Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
به نام خدایی که در همین نزدیکی است...
نام رمان: ستون فقرات شیطان
نام نویسنده: محدثه فارسی
موضوع: ترسناک، فانتزی، عاشقانه
ناظر: Melika Nasirian
خلاصه:
یه دختر که میون یه دنیای ترسناک گیر میفته!
یه دختر که توی این خونه نفرین شده اسیر شده و با تمام وجود آرزوی مرگ
می کنه. یه دختری که از جای جای اون خونه می ترسه. یه دختر که
از لالایی های کودکانه هم می ترسه. از عروسک های پارچه ای!
این دختر از همه چیز " وحشت " داره!
از شیطانی که اون جا زندگی می کنه و اون هر لحظه با چشمش ستون فقرات شیطان رو با چشم مشاهده می کنه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
مقدمه:
لالالا جیغ
این صدای مرگه؛ این ترانـه ی مرگه
دیگه هیچ وقـت نمی خوام لالایی بخونی!
از عروسـکا بدم میاد، از نقاشی های کودکانت
کاش چشمام و ببندم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم!
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوئیم.
ما را به راه راست هدایت فرما!


به نام خداوند جن و انس
دور یکی دیگه از آگهی‌ها خط کشیدم. بهار نگاهی بهم انداخت و آهی کشید و گفت:
-بیشعور، انگار مجبوری.
لبم رو به دندون گرفتم و بدون این‌که نگاهش کنم، گفتم:
-آره مجبورم، این کار نونی توش نداره!
با عصبانیت گفت:
-آخه یه‌نفر آدم چه‌قدر مگه پول می‌خواد؟
حرصی خودکار رو کوبیدم به روزنامه و سرم رو بلند کردم.
-بهار میشه ببندی گاراژتو؟ بابا همین یه‌نفر آدم توی اجاره خونش مونده، توی نون شبش هم مونده!
قیافش و کج کرد و گفت:
-بمیر اصلا!
چشم غره‌ای بهش رفتم و سرم رو برگردوندم تو روزنامه که چشمام به یه تبلیغ افتاد، پرستاری بچه بیست و چهار ساعته! آخ‌جون اگه بگیره چی میشه!
معمولاً رابطه خوبی هم با بچه‌ها دارم و این‌که جای خواب هم تأمین میشه!
ای جونم! خوشحال آدرس خونه رو برداشتم، شماره تلفن نذاشته بود. به ساعت مچیم نگاه کردم؛ نیم ساعت دیگه تعطیل می‌شدیم.
وقتی کار تموم شد، با بهار تا ایستگاه بی‌آرتی رفتم. بی‌آرتی رسید و وای که چقدر شلوغ بود! وایساد، از بهار خداحافظی کردم و به‌زور خودم رو بردم داخل! فکر کنم یه پنج کیلویی کم کرده باشم! مثل اسب وایسادن تکون هم نمی‌خورن!
موهای قهوه‌ای و طلاییم رو فرستادم تو مقنعه‌م و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. دستم رو گرفتم به میله و نگاهم رو دوختم به بیرون. مهراب می‌خوند ولی من فکرم یه جای دیگه بود! فکر بدبختی و بی‌کسی.
از بی‌آرتی پیاده شدم و به سمت ساندویچی شیک سر کوچمون رفتم.
میلاد، پسری که صاحبش بود و توش کار می‌کرد، پسری بود خوشگل و خوشتیپ که بدجور شیفته و خاطرخواه بنده بود.
البته همسایه‌ها می‌گفتن و واقعیتش منم با نگاهاش متوجه شدم. منم بدم نمی‌اومد ازش، پسر خوب و مؤدب و خوشگلی بود!
باخجالت وارد شدم، چشمای طوسیش، من رو هدف گرفتن. لبخند محجوبی زد و گفت:
-سلام ماحی خانوم.
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
-سلام آقا میلاد حالتون خوبه؟ خانواده خوب هستن؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
-به لطف شما، بفرمایید چیزی می‌خواستید؟
لبم رو گزیدم و گفتم:
-بله، خواهشاً یه چیز برگر.
سرش رو تکون داد و اشاره کرد به صندلی‌های شیک و گفت:
-شما بشینید تا من حاضر کنم!
به سمت صندلی‌ها رفتم و نشستم. نگاهم رو انداخته بودم پایین و لبم رو می‌گزیدم، چشماش خیلی قشنگ بود بی‌صاحاب مونده!
 
آخرین ویرایش:

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون


با صدای خنده چند تا پسر اصلاً سرم رو بلند نکردم. صندلی‌های روبه‌روم کشیده شد و فهمیدم که چند تا پسر نشستن، وای که من چقدر از این پسرای این‌جوری بدم میاد! اخم کردم و سرم رو بلند کردم؛ سه تا پسر خوشگل و مامانی نشسته بودن پشت میز. تا من سرم رو بلند کردم با دهن باز نگاهم کردن، وا، ببند بابا در جهنم رو!
میلاد به کسی که کنارش کار می‌کرد یه چیزی گفت و اومد سمت من.
با اخم گفت:
-ماحی خانوم شما بیاید این ور بشینید!
سرم رو تکون دادم و بلند شدم و رفتم روی اون یکی صندلی نشستم؛ پسرا نگاهشون به من بود. یکیشون چشمک زد که برزخی نگاهش کردم.
چرا حاضر نمی‌شد؟ اَه!
ساعت شش شده بود. هوا داشت تاریک می شد، بالأخره حاضر شد و رفتم سمت میلاد!
-خیلی ممنون.
پول رو گرفتم سمتش که اخم کرد.
-داشتیم ماحی خانوم؟
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
-من شرمندم، خواهش می‌کنم بگیرید.
یکمی با اخم نگاهم کرد بعد بی‌رمق پول رو گرفت. ساندویچ و گرفتم و بعد از خداحافظی و شماره پسرا که سمتم پرت شد، از مغازه زدم بیرون.
در خونه رو باز کردم و وارد شدم. چراغ رو زدم و بی‌حال، کوله‌م و پرت کردم سمت مبل!
حالا خوبه وسایل خونمون رو دادن بهم!
هرکی وضع خونم و می‌دید، فکر نمی‌کرد که فقیرم! بی‌حال نشستم روی مبل و مشغول خوردن چیزبرگر خوشمزه میلاد شدم.
الان که فکر می‌کنم می‌بینم اون از سرم زیاده، نه از خوشگلی. خداروشکر قیافه رو داشتم. از نظر خانواده و مال و منال! دخترای کوچه براش بال‌بال می‌زدن.
لبخند تلخی زدم و تکیه دادم به مبل. نگاهم به عکسم افتاد؛ عکسی که پارسال، روز تولدم، رفتم آتلیه گرفتم. موهام پخش شده بود و نگاهم به افق بود. چشمام آبی روشن بود، پاچه‌گیر بود و وحشی!
آهی کشیدم و کولم رو با دستم کشیدم طرف خودم، آدرس رو از توش در آوردم، زعفرانیه بود. خدایا کاش حقوقش خوب باشه و بمونم و از دست این اجاره خونه راحت بشم.
این‌قدر به آدرس زل زدم که چشمام رفت رو هم و ولو شدم روی مبل و خورخورم رفت توی هوا!
***
دینگ، دینگ، دینگ!
مرض! زهـرمار! مـادر صلواتی! اَه! باچشمای نیمه‌باز، آلارم گوشی رو قطع کردم و نشستم، اَه کاش هیچ‌وقت صبح نمی‌شد. لباسای دیشب هنوز تنم بود، مقنعم رو در آوردم و پاچه‌هام رو کشیدم بالا و رفتم دستشویی. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!
صورتم رو شستم و دستی به ابروهام کشیدم و بردمشون بالا. از دستشویی اومدم بیرون و موهام رو قشنگ شونه کردم و بافتمشون. روسری بلند سرم کردم تا موهام، معلوم نشه. کوله‌م رو انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون. رسیدم سر کوچه که میلاد زو دیدم که داره مغازه‌ش رو باز می‌کنه.
با دیدن من، خواست بلند بشه که سرش خورد به لوله گاز!
با نگرانی گفتم:
-چیزیتون نشد؟
با قیافه درهم از درد گفت:
-نه، نه! خوبی شما؟



 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-بله، با اجازتون!
آروم گفت:
-خدانگه‌دار.
راه افتادم و به سمت ایستگاه حرکت کردم. چشمم به یه مزدا تیری مشکی افتاد. هه، ماشینی که بابام داشت! بغض کردم و کلافه سوار بی‌آرتی شدم.
این‌قدر دلم می‌خواد دهن اون مجری رادیو پیام رو جـر بدم!
اول صبحی شر و ور میگه، والا من اول صبح مثل قاتلا به همه نگاه می‌کنم؛ بعد انتظار داره با مهربونی با بقیه برخورد کنم! ( از نگاهش به میلاد معلوم بود!)
خدا می‌دونه بعد از بی‌آرتی، چقدر پول تاکسی دادم. با اعصابی داغون، از تاکسی پیاده شدم و به خونه نگاه کردم. عر، این خونه‌ست یا مـوزه؟
دستم رو گذاشتم رو زنگ که خیلی باکلاس زنگ خورد! در با تیکی باز شد. رفتم داخل، یه پیرمرد فرتوت و خمیده، مشغول جارو زدن
برگ‌ها روی زمین بزرگ و ویلایی بود!
از کنارش رد شدم. چقدر درخت داره اینجـا، جلوی نور خورشید رو گرفته بودن!
یه مرد خوش‌پوش و شیک وایساده بود دم در. نزدیکش شدم و متوجه قیافه بسیار زیباش شدم.
موهای کنار شقیقه‌ش کمی سفید شده بود و قیافش رو مردونه‌تر کرده بود!
لبخند جذابی زد و منم با خجالت گفتم:
-سلام، برای آگهیـ... .
حرفم رو قطع کرد و با صدای خیلی قشنگی گفت:
-مرادی هستم. بله درست اومدید، بفرمایید.
و خودش جلو راه افتاد. منم برگشتم و به پیرمرد نگاه کردم، هنوز مشغول جارو کردن بود، شونه‌ای انداختم بالا و وارد خونه شدم، فکم با زمین یکسان شـده بود! چه خونه سلطنتی‌ای بود اینجا!
ولی یکمی دلگیر بود و خوفناک. باصدای مرادی هول نگاهش کردم!
-بشینید خانم.
مثل مسخ شده‌ها نشستم و دوباره مشغول سرک کشیدن شدم.
نشست روبه‌روم و پاش رو انداخت روی اون یکی پاش.
-اگه تو آگهی خونده باشید، گفتم که پرستار برای یه بچه می‌خوام.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-بله!
دستش رو گذاشت روی پاهاش و گفت:
-خب، من برای مدت طولانی قراره سفر کنم به استرالیا برای کارم؛ من یه دختر شش ساله دارم که مادرش دو سالی هست از دنیا رفته.
با ناراحتی گفتم:
-خدا رحمتشون کنه.
لبخند متینی زد و گفت:
-سپاس‌گزارم. بله، داشتم می‌گفتم؛ من اگه برم دخترم تنها می‌مونه. نمی‌تونم با خودم ببرمش، به خاطر یه‌سری مسائل. خیلی نگرانشم، به یه آدم قابل اطمینان نیاز دارم، اون کم‌حرفه و بی‌آزار و اذیت؛ امیدوارم تا الان فهمیده باشید!
سرم رو به عنوان مثبت تکون دادم. خم شد و برگه‌ای از روی میز برداشت و گرفت سمتم.
-این فرم رو پر کنید.
از دستش گرفتم و از توی کوله‌م خودکار رو در آوردم. تمام مواردی که ذکر شده بود، با شرایطم سازگاری داشت. در آخر مبلغشم نوشته بود؛ جـون؟ سه‌تومان؟ یعنی به‌خاطرش ماهی سه‌میلیون میدن؟ بابا من با کله میام اینجا! با صداش سرم رو بلند کردم:
-اینم بگم که شما باید شبانه‌روز این‌جا باشید. یعنی بیاید اینجا، زندگی کنید!
-بله متوجهم.
برگه رو گرفتم سمتش و ادامه دادم:
-بفرمایید!
لبخند زد و به برگه نگاه کرد.
-دست‌خط خوبی دارید!
با لبخند گفتم:
-ممنون.
دستاش رو قفل کرد تو هم و گفت:
-قبل از شما هم بیست و خورده‌ای نفر اومدن، ولی اصلاً شرایطشون خوب نبود؛ امشب بهتون خبر میدم!
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
سرم و تکون دادم، کاش قبول کنه! باشنیدن صدای دختر بچه‌ای که باباش رو صدا می‌کرد، سرم رو برگردوندم طرف راه پله‌های مشکی مارپیچی.
دختری با موهای طلایی بلند و با چشمای عسلی رنگ و بی‌روح درحالی که عروسکش از دستش آویزون بود، ایستاده بود.
مرادی بلند شد و گفت:
-جانم حنای بابا؟
حنا؟ پس اسم این دختر خوشگل، حنا بود!
بلند شدم و با لبخند رفتم سمتش. نگاه بی‌روحش به سمت من کشیده شد.
جلوش ایستادم و زانو زدم؛ به چشمام زل زده بود.
-الهی عزیزم! شما چقدر خوشگلی!
چیزی نگفت و فقط خیره نگاهم کرد. صدای قدم‌های مرادی رو می‌شنیدم:
-حنا خیلی کم حرفه!
سرم رو تکون دادم و بلند شدم.
-متوجه شدم!
و دوباره لبخند زدم به دخترک.
بعد از اینکه خداحافظی کردم، دوباره به سمت حیاط بزرگ رفتم؛ پیرمرد هنوزم سرش پایین بود و در حال جارو زدن بود. یکمی ازش می‌ترسیدم. من کلا به همه چی مشکوکم!
در رو بستم و به کوچه زل زدم، چقدرم خلوت بود لامصب!
منم که ترسو، تند تند قدم می‌زدم تا به سر کوچه برسم. وقتی رسیدم، با خیال راحت یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم.
خدا می‌دونه الان صاحب‌کارم چه بلایی سر بهار آورده با غر غراش!
تا رسیدم خونه، سریع شماره بهار رو گرفتم. بعد از چند تا بوق، بالاخره برداشت!
-بنال!
خندیدم و گفتم:
-واقعا معذرت می‌خوام!
با عصبانیت گفت:
-گمشو بیشعور خر الاغ یابو!
با لبخند گفتم:
-تموم شد؟
در حالی که از خونسردی من حرص می‌خورد، گفت:
-زبون‌نفهم. میگم این کار برات خوبه، اصلا فهمیدی چه دهنی این صاحاب‌کاره ازم سرویس کرد؟ الاغ؟
با اخم گفتم:
-غلط کرد!
پوفی کرد و گفت:
-به جای اینکه غیرتی بشی، بلند شو بیا سرکار!
لم دادم رو مبل و گفتم:
-حال ندارم!
صدای جیغش از اون‌ور تلفن، باعث شد بخندم.
-مــاحــــی!
-جونم عزیزم؟ اصلا وظیفت رو انجام دادی، حقت بود!
و بعد قطع کردم. با لبخند بلند شدم و لباسام و درآوردم. یه راست رفتم تو حموم. زیر دوش یاد بچه افتادم. قیافش یه‌طوری بود، ولی خوشگل بود!
وای یعنی میشه من برم اون‌جا؟
از حموم در اومدم و حوله رو تنم کردم، رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم، چی داریم بخوریم؟
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
دینگ، دینگ! صدای زنگ آیفون بود؟ کی می‌تونست باشه؟
من که کسی رو نداشتم. بدبختی آیفون هم تصویرش خراب بود!
از آشپزخونه اومدم بیرون و به سمت آیفون رفتم، برش داشتم وگفتم:
-کیه؟
صدای خش‌خش اومد. بیخیال دکمه رو زدم و یه گوشه وایسادم ولی در رو باز نکردم. نمی‌شد اطمینان کرد، بعد از دقایقی صدای زنگ در هم به صدا در اومد. ازچشمی نگاه کردم؛ میلاد؟ وات؟
سریع حوله رو محکم کردم. یه چادر هم دم دستم نبود! دوباره زنگ زد.
مجبوری از هول در رو باز کردم. سرش پایین بود، کم‌کم آورد بالا.
پشت در قایم شده بودم و فقط کله‌م معلوم بود!
-سلام آقا میلاد.
لبخند محجوبی زد و گفت:
-سلام ماحی خانوم، احوالتون؟
تشکر کردم و لبم رو گاز گرفتم. نگاهش رفت سمت دیگه‌ای، نگاهش رو دنبال کردم و به شاخه‌ای از موهای طلایی خیسم رسیدم؛ سریع کردمش تو کلاهم و گفتم:
-بفرمایید، کاری داشتید؟
هول نگاهش رو گرفت و گفت:
-اِم، چیزه...
جعبه پیتزا رو گرفت سمتم و ادامه داد:
-دیدمتون خسته از راه اومدید، گفتم شاید حوصله غذا درست کردن نداشته باشید برای همین براتون پیتزا آوردم.
یکمی بهم برخورد، با اخم گفتم:
-ممنون، ولی من صدقه‌بگیر نیستم!
با تعجب و بهت گفت:
-ماحی خانوم؟ من اصلا منظورم این نبود به خدا.
یکمی بغض کردم، اه!
کلافه دستش رو کرد تو موهاش و گفت:
-من فقط فکرتون بودم، همین! اصلا، اصلا...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
-ممنون آقا میلاد. چند میشه؟
چیزی نگفت و عصبی به زمین چشم دوخت. برای همین در رو نیمه‌باز گذاشتم و به سمت کوله‌م رفتم و پول از توش در آوردم. برگشتم و در رو باز کردم ولی اثری از میلاد نبود؛ جعبه پیتزا هم روی زمین بود! لبخند زدم. چرا یه لحظه در موردش بد فکر کردم؟ اون بنده خدا فقط...
هوف ولش کن! خم شدم و جعبه پیتزا رو برداشتم، در رو بستم و نشستم روی مبل، خوب خداروشکر اینم از ناهارمون!
با شکمی پر و چشمای خسته روی همون مبل خوابم برد. توخواب یه چرت و پرتای عجیبی می‌دیدم! همه خوابم سیاه بود! انگار در خلاء بودم.
با سر و صورتی پر از عرق از خواب بیدار شدم. چقدر هم گلوم خشک شده بود! خواستم بلند بشم، ولی بدنم سنگین شده بود؛ انگاری که یه تریلی هجده چرخ از روم رد شده بود! دستام رو گذاشتم روی مبل و فشار وارد کردم و بلند شدم.
تق‌تق استخونام بلند شده بود، آخ که چقدر بدنم درد گرفته.
بله! من با این وضعیت و پنجره باز، به‌به! معلومه هیکلم سرما خورده. به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم، قرص سرما خوردگی بزرگسالان و در آوردم و با یه لیوان آب خوردم.
با صدای زنگ گوشیم سریع در یخچال رو بستم و پرواز کردم سمت گوشیم.
انگار نه انگار که الان بدنم درد می‌کرد! به صفحه گوشی نگاه کردم، یه شماره ناشناس بود؛ سریع جواب دادم:
-الو؟
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
صدای مردونه قشنگی پیچید توی گوشم:
-سلام خانم پارسا.
با اینکه می‌دونستم کیه ولی خودم رو زدم به اون راه و گفتم:
-سلام، شما؟
-مرادی هستم... صاحب اون آگهی.
ذوق‌زده گفتم:
-بله، بله یادم اومد! خوب هستین شما؟
خنده مردونه‌ای کرد و گفت:
-سپاس گزارم، می‌خواستم بگم که، اوم شما استخدام هستید؛ می‌تونید تشریف بیارید.
جیغ زدم:
-جدی؟ چاکریم به خدا!
با تعجب گفت:
-بله؟
سرفه‌ای کردم و جدی شدم و گفتم:
-ام ببخشید بله حتما، ممنونم خیلی لطف کردین!
-خواهش می‌کنم، شب بخیر.
لبخند روی ل*با*م نشست و گفتم:
-شب شما هم بخیر.
قطع کردم و پریدم اون ور و قر دادم، موج مکزیکی رفتم و جیغ زدم و خودم رو کوبیدم به این ور و اون ور! (کثافت می‌خواست رمان من رو فقط خراب کنه با ناله‌ها و بدبختیاش ایش!)
سریع بدون این‌که شام بخورم، رفتم تو اتاقم و لباس خواب تنم کردم و خوابیدم تاصبح زود بیدار بشم.
***
با شوق و ذوق بند کتونیم رو بستم و چمدونم رو برداشتم! خداروشکر به صاحبخونه گفتم چند وقتی نیستم یه کاری برام پیش اومده؛ برعکس خیلی از این صاحب‌خونه‌ها خیلی خیلی فهمیده‌ست و زیاد سخت نمی‌گیره بهم! با خوشحالی در رو بستم و چمدونم رو کشیدم و در حیاط رو باز کردم و زدم بیرون. یه بسم الله زیر ل**ب گفتم و راهی شدم.
سر کوچه نگاهم به میلاد افتاد با اون تیپ فوق العادش. یکمی دلم گرفت، دلم صد در صد براش تنگ می‌شد.
با دیدنم سرش رو انداخت پایین و گفت:
-سلام
منم سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-سلام
یکمی سکوت بینمون ایجاد شد، هیچ‌کدوم قصد رفتن نداشتیم؛ بالاخره سکوت رو شکست و گفت:
-جایی تشریف می‌برید ماحی خانوم؟
لبم رو گزیدم و گفتم:
-بله یه کار جدید پیدا کردم، یه مدتی نیستم.
سریع سرش رو بلند کرد و نگران نگاهم کرد!
-یـ... یعنی دارید میرید از این‌جا؟
سعی کردم نگاهش نکنم، برای همین چشمم و دوختم به روبه‌رو و گفتم:
-بله، البته یه مدتی!
هیچ صدایی نیومد، کم‌کم سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم، حالت نگاهش غمگین شده بود؛ لبخند تلخی زد و گفت:
-من باید برم، می‌دونید؟ هیچی، هیچی، موفق باشید!
و رفت سمت مغازش که بازش کرده بود. با ناراحتی سوار تاکسی شدم و به سمت مقصد حرکت کرد!
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
به سختی چمدون رو از ماشین کشیدم بیرون. مرتیکه آشغال پیاده نشد کمکم کنه!
در ماشین رو زارت کوبیدم به هم که دادش در اومد و بعد گازش رو گرفت و رفت.
روکردم سمت خونه و زنگ و زدم، دیــنگ!
در با تیک باز شد؛ چمدون رو کشیدم و رفتم داخل. این دفعه خبری از اون پیرمرد پر حاشیه نبود!
حیاط ترسناکی بود، برای همین قدم‌هام رو تندتر کردم و به سمت داخل رفتم.
مرادی از پله‌ها سریع اومد پایین و با لبخند کتش رو درست کرد و گفت:
-خوش اومدین خانم پارسا.
لبخند شرمگینی زدم و در حالی که به پشت سرش نگاه می‌کردم، گفتم:
-متشکرم!
عـوق، حالم از حرف زدن خودم به هم خورد!
-می تونم کمکتون کنم تا اتاقتون رو نشون بدم.
سرم رو تکون دادم و جلوتر راه افتاد. چرا امروز هر کی به پستم می‌خوره بیشعوره؟ نیومد یه تعارف بزنه و چمدون رو بگیره! عین الاغ چمدون رو می‌کشیدم و از پله‌های زیاد بالا می‌رفتم!
یا پیغمبر! چقدر اینجا سرده و چقدر هم اتاق داره. بالاخره در یه اتاق و باز کرد و گفت:
-بفرمایید اینم اتاق شما!
رفتم تو اتاق، خوب و شیک و ساده بود! ترکیبی از شکلاتی و کرمی بود.
-ممنون.
لبخند زد و گفت:
-خواهش می کنم.
چمدون رو گذاشتم پایین تخت و رفتم جلوش وایسادم و سرم رو انداختم پایین.
-ببخشید، به‌جز پرستاری حنا جون کار دیگه‌ای هم باید بکنم؟
نفسش رو فرستاد بیرون و گفت:
-میشه بیاید توی اتاق کارم؟ باید یه چیزایی بهتون بگم!
اخمام رفت توی هم، مثلا می‌مُرد همین‌جا بگه؟!
سرم رو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم. صدای دینگ دینگ آهنگ بچگونه میومد. لبخند زدم و مرادی در یکی از اتاق‌ها رو باز کرد و وایساد اول من برم؛ سرم رو انداختم پایین و رفتم داخل و بعد صداش رو شنیدم که گفت:
-شما بنشینید الان میام.
نگاهش کردم. گوشیش روی ویبره بود و داشت زنگ می‌خورد.
-راحت باشید!
از اتاق رفت بیرون، اتاق کار ساده‌ای بود! رفتم سمت مبل‌ها که چشمم به یه سری مدارک روی میزش افتاد.
حس فضولی بهم دست داد، رفتم نزدیک و دیدم کارت ملی این یارو مرادی روشه! جون بابا اسم رو برم؛ کامیار مرادی فرزند علیرضا متولد 7 تیر 1369! عر این همه‌ش بیست و هفت سالشه و یه دختر شش ساله داره؟ ماشاالله، کی زن گرفته؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
24/7/18
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
2,422
امتیاز
153
محل سکونت
تهرون
پاسپورت و بلیط هواپیما هم روی میز بود؛ پروازش برای امشب بود؟
با صدای تق در سریع نشستم روی مبل و خودم رو با مانتوم مشغول کردم.
-شرمنده، چیزی میل می‌کنید؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نه ممنون، بهتره بریم سر موضوع اصلی!
نشست روی مبل روبه‌رو و گفت:
-ببینید دختر من بعد از مرگ مادرش خیلی کم حرف و آروم شده. وقتی مادرش مرد، یه مدت حرف نمی‌زد و دهنش قفل کرده بود؛ ممکنه سخت باهاتون ارتباط برقرار کنه! شما این مسئولیت رو پذیرفتید و باید به درستی انجام بدید. چون من امشب دارم میرم و ساعت هفت پرواز دارم و این زندگی یه مدت زیادی دست شماست! نگران وعده‌های غذاییتون نباشید، خدمتکار هست و درست می‌کنه. همین‌طور تمیزی خونه، شما باید به موقع به حنا غذا بدید و همین‌طور داروهاش رو که توی لیست روی عسلی اتاقتون گذاشتم. این حنای من امانت دست شماست!
یکم کار سخت شده بود ولی باید تمام سعیم رو می‌کردم.
-نگران حقوقتون هم نباشید، هر ماه به حسابتون واریز میشه!
لبخند زدم و گفتم:
-بله چشم.
با لبخند چند لحظه نگاهم کرد و بعد سرش رو انداخت پایین. سکوت بینمون ایجاد شده بود؛ برای همین بلند شدم و گفتم:
-من برم دیگه امری ندارید؟
سرش رو بلند کرد و با لبخند متینی گفت:
-خیر عرضی نیست. فقط ساعت شش و نیم شام سرو میشه. ممنون میشم بیاید پایین، امشب به‌خاطر این‌که زود میرم، شام زود حاضر میشه.
سرم رو تکون دادم و مطیعانه گفتم:
-بله حتما، با اجازه!
سریع از اتاق زدم بیرون و نفسم رو فرستادم بیرون. برگشتم سمت اتاقم که هیـن!
دستم رو گذاشتم روی قلبم. چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد رو به حنا گفتم:
-عزیزم ترسوندیم!
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، بازم عروسکش دستش بود. لبخندی به روش زدم و رفتم سمتش و موهاش رو نوازش کردم، نگاهش روی دستام نشست که درحال حرکت لای موهاش بود. این دختر بچه حیفه که این‌طوری کم حرفه!
بلند شدم و گفتم:
-نظرت چیه یه لباس خوشگل برات آماده کنم؟ تا سر میز شام، بابات از خوشگلی دخترش کیف کنه؟ هوم؟
روش رو برگردوند و همون‌طور که آروم به سمت اتاقش می‌رفت، سرد گفت:
-نه!
خورد تو ذوقم! شونه‌ای انداختم بالا و به سمت اتاقم رفتم و در اتاق رو باز کردم.
لحظه آخر چشمم به حنا خورد که داشت در اتاقش رو می‌بست.
در رو بستم و نفسم رو با صدا فرستادم بیرون، به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم و به سقف زل زدم.
یه روزی من توی بهترین جای تهران زندگی می‌کردم، توی پول و ثروت ولی حالا...! بازم خداروشکر که هنوز با شکم گرسنه نخوابیدم و تن و بدنم سالمه! خدایا هزار مرتبه شکرت.
توی اتاق چنان سکوتی ایجاد شده بود که صدای تیک‌تیک ساعت رو به راحتی و واضح می‌شنیدم! از این سکوت زیادی می‌ترسیدم، بلند شدم و سعی کردم خودم رو مشغول کنم. در چمدونم رو باز کردم و رفتم سمت کمد و درش رو باز کردم. شیشه‌ای بود، تا بازش کردم تصویر یه نفر رو دیدم که اون ور اتاق وایساده! ضربان قلبم شدید شد و پشت سرم رو نگاه کردم! هیچ‌کسی نبود. بلند بلند نفس‌نفس می‌زدم، دوباره به آیینه نگاه کردم، خبری نبود.
چند تا صلوات زیر ل**ب فرستادم. دوباره توهم زدم! هر وقت می‌ترسیدم توهم هم می‌زدم! سریع گوشیم رو در آوردم و آهنگی پلی کردم تا سکوتی توی اتاق نباشه؛ خودم رو زدم به اون راه و مشغول چیدن لباسام شدم، با آهنگ می‌خوندم و سعی می‌کردم اصلا فکرم رو مشغول چند دقیقه پیش نکنم.
 
بالا پایین