می گن برادر تون هستن.
- کجان؟
از پشت سرش صدایی می آید.
- به به خانوم دکتر! چطوری خواهری؟
به سمت یکدانه برادرش باز می گردد.
- سلام !
- همین! تو هم مثل از ما بهترون حرف می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت هفت
دستان لیلا یخ می زند. از گل پژمرده دلش گلبرگی رها می شود. از عشق مردان خاطره خوشی نداشت و ندارد ولی شاید...
- چی شد آبجی رنگت پرید..
- الان به عنوان روانشناس جوابت رو بدم یا خواهرت؟!
صدرا لبخندی می زند.
- اگر مثل مامان از خونه ت بیرونم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

yeganeh yami

دوستدار انجمن رمان 98
کاربر عادی
عضویت
11/3/20
ارسال ها
161
امتیاز واکنش
992
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
زیر گنبد کبود!
زمان حضور
3 روز 7 ساعت 24 دقیقه
*پارت هشت

- پس شام موندگار شدی؟
صدرا به کانتر تکیه می زند.
- هنوز یه چیز مونده!
- بگو...
- مامان از خونه بیرونم کرده!
دستش که برای برداشت پیاز بالا رفت خشکش زد.
نمی داند بخندد یا گریه کند!
سوالی مثل خوره جانش را می خورد!
- خرس گنده؛ نمی دونی مامان همیشه قدرت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا