در حال تایپ رمان هفت سرزمین | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان ۹۸

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
قابل توجه کسانی که این رمان رو مطالعه می‌کنند باید بگم این رمان باز نویسی شده و کاملا با قبلش فرق کرده حتی اسمش پس از شما میخوام که از اول این رمان رو مطالعه کنید با سپاس
نام رمان:هفت سرزمین
نام نویسنده:بیتا صادقی
ناظر رمان: haniye anoosha
ژانر:تخیلی و عاشقانه
خلاصه:زیبای داستان ما یه دختر زیبا خوب و مهربون اهل یه روستای کوچیک که نزدیک به شهر هیروسیتی یکی از شهرهای سرزمین اسپارکله و تو یه کلبه همراه با عمه خانمش زندگی می کنه ولی از اتفاقات اطراف خودش و گوهر وجودیه خوش بیخبره و 16 سال بدونه اینکه چیزی از خودش بدونه بزرگ میشه و به سن 16 سالگیش میرسته اما خدا خاسته تا اون دختر برگزیده باشه و با پاکی وجودش و قلب مهربونش دنیایی رو که لحظه به لحظه بیشتر تو سیاهی غرق می شه رو نجات بده یانه ببینیم زیبای قصه ی ما موفق میشه یا نه
داستان ما از یک روز زیبا در اوایل بهار شروع میشه
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
*زیبا*
به زور با آرنج دستم موهای بلندم رو از جلوی چشمم کنار زدم واقعا سخت بود که با موهای باز کار کنی اما از شانس خوشگلم عمه خانم حتی وقت برای بستن موهام رو هم بهم نداد و من بدبخت رو فرستاد که یکی از فرش‌های ۱۲ متری اتاقش رو بشورم
عمه:آهای زیبا دست بجنبون دیگه چقدر تو تنبلی نکنه دوست داری امشب بدونه شام بخوابی
جوابی بهش ندادم خیلی درده که از صبح تا شب عین خر کار کنی و آخرم بهت بگن علاف و تنبل
با حرس فرچه رو روی فرش کشیدم یه لحظه فرچه از دستم که از خستکی درد میکرد در رفت و من لیز خوردم و پرت شدم تو کفا و کل هیکلم کفی شد
با حرس فرچه رو پرت کردم روی فرش و قطرات اشکم بودن که صورتم رو خیس میکرد
از جام بلند شدم و رفتم سمت شیر آب
آب رو باز کردم و گرفتم روی فرش و درعین حال کف دستام رو شستم و صورتمم شستم واشکام رو هم پاک کردم
-خدایا بازم کرمت رو شکر
دوباره فرچه رو برداشتم و افتادم به جون فرش و تا میتونستم کشیدمش
گریه مال آدمای ضعیفه و ناسپاسه بازم خدا رو باید شکر کرد که من یه سقف و یه بزرگ‌تر بالا سرمه لباسی برای پوشیدن دارم غذایی برای خوردن دارم و مهم تر از همه خدایی بالا سرم
-هی تو که باز مشغول کاری زیبا
با صدای سوگند سرم رو بالا آوردم
-هی سلام
سوگند تنها امید من بود توی این زندگی لعنتی
سوکند:باز داره ازت کار میکشه
-اونم چه کاری
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
سوگند:تو ای فرش ۱۲ متری رو خودت تنهایی میشوری
یکم فکر کرد و گفت:
-نکنه این همونه که خودت بافتی
-خوده خودشه...حافظت خوبه‌ها
سوگند لبخندی به من زد
-ببینم باز سفارش داری یا برای نظارت اومدی
یوگند:هیچ کدوم امروز مشتری آوردم براتون همم اومدم به تو سر بزنم
-لطف داری
سوگند:صبا خانم(عمه خانم) کجاست
-تو خونس همین پیش پای شما تحدیدمون کرد
سوگند:تحدید...چه تحدیدی
-تحدید جدید یاد گرفته گفته اگه زود تر تمومش نکنم از شام خبری نیست
سوگند:اون واقعا زن ظالمیه
-نمیشه گفت ظالم خیلی سخت گیره
سوگند:تو زیادی پوتت کلفته...تو خیلی مظلومی
-بیخیال
-هوف من میرم پیش صبا خانم
و رفت که به سمت کلبه بره
منم دوباره شروع کردم که صدای عمه خانم اومد
عمه:آهای زیبای گور به گوری تموم نشد اون فرش
-چرا عمه خانم تقریبا تمومه
عمه:پس چه غلطی میک...
و ساکت شد فکر کنم چشمش به سوگند خورده
عمه:اوه سلام سوگند جان خوش اومدی مشتاق دیدارت بودم
سوگند آروم و تقریبا خشک گفت
-ممنون صبا خانم براتون مشتری آوردم
عمه:
بفرمایید تو قدمتون رو چشم
هی امان از این چاپلوسیش
اعصاب نمیذاره برای آدم
دوباره جیغ عمه خانم اومد
عمه:زیبا
-به خدا تمومه عمه فقط باید لولش کنم
عمه:شانس آوردی اگر که تموم نشده بود از شام خبری نبود
و رفت تو و در رو بهم کوبوند
منم که حسابی حرسی شده بودم اداش رو دراوردم و گفتم:
-وگرنه شام خبری نبود
-اوف انگار بچه تنبیه میکنه بابا جان ما دیگه ۱۶ سالمه ۱۶ سال
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
با حرس فرش رو لوله کردم و به کنار دیوار تکیه دادم
دلم جنگل میخواست
دلم‌ هوای آزاد میخواست
یه نگاه به لباسای نابود شدم انداختم
تماما کفی بود و چون سفید بو کلی لک هم روش افتاده بود
-تو خونه هم که مشتری هست نمیتونم برم تو
یک دفعه یه لامپ بالا سرم روشن شد و یه بشکن زدم
-خودشه
دویدم سمت درخت بزرگ و قطوری که پشت کلبه بود انقدری خوب بود که بشه ازش بالا رفت
با اینکه ناشی بودم و زیاد از درخت بالا نرفته بودم این درخت محکم و کج و کوله مناسب بود
دستم رو انداختم رو یکی از شاخه‌های بلند و محکم از اونجایی که قدم بلند بود این کار برام راحت تر میشد
پام رو رو بلند ترین و محکم ترین نقطه‌ی ممکن گذاشتم و خودم رو کشیدم بالا
همینطوری ادمه دادم تا به جایی رسیدم که یه شاخه‌ی بلند و محکم به پنجره‌ی اتاقم میرسید
آروم و با ترس و لرز خودم رو روش جلو کشیدم تا به پنجره رسیدم
با یه حرکت خودم رو تو اتاق پرت کردم
از سر ترس به خودم میلرزیدم قلبم تو دهنم بود
-وای خدا وحشتناک بود امیدوارم دیگه مجبور به انجام چنین کاری نشم
اما با یاد اینکه دوباره باید همین راه رو برگردم دمغ شدم
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
سریع لباسام رو بایه پیرهن سفید عوض کردم پیراهن زیبایی بود و آتسینام کمی بف دار بود و یکم از حلقه ای بلد تر دور آستیناشم ربان پهن مشکی بود و یقشم یقه هفت بود با دورش روبان مشکی بود و تور هایی سفید داشت و از دو طرف یقش تا روی کمرم ربان مشکی بود و دور کمرمم ربان مشکی که پهن تر از قبلیا بود و پایین دامنمم باز ربان مشکی مثل اونهایی که دور آستینم بود زینت داده شده بود و رو دامنمم چند لایه تور نازک سفید بود که طرح گل داشت و دامن لباسمم یکم پف داشت جوراب شلواری سفیدی هم پام کردم که خیلی قشنگ بود و به لباسم میومد و جذابیت خاصی به پاهای لاغر بلند و کشیدم می داد
و موهام رو مرتب کردم 3 تا ربان باریک برداشتم دوتا مشکی و یه سفید موهام رو با ربانا کج بافتم توریکه ربانا قشنک لا به لای موهام بافته شده بود یه ربان یک سانتی سفیدم که کوتاه بود برداشتم و پاپیون زدم و ته موهام رو باهاش بستم بعد موهام رو رو شونه ی راستم انداختم بلندی موهای پر و طلایی رنگم تا زیر شکمم میرسید البته وقتی میبافتمشون و رو شونه هام مینداختم و تل سیاه رنگم رو که روش خال های ریز سفید داشت و روی موهام زدم طوری که جلوی موهام که چطری بلند و فرق بود نصفه ی چپش زیر تل رفت و نصفه ی راستش تو صورتم موند گرچه مدل طبیعیش این بود اما با تل بهتر وایمیستاد
به سمتی که زیر تل بود جند تا سنجاق طلایی ساده هم زدم تا خوب وایسته
از رنگ طلایی استفاده کردم چون تقریبا همرنک موهام بود
کفش های ساده و بدونه پاشنه ی مشکیمم پوشیدم و رفتم جلوی آیینه
خودم رو از بالا تا پایین برانداز کردم جز جشما و موهام همه چیزم سفید مشکی بود فقط موهام بود که طلایی بود و چشمام که سبز روشن و خوشرنگی بود
به خودم تو آیینه نگاه کردم
مثل اسمم زیبام موهای طلایی و پری که بلندیش تا 5 انگشت بالای زانومه و کاملا لخته صافه صاف پوستی سفید دارم با لب های سرخ ابروهای بازیک و بلند مشکی و چشمایی که نه خیلی درشته و نه خیلی ریز و همیشه کشیدگی خاصی داره که به چشمای آهویی شکلم حالتی کاملا خمار داده و رنگش و همچنین مژهای پر بلند و مشکیم این خماریرو بیشتر کرده با بینی کوچیک و خوش فرم که به صورتم میاد به هم راه دهنی کوچیک با لب های غنچه ای اما نازک سرخ رنگ که خدادادی خط لب سرخی هم داره و لبام رو برجسته تر کرده
بالا خره نگاهم رو از آیینه گرفتم و وسایل گلدوزیم رو تو سبدی زیبا گذاشتم در کنارش لوازم برای ساخت زیورآلات و وسایل منجوق دوزی
به سمت پنجره رفتم
-حالا چطوری این رو ببرم
چراغی بالا سرم رو شن شد
به سمت کشو دویدم و بلند ترین ربانام رو برداشتم و آروم به هم گره زدم
یه دسته ی ربان رو تو دستم گرفتم یه ربان رو از دسته ی سبد رد کردم و بعد تو اونیکی دستم گرفتم و آروم فرستادمش پایین
وقتی که سبد به زمین رسید یه طرف ربان رو ول کردم و با طرف دیگه بالا کشیدمش
همونطوری گذاشتمش تو کشو تا بعدا بازش کنم
دامنم رو که تا زیر زانوم بود جمع کردم تو دستم و رفتم لبه ی پنجره
-هوف خدایا خودم رو به خودت سپردم
دامنم رو کامل بالا زدو و رو لبه ی پنجره نشستم
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
دامنم رو بیشتر تو دستم جمع کردم و با اونیکی دستم شاخه رو چسبیدم بعد دامنم رو به دندون گرفتم و پای راست و بعد پای چپم رو روی شاخه گذاشتم
دست راستم رو به لبه ی پنجره تکیه دادم و ایستادم
الان دقیقا پاهام رو اون شاخه ی نسبتا پهن و پیچ در پیج بود و دوتا دستم لبه ی پنجره
تمام قدرتم رو تو دستام جمع کردم و خودم رو با ضرب به روی شاخه حل دادم
چند قدمی به جلو پرت شدم و برای حفظ تعادلم شاخه ی بالا سرم رو محکم چسبیدم
به زور و با کلی ترو لرز تاتی تاتی کردم و با زحمتی فراوان خودم رو به تنه ی اصلی درخت رسوندم و محکم چسبیدمش طوری که انگار بعد از سالها عزیزی رو دارم می بینم
خودم رو حسابی به درخت چسبوندم بعد آروم پام رو رو شاخه ی پایینی گذاشتم و دستام رو به شاخه های پایین تر چسبوندم وبا هزار ترس و لرز با همین روش خودم رو به پایین درخت رسوندم
همین که رسیدم پایین خودم رو از درخت فاصله گرفتم و خودم رو ول کردم رو زمین
دست و پام تمام داشت میلرزید و از شدت وحشتم نفسام به شماره افتاده بود
بعد چند دقیقه به زور خودم رو جمع و جور کردم و نفس راحتی کشیدم
-امیدوارم که دیگه لازم نشه این کار رو تکرار کنم خیلی بد بود موندم این میمونای بدبخت چطور در روز 500 بار این کار رو انجام میدن واقعا دلم براشون میسوزه
بلند شدو و دامنم رو با دست تکوندم سبدم رو برداشتم و به سمت جنگل به راه افتادم
-تنها جایی که آرامش دارم توش همین جنگله
با زمزمه های آروم وارد جنگل شدو و تو جنگل پیش رفتم
**********
حدودا یه ربعی راه رفتم تا رسیدم به چند تا درخت کهن سال و سر سبز که کنار هم قرار داشتن و شاخ و برگای بلندشون توهم پیچ و تاب خورده بودن و زیرشون روی چمنا مقدار زیادی برگ سبز و تازه خود نمایی می کرد که کنارشونم بوته هایی از گل بود
وسط اونجا یه کنده ی بزرگ درخت روی زمین دراز شده بود و جای خوبی رو برای نشستن ساخته بود
رفتم جلو و روی اون کنده نشستم سبدم رو کنار پام گذاشتم و مدتی کوتاه به منظره ی زیبای رو به رو چشم دوختم
از داخل سبد رو میزی سفید و تترون رو که به کارگاه گلدوزی وصل بود داروردم به همراه سوزن و نخ قرمزم و کارم و شروع کردم
-این یکی رو دیگه باید امروز تموم کنم
سوزنم رو نخ کردم و روی یکی از دوتا گل باقی مونده با نخ قرمز گلدوزی کرد
-مطمعنم این تموم بشه عالی میشه
و با این فکر به کار خودم سرعت دادم تا هرچه زود تر تمومش کنم و شکل کامش روببینم
دوختام ریز و کنار هم بود و همین برجسته تر نشوش میداد و جز برگا که سبز های سایه و روشن بودن بقیه ی کار با رنگ های گرم و پر جلوه دوخته شده بود تا زیبایی بیشتری داشته باشه
-وای این خیلی خوب میشه
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
آدریان با اینکا دختر ریز نقش و کوچک جثه‌ای بود اما خوب به کارش وارد بود حرکاتش حرف نداشت و خیلب خوبم به پن آموزش میداد
فکر میکنم برعکس اون هیکل کوچیکش ا اون دسته از دختراس که حری رو کله پا میکنه چون این بلا رو سر خودمم آورده میدونم
*****
-هوف آدریانا بسته دیگه من خسته شدم
آدریانا:به این زودی
با جیغ و خشم فریاد زدم
-زود
از جیغم آدریانا ترسید
-تو به این میگی زود نزدیکه دوساعته داریم تمرین میکنیم
آدریان:جدی...چه زود گذشت
من که آروم تر شده بودم گفتم:
-بله زود گذشت
یه سول ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود آخرم پرسیدمش
-آدریان(آدریانا) تو بازم به دیدنم میای
آدریانا:چطور
-آخه من تو این قصر خیلی تنهام
آدریانا:دلبته که بازم میام هم برای تنرین دادن و آموزش به توهم برای نظارت روی پیشرفتت باید بیام
-این عالیه آدریان...مشکلی که نداری آدریان صدات کنم
آدریانا:نه همه من رو به این اسم صدا میکنم
هم دیگه رو بغل کردیم و باهم خداحافظی کردیم
آدریانا رفت و من باز تنها شدم بعد یکم دیگه تمرین به اتاق خودم رفتم خیلی بهم فشار اومده بود و خسته شده بودم
مس بی هیچ حرفی بر روی تخت به خوابی عمیق فرو رفتم
*دانای قصه*
در همین حال جاناتان درحال مشورت با بقیه بود
جاناتان:خب به نظرم بهتر اون ۴ نفر رو بیاریم
جولیا:منم موافقم روبی آوردنش مشکله چون پرنسس و مایکلم به خاطر موقعیت پدرش راحت نمیشه آورد
آدریانا:به نظر من بهتره با لیانا و ملکه هم مشورت کنیم تازه ملکه ایزابل و بانو امیلیا و بانو کرسیتینا هم باید باشن
جاناتان:درسته منم موافقم
دین:من میرم خبرشون کنم
آدریانا:منم میرم دنبال ملکه ایزابل و بانو کریستینا(مادران روبی و مایکل)
ساعتی بعد دین به همراه ملکه کاترینا و دخترش و بانو امیلیا(بانوی اول قصر)و پسرش جان به نزد آنها بازگشت
و کمی بعد آدریانا همراه با ملکه ایزابلا و بانو کریستینا وارد شد
کاترینا:چی شده که ما رو صدا کردید
همون لحظه لرد جیسون(پدر جاناتان)لرد
ادروار(پدر جولیا)وارد شدن
جیسون:کاترین(کاترینا)صبر داشته باش الان متوجه میشی اما باید این رو بگم که چند نفر نمیتونن بیان
ایزابل:از تاخیرشون حدس زدم
بعد کمی مکث گفت:
-موضوع درباره‌ی روبی و مایکل درسته
کریستینا:ما نگران شدیم و به سرعت خودمون رو رسوندیم
امیلیا:درسته اگر ممکنه بگید چی شده
جاناتان:با اجازه
وقتی تایید جمع رو دید بلند شد و تصمیم خودش و جمع رو توضیح داد
کاترینا:خب اینکه قبل از رسیدن قهرمانا گروه رو آماده کنیم فکر خوبیه
 

bita sadeghi

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
118
امتیاز
78
محل سکونت
تهران
ایزابل:منم موافقم اما به مشکلی هست
جولیا:مشکل چیه ملکه
ایزابل:اگر همه ی اونها رو باهم ببریم ممکنه برشون خطرناک باشه
آدریانا:درسته ما فکر اینجا رو نکرده بودیم
جیسون:اما اگرم بمونن مشکله
ادوارد که تا آن لحظه ساکت بود اینبار رشته‌ی کلام را به دست گرفت:
ادوارد:درسته ما نمیتونیم هم زمان به اونها تمرین بدیم و نمیتونیم همزمان اونها رو ببریم چون اگر همزمان تمرینشون بدیم متوجه‌ی نیروهای روشنایی میشن و اگرم ببریمشون ی
شک میکنن
امیلیا:درسته اما حالا تکلیف چیه
کاترینا:خب الان باید چیکار کرد
کریستینا:من یه فکری دارم از وقتی پدر مایکل نیروهای سیاهش رو از دست داد و نابود شد
فهمیدم که کار ما و معموریتمون تموم شده و دیگه کادیم از دستمون برنمیا چون تاریکی برای خودش جانشین برگزیده مطمعنم تارین(پادشاه و رهبر ترس تاریکی و بدی) برای خودش افرادی رو برگزیده همونطور که نورا(ملکه و رهب روشنایی و خوبی)افرادی رو برگزیده
ایزابل حرفش قطع کرد:
ایزابل:درسته و همونطور نورا قراره با المپ بره تارین هم قراره به دنیای زیرزمینی بره پس هردو نیاز به وارث دارن اما تا وارثانشون برسن نیاز به کسانی دارن که خودشون از مردم محافظت کنن و هم قهرمانا رو بیارن قهرمانانی پروردگار هستی و آفریننده‌ی خدایان و الهه‌ها اونها رو انتخاب کرده
ادوارد:اما په ربطی داره
 
بالا پایین