خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

روی سایت رمان کلاغ‌ زاده (جلد اول) | نوشین‌ سلمانوندی کاربر انجمن رمان98

اندک حس شما نسبت به رمان کلاغ‌زاده؟! :)

  • قلم روان و ایده‌ی بسیار جالب.

    رای: 8 47.1%
  • عالی و پر از سورپرایز و شگفتی!

    رای: 4 23.5%
  • می‌تونم بگم خوب، چون فقط در سطح خوبه.

    رای: 2 11.8%
  • یکم دیگه تلاش کنی روبه‌راه می‌شه قلمت‌.

    رای: 2 11.8%
  • هعی بدک مدک نیست. قابل تحمله.

    رای: 2 11.8%
  • خیلی دوسش دارم و از خوندش سیر نمی‌شم!

    رای: 6 35.3%

  • مجموع رای دهندگان
    17
  • نظرسنجی بسته .

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
نام رمان: کلاغ‌ زاده (جلد اول)
نویسنده: نوشین‌ سلمانوندی
ژانر: عاشقانه_اجتماعی
ناظر: vettue
ویرایش توسط گروه ویراستاران
سطح رمان: بهتربن
خلاصه:
نارون، همان کلاغ بد شگونی‌ است که به خیالش هر فراز و نشیب‌ زندگی‌‌ را با قدم‌هایش بر هم می‌ریزد و اما؛ کسی از جنس عشق در قعر سیاهیِ روزهایش‌ ناجی‌اش می‌شود!
ریسمان‌های در هم پیچیده‌ای از عشقشان گاه به زندگی‌اشان استحکام می‌بخشد و گاهی دیگر لغزش است که این ریسمان‌ها را رها می‌کند.
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
سخن نویسنده:
شخصیت‌های رمانی که تنها در روستا زندگی می‌کنن کتابی حرف می‌زنن؛ چون به طور مثال روستایی‌ان و تسلط کافی به زبان فارسی ندارن د ینجور حرف می‌زنن و خودم خواستم این نوع حرف زدن رو بهشون اختصاص بدم. وگرنه تمامی دیالوگ‌ها و حتی حرف زدن نارون شخصیت اصلی رمان، عامیانه هستش و فقط مونولوگ‌ها ادبیه.
****
مقدمه:
شهر را بگرد،
به خانه‌ها سر بزن.
آدم‌ها را پیدا کن؛
نگاه کن!
خوب نگاه کن!
همه عاشق‌اند...
می‌گویی نه؟
گل‌های خانه‌ات را هر روز آب می‌دهی، برای گربه‌ی کنار خانه‌ات هر روز غذا می‌گذاری و جویای حال و احوال گنجشک‌های گرسنه‌ی کوچک کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ات می‌شوی.
چه عشق زیبایی‌ است این عشق، اگر که اینگونه آدمِ عاطفی‌ای باشی!
ما انسان‌ها زاده‌ی عشقیم...
عشق به خدا، عشق به مادر، عشق به پدر و شاید هم عشق به همسری که با او کامل می‌شویم.
و چه زیباست عشقی که بر مدارِ زندگی‌امان در همه حال، در حال چرخش باشد!
***
«ماهور»
مرز عشقمان را جابه‌ جا می‌کنم و قدم‌های متزلزل‌ام را با استوار به سویت برمی‌دارم.
لـ*ـب‌هایم حریصانه گرمی گونه‌هایت را شکار می‌کنند.
عشقت در رگ‌هایم می‌دود و در سـ*ـینه‌ام جای خوش می‌کند.
بی‌حواس از پیاده‌روی خاطراتم عبور می‌کنی و به آنی بغض گلوگاهم را می‌فشارد و عطرت در بند‌ بند جانم رسوخ می‌کند.
میان‌ روحمان دریاها فاصله‌ است!
انگار که من در جهانی دیگر و تو نیز دورتر از جهان من، از دو سیاره‌ی مخالف...
ستاره‌هایمان، یکی مسافر شرق و دیگری کوله‌ باری از غرب...
اما در میان رخوت‌ برگ‌های پاییز، میان برف و بوران زمستان،
در میان فصل غریب و دلگیر ناامیدی‌ها؛ طلوع نگاهت بود که پیچید و ریشه‌ی خشکیده‌ی زندگی‌ام را زنده کرد!
*****
«نارون»
آنگاه که یافتمت، پرده‌های شرم و حیا را به کناری زدم و زیر لـ*ـب زمزمه‌وار با خود تکرار کردم:
-در حصار دستانت باید که بارها مُرد و سپس از نو متولد شد!
1.jpg
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
من کلاغم!
همان‌ قدر شوم، همانقدر سیاه‌ بخت و نحس!
به هنگام نیمه‌ شب در میان خواب‌ سنگین اهالی درنده‌امان مانند کلاغی فراری ماه را از آسمان می‌ربایم و به دور دست‌ها سفرم را آغاز می‌کنم.
***
روزهایم خو گرفته‌اند به زوزه‌‌ی گرگ‌های بیابان؛ یا شاید هم ناله‌ی سگ‌های گرسنه در سوزِ زمستانیِ طاقت‌ فرسا...
کلاغ‌ها‌ صدا می‌دهند و این یعنی رگه‌های مردن کسی در قوممان قرار است بپیچد و کفتارها نخستین حاضرانی هستند که لاشه‌ی جسمش را متلاشی می‌کنند!
سـ*ـینه‌ام از فشار اندوهی ندانسته نبض می‌گیرد و هر لحظه امکان تکه‌، تکه شدنش بیشتر می‌شود.
چشم می‌بندم و به صدایِ جیرجیرک‌های آواز خوان کنار چادر گوش می‌سپارم.
هماهنگ صدا می‌دهند و هر شب هم به تعداد‌شان افزوده‌تر می‌شود.
شب پر از تکرار و بی‌قراری‌ست، پُر از سیاهی و خاموشی است!
آسمان روستایمان دیگر جایی برای حضور ستاره‌ها ندارد. شاید هم زیادی شلوغ و دست‌ و پاگیر شده‌اند. ناگهانی دلم‌ پر می‌کشد برایِ آسمان شهر تهران و باغ آقا جانم!
پلک می‌زنم و چهره‌ام را در آیینه‌ی چرک‌ آلودِ بی‌بی‌ سلطان برانداز می‌کنم.
پرستوهایِ چشمانم سالیان درازی‌ست که خداحافظی کرده‌اند، یا بهتر است بگویم:
-آن‌ها از حضور کلاغ‌های شومِ بی‌رحم، ترسیده دست به خودکشی زده‌اند!
با رفتنِ بانو همه بدون اتلاف وقت، خداحافظی کرده و برای همیشه تنهایم گذاشته‌اند.
آه سنگینم را از میان نفس‌های داغی که از بدبختی‌هایم سرچشمه می‌گیرد خالی کرده و برای بار آخر، شکل و شمایلم را در آیینه‌ی کدر بررسی می‌کنم.
خوفی عمیق در استخوان‌های تنم می‌دود و تا به گلوگاهم می‌رسد.
خوب می‌دانستم که دوباره بغض بی‌خانمان در نزده قصد وارد شدن به گلویم را دارد‌.
صدا می‌آمد! صدای کشیده شدن پای کسی روی خاک و گِل‌های اطراف چادر می‌آمد.
از چهره‌ام روی گرفتم و به دندانه‌های چوبی چادر سیاه رنگی که باعث بسته شدنش می‌شد، چشم دوختم. صدای قدم‌هایش نمی‌توانست برای یک حیوان وحشی‌‌ای باشد!
سایه‌اش تا به داخل نقش بست و قامت بلندش هویدای نشانی‌اش در ذهنم‌ شد.
نفس حبس شده‌ام را با خیالی راحت خالی کرده و بی‌حرکت منتظر ماندم. دستش را متوصل به پای شَلش کرد و چند قدمی به سمت جلو کشاندش. دیگر به یقین رسیده بودم که خودش است؛ اسحاق!
بینی منقاری شکل و ابروهای کم‌پشتش، لـ*ـباس‌های پاره پوره‌اش و موهای فرش همگی دیدنی بودند.
صدای نفس‌های تند و تیزش دوید و باری دیگر گلویم را فشرد.
-شهیفه، شهیفه باز کن اومدم ببرمت!
حرصی به جلو رفتم، چین‌های بلند لـ*ـباسِ سیاه‌‌خاکستری‌ام را با پای راستم جمع کردم و با دست چپ، دندانه‌ها را ناگهانی گشودم.
با باز شدن دندانه‌ها، نگاهم میخ لــب‌های کبودش شد. نزدیکی به این لــب‌ها، آغاز یک فاجعه بود برایم! آغاز یک مرگ، بدبختی، مصیبت!
حفره‌های بینی‌اش با حرص باز و بسته می‌شدند؛ کمی جلو آمد و نفس‌ زنان گفت:
-باز من رو بهم ریختی؟! تو آخر دیوانه‌ام می‌کنی دختر! نگاه، نگاه چشم‌های سبزش رو!
نگاه از لــب‌های سیاه و ترک خورده‌اش گرفتم و به چشمان سورمه کشیده‌‌‌اش زل زدم.
بی‌شک، شیطان در این چشم‌ها خانه کرده‌ است که تا این حد خوفناک‌اند. چشمان سیاه حریصش، نگاه مشتاقش، غثیان را برایم به همراه داشت.
-حرف که نمی‌زنی؟ ها؟ باشه نزن! بریم زیر یه چادر درست می‌شه. شاید هم تا اون وقت‌ها شد که خانه‌دار هم بشیم، ها؟ خدا رو چه دیدی...
زبانش را روی ل‍*ب‌های منجمد زده‌اش کشید و کمی نزدیک‌تر از قبل شد. گرگِ چشمانش، قصد دارد که وحشیانه تنم را بدرد!
از لهجه‌ی غلیظ حرف زدنش بی‌زار بودم، مانند یک روستایی اصیل حرف می‌زد و نمی‌توانست کلمه‌های فارسی را درست بیان کند.
پای شلش را باری دیگر به جلو کشاند و هزاران هزار برابر از قبل، نزدیک شدنش، وزنی سنگین از دگرگونی احوالم را به دوشم کشاند.
-حرف بزن. تو رو به سه ناقو حرف بزن! دِ، دق مرگم نکن شهیفه!
بی‌تفاوتی نگاهم، رنگی بود که هیچ‌گاه نمی‌توانستم از رخ غم‌ آلودم، بزدایَمش.
اما این دفعه جرعت به خرج دادم و با نفرت ل‍*ب زدم:
-بارها گفتم به من نگو شهیفه! بعد هم، من با تو به بهشت هم نمی‌رم، خانه و چادر که جای خود!
نیش‌خندی زد و هیچ نگفت؛ حرف‌هایم را به تمسخر می‌گرفت و از عصبانیتم لـ*ـذت می‌برد.
صدایِ غارغار کلاغی شوم در بالایِ چادر، باعث‌ شد با خنده سر بلند کند و دندان‌های زرد یکی در میانش را به نمایش بگذارد.
-پیر قوم می‌میرد، پدرم جایگزین می‌شود و تو هم عروس ما... ها، چی می‌گی؟
ناخون‌های حنا گرفته‌ام را به دندان کشیدم و با حرص شروع به جویدنشان کردم. طعم حنای دیروزی که بی‌بی‌ سلطان با آواز همیشگی‌اش به روی ناخون‌هایم می‌کشید، در لابه‌ لای بزاق دهانم گم می‌شود.
-اما شهیفه،‌ حرف از نخواستن و بهشت نیاور که صلاحمان ازدواج‌ است و بس! تو دیگر این‌جایی هستی، دختر شهری تمام شد!
سرش را با لـ*ـبخند پایین ‌آورد تا حرفش را ادامه بدهد؛ اما با دیدنِ نمایش روبه‌ رویش، هولناک نزدیک‌تر شد و با ترس و تلاش، مچ دستم را از دهانم در ‌آورد.
-نکن نادان! نکن!
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
به پوست دستش چنگی زدم و با اکراه به چشمانش نگاه کردم:
-اون پیری که می‌گی وقتِ مرگشه، پدر منه! می‌فهمی چی می‌گی؟! پدر من! نادان تویی! مرگ بهتر از ازدواج با تویِ نفرت‌انگیزه!
چهره‌اش از درد، رنگ آزردگی به خود گرفت. آهی کشید و با ناله گفت:
-جوان نیست که آه و ناله‌اش کنی. مگر من خبر آوردم، ها؟! مرگ در خانه‌ی هر کسی را می‌زند. بعد هم دل‌نگرون پدری هستی که دو ساله کنارشی، ها؟
با اخم روی برگرداند؛ دستش را بالا آورد و مقابل چشمان حرصی‌اش گرفت.
با خشم، پوست زخمی‌ شده‌اش را به دهـان کشید و شروع به مک زدنش کرد.
رفتارهایش مانند برادر دیوانه‌اش بود. همان‌قدر نادان، همان‌قدر ابله و بی‌نهایت ناقص‌‌العقل!
از نوع حرف زدنش، از به کار بردن کلماتش و از افکارش که جای‌، جایش من بودم، حس بی‌زاری داشتم.
چین لـ*ـباسم را دست گرفتم و کمی به عقب رفتم.
-برو، از کنار چادرم دور بشو! این کلاغ شوم هم تو با خودت آوردی‌‌.
با حرفم ناگهانی سر بلند کرد و با کمی تعلل، دست خیس از بزاقش را از دهانش در آورد!
حاله‌ی قرمز رنگی که نشان از خون مردگیِ پوستش را می‌داد، جایِ چنگ‌های سطحی‌‌ام را به خوبی پوشاند.
موشکافانه چشم ریز کرد و با بدبینی گفت:
-اگر می‌گویی که شوم‌ است، پس‌ چرا پرش را سال‌ها به موهایت آویزان کردی؟!
خسته از سوال‌هایِ تکراری‌اش،‌ نفسم را رها کردم و بی‌میل ل‍*ب زدم:
-بارها پرسیدی و من هم گفتم، به تو ربطی نداره!
با نیش‌خند، سری تکان داد؛ دستش را دراز کرد و مقابل چشمانم کمی تکانش داد.
چهره‌ی مظلومی به خود گرفت و با گردن کجی نگاهم کرد.
-آی شهیفه، آی...
پایش را با سختی دوباره به جلو کشاند و نزدیک‌تر از قبل شد. به دستش نگاهی انداختم و چین لـ*ـباسم را با آزمندی فشردم.
-به قلبم پنجه زدی تو، به جانم پنجه زدی! این دست، این پوست که ناقابل است برایت چش بارگوی من!
سرم را به سمت چپ متمایل کردم و با درد چشم بستم.
دهانش بوی گوشت فاسد شده‌ی لاشه‌ی حیوان فرسوده‌ای‌ را می‌داد!
از بوی تلخ و زننده‌اش، نفس خسته‌ام را در سـ*ـینه‌ حبس کردم تا حرف‌هایش تمام شود.
-جانم، جانم باشی تو!
بخار نفسش، مانند یک شلاق به صورتم برخورد کرد و باعث شد از نزدیکی‌اش به سرفه بیفتم. رگ‌های بینی‌‌ام می‌سوخت و هوای اطرافمان پُر شده بود از نفس‌هایش!
خواست دستش را بالا بیاورد و کمرم را مالش دهد که مانعش شدم! هراسان به عقب رفتم و دستم را جلویِ دهانم گرفتم.
- نه، نیا جلو!
بی‌حرکت سر جایش ایستاد و نگران، مشغولِ بررسی اوضاعم شد. حتی نگرانی‌اش هم حالم را بد می‌کرد!
با انگشت سبابه‌ام، نمناکی گوشه‌ی چشمانم را پاک کردم و نفسی تازه گرفتم.
پایش را دوباره تکان داد که دستانم را با ترس بالا آوردم و دوباره مانع از نزدیکی‌اش شدم.
-خوبم، باور کن خوبم. پس نیا جلو!
اخمی کرد و بی‌توجه به کلام ترسیده‌ام به سمتم آمد، طوری که مماس یکدیگر بودیم.
تحمل کردنش سخت؛ اما سخت‌تر از آن، نگرانی و اهمیت دادنش بود.
سرش را به راست کج کرد، ل‍*ب زیرینش را کمی نمناک، سپس به دندان کشید.‌ نگاهش قفل گردنم شد.
اخمی کردم و بی‌حواس، دستی به گردنم کشیدم. خواستم شالم را مرتب کنم تا دست از چشم چرانی‌اش بردارد، اما انگار که فکرم را خواند و زودتر از من دست به کار شد.
با هجوم، هر دو دوستش را بالا آورد و قفل گردنم کرد!
از کار ناگهانی‌اش جا خوردم و تسلیمش شدم. با حرص می‌خندید و فشار دستش را هم هر لحظه بیشتر می‌کرد.
نمی‌توانستم حرکتی کنم؛ دهانم از بی‌نفسی باز شده بود و مچ پاهایم می‌لرزیدند!
پوست سرم می‌سوخت و کف پایم تیر می‌کشید!
حتی بویِ بد دهانش را هم نمی‌توانستم حس کنم.
-اون‌جا چه خبره؟ نارون؟!
با صدای بی‌بی سلطان، ترسیده رهایم‌ کرد و دستانِ آلوده‌اش را دستپاچه، لای موهایش کشید.
با ولع هوا را بلعیدم و شروع به سرفه کردم.
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
سایه‌‌‌اش روی زمین نقش بست و سعی کرد به پاهایِ فرسوده‌اش سرعت دهد. در دل، قربان صدقه‌ی قدم‌‌های مبارکش رفتم. اگر کمی دیرتر می‌آمد، اسحاق دیو صفت قاتلم می‌شد. دیوانگی‌اش از حد گذشته بود دیگر! گاهی مهربان می‌شد و گاهی هم قصد جانم را می‌کرد!
دستی به گردنم کشیدم و چهره‌اش را از نظر گذراندم. وحشت چهار دست و پا در حالِ مکیدن جانش بود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
اما می‌دانستم که قولِ بی‌بی‌سلطان قول است و هرگز از حرفش باز نمی‌گردد. اما با این حال ترس اجازه‌ی رهایی از فکرهای پریشانم را نمی‌داد.‌ اطرافم پر بود از چادرهای خالی!
همه به جشن رفته و چشم انتظارِ نامزدی من و اسحاق بودند. دست بردم و گلویم را فشردم.‌می‌سوخت، از فشارِ بغضی سنگین و برخورد دست‌های آلوده‌ی اسحاق به شدت می‌سوخت.
-خانه‌های...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
چشم چرخاندم. لـ*ـبخند می‌زدند، دختران جمع هم رویِ ل‍*ب‌های خندانشان حسرت کاشته بودند!
دلم می‌خواست زمین دهـان باز کند و وجودم را ببلعد.
شاید مهربانیِ نگاهشان برایِ به مثال خوشبختی‌ام، قابل‌ تحمل‌تر از حسرتشان بود. اسحاق چه دارد که برایش سر و پا می‌شکنند؟!
یک پایِ شل، دندان‌های زرد و تعفنِ وجودش! غیر از این بود مگر؟!
آب دهانم را قورت دادم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
به اجبار، لـ*ـبخند کمرنگی رویِ لـ*ـب‌های خشکم نشاندم.
دست بردم و سورمه‌ی گوشه‌ی چشمش را با نوکِ انگشتم پاک کردم.
-دوباره رسوندیش تا به ابروهات؟
با ادا و اصول همیشگی‌اش، متعجب چشم گرد کرد و گفت:
- آ... مگه که بد شده؟ چون چشمانِ درشت و گردی دارم، سورمه هم باید ادامه‌ دار باشد دیگر‌...
حرفش را زد و چشمکی هم نثارِ چهره‌‌‌ی دمغم کرد. پس چرا من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
چشمانِ سورمه کشیده‌اش با اشتیاق رویِ دهانم ثابت ماند و زمزمه کرد:
-درست گفته‌ است... مبارکمان باشد!
به اجبار لـ*ـبخندی زدم؛ چشم چرخاندم و از نگاهش روی گرفتم. هوا سرد بود و اضطراب رفتنم، سرمای درونم را بیشتر می‌کرد!
کم‌، کم اهالی روستا نزدم می‌آمدند، هدیه‌هایشان را رو می‌کردند و بعد هم دست به دعا برای آرزوی خوشبختی‌امان می‌شدند.
به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Noushin_salmanvandi

نگارشگر انجمن
نگارشگر انجمن
عضویت
2/2/20
ارسال ها
409
امتیاز واکنش
4,744
امتیاز
168
سن
20
محل سکونت
اهواز
زمان حضور
32 روز 4 ساعت 57 دقیقه
دلم می‌خواست هر دو دستم را تا آرنج در دهانش فرو ببرم و تا می‌توانستم دهان گشادش را جرواجر کنم‌ تا دیگر دخالت نکند، بی‌ربط حرف نزند و باعث رنجش دل‌ِ داغ دیده‌ام نشود. دست لرزانم را بی‌معطلی جلو بردم؛ حلقه را نزدیک آورد و آرام لـ*ـب زد:
-بندازم دستَت؟
بی‌میل، لـ*ـبخند تمسخرآمیزی بر لـ*ـب نشاندم و سرم را برایش تکان دادم.
تا خواست دستش را بالا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا