خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان تنهایی عشق | مائده حسن‌پور کاربر انجمن رمان 98

تا اینجا چطور بوده؟

  • عالی

    رای: 5 100.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
نام رمان: تنهایی عشق
نویسنده: مائده حسن‌پور
ژانر: طنز، عاشقانه
ناظر: haniye anoosha

خلاصه رمان: تنها دختر شر و شیطون که با پسری لجباز درگیر میشه و واسه اذییت کردن همدیگر نقشه می‌کشند و کلی شیطنت‌های بچگانه... تا اینکه برگ زندگی صفحه می‌خوره و خیلی چیزها تغییر می‌کنه. سختی ها آدم هارو تغییر میده و...

دوست دارم نظرتون بشنوم برام کامنت کنید خوشحال میشم
IMG_۲۰۲۰۰۳۱۸_۱۹۵۸۵۱.jpg
 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
کیفم رو روی شونه‌ام انداختم و بندای کفش‌هام رو بستم با صدای بلند از مامان خداحافظی کردم و از در خونه زدم بیرون.
تو فکر امتحان امروز بودم که حسابی واسش به قول بچه ها خر خونی کرده بودم حتما باید روی این پسره ی چندش رو کم می کردم درازه از خود راضی ایش...
با همه ی دخترا هم دوسته،دخترا که تا می بیننش جونشون واسش در میره ولی من که نمیدونم از چی این بشر خوششون میاد عین برج زهرمار میمونه لامصب.
همینجور که با خودم غر غر میکردم پامو داخل دبیرستان گذاشتم، دبیرستان که چه عرض کنم جهنم سوزان...
بعله همین که پامو داخل دبیستان گذاشتم و مقنعه ام رو مرتب میکردم چشمم بهش افتاد .داشتم تو دلم غیبتشو میکردما حلال زاده پیداش شد.
فک نکنم به خاطر غیبت هایی که پشت سرش واستون کردم پیداش شده باشه حتما میخواد مثل همیشه کرم بریزه از بس این موجود کرمو است...
پسره ی پرو همین‌جور داشت میومد جلو منم اصلا به روی خودم نیاوردمو سرمو به کار خودم که مثلا بستن دکمه ی مانتوم بود گرم کردم.که مثلا اصلا تو رو ندیدم.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و همینجور که سرم پایین بودو الکی به دکمه ام ور میرفتم، داشتم از کنارش رد می شدم و خیالم راحت شده بود که امروز کاری بهم نداره و نمیخواد سر به سرم بذاره، که یه دفعه با صداش پریدم بالا و خیالات خوشم دود شدن و رفتن هوا
_سلام شنگول، مواظب باش گردنت آرتروز نگیره انقد رفتی پایین
و پوزخند صداداری زد که با اینکه سرم هنوز پایین بود متوجهش شدم.
راست میگف کارم خیلی ضایع بود و همین اول صبحی حسابی جلوش گند زده بودم.
آروم کمرم رو راست کردمو یه نگاهی به قول خودمون چپ بهش انداختم که چشمهام چهارتا شد.
چرا این انقد خوش تیپ بود انگار اومده بود عروسی عمش از پایین حسابی بر اندازش کردم کفش های مشکی حسابی واکس زده که برقش چشم رو میزد و شلوار کتون سرمه ای و پیراهن سرمه ای با خط های سفید، استین هاش هم تا آرنج تا زده بود و داشت با پوزخند نگاهم میکرد که با صداش به خودم اومدم...
_ تموم شد؟
با تعجب گفتم: چی؟
_ آنالیز کردن بنده!
بعدم با غرور با چشم هاش به تیپش اشاره کرد و دست به سینه ایستاد.
تازه فهمیدم از وقتی سرمو بلند کردم فقط داشتم نگاهش میکردم بعدم اینم خراب کاری دوم حالا منتظر خراب کاری سوم تو طول امروزم...
تک سرفه ای کردمو گفتم:
_ اصلا هم تیپت اونقدر جالب نیس که بخوام حتی نیم نگاهم بهش بکنم با اون کفشای دهه شستی ات، بابا بزرگ من ده سال پیش یکی از اینا داشت که به عنوان عتیقه به موزه اهداعش کرد.
آره جون عمم!
یجوری نگاهم کرد و گفت:
_ اولا سلام کردم جواب سلام واجبه. دوم این کفش ها هم که میبینی تازه بابام سفارش داده از ایتالیا واسم فرستادن. میدونی قیمتش چقدره که بهش میگی عتیقه؟
 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
قیافه خنده داری به خودم گرفتمو گفتم:
_به فرض اینکه سلام .بعدم ببخشیدها که به کفشات توهین کردما یه موقع بهش بر نخوره ناراحت میشم.
صدای خنده ی مضحکش کل حیاط رو برداشت و من هم همین‌جور داشتم حرص می‌خوردم از دستش.
دیگه حرفی نداشتم بهش بزنم که یه دفعه دکمه ی مانتوم که نمیدونم از کی تاحالا داشتم بهش ور می‌رفتم از لباسم کنده شد و روی زمین افتاد و از شانس بد من قِل خوردو جلوی پای رایان ایستاد.
و همین باعث شد خنده ی رایان شدت بگیره...
چند دقیقه طول کشید که بفهمم چی شده و جلوی مانتوم به خاطر نبودن دکمه باز شده بود.
نگای به دورو بر انداختم که یه موقع منو کسی با این وضعیت نبینه، که دیدم بعله ای دل غافل چنتا از بچه ها گوشه و کنار حیاط ایستاده بودن و زل زده بودن به منو رایان بعضی با نیشخند و بعضی هم از خنده سرخ شده بودن...
از خجالت داشتم آب میشم با خودم گفتم بفرما اینم خراب کاری سوم که منتظرش بودم.
اصلا به خندیدنشون اهمیت ندادم و اومدم خم بشم که دکمه ام رو بردارم که بلکه یه سوزن نخ پیدا کنم و بدوزمش تا بیشتر از این آبروریزی نشه، که خم شدن من همان و گذاشتن پای رایان روی دکمه ام همان...
دیگه داشت کفرم در می‌اومد نمیدونم این پسره منگون چی از جونم می‌خواست که انقدر اذیتم می‌کرد و من زورم بهش نمی رسید.
هنوز جلوش خم بودم و نمی‌دونستم باید از عصبانیت چیکار کنم، شیطونه می‌گفت پامو بذارم رو کفشای تمیزش شاید پاشو برداره ولی ممکن بود همون لحظه کشته بشم...
یه فکری به سرم زد که از فکر قبلی هم بدتر بود ولی لبخند شیطانی رو لبم نشست و همون لحظه قبل اینکه پشیمون بشم، فکرم رو اجرا کردم عوض این که امروز حسابی رفته بود رو مخم و دیگه چاره ای جز این نداشتم.
در چشم به هم زدنی صاف ایستادمو با زانو بین پاهاش ضربه زدم همین که از درد خم شد، دکمه‌ی مانتوم رو برداشتم و برای فرار از عوارض جانبی کاری که انجام داده بودم کیفم رو سفت گرفتمو به داخل سالن مدرسه پا به فرار گذاشتم.
هنوز صدای هین و وای و وویی بچه ها تو گوشم بود که به ترلان که از خنده سرخ شده بود و یه گوشه ایستاده بود رسیدم دستشو کشیدم و همونطور که هنوز داشت می خندید وارد کلاس شدیم.
از استرس قلبم داشت تند تند می‌زد و ترلان هنوز داشت می خندید که بهش گفتم:
_ چقد می خندی بابا حالا پدرمونو در میاره!
ولی اون هنوز ول کن نبود،و منم یکم ترسیده بودم. الان شاید از کارم پشیمون شدم ولی نه حقش بود عوض ضایع کردنم جلوی بچه ها تو حیاط و تیکه انداختنش سر کلاس.
آره اصلا خوب کاری کردم حقش بود. ..
کیفمو رو صندلی گذاشتمو از پنجره به بیرون نگاهی انداختم که ببینم چه خبره، به غیر از دختر و پسرای سال اول و دوم که تازه داشتن می‌اومدن مدرسه دیگه کسی توی حیاط نبود،
خبری هم از رایان نبود یعنی کجا رفته...
همین که داشتم به این فکر می‌کردم دستی محکم رو شونم ضربه زد از ترس سکته کردم. حتما اومده بود بالا حسابمو برسه یا خدا چقدم دستش سنگین بود.
اروم به طرفش چرخیدم که دیدم ترلانه خیالم راحت شد.
سرش جیع زدم:
_ چته بابا از ترس سکته ناقص زدم چرا میزنی؟دستت سنگینه‌ها!
هنوز صورتش از خنده هاش سرخ بود وگفت:
_ هیچی خیلی بات حال کردم.چطور جرعت کردی اون کارو بکنی؟ بابا خیلی بیخیالی... قتلت توسط رایان حتمیه از همین حالا بهت تسلیت میگم خواهر!
داشتم به چرتو پرتاش گوش می دادم که نگاهم پشت سرش افتاد...
رایان خشمگین توی چهار چوب در پیداش شد و پشت سرش هم خاطرخواهاش ردیف شدن. از جمله بهار! و همشون داشتن با طعنه نگاهم می‌کردن.
داشتم توی دلم واسه خودم فاتحه می‌خوندم و اشهدم رو گفته بودم، که صدای دادش کل کلاس رو برداشت و تن و بدنم لرزید.
بچه ها با تعجب نگاهش می‌کردند.
 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
به روی خودم نیاوردم‌ و رفتم روی صندلیم نشستم هنوز داشت با خشم وحشتناکی نگاهم می‌کرد وقتی دید بیخیالم و اهمیتی ندادم، به سمتم حمله ور شد.
یاخدا حالا چجوری جلوی این وحشی رو بگیرم؟!
چند قدم مونده بود تا بهم برسه که مغزم بالاخره فرمان داد و از جام بلند شدم و همین که خواست بزنه توی صورتم دستش رد رفت و به صورتم نخورد و این از شانسم بود وگرنه حتما لبم پاره می‌شد. یا با صندلی روی زمین می‌افتادم، با اون شدتی که دستش رو اورده بود و میخواست خشمش رو روم خالی کنه!
سریع برگشت سمتم همون‌طور داشت می‌اومد جلو منم ازش فاصله می‌گرفتم شرط می‌بستم یا از دست این غول‌تشن می‌تونستم جون سالم به در ببرم یا با این عقب رفتنم روی صندلی‌ای چیزی می‌افتادم و ضربه مغزی می‌شدم. بچه ها دورمون جمع شده و ترسیده بودند هیچ‌کس هیچ‌کاری نمی‌کرد.
هنوز داشتم عقب می‌رفتم که به چیزی خوردم. گفتم حتما صندلی ای چیزیه و الان روش می‌افتم که دیدم نه پشت سرم یه چیز صافه که قد بلندی هم داره دستمو بردم عقب که ببینم به چی برخورد کردم!
نه بابا پسر مِسَر نبود منم اول همین فکرو می‌کردم.
با لمس دیوار ترسم بیشتر شد، حتما حالا می‌تونست حسابی حالمو بگیره و تبدیلم کنه به سالاد شیرازی!
همه‌ی این اتفاقات و عقب رفتم توی کمتر از سی ثانیه اتفاق افتاد و همین که خواست به سمتم هجوم بیاره، پامو به شکمش زدمو به عقب حولش دادم. اونم با زوری که من زدم فقط چند قدم عقب رفتو خواست دوباره به سمتم بیاد که یک دفعه همه جا ساکت شد و صدای آقای رئیسی مارو به خودمون آورد.
خداروشکـر چرا زودتر نیومدی عشقــم؟
_اینجا چه خبره!؟دارین کشتی می‌گیرین؟
تکیه‌ام رو از دیوار گرفتم و خواستم جوابشو بدم که خودش ادامه داد.
_ از شما بعیده خانم رستمی‌!
بعدم نگاهی بد به رایان کردو بلندتر گفت:
_ ولی تو که همیشه خراب‌کاری میکنی این چندمین باره دعوا راه میندازی؟اونم حالا با یه دختر محترم... دنبالم بیا توی دفتر.
و نیم نگاهی بهم کرد حالم به هم می‌خوره از این مرد هایی که خودشون زن و بچه دارن ولی چشمشون دنبال دخترهاست. ولی خب یک جورایی هم به نفعم بود و می‌تونستم ازش سود ببرم حتما باید مخشو می‌زدم که بهم نمره خوب بده هر چند نمره هام همیشه خوب بودن...
البته اگه رایان نبود من همیشه بهترین نمره رو توی کلاس می‌اوردیم ولی حالا شده بودیم رقیب هم و هر کدوممون سعی داشتیم بهترین نمره رو بگیریم تا روی اون نفر کم بشه .
با‌ این فکر به یاد امتحان امروزم افتادم ای وای مرورم هنوز تموم نشده اه نگاه چقدر وقتمو گرفت کله خربزه ایِ درازِ...
دست از صفت پیدا کردن واسش برداشتم و همین‌طور که رایان با آقای رئیسی از کلاس خارج می‌شدند بهش زل زدم و به دور از چشم بقیه زبونمو براش در اوردم که بهم چشم غره رفت منم خوشحال از حرص دادنش سر جام نشستم و کتاب زیستم رو که حسابی خونده بودم رو از کیفم در آوردم و بیخیال به نگاه های بد بچه‌ها مشغول خوندن شدم...
همین‌طور که مشغول خوندن بودم حس کردم یکی کنارم ایستاد برگشتم نگاهش کردم دیدم بـه بهار خانوم دوست دختر جلف رایان.
_ چیزی شده کوتوله؟
چپ چپ نگاهم کرد و با مشت محکم زد روی میزم که همه‌ی وسایل هام روی میز تکون خوردن. نمیدونم رایان که انقدر قدش بلنده چطور بهار رو انتخاب کرده! خیلی بچه‌اند...
با صدای جیغ‌ جیغوش که سعی داشت خیلی خوشگل‌به نظر برسه گفت:
_ اون چه غلطی بود با رایان من کردی بچه ننه؟
ایشون از کجا فهمید دخل آقاشونو آوردم؟!
 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
منم مثل خودش دسمو روی میز زدمو از جام بلند شدم و چون قدم خیلی ازش بلندتر بود و بهم نزدیک بود مجبور شد برای نگاه کردن بهم یکم سرشو بالا بیاره و از اینکه ازش قد بلندتر بودم احساس قدرت می‌کردم.
جون تو فقط احساس قدرت کن درازم!
به ذهنم خفه شو ای‌ گفتم و اون دستم رو به کمرم زدم.
-بچه ننه تویی ‌که همش آویزون این پسر و اون پسری تا شاید بهت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
توی همین لحظه رایان از کلاس خارج شد و تا چشمش بهم افتاد اخم‌هاش رو کشید توی هم و به راشا مثل طلب کار ها زل زد.
من هم به سرامیک‌های کف سالن خیره شدم که شاید حرفی بزنه ولی انگار بدجور عصبانی بود و از مرتب ضربه زدن پاهاش روی زمین می‌شد این رو فهمید..
از این سکوت خسته شدم و با طعنه رو به رایان که چشم از راشا برنمی‌داشت گفتم:آقای نیک نژاد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
همش توی دلم دعا می‌ کردم که شده نیم نمره هم از رایان بیشتر بشم تا بتونم اذیتش کنم.
بچه ها هم بدون توجه به حرف آقای رئیسی پچ پچ می‌کردند و آخرش نتونستن جلوی فوضول بودنشون رو بگیرن و باز دورم جمع شدند. این‌بار بهار هم از یکم دورتر حواسش بهم بود و نگاه می‌کرد.
منم از فرصت استفاده کردم که حرصش رو در بیارم و همه‌ی اتفاقات توی سالن و حرف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
آروم از پشت رفتم بالای سرش و نگاهی به برگه اش انداختم:
_۱۶/25_
توی دلم گفتم ایول...و صدام رو صاف کردمو گفتم:
_ این دفعه رو که باختی بچه سوسول!
برگشتو نگاهی با خشم بهم انداخت و گفت:
_ هه کور خوندی... من باختم؟مثل اینکه نمره‌ی من از همه ی بچه ها بیشتر شده پس عوض کار صبح‌ت حالتو میگیرم.
آها پس بگو چرا عصانیه هنوز صبح رو فراموش نکرده... ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
اشکم داشت در می اومد که بالاخره تیام چشمش بهم افتادو اومد سراغم و محکم می زد توی شونه هام.
حالا اگه بر اثر آب خفه نمی شدم، حتما بر اثر ضربات تیام شونه هام خورد می‌شدن و می شکستن! دستمو به نشونه‌ی خوبم بالا بردم تا ولم کنه...
حتم داشتم شونه هام سرخ سرخ شدن اشکم در اومده بود از سرفه کردن.
_چی شدی بچه؟
اشکامو پاک کردم و بطریو دادم دستش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Maedeh.h3t

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
27/2/20
ارسال ها
40
امتیاز واکنش
270
امتیاز
53
سن
19
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 26 دقیقه
اینکه جواب نمی‌داد باعث می‌شد نتونم نقشه‌ی اذیت کردنم برای نمره‌‌هامون رو اجرا کنم.
_ خوبه موش زبونت رو خورده خداروشکر!
باز هم جوابی نداد و من حس می‌کردم با بیشتر اونجا موندن و جواب نشنیدن خودم رو ضایع می‌کردم. خب حیف شد شرایطش نیست که اذیتش کنم. به طرف آب سرد کن رفتم، یکم آب خوردم و بعد وارد کلاس شدم.
اونروز هم بعد کلی غر غر کردن به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا