ویژه رمان۹۸ رمان هجده قرن گذشت! | Nirvana کاربر انجمن رمان 98

Nirvana

سرپرست بخش کتاب +مدیر تالار سرگرمی +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
کاربر V.I.P انجمن
سرپرست بخش
گوینده انجمن
عضویت
16/7/18
ارسال ها
4,272
امتیاز واکنش
30,976
امتیاز
418
محل سکونت
⁦☁️⁩

به نام عشق!
عنوان: هجده قرن گذشت!
نویسنده: Nirvana
ژانر: علمی_تخیلی، عاشقانه، ماجراجویی
ناظر: *~SAEEDEH~*
خلاصه:
هجده قرن سپری شد!

هنگامی که انسان ها به دام رابطه ی پر رمز و رازِ ابعاد زمان و ارواح افتادند،
جسم هایشان به خاک سپرده شد.
اما آن شب در خیابان هشتم،
دختری به جرم تکرار در زمان، ناپدید شد و در آسمان خیابان یکم به دام عشق افتاد!





 
آخرین ویرایش:

Nirvana

سرپرست بخش کتاب +مدیر تالار سرگرمی +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
کاربر V.I.P انجمن
سرپرست بخش
گوینده انجمن
عضویت
16/7/18
ارسال ها
4,272
امتیاز واکنش
30,976
امتیاز
418
محل سکونت
⁦☁️⁩
مقدمه:
آسوده بخواب
که مَردمانِ این قِصه به غُصه عادت دارند.
آسوده بخواب
که سطر به سطر
برگ به برگ
این واژگان به غم ارادت دارند.
آسوده بخواب
که نداهای آزادی سردادن
بی منادا
بی مدارا،جراحت دارند.
آسوده بخواب
که اینان
با جانِ زندگیِ ما قصدِ فراغت دارند.
آسوده بخواب
که این دست نویس ها
تحفه‌ایست به ساحت آسمان چشمانت
بلکه این خفتگان به مسرت و پردیس رسند.

- صابر کاظمی


‌‌
‌‏اگه آینده سرعتش از ما بیشتر باشه و ما هیچوقت بهش نرسیم چی؟!
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

سرپرست بخش کتاب +مدیر تالار سرگرمی +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
کاربر V.I.P انجمن
سرپرست بخش
گوینده انجمن
عضویت
16/7/18
ارسال ها
4,272
امتیاز واکنش
30,976
امتیاز
418
محل سکونت
⁦☁️⁩
"سمفونی افکار، موومان اول"
بعد از امتحان سخت ریاضی به خوابگاه اومدم و از فرط خستگی روی تختم دراز کشیدم؛ وقتی بیدار شدم 1853 سال گذشته بود! این رو ازروی تابلوی دیجیتالی ای که به دیوار کنار تخت زده شده بود فهمیدم که عدد سال به شمسی، میلادی و قمری نوشته شده بود!کمی گیج و مبهوت به سقف نگاه میکردم و بی درنگ پلک میزدم، به پهلو چرخیدم که آفتاب از پنجره های سرتا سری اتاق سرک کشیده بودو خودشو کفِ اتاق پهن کرده بود. سرجام نشستم و به دورو برم نگاه کردم.هیچ چیز مثل قبل نبود، خبری از تخت های دو طبقه ی فلزی زرشکی رنگ نبود، موکت چرک گرفته ی یشمی جاش رو به پارکت های سفید داده بود، اون آینه ی مربعی کوچیکِ آویزون شده به گردن میخ، روی دیوارای استخونی نبود!
به تختی که روش خوابیده بودم نگاهی انداختم!تخت دونفره ای با چوب سفید رنگ و کنده کاری های زیبا و مدرن، پتویی که پاهای سردم رو در برگرفته بود، آبی تیره به همراه ستاره های کوچیک پراکنده بود.همون اتاقی بود که همیشه آرزوشو داشتم اما هیچوقت توانشو نداشتم، یه اتاق با پس زمینه های سرمه ای و خاکستری با نقاشی های فضایی و کهکشانی و ستاره های نورانی روی دیوار، آینه ی گرد کنسول کتاب های فلسفی، کتابخونه ای که دیواری رو از بالا تا پایین گرفته بود، گلدون های بامبوهای بلند و همه چیز و همه چیز که در رویاهایم داشتم!
نیم ساعتی بود که همونطور نشسته بودم و اطرافم را از نظر میگذروندمو هنوز همه چیز برام مبهم بود! من اونجا چیکار میکردم؟دوباره سر به بالش گذاشتم و فکر کردم. به ابر نقاشی شده ی سقف خیره بودم، همیشه حافظه ی کم قدرتی داشتم ، تمام سعیم رو میکردم تا به یاد بیارم آخرین کاری که 1853 سال پیش قبل از خوابیدنم انجام داده بودم چی بود، اما تنها چیزی که یادم بود،امتحان سخت ریاضی و اومدن به خوابگاه و خوابیدن از فرط خستگی بود.به سرعت سرجام نشستم و دستی به صورتم کشیدم، نکنه یه رویا باشه؟حتما همینطوره، آره دارم خواب میبینم!آخه 1853 سال کم نیست!
دوباره سرجام دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.باز ابرهای روی سقف خیره شدم، اما اگر واقعی باشه چی؟! یعنی من در زمان سفر کردم؟!از هیجان سه باره نشستم!این دفعه دیگه نخوابیدم و از تخت پایین اومدم و با هیجان روی پارکت های سرد دویدم که پام به لبه ی قالیچه ی گرد و کوچیک اتاق گیر کرد که با صورت به زمین افتادم و آخ بلندی گفتم.چرخیدم و به کمر دراز کشیدم و کمی پیشونی و بینیمو مالش و از فرط درد چین ظریفی به بینیم دادم.نفس عمیقی کشیدم و به پهلو بلند شدم و جلوی آینه ی گرد بزرگ اتاق ایستادم، کمی متحیر به خودم خیره شدم. این من بودم؟چرا ... چرا انقدر تغییر کرده بودم؟!قدم کمی بلند تر شده بود و موهام از رنگ خرمایی به نارنجی تغییر کرده بود اما همون حالت فر و سیم تلفنیشو داشت، بقیه اجزای صورتم همونی بود که 1853 سال پیش بود! تموم اینا چه معنی میداد؟ دوباره به یاد ماشین زمان افتادم، هوا رو هورت کشیدم و به در بی دستگیره نزدیک شدم و به سمت خودم کشیدمش و ...

باز هم در خلا شوک فرو رفتم! راهروی تاریک با مهتابی های کمسو به کل تغییر کرده بود و جاش رو به فضای خونه ی بزرگ و قشنگی داده بود، تو همون نگاه اول از هضم اون همه زیبایی به کار رفته توی اون خونه به حیرت دراومده بودم و دهنم کمی پیشتر از حالت عادی باز شده بود! دور خودم میچرخیدم و اطراف رو برانداز میکردم، با پیراهن گل گلی ای که تنم بود اونقد با ذوق و شوق میدویدم به هر طرف که مثل آهویی شده بودم تو دشت و دمن!البته اون خونه ی بزرگ و لوکس دست کمی از دشت و صحرا نداشت! اما یکدفعه سرجام ایستادم. چرا انقد همه چیز عجیب بود؟!چرا من انقد خوابیده بودم؟و حتی الان صورتم هم پیر تر نشون نمیده؟قدم زنان به سمت اتاقی که توش خواب بودم رفتم تا بلکه لباسی برای بیرون رفتن پیدا کنم، باید از این مسئله ی پیچیده سر در میاوردم!
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

سرپرست بخش کتاب +مدیر تالار سرگرمی +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
کاربر V.I.P انجمن
سرپرست بخش
گوینده انجمن
عضویت
16/7/18
ارسال ها
4,272
امتیاز واکنش
30,976
امتیاز
418
محل سکونت
⁦☁️⁩
وقتی در کمد رو باز کردم با انواع اقسام لباس ها روبرو شدم و بازفرو رفتم توی دنیایی پر از حیرونی!این همه لباس برای کی بود؟من؟! چونه ای بالا کشیدم و لب ورچیدم، به عقب چرخیدم تا وضعیت آب و هوا رو برای پوشیدن لباس مناسب چک کنم.از پنجره ی سرتاسری با منظره ی حیاط پشتیِ خونه، پیدا بود که ابرها درحال باریدن برف بودند، پس یعنی الان زمستونه!؟
انقد فکر کرده بودم که حس میکردم دود از کله ام بلند شده بود! از فکر کردن دست کشیدم و پالتویی بیرون کشیدمو دستی به قواره اش کشیدم و روی تخت گذاشتم، دنبال شلواری میگشتم که گزینه ی مورد نظر خودشو نشون داد!زیبایی لباسا چشممو عجیب گرفته بود، داشتم دنبال شال پشمی ای میگشتم که صدای بسته شدن در اومد!با ترس کمی از لای در کمد گردن کشیدم و بلافاصله صدای دلنشین زنی به گوشم رسید.انگار آواز قدیمی ای رو زمزمه میکرد و در آخر با ریتم خاصی سوت می زد!
دوباره ترس ها و حیرت ها به سراغم اومده بودن، همونطور ک سکوت کرده بودم و با چشمایی که دودو میزد؛ انگار انتظار این رو میکشیدم که زن خوش صدا به سراغم بیاد، و همینطور هم شد!کمی بعد زن جوون و خوش پوشی توی چارچوب در ظاهر شد، که به قطعِ یقین همون زن خوش صدا بود! لبخندی به روم پاشید، که چشمای اونو جذاب تر و نگاه منو ترسیده تر کرد!
چشماشو آروم بست و باز کرد و به حرف اومد:
_چطوری مریدا؟چرا مثل گربه های مظلوم کردی قیافتو؟
و تک خنده ای کرد! و اما من انگار لبامو به هم دوخته بودنو حس کردم هیچ صدایی رو نمیتونم از حنجره ام خارج کنم.آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:
_مریدا؟اسم من مریداست؟
_نگو که ناراحت میشی از اینکه مریدا صدات میکنم!کامان دختر، خب موهات نارنجیه شبیه مریدا هستی! در ضمن من اسم واقعیتو نمیدونم که!
بازم فرو رفتم توی یه دنیا از بیخبری و حیرونی!جریان چی بود؟!اون کی بود؟اینجا خونه اون بود یا من؟اگه اینجا ماله اون پس من اینجا چیکار میکنم؟من باید از همه ی اینا سردر میاوردم.
_تو کی هستی؟
چشماش گرد شد و حیرون نگاهم کرد:
_یعنی...یعنی میخوای بگی هیچی یادت نیست؟!
_اِممم... میتونم باهاتون صحبت کنم؟
_چیزی شده؟
و کمی نزدیکتر اومد، انگار قدش کمی از من بلند تر بود!سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم و لبامو روی هم فشار دادم، نمیدونم چی تو چشام دید یا حس کرد که آروم دستای سردمو گرفت و منو روی منبل های خاکستری اتاق نشوند و خودشم کنارم نشست!
هنوزم دستام توی دستای گرمش بود:

_نمیخوای هیچی بگی؟
 
بالا پایین