در حال تایپ رمان مرگ شادی | hannaneh20کاربر انجمن رمان98

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
اسم رمان: مرگ شادی
اسم نویسنده: hannaneh20
ژانر: تراژدی، عاشقانه
ناظر: Melika Nasirian
خلاصه:
پسری عاشق، که روزگار اتفاقات تلخی را برایش رقم زده؛ گویا قرار نیست دیگر طعم خوشبختی را بچشد.
حق او نبود این‌گونه از عشقش جدا شود و حقش نبود این‌گونه از رفیقش خنجر بخورد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
«میلاد»
وارد کافه شدم و روبه روش نشستم.
با لحن بيش از حد سرد گفتم:
- خب مي‌شنوم.
يه قري به گردنش داد و با ناز گفت:
- من سانازم. واست خوب نيست که اين طوري باهام حرف بزني هـا!
هه! اخه دختره‌ي لااله الالله، من گفتم خودت رو معرفي کن؟!
بي تفاوت گفتم:
- به من ربطي نداره که کي هستي، اصلا هم مهم نيست. زودتر حرفت رو بزن.
با يه لحن خيلي زننده و کشدار گفت:
- خب بايد بدوني که قراره بياي خواستگاري کي!
ديگه اين دختره‌ي بيشعور داره از حدش مي‌گذره.
با لحني که دلم نميخواست بره بالا گفتم:
- ببين، من نمي‌دونم اون بابات چي تو مخت کرده، ولي اين فکر و خيا‌ل‌هاي پوچ‌ رو از کلت بنداز بيرون!
خيلي خونسرد جاي رژلبش رو از روي فنجون قهوه پاک کرد و گفت:
- من هم پول دارم، هم خونه و هم ماشين. اگه باهام ازدواج کني توي پول غلت مي‌زني.
نگاهم رو روي صورتش گردوندم. صورت تپل و چشماي کشيده که به لطف خط‌چشم و ريمل درشت شده بود و لباي پرتز شده و دماغي که چسپ عمل هنوز روش بود.
دستش‌رو روي دستم گذاشت که دستش‌ رو پس زدم و گفتم:
- اولا بهم دست نزن! دوما من به پول حروم شما نيازي ندارم، سوما تا هفته‌ي ديگه خونه رو تحويل مي‌دم. يا علي!
از سر ميز بلند شدم و بيرون رفتم.
هه! يارو معلوم نيست با خودش چي فکر کرده که دخترش رو فرستاده سرقرار با من؟! هنوز هم اينقدر بدبخت نشدم که برم خودم رو به پول صاحب‌خونه بفروشم و با دخترش ازدواج کنم. بايد برم و دنبال خونه وگرنه باز هم آبرومون رو تو کوچه و خيابون مي‌‌بره.
منِ بدبخت با يه حقوق مسافرکشي چجوري هم پول اجاره خونه رو بدم، هم پول خورد و خوراک خودم و مادرم رو؟
سوار پرايد زوار در رفته‌ام شدم و حرکت کردم توي خيابون‌ها تا ببينم امروز مي‌تونم دستِ پُر برم خونه يا نه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
«عرفان»
بالاخره يه مدرک درست و حسابي تونستم گير بيارم. بعد از اينکه ميلاد از کافه با اعصابي داغون رفت بيرون، رفتم سراغ ساناز و پول ‌رو بهش دادم. الحق که کارش رو خوب انجام داده بود.
ساناز: «فيلم ‌رو گرفتي؟!»
- اره دمت‌گرم! فقط صداگزاريش مونده. واسه‌ي صداگزاري توام بايد بياي.
ساناز: «اکي... ولي صداي اين رفيقت ‌رو چيکار ميکني؟»
- رفيقم کارش ‌رو بلده. بريم واسه صداگزاري.
سوار ماشين من شديم و به سمت استوديوي مخفي اميرسام رفتيم.
بعد از حدود يه ربع رسيديم به خونش که زيرزمينش براي کارش بود.
بعد از سلام و احوالپرسي وارد زير زمينش شديم که پر بود از کامپيوتر و کيس و باند و خلاصه هرچيزي که براي کارش لازم داشت تو اون زير زمين بود.
در و ديواراش پر از پوسترهاي مختلف و رنگ ديوارش هم طوسيه مايل به مشکي بود.
اميرسام نشست رو صندلي و برگشت سمتم و گفت:- خب داداش فيلم رو اوردي؟
گوشيم رو دادم دستش و گفتم:
- اميرسام گند نزنيا! من رو تو حساب باز کردم.
- خيالت تخت کارم رو بلدم!
- اکي پس شروع کن.
صداها‌ رو اونطور که مي‌خواستم درست کرديم. حالا اون صداهاي تمسخرآميز به مکالمه‌ي عاشقانه بين ساناز و ميلاد تبديل شده بود.
فيلم فِيکي که درست کرده بوديم رو پلي کردم:
(توصيف فيلم فيک)
ميلاد رفت روي صندلي نشست. پشتش به دوربين بود و حالتاش ديده نمي‌شد.
- سلام ساني!
ساني با لبخند جوابش رو داد:
- سلام عشقم خوبي؟
- الان که تورو ديدم عاليم! تو چطوري نفس ميلاد؟
- منم مثل تو.
ساناز دست ميلاد رو ميگيره که ميلاد دستش‌رو ميکشه و ميگه:
- عشقم اينجا زشته. بزار بعدا هر چقد دلت خواست دستم ‌رو بگير.
فيلم رو قطع کردم، بهتر بود فيلم اينجا تموم شه تا قيافه‌ي عصبيه ميلاد تو فيلم نباشه.
پول اميرسام رو حساب کردم و با ساناز از زيرزمين اومديم بيرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
سوار ماشين برليانسم شدم و با ساناز زديم زير قدش. بوسش کردم و رسوندمش خونشون.
حالا نوبت اجراي مرحله سومه.
به شماره ي همتا که به نام آبجي سيو شده بود، پيام دادم:
- بيا به اين آدرسي که ميدم. ميلاد نفهمه! کارم مهمه.
سريع پيامش اومد:
- يه ربع ديگه اونجام داداش.
هه داداش؟! تا چند وقت ميشي زنم، اون وقت ديگه بايد عشقم صدام کني .
به سمت پارکي که قرار بود همتا بياد حرکت کردم.
روي نيمکت نشستم که از دور ديدمش، داشت به سمتم مي‌اومد. بلند شدم و باهاش دست دادم. بعد از احوال پرسي گفت:
- کار مهمت چي بود داداشي؟ چرا نمي‌خواستي ميلاد بدونه دارم ميام اين‌جا؟
سرم رو به علامت شرمندگي انداختم پايين و گفتم:
- همتا جان من خيلي وقت بود که مي‌خواستم يه موضوعي رو بهت بگم و يه درخواستي ازت داشته باشم ولي منتظر شدم تا مدرک قابل قبولي واست بيارم تا حرف‌هام برات توجيح شه.
نگاهش رنگ نگراني گرفت و با استرس گفت:
- واي عرفان بگو، دارم سکته مي‌کنم. درست حرفت رو بزن مي‌خواي چي بگي؟
خيلي ريلکس گفتم:
- من چيزي نمي‌گم. اين رو ببين! بعد من حرف‌هام ‌رو مي‌زنم.
گوشيم ‌رو در آوردم و فيلم رو پلي کردم. لبخند خبيثي زدم. همتا خيلي با دقت به فيلم نگاه مي‌کرد.
انگار باورش نمي‌شد. چشماش گرد شد. معلوم بود بغض کرده. چشم‌هاش قرمز شده بود و اماده‌ي باريدن بود.
ناباور سرش رو تکون مي‌داد و زير ل**ب ميگفت:
- گولم زد، دوسم نداشت، بازيم داده، بهم خيانت کرد.
با صداي بلند زد زير گريه و من هم از فرصت استفاده کردم و بغلش کردم.
تو بغلم گريه مي‌کرد و منم تو بغلم فشارش مي‌دادم. مي‌دونستم الان وقت خوبي براي شروع حرف اصليم نيست، براي همين شروع کردم به دلداري دادنش.
- همتا تو هنوز خيلي جووني... لياقت تو خيلي بالاتر از اين حرف‌هاست. تو نبايد به پاي ميلاد بسوزي. اون تو رو بازيچه کرده بود. براي پولت اومده بود .سمتت، لياقت عشق پاکت رو نداشت.
 

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
گريه اش تبديل به هق‌هق شد. خودش‌رو از تو بغلم کشيد بيرون و گفت:
- اره اره من نبايد گريه کنم. من بايد فراموشش کنم. دوباره ميتونم عاشق بشم. با کسي که واقعا منو واسه خودم ميخواد. لعنت به اين ثروتي که همه به خاطر پول تورو مي‌خوان. لعنت!
لبخند رضايت بخشي زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- افرين عزيزم. ديگه فراموشش کن. دوباره عاشق شو، با کسي که تورو واسه‌ي خودت بخواد نه پولت.
لبخندي بهم زد و گفت:
- عرفان واقعا ازت ممنونم. اگه تو نبودي من گول رفتاراي ميلاد و ميخوردم و معلوم نبود چي ميشد. واقعا ممنونم که به خاطر رفاتت با ميلاد نزاشتي من قرباني بشم.
- من که کاري نکردم گلم.خب ديگه پاشو بريم.
همتا
شب بعدي
زول زده بودم به ديوار جلوم که فقط سياهي ديده مي‌شد. لامپ خاموش بود و براي راحتيم هم در اتاقم رو قفل کرده بود.
مي‌خواستم فکر کنم به اين سال‌هايي که چشم و گوش بسته به ميلاد اعتماد کردم ولي، از صداي سکوت داشتم کر مي‌شدم. تو ذهنم هي هشدار مي‌داد و نمي‌زاشت فکر کنم به بدبختي‌اي که گريبانم شده.
تو اين يه روز و يه شب کارم شده زول زدن به ديوار روبه روم و تو تاريکي فکر کردن به فکرهايي که تو ذهنم رژه مي‌رفتن.
هــوف!
صداي مامانم رو از پشت در شنيدم که همون حرفاي هميشگي رو مي‌زد:
- همتا جان؟! مادر درو باز کن عزيزم!
با صداي ارومي گفتم:
- مامان برو لطفا مي‌خوام تنها باشم.
مامان با نگراني گفت:
- از ديروز ل**ب به هيچي نزدي. معدت رو داغون مي‌کني... حداقل بگو چرا به اين روز افتادي.
- مامان لطفا!
با کمي مکث ادامه دادم:
- مي‌گم بهتون، بزار شب بابا بياد همه باشيم بعد مي‌گم.
- باشه عزيز مادر.
صداي پاش اومد که نشون ميداد رفته ولي بعد از چند ثانيه صداي پاش نزديک شد و بعد صداش اومد:
- راستي همتا ميلاد زنگ زد، خيلي نگرانت بود. منم نخواستم نگران‌ترش کنم گفتم رفتي خونه‌ي خالت و گوشيت رو خونه جا گذاشتي.
هه! مادر من چقدر خوش خيالي. کسي که مسبب اين حالمه ميلاد بي‌معرفته.
جوابي که مامان ندادم.
 

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
از جام بلند شدم که احساس کردم سرم گيج مي‌ره. يکم رو تخت نشستم و سرم رو تو دستم گرفتم. وقتي احساس کردم بهتر شدم چراغ اتاق رو روشن کردم و دستم رو جلوي صورتم گذاشتم تا چشمم به نور عادت کنه.
رفتم آبی به صورتم زدم و بالاخره از اتاق خارج شدم.
تا مامان من رو ديد، اومد صورتم رو بوسيد و گفت:
- قربون دختر خوشکلم بشم! مادر نمي‎‌خواي بهم بگي چي شده؟!
به سمت يخچال رفتم و ليوان آبی ريختم و گفتم:
- مامان جان بزار بابا بياد ميگم بهتون.
مامان نشست رو کاناپه و گفت:
- من که دلم عين سير و سرکه مي‌جوشه. دلم گواهي خوب نمي‌ده!
آبم رو سر کشيدم و ليوانم رو شستم. همزمان گفتم:
- نگران نباش دخترت خيلی چيزا رو فهميده. ديگه گول هيچ کسي رو نمي‌خوره!
مامان دستش رو به سرش گرفت و گفت:
- والا من که نمي‌فهمم چي ميگي.
شونه‌هام رو بالا انداختم و دوباره به سمت اتاقم رفتم.
گوشيم رو روشن کردم که چندتا پيام از طرف عرفان و 23تا ميلاد و بقيشم دوستام بودن.
يه زنگ به عرفان زدم.
بعد دو بوق جواب داد:
- جانم همتا؟
- سلام عرفان خوبي؟
- مرسي گلم تو حالت خوبه؟ چرا گوشيت رو جواب نمي‌دي؟!
- ببخشيد حالم خوب نبود.
- الان خوبي؟
- اره، اره نگران نباش خوبم.
- قضيه رو به مامان بابات گفتي؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
- نه شب که بابا بياد مي‌گم!
- دختر قوي باش! مطمئن باش خانوادت پشتتن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DECEASE

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
18/8/19
ارسال ها
33
امتیاز واکنش
347
امتیاز
63
- هوم! خدا کنه.
- همتا ظرفيت شنيدن حرف‌هام رو داري؟
- چه حرفي؟!
- راستش يه چيزي رو مي‌خوام بهت بگم که بايد ببينمت. مي‌خوام مطمين باشم که حالت خوب باشه و بتوني درست در مورد حرفام درست تصميم بگيري.
- درمورد؟
- خودت!
- من حالم خوبه.
- اکي پس فردا هم رو ببينيم؟!
- باشه آدرس رو بفرست ميام.
با عرفان خداحافظي کردم.
تمام ذهنم مشغول حرفي که عرفان قراره بهم بزنه شده بود. روي تخت دراز کشيدم و طبق معمول اهنگ گذاشتم و چشمام رو بستم.
***
با حس نوازشي رو موهام چشمام رو وا کردم که بابا رو بالا سرم ديدم.
- سلام بابا کي اومدي؟!
- چند دقيقه‌اي ميشه عزيزم. نمي‌خواي بگي که چه اتفاقي افتاده که دختر من به اين روز افتاده؟
- شمابريد لباساتون رو عوض کنيد منم ميام ميگم.
بوسي رو پيشونينم کاشت و از اتاق رفت بيرون.
به ساعت نگاه کردم که ديدم ساعت8شبه. اووف خوابم برد. گوشيم از بس اهنگ پخش کرده خاموش شده.
گوشيم رو زدم شارژ و از از اتاق رفتم بيرون.
بابا لباساش رو عوض کرده بود و رو کاناپه نشسته بود. مامان هم چايي رو گذاشت رو ميز و نشست پيش بابا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین