خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
هفت سرزمین.jpg

نام رمان: هفت سرزمین
نام نویسنده: بیتا صادقی
ناظر رمان: haniye anoosha
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
الهه‌ها شهرتشان به این است که در برابر اهریمنان از دنیا محافظت می‌کنند؛ کسی نمی‌داند که آن‌ها خود دنیایی دارند که متفاوت است از دنیایی که آن را حمایت می‌کنند؛ مشکلاتی دارند و همراهی با دنیای ما را در الویت می‌گذارند.


رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: . faRiBa .، زینب باقری، نازپری احمدی و 52 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
*سوم شخص*
ستاره دستی به موهای بلندش کشید و در برابر الهه‌های باستانی تعظیم کرد؛ پشت اون نیز جس بود که کار دوستش را تکرار می‌کرد.
میترا:
- برخیزید ای بانوان جوان؛ درود یزدان پاک اهورامزدای بزرگ بر شما باد.
هر دو سری به نشانه‌ی احترام خم کردند و از جا بلند شدند.
ستاره:
- درود بر شما الهه‌ی میترا، الهه‌ی خورشید و آفتاب مهر.
جس:
- سلام و درود بر شما الهه‌ی من.
میترا:
- با اجازه‌ی همه‌ی حاضران این جمع، من صحبت را آغاز می‌کنم.
بعد از تأیید همه میترا شروع کرد.
- از این به بعد ستاره با لقب الهه‌ی ستارگان و فداکاری، و تو جس، به عنوان الهه‌ی صبر و نور شناخته می‌شوی و حال خدای بزرگ است که شما را جاودان می‌کند و به شما قدرت عطا می‌کند.
سپس نوری طلایی همه‌جا را دربر گرفت و پس از آن، آن دو دوست الهه‌های جدیدی بودند که به جمع الهه‌ها پیوسته بودند.
چیترا:
- شما دو فرزند دارید که اون‌ها هم لایق الهه بودن هستند و دو نوزاد که قراره به بالاترین مرتبه برسند.
اشک شوق در چشمان دو زن جمع شده بود.
ستاره:
- الهه چیترا، الهه‌ی مهتاب و شب‌ها، ما چگونه این لطف رو جبران کنیم؟
چیترا:
- لازم نیست؛ این ما هستیم که به خوبی و صبر شما در برابر مشکلات پاداش می‌دهیم.
مهراوه:
- ولی در حقیقت نوزادان شما را اهورامزدا خدای بزرگ جهان برگزیده تا اهریمنان را نابود کنند؛ اما باید این را بدانید که این راه به هیچ وجه راه آسانی نخواهد بود!
گایا:
- و سخت‌ترین وظیفه در این راه بر دوش شماست.
جس:
- چه وظیفه‌ای الهه‌ی طبیعت؟
آذر:
- معلومه تربیت چهار الهه‌ی درستکار!
ستاره:
- اما الهه‌ی آتش و حرارت، ما چطور باید این‌کار رو انجام بدیم؟
اما این‌بار در کمال تعجب همه، هیدیس الهه‌ی دنیای زیر زمینی و جهان مردگان بود که جواب داد:
- معلومه، شما باید اون‌ها رو کاملاً پاک و به دور از هر بدی بزرگ کنید و درستی رو به اون‌ها آموزش بدید.
زئوس:
- اوه هیدیس، اولین باریه می‌بینم با میل خودت تو جشن شرکت کردی.
هدیدس:
- این جشن ناجیانِ و منم نمی‌تونستم ازدستش بدم.
***
*فلش بک*
قرن‌ها پیش الهه‌ها بدون نیاز به کمک بر جهان حاکم بوده و توازن را برقرار کرده بودند؛ اما اهریمن با تسلط بر طمع و قدرت طلبی انسان‌ها قدرت گرفت و لحظه به لحظه قوی‌تر شد. اهریمنان شیطان صفت در آشکار و نهان، قوانین یزدان را که الهه‌ها موظف به اجرای آن بودند زیر پا می‌گذاشتند و انسان‌ها را نیز در دام خود گرفتار می‌کردند؛ انسان‌هایی هم که شهوتشان از عقلشان و دلشان پیشی می‌گرفت، در دام آن‌ها گرفتار می‌شدند؛ آن‌ها حتی موفق شدند ما بین الهه‌ها نیز تفرقه ایجاد کنند. در این بین، میترا، چیترا، بهرام، گایا، آفریدیت، اریس، آناهیتا، آذر، زئوس، هرا، پوسایدن و آرتمیس دور هم جمع شدند و دنبال راه چاره گشتند.
اولین راه اتحاد بین همه‌ی الهه‌ها بود که خود به تنهایی سیصد سال طول کشید؛ اما نتیجه‌ی آن بهتر از حد تصور بود، اما کافی نه! این اتحاد شاید راهی برای مقاومت بود و به آن‌ها قدرت بیشتری بخشیده بود، اما به تنهایی برای مقابله با قدرت اهریمنانی که با انسان‌ها ترکیب شده بود کافی نبود!
میترا:
- چیکار باید کرد؟
چیترا:
- نمی‌دونم.
زئوس:
- ما به تنهایی از پس این مشکل بر نمیایم.
آرتمیس:
- در این بین تنها یک راه چاره‌ هست.
آری آرتمیس این بانوی جوان و جنگ جو، و یکی از دختران زئوس به همراه گایا کسانی بودند که راه چاره را یافتند!
زئوس:
- منظورت چیه آرتمیس؟
گایا:
- زئوس به دخترت گوش کن؛ ما راه چاره‌ای پیدا کردیم؛ فراموش نکن اعتماد هم از پایه و اساس موفقیته!
میترا:
- خب چاره چیه؟
آرتمیس
- :ما هم باید از آدم‌ها استفاده کنیم!
چیترا:
- یعنی چی؟
گایا:
- یعنی همون‌طور که اهریمن از بد و پست‌ترین انسان‌ها استفاده می‌کنه، ما هم باید از بهترین و پاک‌ترین انسان‌ها استفاده کنیم.
آرتمیس:
- اما این هم کافی نیست؛ ما باید انسان‌هایی که بین دو راهی خوب و بدی گیر کردن رو به‌سمت خوبی بیاریم تا کمکمون تو این راه باشن و باید به خداوند تکیه کنیم تا اون به ما قدرت مبارزه بده.


رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 46 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
*زمان حال*
نوار‌هایی رنگین درخشانی نوزادان را در بر گرفت و به آن‌ها قدرت و جاودانگی هدیه داده شد؛ پس از آن همه‌ی الهه‌ها یک به یک جلو آمده و هدایای خود را که از جنس توانایی و قدرتشان بود به دو نوزاد تقدیم کردند. بعد آفریدیت اریس (الهه‌ی رنگین‌کمان) و هیدیس جلو آمدند.
اریس:
- هدیه‌ی من قدرت رنگین‌کمان و درخششه (دوتا از قوی ترین قدرت‌های المپ) که از چشمانشان آشکاره.
هیدیس:
- هدیه‌ی من به شما قدرت افرادمه؛ هروقت که به کمکشون نیاز داشتید کافیه صداشون کنید.
همون لحظه صدای بدی در کل محوطه پیچید و بلافاصله صدای فریاد نگهبانان المپ.
زئوس فریاد میزند:
- ببندید؛ دروازه‌های المپ رو ببندید؛ باید از جان ناجیان محافظت شود.
بلافاصله خود آرس، آرتمیس، نپتون، اورانوس، هیدیس، پوسایدون، آذر، چیترا، هیکت، اربوس و خشایار براز دفاع رفتند. عده‌ای دیگر از الهه‌ها برای کمک به الهه‌ها معمولی یا ضعیف‌تر و سایر المپ نشینان رفتند. در این بین تنها کسانی که مانده بودند،
میترا، هرا، آناهیتا، گایا، اریس مایا (الهه‌ی بهار)، آپلو و سینوس بودند تا ناجیان را به نمیز (سرزمینی درست مثل زمین اما با تفاوت فرهنگ قانون و... که کاملا از هر لحاظ متفاوت است و مردم متفاوتی دارد و بیشتر انسان‌های ساکن آن قدرت خاص دارند.)
***
*چند سال بعد*
*سودا*
دستی به موهای بلند پرکلاغیم کشیدم که آرایشگر به شکل زیبایی برام درست کرده بود. رنگ مشکی موهام با سفیدی پوستم تضاد جالبی ایجاد کرده بود، با ابروهای باریک و کشیده که فقط کمی مرتبشون کرده بودم.
آرایشگر:
- وای عسلم خیلی ناز شدی؛ دیگه این نقاب چیه دختر؟
آروم خندیدم.
- من چیکار کنم؟ جشن بالماسکه‌ست.
آرایشگر:
- خب حالا چه شانسی داری تو که وارد نشده شرکت به این موفقیت رسید!
ساغر:
- خواهر منه دیگه؛ وای دختر باورت نمی‌شه همین دیروز استخدام شد، یک‌ساعت بعد زنگ زدن خبر پروژه‌ی شرکت استار بک رو دادن که مال ما شد؛ از اون طرف هم موفقیت تو پروژه‌ی تبلیغات آرایشی و از اون طرف هم برگشت پسر کوچیک خانم جس. می‌گن قراره اون بشه رئیس آژانس؛ این جشن هم به مناسبت همینه دیگه.
نگاهی پر از مهر به خواهرم انداختم؛ ساغر سه‌سال از من بزرگ‌تر بود و کلاً بور بود. چشمای درشت سبزآبی با موهای طلایی و پوست سفید و آبروهای عسلی و لـ*ـب‌های سرخ. با این‌که خواهر بودیم اما زیاد شبیه نبودیم.
من پوست سفید داشتم با لـ*ـب‌هایی به سرخی گل رز و موهایی پرکلاغی و چشم‌های بادومی سبز جنگلی روشن. برعکس ساغر من چشم‌هام خیلی درشت نبود و معمولی بود؛ اما حسابی کشیده بود و ترکیب رنگ و فرمش باعث شده بود چشم‌هام کلاً خمار باشه.
آرایشگر نقاب سبز و نقره‌ای رنگم رو روی صورتم زد؛ نقابی که کاملا با اکلیلای نقره‌ای پوشش داده شده بود و چندتا هم پولک خیلی ریز ستاره‌ای با رنگ‌های مختلف داشت؛ دورش نوار نقره‌ای بود رو پیشونیشم حالت دُم طاووس داشت با شاخک‌های بلند که حالت کاکل طاووس بود، اما به رنگ نقره‌ای؛ ولی قسمتش که حالت دُم طاووس بود درست رنگ دُم طاووس بود و قاب چشماش درست حالت بادومی و خمار چشم‌های من رو داشت و باعث شده بود مژه‌های بلند و ریمل زدم خودنمایی کنه.
به افکار خودم راجب این شغل جدید تو دلم خندیدم. اصلا برای این کار شوق و ذوق نداشتم؛ ولی وقتی خبر این جشن و همه‌ی اتفاقاتی که پشت سر هم افتاد رو شنیدم، حسابی انرژی گرفتم.
آرایشگر:
- کارت تمومه عسلم؛ امشب کولاک می‌کنی.
لبخندی زدم؛ هیچ‌وقت دنبال توجه نبودم، ولی همیشه توجه بود که دنبال من بود.
ساغر:
- خیلی عالی شد. ممنون.
و رو به منم گفت:
- بجنب بریم.
- باشه بریم.
سر اصرارهای مامان و ساغر قرار شد دنبال کار باشم، چون تو کار قبلیم اذیتم کردن؛ این‌بار خواهرم من رو به شرکت خودشون آورد تا جام امن باشه. آدم رفیق بازی نبودم ولی اصلا تو قید و بند فشارایی که تو محلمون رو دخترا میاوردن نبودم. به‌قول خواهرم: «بهترین جا هم برای شخصیت من آژانس گولدن تکسه؛ چون هم صدای همه‌ی کارکنان بدون توجه به‌سمتشون شنیده می‌شه و به افکار و عقیده‌هاشون احترام گذاشته می‌شه، بهترین جا برای کسی مثل منه!»
کمی فرق راستم رو که کج تو صورتم ریخته بود کنارتر زدم تا چشم راستم از زیر نقاب مشخص‌تر بشه.
از جام بلند شدم و نگاهی به خودم انداختم؛ پیراهنی سبز روشن و پف‌دار پوشیده بودم؛ درست مثل لباس پرنسس‌ها پر از چین و پف که کلی‌ هم سنگ کاری شده بود. سنگ‌ها هفت رنگ و سبز سایه روشن بودن که باعث شده بودن جلوه‌ی لباسم بیشتر بشه و البته با چشمای کشیده و سبز رنگمم ست بشه. بخشی از موهای بلند مشکیم رو بالای سرم به شکل گل درست کرده بود و بقیه‌ش رو هم آزاد دورم رها کرده بود. جلوی موهامم که چتری بلند بود و تا روی بینیم می‌رسید چون فرق بود حالت خاصی نداده بود و فقط فرق راستم رو توصورتم ریخته بود و فرق چپم رو هم لابلای بقیه‌ی موهام جا داده بود‌.
در کل چهره‌ی زیبایی داشتم ولی الان خیلی زیباتر شده بودم! چه خود شیفته شدم من‌!


رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 39 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
ساغر:
- تو چرا باز سبز پوشیدی آخه دختر؟
- تو که خودت می‌دونی من دیوونه‌ی این رنگم؛ تازه با چشم‌هام ستم هست!
ساغر:
- آخه افرات سودا؛ اتاقت که کلا سبز و سفید و بنفشه، باز یه لطفی کردی کمدات و کتابخونه رو قهوه‌ای گرفتی از اون همه لباسی هم که داری نصفش سبزه؛ تو اون همه لاکی هم که داری فقط چهارده‌تاش سبزه!
بی‌تعارف زدم زیر خنده.
- تو چرا اینا رو حساب نمی‌کنی که ده‌تا از لاک‌هامم قرمزه، نه‌تا آبی، چهارتا طلایی، هفت‌تا صورتی، چهارتا هم نقره‌ای، دوتا زرد، پنج‌تا بنفش، سه‌تا و دوتا زرشکی نارنجی...
ساغر:
- وای‌وای‌وای، نه توروخدا شجره نامه‌ی لاک‌هات رو نگو!
- درضمن کلاً که سبز نیستم؛ جواهراتم نقره‌ایه با سنگ‌های سبز؛ کیف و کفشمم نقره‌ایه؛ کمربند لباسمم همین‌طور.
بعد برای این‌که یکم حرصش بدم دستی به تاج، گرنبند و گوشواره‌های آویزم کشیدم.
نفس حرصی کشید و بعد از اون هم دست من بدبخت رو کشید دنبال خودش.
- هی چه‌خبرته تو دختر؟ می‌دونی من با این کفش‌ها نمی‌تونم راه برم.
ساغر:
- حقته؛ تا تو باشی با این قد شیش‌متری‌ کفش ده‌سانتی نپوشی. بابا خیر سرت خواهر کوچیک‌تری قدت از من و مامانم بلندتره؛ فقطم قد بالا بردی، وگرنه مثل اسکلت مردنی هستی! من نمی‌دونم با باشگاهی که رفتی چرا قد یه نخود هم عضله نداری و فقط بدنت فرم ورزشکار داره!
با صدای بلند خندیدم.
- چه دل پری داریا!
ساغر:
- پس چی؟ پدرم در میاد تا رو فرم بمونم. تو باشگاه که می‌ری اونم انواع ورزش‌ها باز هیکلت رو فرم‌تره؛ ولی من با اون‌همه نرمش و رژیم بازم مثل تو نیستم.
- هرکس یه جوری خاصه؛ تازه تو که هیکلت مشکل نداره خیلی هم خوشگلی؛ هیچ موردی هم نداری؛ پس الکی زور نزن.
من می‌دونستم داره شوخی می‌کنه؛ تازه خودش هم خیلی خوشگله؛ چشمای درشت آبی روشن با رگه‌های سبز؛ قد بلند و هیکل قشنگ؛ گونه‌های برجسته ودوتا چال گونه‌ی ناز.
ما هردو شبیه مامان بودیم؛ فقط مدل و رنگ چشم‌های ساغر و رنگ موهاش به مادربزرگم رفته بود، وگرنه هر سه گونه‌های برجسته داشتیم و چال گونه؛ البته منو و مامان فقط رو گونه‌ی راست چال داشتیم؛ لـ*ـب دهن بینی ابرو و... همشون درست مثل هم بود.
ماشن جلوی در یه تالار بزرگ نگه داشت و ما پیاده شدیم. بعد از حساب کردن کرایه باهم وارد تالار شدیم.


رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 34 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
یک‌دفعه یه پسر جوون و قد بلند موطلایی اومد کنارمون؛ لباس نیروی دریایبم تنش بود.
ساغر:
- سلام آقای جیک؛ حالتون چطوره؟
جیک:
- سلام ساغرجان؛ ممنون تو چطوری؟ خوش اومدی.
نگاهی به سرتا پاش انداخت و گفت:
- آبی خیلی بهت میاد!
ساغر:
- ممنون آقای جیک.
جیک:
- معرفی نمی‌کنی؟
و به من اشاره کرد.
ساغر:
- آهان... چرا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 30 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدای تق‌تق پاشنه‌ی کفشاش رو اعصابم بود. می‌خواست نشون بده که کفش پاشنه‌دار پاشه؛ البته نیازی هم به اون نبود؛ با وجود اون دوتا چاک یک‌متری دامنش تابلو بود فقط سعی داشت لوندی و دخترونگیش رو به رخ من بکشه؛ چون من در حالت معمول خیلی ساده، شیک، ولی اسپورت پوش بودم؛ اما اون نه! همیشه سعی داشت جلب توجه کنه.
مطمئن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 34 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
جان:
- خوبه؛ این جشن باید بی‌نقص باشه. خانما شما هم افتخار می‌دید و با ما میاید؟
ساغر:
- ممنون؛ مزاحم نمی‌شیم.
جیک:
- چه مزاحمتی بابا؛ جان راست می‌گه سودا که کسی رو نمی‌شناسه؛ جان هم خیلی‌ها رو نمی‌شناسه و من و تو هم که وارد شیم با دوستا و بقیه‌ی کارمندا سرگرم می‌شیم؛ خب بذاریم حداقل این دوتا هم باهم خوش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 29 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
اما حرفش رو قطع کرد و گفت:
- چرا همچین فکری کردی؟
با بی‌قیدی شونه‌هام رو بالا انداختم.
- زیاد به این جور جشن‌ها عادت ندارم؛ چند باری که فقط تو همچین مهمونی‌هایی بودم این چیزا رو دیدم؛ برای همین پرسیدم.
خنده‌ی دیگه‌ای کرد ولی نمی‌دونم به‌خاطر این بیخیالی من بود یا حرفی که زدم. اصلا ولش کن بابا!
دروغ چرا،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 29 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
جس:
- خب می‌دونی، من برای مدتی دارم از این‌جا می‌رم وگرنه دوست داشتم شخصاً بهت آموزش بدم.
سرم رو کمی پایین آوردم.
- نیازی به زحمت شما نیست؛ منم یه کارمند عادی‌ام.
جس:
- من آدم شناسم دخترم؛ می‌دونم کی لایقه و کی نیست. فکر کردی چرا با وجود این که جیک بزرگ‌تر از جان بود و بیشتر از اون هم تو آژانس کار کرده جان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 28 نفر دیگر

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
408
امتیاز واکنش
9,331
امتیاز
238
محل سکونت
تهران
زمان حضور
19 روز 10 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
پوف، این جشن چقدر مسخره‌ست؛ یه آهنگ درست و حسابی هم نمیذارن. از وقتی که آهنگ شروع شده راه به راه به منو ساغر پیشنهاد رقص می‌دن. نمی‌دونم آقا ما نخوایم برقصیم، اونم دونفری کی رو باید ببینیم؟ اه، جان و جیک مدام داشتن با این و اون حرف می‌زدن و خوش و بش می‌کردن. ساغر هم که داشت با خانم جس حرف می‌زد.
دستی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: . faRiBa .، نازپری احمدی، !~Fatemeh zarei~! و 33 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا