خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ویژه رمان۹۸ رمان الگیدا (پنجگانه‌ی لوآلندز) | Narges_Alioghli کاربر انجمن رمان 98

کدومش تو رمان برجسته‌تره؟ (نقد کنید لطفا! خیلی خوشحالم می‌کنید. لایک نکردین نکردین ولی نقدو بکنید)


  • مجموع رای دهندگان
    17

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
نام رمان: الگیدا
نام نویسنده: نرگس علی اوغلی
ایمیل نویسنده: n.a.m.w2007@gmail.com
سطح: برگزیده
ژانر: فانتزی، عاشقانه
سبک: سوررئالیسم
نام ناظر: elnaź вαnσσ
خلاصه: قرن‌ها پیش، ساحری قدرتمند چشم از جهان فروبست. روحش که جسم مادی را ترک کرد چیزی بود که قدرت او را به اسارت گرفته بود و اینگونه بود که قدرت جسمش را شکافت و آن را ترک کرد. همین اتفاق علت معلول‌هایی بود که با سرنوشت بازی کردند. بازی‌ای که تا امروز ادامه داشته و دارد...​
این رمان اختصاصی انجمن رمان 98 تایپ شده است و حق انتشار آن تنها متعلق به این انجمن است و لاغیر.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
به نام آنکه من و تو هر دو می‌پرستیم، آنکه به ذهن اندیشه و خیال و به جسم روح و جان بخشید؛ خدا

مقدمه
همه چیز با ورود یک زن شروع به تغییر کرد؛

یک زن مرموز و زیبا که یک روز پا به قصر ماه گذاشت.
خوب، این عقیده‌ی بعضی‌هاست.
عده‌ای هم می‌گویند تغییر زمانی شروع شد که شش مَس بزرگ به وجود آمدند؛
کسی چه می‌داند، شاید حق با آن‌ها باشد؟
و گروه دیگری معتقدند زمانی که دو برادر به دنیا آمدند.
در هر حال، هر جایی و در هر زمانی، سرنوشت شروع به تغییر کرد،
راستی، آیا می‌دانی سرنوشت یعنی چه؟
عظمت آن را درک کرده‌ای؟دشواری تغییرش را چطور؟
بعید می‌دانم درک کرده باشی،
می‌دانی، سرنوشت چیز پیچیده‌ای است؛
حتی خود من هم نمی‌توانم بگویم از کجا شروع به تغییر کرد،
اما شاید بتوانم حدس بزنم،
من که می‌گویم سرنوشت را او تغییر داد؛
آری، او با قدرت بی‌نظیرش سرنوشت را تغییر داد...
قدرت بی‌نظیری که تنها به افراد معدودی داده می‌شد،
می‌توانی حدس بزنی او که بود؟
مردم من کسانی مثل او را الگیدا می‌نامند،
آری...

الگیدا...
7 (1).jpg

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت اول
نور ماه از روی ابریشم خالص و نفیس شنلش منعکس می‌شد و برقی سیال و نقره‌ای را پدید می‌آورد. چشمان تیزش از زیر کلاه شنل اطراف را می‌پاییدند. دسته‌ای از موهای انبوه تیره‌اش روی صورتش افتاده بود و در کنار پوست گندمگونش آرام گرفته بود. لـ*ـب‌هایش مثل همیشه با رژ لـ*ـب سرخ آرایش شده بودند. بر روی چکمه‌های بلند چرمی‌اش حتی ذره‌ای گرد و خاک به چشم نمی‌خورد. به طرز عجیبی به نظر می‌رسید همه چیزش، از نحوه‌ای که چشمانش تاریکی اطراف را می‌جستند تا حالتی که موهایش روی صورتش می‌افتاد، تهدیدآمیز بود. زمانی که به طرف او حرکت می‌کرد، آنطور که لـ*ـباس‌های سیاهش با حالتی شاه‌وار چین می‌خوردند و طوری که به خاطر قدم‌هایش به زمین فخر می‌فروخت، ترسناک بود. زن به طرز هراس‌انگیزی طوری به نظر می‌رسید که گویی متعلق به خود تاریکی است.
سه قدمی مانده به او ایستاد. یکی از دستان ظریف و کشیده‌اش بالا رفت و کلاه شنلش را عقب داد. در نهایت دو گوی کهربایی شفاف از حرکت باز ایستادند و روی یک نقطه ثابت ماندند؛ چشمان تیره‌تر از تاریکی اطرافش دروازه‌هایی بودند به عمق تاریکی روحش. برازنده‌ی لقبی که به او نسبت داده بودند؛ «دانِوِن».
لـ*ـبخند کوچک سردی بر لـ*ـب‌های همیشه سرخش نشست و دستش به عادت همیشگی دسته موی سرکش مقابل چشم چپش را کنار زد که موجب شد اثر زخم روی گونه‌اش نمایان شود. یک خط صاف و مرتب که نه تنها چیزی از جذابیت چهره‌اش کم نکرده بود، بلکه چون عضوی از اعضای صورتش عادی و ضروری به نظر می‌رسید. نگاه کهربایی‌اش گرگ‌وار زیر ابروان تیره‌تر از موهایش درخشید. لـ*ـب‌های همیشه سرخش از هم باز شد و گفت:
- سلام، بلِید.
صدایش شاید حتی وحشت‌آورتر از رفتار و ظاهرش بود. نرم و ملایم بود، سلیس و دوست‌داشتنی اما در عین حال تهدیدآمیز به نظر می‌رسید. بلید دست رنگ‌پریده‌اش را در میان انبوه موهای لـ*ـخت سیاهش فرو برد و لـ*ـبخندی شبیه لـ*ـبخند زن به او زد:
- اوه، لیلیث عزیز. به زیبایی همیشه به نظر می‌رسی.
در حالی که روی یکی از دو صندلی چوب راش می‌نشست گفت:
- چیزی می‌خوری؟
لیلیث که دوباره دسته مویش نیمی از صورتش را پوشانده بود گفت:
- امیدوارم اون زن احمق رو دنبال من نفرستاده باشی و من رو تا اینجا نکشونده باشی که ازم بپرسی چیزی می‌خورم یا نه.
بلید خندید. گفت:
- البته که نه!
ابروهایش که چون بال‌های یک پرنده‌ی شکاری در حال پرواز بودند در هم رفتند و لـ*ـب‌هایش جمع شدند. صندلی را عقب کشید و روی آن نشست. پا روی پا انداخت و با کلافگی گفت:
- اِما مَتسون اینجاست و می‌خواد من به مسئله‌ی کمبود داوطلبین رسیدگی کنم، فلاروس از ورود اورک‌ها به سرزمینش ناراضیه و می‌خواد اونا هر چه سریعتر اونطرف مرزها باشن، لامیا از ....
بلید میان حرف او پرید:
- بله می‌دونم چقدر سرت شلوغه و دلیل خوبی برای درخواست ملاقات دارم.
ابروهایش صاف شدند و به صندلی تکیه داد:
- گوش می‌دم.
- می‌تونی به یه سفر بری؟
- کجا؟
- سولمینالوس.
- چرا؟
- شاهزاده هِیزِل سفیر میتابلامین در سولمینالوس دیشب کشته شد. شاه آرون با آرزوی تسلی درخواست کرده که سفیر جدیدی به سولمینالوس فرستاده بشه. می‌خوام که تو بری، شاهزاده خانم هَریِت اَندِرسون.
چشمان کهربایی‌اش چون گرگی در کمین طعمه درخشیدند:
- جاسوسی! جدیده. شاید این وضعیت کسل‌کننده رو بهتر کنه.
از جا بلند شد. کلاه شنلش را دوباره روی صورتش کشید و گفت:
- از مصاحبت باهات خوشحال شدم، بلید. حالا اگه اجازه بدی، باید برم. کلی کار ریخته روی سرم. بگو وسایل این شاهزاده رو جمع کنن و کاروان رو آماده کنن. یه پرتره با اطلاعاتی در مورد شخصیت و علایقش بفرست به اتاقم. فردا حرکت می‌کنم. شب خوش.
بلید لـ*ـبخندی زد:
- شب خوش.
چشمان سیاه پیکر شنل‌پوش زن را تماشا کردند تا زمانی که پشت انبوه درختان محوطه‌ی قصر ناپدید شد. آرون یک دردسر بود، سولمینالوس یک دردسر بود. هیچ یک از جاسوسانش بیشتر از چند روز دوام نیاورده بودند اما لیلیث چیزی بیشتر از کافی بود. هر چه باشد، او خود «بانو» بود.
 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت دوم
نیمی از حواسش به سر مارتین که گزارش می‌داد بود و نیم دیگر به پله‌های مرمری ورودی قصر که چون الماس در انوار بی‌دریغ خورشید می‌درخشیدند. همه چیز همانطور بود که باید می‌بود. اگر لیلیث کارش را خوب انجام می‌داد، که می‌داد، این پایان سولمینالوس می‌شد. تا اینجا که خیلی خوب پیش رفته بود. تنها چند قدم دیگر برمی‌داشت و به هر چه می‌خواست می‌رسید. به هر چه می‌خواست.
بالاخره پدیدار شد. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد لـ*ـباسش بود. بلند، سلطنتی و طلادوزی شده همراه با شنلی سنگین. بلید حتی در خواب هم نمی‌دید که لیلیث چنین لـ*ـباسی بپوشد، هر چند او در ظاهر دیگر لیلیث نبود؛ هریت بود. قدش نسبت به لیلیث خیلی کوتاهتر بود. موهای فرفری قهوه‌ای و چشمانی درست به رنگ موهایش داشت با پوستی عسلی و ابروهای کوتاه و پهن. لـ*ـب‌های کوچک صورتی‌اش با بقیه‌ی اعضای صورتش همخوانی داشت و بینی‌اش، چندان خوش‌تراش و باریک هم نبود. به طور کلی نه زیبا و نه زشت. هریت اندرسون به هیچ عنوان نقطه‌ی اشتراکی با لیلیث فوربز نداشت.
پاهایش با وقاری شاهوار به نرمی خرامیدن طاووسی مرمر سرد را ملاقات کرد. شنلش پشت سرش روی زمین کشیده می‌شد و آستین‌ها و دنباله‌ی لـ*ـباسش چنان در باد می‌رقصیدند گویی وزنی نداشتند. کلافه‌ شد. زنان اشراف چگونه چنین چیزی را تحمل می‌کردند؟ عده‌ای سرباز و خدمتکار در گوشه‌ای ایستاده بودند. چند شوالیه با لـ*ـباس‌ها و زره‌هایی مزین به آرم پادشاهی در حال صحبت با بلید بودند. همه چیز آماده بود. لیلیث لـ*ـبخندی از رضایت بر لـ*ـب آورد و به سمت بلید حرکت کرد.
بلید به سمت او چرخید. پوستش روشنتر از اجساد و موهایش سیاه‌تر و براق‌تر از آسمان شب بود. چشمانش به گودال‌های سیاه بی‌پایانی می‌ماندند که هر کسی را در خود فرو می‌بردند. خوش‌قیافه بود اما با لـ*ـب‌هایی به سرخی خون که ظاهر مرموز و عجیبش را تکمیل می‌کرد، بیش از خوش‌قیافگی هراس‌انگیز بود. دستش را بالا برد تا گروه شوالیه‌ها را ساکت کند. با ایستادن لیلیث در مقابلش لـ*ـب‌های سرخ براقش را از هم گشود:
- همه چیز آمادست. اونا تو رو تا پایتخت سولمینالوس همراهی می‌کنن. بهتره حرکت کنی.
لیلیث به سمت نریان باشکوهش حرکت کرد. خدمتکاران و سربازان از سر راه او کنار رفتند. ندیمه‌ای در لـ*ـباسی فاخر جلو آمد و به او تعظیم کرد. لیلیث سری برای او تکان داد. شوالیه‌ای جلو آمد تا به او در سوار شدن به اسب کمک کند. لیلیث کمک او را پذیرفت. به هر حال باید از حالا در نقشش فرو می‌رفت در غیر اینصورت ممکن بود اشتباهی در قصر ماه رخ دهد. میان زمین و هوا بود که صدای بلید را شنید:
- شانس یارت باشه.
ابروهای کوتاه و پهن قرضی‌اش بالا رفتند. چنان سریع سرش را چرخاند که مهره‌های گردنش صدا داد. دندان‌هایش را به هم سایید:
- من نیازی به شانس ندارم.
- البته که نداری، عزیزم.
بلید در حالی که به سمت قصر حرکت می‌کرد این را گفت:
- حالا، اگه اجازه بدی، هم من و هم تو کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.
و سپس بی‌توجه به لیلیث به قصر بازگشت. زمانی که لیلیث روی اسبش نشست و شوالیه از راحتی او اطمینان حاصل کرد، به ندیمه‌ی جوان کمک کرد تا سوار شود. لیلیث اینبار دقیقتر او را بررسی کرد. زن جوان چهره‌ای معمولی و ساده داشت. چشمانش قهوه‌ای و موهایش بلوند بودند. لـ*ـباس ساده اما اشرافی‌ای به تن داشت که چون پوست دومی بر اندامش می‌نشست. پرسید:
- اسمت چیه؟
زن پاسخ داد:
- اِلا هستم شاهزاده.
لیلیث سری تکان داد و گفت:
- تو ندیمه‌ی شخصی شاهزاده هریت بودی؟
زن جوان با دقت نگاهی به اطراف انداخت و بعد به او نزدیکتر شد. لحن محتاطانه‌اش نشان از هوش و لیاقتش می‌داد:
- بانو، این آدما همه فکر می‌کنن شما شاهزاده هریت واقعی هستید. بهتره بیشتر احتیاط کنید. و خیر، من محافظ شخصی شما هستم.
تای ابروی لیلیث بالا پرید:
- محافظ؟
الا خندید:
- می‌دونم خنده داره بانوی من ولی شما بهتره در سولمینالوس سلاح حمل نکنید تا تصویرتون به عنوان یک شاهزاده خانم نازپرورده خراب نشه.
لیلیث سری تکان داد و گفت:
- امیدوارم این ماموریت همون قدر که بلید می‌گه خطرناک و هیجان‌انگیز باشه.
- چطور بانوی من؟
لیلیث پوفی کشید و گفت:
- این روزا همه چیز کسل‌کننده شده.
 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت سوم
دروازه‌های عظیم فولادین مقابلش به تنهایی نیز غیرقابل‌نفوذ بودند و نیازی به شمار بسیار نگهبانان روی باروها نبود. با وجود کوهستانی که پایتخت را احاطه کرده بود، شهر و به خصوص قصر تسخیرناپذیر شده بود. مردی از بالای دیوار فریاد زد:
- شما کی هستید؟
لیلیث از این فاصله نمی‌توانست چهره‌ی او را تشخیص دهد به خصوص که نور خورشید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت چهارم

روی ایوان ورودی قصر مردی ایستاده بود با چشمانی نافذ و سرمه‌ای و موهایی سیاه و مواج. پوستی مهتابی رنگ داشت با اجزای چهره‌ی مردانه و اندامی درشت که در کت و شلواری سرخ از جنس ابریشم وحشی* محصور شده بود. نقره‌دوزی و طلادوزی‌های کتش زیر نور آفتاب درخششی تماشایی داشت. در کنار او، زنی ایستاده بود که قطع به یقین زیباترین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت پنجم
لـ*ـبخند گرم دارلین که باعث نمایان‌تر شدن غبار زمان نشسته بر گوشه‌ی چشمانش شد نشانگر پایان مکالمه بود. لیلیث به سمت آریانا چرخید. توصیه‌های خدمتکار در گوشش پیچید:
- ... ایشون رابـ*ـطه‌ی خیلی خوبی با شاهزاده آریانا داشتن. وقتی شاهزاده به اینجا سفر می‌کردن یا ایشون به سولمینالوس می‌رفتن بعد از استقبال‌های سلطنتی اولین کاری که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت ششم

نور وارد شده از پنجره‌های عظیم قدی اتاق تاریک و ساکت را روش می‌کرد. یک دست مبل نه نفره‌ی بنفش به صورت هلالی با میز گردی در میانشان یک طرف اتاق چیده شده بود و طرف دیگر تنها یک میز مستطیل شکل با چهار صندلی به چشم می خورد. ناگهان سکوت اتاق با به هم خوردن مصراع‌های در شکست.
لیلیث با آشفتگی خودش را روی صندلی پرتاب کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت هفتم
- بانو هریت.
لیلیث ایستاد و به عقب چرخید. آریانا بود. پیراهن بنفش دکلته‌ای به تن داشت که تا بالای رانش می‌رسید و چکمه‌های چرم قهوه‌ای روشن. شمشیرش را از بندی روی کمر لـ*ـباسش آویخته بود. به لیلیث که رسید ایستاد:
- باید با هم صحبت کنیم.
با نگاهی به الا گفت:
- تنها.
لیلیث به الا نگاه کرد. او با تعظیمی دور شد. ابروهای تیز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Narges_Alioghli

مدیر آزمایشی تالار نقد + ناظر رمان
ناظر رمان
ویراستار انجمن
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
16/1/20
ارسال ها
390
امتیاز واکنش
6,593
امتیاز
153
محل سکونت
زیر خاکستر رویاهایش
زمان حضور
43 روز 19 ساعت 4 دقیقه
پارت هشتم

درهای عظیم، خیره‌کننده و مقتدر در مقابلش قد علم کرده بودند. طلاکاری‌های ماهرانه و یاقوت‌های سرخ درشت روی چوب کرم رنگ برق می‌زدند. دستی ظریف، کشیده و سفید مشت شد و صدای کوبش در به گوش رسید. برخلاف هر کس دیگری که گاهی مضطرب می‌شد، او هیچ وقت دچار این حس نمی‌شد. با خونسردی منتظر پاسخ ایستاده بود. صدای بم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا