در حال تایپ رمان سرزمین افسانه (جلد اول سفر پردردسر) | Larsa کاربر انجمن رمان 98

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63

نام رمان: سرزمین افسانه (جلد اول سفر پردردسر)
نویسنده: Larsa
ژانر: تخیلی، عاشقانه و معمایی
ناظر: @haniye anoosha

خلاصه:

در سرزمینی پر از افسانه
دوستانی جدا نشدنی
سفری آغاز می کنند
که سر و ته این سفر دردسر است
دردسری از جنس خون و ترس


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
مقدمه:


« ما با نژاد خودمون روبرو هستیم ..
ما دوباره گناه میکنیم ..
و دخترا و پسرانمون تاوانش رو میدن ..»

[ حاکم سرزمین افسانه ]​
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
چرا؟
کمک، کمک..
نمی خوام بمیرم..
من بی گناهم..
با ترس از خواب پریدم. نفس نفس می زدم. تمام خواب رو با جزییات یادمه. خوابی که فقط داخلش خون و ترس بود.
در اتاق با صدا باز شد و برادرم وارد شد. ازم سوال هایی می پرسید که خودم هم جوابی براشون نداشتم.
بعد از چند دقیقه به حرف آمدم و چیزی که بهش نیاز داشتم رو گفتم:
_ خون.
برادرم اول با تعجب نگاهم کرد که معنیش رو فقط من و اون می فهمیدیم بعد به سرعت از اتاق خارج شد و بعد چند لحظه با یه جام پر از خون وارد شد. به نوعی حمله کردم جام رو از آرسام (برادرم )گرفتم.
با ولع می خوردم که آخراش معده ام خون رو پس داد و منم تمامش رو روی لباس آرسام ریختم.
آرسام:
_ اه.. گند زدی به لباسم..
بعدش یه قیافه مزخرف به خودش گرفت و رفت بیرون.
دادزدم:
_ خوشگل شدی داداشی همین طوری بیا.
فقط یه لحظه طول کشید آرسام وارد اتاق شد مثل همیشه جنگ بالشی ما شروع شد.
بعد از اینکه تمام بالش ها رو بی پر کردیم یادم افتاد که ما قرار داریم.
رفتم سمت کمدم درش رو باز کردم که چشم تو چشم ....
خودم شدم مثل همیشه خرمگس مزاحم اومد وسط, منظورم آرشه نمیدونم وجدانم یا یه خر دیگه ولی هر کی هست خیلی مزاحمه.
آرش:
_ باز تو خوشمزگی هات گل کرد؟
من:
_ به جان خودت که ارزشی نداره من اینبار بی تقصیرم.
آرش:
_ یا تو آخرش منو میکشی یا من تو رو.. حالا ببین.
بدون توجه به غرغراش حاضر شدم و رفتم جلو آیینه. یه چشمک و یه بوس برای خودم فرستادم. موهای طلایی رنگم رو با ژل حالت دادم و رو پوست سفیدم کرم زد آفتاب زدم دستبند چرمم رو هم انداختم و از اتاق خارج شدم.
قبل از اینکه در اتاقم رو کامل ببندم صدای آرسام اومد که گفت:
_ قطره چشمت یادت نره.
منم بچه حرف گوش کن اصلا اهمیت ندادم و سوت زنان از اتاقم دور شدم. اتاق منو آرسام طبقه دوم با یه اتاق مهمان، راهرو رو که اصلا نگم بهتره, پر از تابلوهای نقاشی شده توسط آرسام، دیوونه کنندس.
از پله های مارپیچ اومدم پایین رفتم رو یکی از مبل های سلطنتی آبی رنگ نشستم . اینجا هم آثاری از آرسام دیده میشه البته به سلیقه بنده. یه تابلوی بزرگ نقاشی شده از منو آرسام هست که خیلی دوسش دارم. تو تابلو چشمای آبی من یه حالت شیطانی دارن و یکی از چشمای سبز آرسام با موهای مشکی پر کلاغیش پوشانده شده.
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
با صدای آرسام برگشتم و بهش نگاه کرده, انگار با تلفن صحبت میکرد.
آرسام:
_ آره آره ما آماده ایم بیایید.......باشه خداحافظ.
من:
_ آرمان بود؟
آرسام:
_ نه باران بود گفت تو راهن.
من:
_ آهان.
آرسام:
_ وسایلت رو جمع کردی آقای آهان؟
من:
_ نه:- )
یه دفع داد زد:
_ بلند شو الان میان.
با دادی که زد مثل یه گربه چسبیدم به سقف, بعد از اینکه دیدم اوضاع آروم شده از سقف جدا شدم آهسته به سمت اتاقم رفتم.
توی اتاق رو تختم نشستم و دارم فکر میکنم چه چیزهایی برای رفتن به جنگل لازمه. هرچی به ذهنم می رسید مینداختم تو کولم.
چند ساعت بعد
من:
_ بالاخره تموم شد ..اوف.
خودم رو جوری رو تخت انداختم که صدای نالش در اومد.
آرش:
_ ولی بیشتر شبیه صدای ناله یه سگ بود.
من:
_ برای اولین بار توی عمرت یه حرف راست گفتی.
از تخت با احتیاط اومدم پایین, خم شدم زیر تخت رو نگاهی انداختم. دوتا چشم زرد براق داشت نگاهم می کرد. آروم گوشه ی پتو رو که کنار رفته بود درست کردم و بلند شدم. با تند ترین سرعتی که تا حالا از خودم دیده بودم رفتم پایین پیش آرسام که دیدم بعله بقیه هم اومدن.
سلام و احوال پرسی کردیم. منم یادم رفت که توی اتاق چی دیدم. آرسام مجبور شد خودش وسایلم رو بیاره. همه رفته بودن سمت ماشین و قرار بود من درو قفل کنم. دسته کلیدم رو در آوردم و خواستم در رو ببندم که بازم اون چشمای زرد رو دیدم, در حالی که اون نزدیکتر میشد ضربان قلب من کند تر میشد. در رو محکم بستم پا به فرار گذاشتم.
من:
_ الان ساعت ۸:۳۲ دقیقه صبح می باشد ومن آرشام هستم از سرزمین افسانه کشور خون آشام ها در راه جنگل خون.
باران:
_ خفه شو آرشام.
بله داشتم می گفتم اسمم آرشامه یه برادر دوقلو دارم به اسم آرسام. منو اون یه خون آشامیم. سه تا دوست احمق داریم که اونا هم خواهر و برادرن. برادر بزرگه که هم سنه ماست، اسمش آرمان. اون یه گرگینه است و من ازش خوشم نمیاد, خیلی مغروره و همیشه توهم میزنه که خیلی خوشتیپه. موهای قهوه ای داره و چشماشم قهوه ایه و پوست تیره ای داره.
وسطی خواهرشونه که بیشتر از برادرش ازش بدم میاد ولی آرسام عاشقشه. اسمش باران و قدرت پرواز داره. موهاش رو هر روز یه رنگ میکنه و الانم قهوه ای تیره کرده، چشماش طوسی رنگه و پوست سبزه ایم داره. همیشه هم با عشوه صحبت میکنه.
آخری هم اسمش ماهان، پسر خیلی خوبیه و بیشتر وقتا ساکته و مثل خواهرش تو کار دیگران فضولی نمیکنه. اون یه جادوگر و از هممون قوی تره، چشماش مثل یه کهکشان بنفش رنگه و موهاش سرخابی. برای یه پسر آبرو بره ولی بیشتر دخترهای دانشگاه عاشقشن.
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
با دیدن تابلوی ورود ممنوع قرمز رنگ تازه فهمیدم ما چه غلطی داریم میکنیم. به ماهان که کنارم نشسته بود نگاه کردم. انگار نه انگار که ما داریم وارد یه منطقه‌ی ممنوعه میشیم. باران که انگار تابلو رو دیده بود با عصبانیت پرسید:
_ فکر کدوم احمقی بود که ما بیایم اینجا؟
آرسام با صدای آرومی گفت:
_ فکر من بود. آخه فکر میکردم خوش میگذره.
باران:
_ راست میگی من که مطمئنم تو هر جارو انتخاب کنی خوش میگذره.
بعدش یه لبخند دندون نما زد. ماهان سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
_ اگه الان یکی از ما اینجا رو انتخاب میکرد باران ریز ریزش میکرد.
سرم رو به نشانه موافقت تکون دادم و به اطراف نگاه کردم. هر چی جلو میرفتیم درختا حالت تنه شون و رنگ برگاشون به قرمز نزدیکتر میشد. خواب هایی که دیده بودم جلوی چشمام جون میگرفتن. هر لحظه که می گذشت تصاویر طبیعی تر میشدند و ترسناک تر.
آرمان ماشین رو نگه داشت از اطرافم هیچی حس نمیکردم, نمیشنیدم, نمیدیدم؛ جز سر هایی که از شاخه درختا آویزان شده بود. چشماشون کامل باز بود و منو نگاه میکردن و با زبان عجیبی منو دعوت به نزدیک شدن میکردن. حرکاتم دست خودم نبود, در ماشین رو باز کردم و به سمت سرهای آویزان رفتم. هر لحظه نزدیکتر میشدم تا اینکه احساس کردم کسی منو صدا کرد.
صداش آشنا بود ولی اون لحظه ذهنم کار نمیکرد. دستم رو جلو بردم تا سرها رو لمس کنم که از عقب کشیده شدم. چند بار پلک زدم تا اطرافم رو درک کنم, بچه ها دورم جمع شده بودند و نگران با من حرف میزدند ولی من چیزی جز یه زمزمه نمیشنیدم.
یه لحظه حس برق گرفتگی بهم دست داد و بعد تونستم صداها رو بشنوم.
آرسام:
_ آرشام صدام رو میشنوی؟ جواب بده.
با صدایی که خیلی ضعیف بود گفتم:
_ من خوبم، یعنی الان خوبم. بهتره راه بیافتیم تا مجبور نشیم شب رو توی جنگل بگذرونیم.
سعی کردم بایستم ولی سرم گیج رفت و کامل بلند نشده, افتادم.
آرسام که حال منو دید رو به بچه ها گفت:
_ کسی چیز شیرین داره؟ شاید فشارش افتاده.
صدایی از کسی در نیومد که آرسام عصبانی داد زد:
_ کسی شکلات داره؟
باران از توی جیبش یه آبنبات چوبی بهم داد. خوش مزه بود، مزه توت فرنگی که عاشقش بودم. بعد چند دقیقه نشستن بلند شدیم و وسایلمون رو برداشتیم. روبروی جنگل ایستادیم، نگاهی به هم انداختیم و وارد دنیایی شدیم که فقط توی کتابها راجبش خوانده بودیم.
این آغاز سفر ما بود... آغاز زندگی ای جدید... آغاز چیزی که.. اگه ما وارد جنگل نمی شدیم چی؟.. این سوالی بود که خیلی از خودم پرسیدم... تنها جوابی که به ذهنم میرسید این بود که... ما تنها کسانی نبودیم که راجب اون جنگل کنجکاو بودیم... ولی یه سوال دیگه دارم... سوالم اینه که چرا من؟.. چرا من انتخاب شده بودم؟.. یعنی بخاطر اون گناهی بود که انجام دادم؟
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
ماهان با جادو برای خودش محافظ صوتی درست کرده بود و آرمان هم با صدای بلند آواز میخواند و من.. دارم به چرت و پرت های آرسام و باران گوش میدم.
آرسام:
_ یه کتاب تو کتابخونه دانشگاه بود که دلیل قرمز بودن درختا رو نوشته بود.
باران:
_ من تا حالا راجبش نخواندم. حالا دلیلش چی هست؟
آرسام:
_ اگه یادت باشه این جنگل یه مرزه، مرز بین کشور ما و کشور آتش. حدود ۳۰ سال پیش یه جنگ بزرگ بین این دو کشور رخ داد. اون موقع ها این جنگل وجود نداشت. ۵ سال دو کشور جنگیدن و آخرش برای برقراری صلح یکی از پسرهای پادشاه ما با تنها دختر پادشاه اونا ازدواج کرد.......
من:
_ خب.. الان این جریان چه ربطی به قرمز بودن درختا داره؟
باران:
_ اگه چند لحظه دهنت رو ببندی می فهمی.
خواستم به باران جواب بدم که آرسام اشاره کرد ساکت شم.
آرسام:
_ ۵ سال جنگ چیز کمی نیست. البته اون زمان جنگلی نبوده، فقط یه چمنزار بوده. سربازهایی که کشته میشدن خونشون روی زمین می ریخته و این دلیل قرمز بودن درختاست.
باران:
_ پس اگه این جنگ انقدر کشته داده باید این جنگل پر روح باشه، نه؟
آرسام:
_ نترس تا وقتی کنار هم باشیم اتفاقی نمی یافته.
باران سریع به بازوی آرسام چسبید. آرمان بلند خندید و ماهان سری به نشانه ی تاسف تکان داد.
من:
_ میدونی باران خانم من دختر زیاد دیدم، مخصوصا از نوع لوسش و اگه از من بپرسن جایزه لوس ترین دختر جهان رو به کی میدم فقط اسم تو رو میبرم. مطمئن باش.
باران یه صدایی مثل ایش در آورد و آرسام رو مجبور کرد تندتر حرکت کنه.
من:
_ بچه ها ساعت یک شد می شه ناهار بخوریم؟
باران اولین کسی بود که مخالفت کرد و پشت سرش هم آرسام. منو ماهان زیر انداز انداختیم و آرمان ساندویچ ها رو از کولش در آورد. بعد از اینکه همه چیز آماده شد برگشتم تا آرسام رو صدا کنم ولی نبود.
من:
_ بچه ها آرسام و باران کجان؟
ماهان:
_ چند لحظه پیش که همین جا بودن.
آرمان:
_ همین اطراف دارن میگردن زود میان. ما بهتره شروع کنیم.
ماهان هم تایید کرد ولی من دلم شور میزد.
تازه غذا رو تموم کرده بودیم که صدای جیغ بلندی رو از اعماق جنگل شنیدیم.
آرمان با ترس بلند شد و گفت:
_صدای باران بود.
بعدش به سمت صدای جیغ دوید, منو ماهان هم پشت سرش.
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
آرسام ☆
ضربان قلبم حسابی بالا بود. باران کنارم بود و این حسابی گرمم کرده بود. با صدای آرشام که می گفت برای ناهار یه جا بشینیم به خودم اومدم. منتظر بودم باران حرفی بزنه تا منم تایید کنم. با مخالفت باران منم گفتم گرسنه نیستم و با باران شروع به قدم زدن کردیم. مطمئن بودم که حسابی از بچه ها دور شدیم بعد دست باران رو گرفتم و متوقفش کردم.
من:
_ میدونی باران من از وقتی تو رو برای اولین بار همراه آرمان دیدم ازت خوشم اومد. اولش فکر کردم یه هوس تا اینکه زمان بیشتری گذشت و من.. من..
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
_ من دوست دارم.
به باران نگاه کردم که دیدم گونه‌هاش قرمز شده. وقتی دیدم حواسش نیست از داخل کولم جعبه قلبی و مخملی شکلی در آوردم و جلوی باران زانو زدم و گفتم:
_ با من ازدواج میکنی؟
باران چند بار سرش رو تکان داد گفت:
_ بله. ازدواج میکنم.
از خوشحالی باران رو بغل کردم و انقدر چرخوندمش که صدای جیغش در اومد. بعد کمی خنده حلقه رو داخل انگشتش گذاشتم. قبل از اینکه کامل حس کنم باران مال من شده، دیدم که آرمان و ماهان و آرشام با ترس به سمت ما میان. وقتی به ما رسیدن آرمان باران رو با دقت نگاه میکرد.
من:
_ جریان چیه؟!
ماهان:
_ نمیدونم شما باید بگید ما فقط صدای جیغ باران رو شنیدیم و اومدیم.
باران و من خندیدیم و باران گفت:
_ ببخشید بچه ها جیغی که زدم از روی هیجان بود.
بعد حلقه اش رو نشون داد. آرشام با دهن باز به من نگاه کرد و بعد چند لحظه گفت:
_ پس برای این عجوزه بود منو دو روز تو بازارهای بزرگ شهر گردوندی؟
من:
_ میدونی.. باران برای من خیلی ارزش داره و لایق بهترین ها هم هست.
آرمان:
_ تو باید اول از من اجازه میگرفتی ناسلامتی من بزرگترشم.
پشت گردنم رو دست کشیدم و فقط گفتم ببخشید. به آرشام نگاه کردم که با چشمای خیلی عصبانی نگاهم میکرد. میدونستم از باران بدش میاد ولی نه به این اندازه.
آرشام:
_ خوب خوشبخت بشید و آرسام خان با این کارت منو ناامید کردی. گردش تنهایی خوش بگذره.
پشتش رو به ما کرد و رفت. هممون صداش میزدیم ولی توجهی نکرد و رفت. ماهان به ما نگاهی کرد و دوید به سمت جایی که آرشام رفته بود.
باران:
_ بهتره ما هم بریم دنبالشون، نه؟
سرم رو تکان دادم و راه افتادیم.
چند ساعت بعد
باران خسته روی یه تخته سنگ که اونم مثل این جنگل قرمز بود, نشست. آرمان هم کنارش ایستاد و من نگران اطراف رو به دنبال مکانی آشنا نگاه میکردم ولی هیچی نبود.
با ناامیدی گفتم:
_ ما گمشدیم.
صدای نازک و دخترونه ای گفت:
_ خودم راه رو نشونتون میدم. غذاهای خوشمزه.!
صدای جیغ باران کل جنگل رو گرفت. یه دختر بچه بود که پوست بدنش سوخته بود، توی دستش یه چاقوی خونی بود و با یه لبخند ترسناک نگاهمون میکرد.
 
آخرین ویرایش:

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
ماهان ☆
از بچه ها جدا شدم و دنبال آرشام راه افتادم .آرشام زیر لب با خودش حرف میزد و گاهی به درختا مشت میزد .
_« من شنیدم کسانی که جنگل رو عصبانی کردن اتفاق خیلی بدی براشون افتاده .»
آرشام یه دفعه برگشت سمتم که باعث شد شوکه وایسم ، از عصبانیت نفس نفس میزد و داد زد :« اتفاق بدتر از اینکه آرسام بدون مشورت با من از باران خواستگاری میکنه؟»
از ترس زبونم بند اومده بود . چشمای آرشام عجیب شده بود و انگار یه نفر دیگه بود . آرشام وقتی دید جواب نمیدم دوباره راه افتاد .
_« کجا میریم؟»
آرشام :« جهنم .»
_« خنده دار بود ، جدی کجا میریم؟»
آرشام بدون اینکه جوابی بده به راهش ادامه داد من پشت سرش مثل جوجه اردک زشت میرفتم .
چند ساعتی بود که فقط راه میرفتیم . روی یه کنده درخت نشستم و به آرشام که کلافه شده بود ، نگاه کردم.
آرشام :« فکر کنم پیچ قبلی رو اشتباه پیچیدیم، تو چی میگی؟»
_«خب... من میگم ما گم شدیم.»
آرشام :« نه بابا . من اینجا رو مثل چی میشناسم.»
_« کاملا معلومه . »
آرشام به چشمام نگاه کرد و گفت :« مسخرم میکنی؟»
با یه لحن که مسخرگی ازش می بارید گفتم:« نه!! فقط ۱۳ بار از کنار این کنده رد شدیم .»
آرشام :« نظر شما چیه دانشمند؟»
دهنم رو باز کردم جواب بدم که صدای جیغ بلندی به گوشم خورد . به آرشام نگاه کردم که بیخیال شانه بالا انداخت.منم بیخیال شدم . خواستم نظرم رو بگم که طلسم های محافظ هشدار دادن .
_« آرشام مهمون داریم.!»
هردومون گارد گرفتیم و پشت به هم ایستادیم تا کامل همه جا رو ببینیم . بعد چند لحظه هشدارها خاموش شد ، رو کردم به آرشام و گفتم :« هشداری دریافت نمیکنم. فکر کنم فقط می خواست از کنار ما رد بشه.»
آرشام سرش رو به نشونه تایید تکان داد و گفت :« شاید ...»
ادامه ی حرفش با خوردن یه چوب توی سرش ساکت شد . دهنم باز موند و فقط به آرشام بیهوش نگاه میکردم که یه چیزی هم توی سر من خورد . دور سرم میدیدم پرنده های زرد رنگ پرواز میکنن و بعد همه چیز سیاه شد .
 

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
باران ☆
با تمام وجودم جیغ میزدم و به دست آرمان که کنارم ایستاده بود ، چنگ می انداختم . اون دختر بچه به آرسام نزدیک شد ولی قبل از اینکه کاری انجام بده ، محو شد . هممون توی شوک بودیم که چه اتفاقی افتاده؟
آرسام :« چی شد ؟»
صدای یه دختر اومد که گفت :« به اون میگن (مانیسا) یه اهریمن از کشور سوخته .»
به سمت دختر برگشتیم . چشمای سبز مثل آرسام داشت و موهاش طلایی بود یه لباس پرنسسی همرنگ چشماش پوشیده بود و یه گردنبند با نگین سبز انداخته بود.
دختر :« متاسفم که خودم رو معرفی نکردم . من پرنسس شیوا هستم . مادرم الهه طبیعت و ملکه شهر جنگلیه، پدرم خدای شکار . »
_« یه سوال بپرسم تو برای عروسی اومدی ؟ آخه خیلی به خودت رسیدی.»
شیوا :« اجازه میدم سوال رو بپرسی.»
رو به آرمان کردم و زمزمه کردم :« احمق ترین دختر جهان.»
آرمان خندید ، تا سرش رو بلند کرد خندش قطع شد . رد نگاهش رو گرفتم به کسایی رسیدم که یه زمانی درخت بودن .آرسام و شیوا هنوز متوجه نشده بودن ، تا خواستم جیغ بزنم اون هیولا ها پاهای آرسام و شیوا رو گرفتن و کشیدنشون یه سمت اعماق جنگل . همه چیز سریع اتفاق افتاد .
آرمان سریع به خودش اومد دوید دنبالشون و من تنها روی اون سنگ نشستم . با صدای یه زن کنار گوشم از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و ایستاده . به زن نگاه کردم موهای مشکی داشت و چشماش هفت رنگ بود .یه ویولون دستش بود .
زن :« تو تنهایی .. این تنهایی تا آخر عمرت خواهد بود ..»
_« من تنها نیستم . برادرام الان میان .»
اون زن بدون توجه به حرف من شروع به زدن موسیقی کرد . بعد چند لحظه یه حس عجیبی پیدا کردم انگار نمیتونستم خودم رو کنترل کنم .
زن :« با من تکرار کن .. من تنها هستم .. تا آخر .»
_« من تنها هستم، تا آخر .»
زن لبخندی زد و با صدای آرومی گفت :« من نمیخوام تنها باشم پس هرکسی که تنهایم بگذارد میکشم..»
_«من نمیخوام تنها باشم پس هرکسی که تنهایم بگذارد میکشم..»
بعد چند لحظه زن موسیقی رو قطع کرد و ناپدید شد . چند بار پشت سر هم پلک زدم تا به خودم بیام .برگشتم و به راهی که آرمان رفته بود نگاهی کردم . یه حسی منو مجبور کرد اون راه رو ادامه بدم .
چند ساعت بعد {غروب}
بعد کلی راه رفتن ، یه روشنایی دیدم . رفتم جلوتر که بچه ها رو دیدم .اون هیولاهای درختی هم دور آتیش می‌چرخیدن و چندتایی طبل میزدن . نگاهم رو از اونا گرفتم و بین بچه ها دنبال آرسام گشتم . داخل یکی از قفس ها بود و شیوا توی بغلش میلرزید . کل بدنم داغ شد ، عصبانی بودم .
_« نمیزارم آرسام رو مال خودت کنی.»
 

Larsa

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
5/10/19
ارسال ها
32
امتیاز واکنش
375
امتیاز
63
باران ☆
اطراف رو با دقت نگاه کردم . اون هیولا ها انقدر احمق بودن که برای بچه ها نگهبان نگذاشتن . آروم آروم به سمت قفس ها رفتم . بعد چند دقیقه که نزدیک قفس ها شدم ماهان سرش رو بلند کرد و با چشمای گرد که پر از تعجب بود نگاهم کرد و تا خواست دهنش رو باز کنه ، آرشام از اون طرف زد توی سرش و علامت سکوت داد.از طرفی عصبانی بودم و از طرفی خندم گرفته بود .
به در قفس ها رسیدم که دیدم با ریشه های درختان بسته شده . آرسام تا من رو دید از شیوا جدا شد . بدون توجه به اونا که البته خیلی سخت بود ، دنبال چیزی گشتم تا ریشه ی درخت رو قطع کنم .
رو کردم به بچه ها و آروم پرسیدم :« کسی یه چیز تیز مثل چاقو نداره؟»
همه به هم دیگه نگاه میکردن و شانه بالا می انداختن . با صدای شیوا نگاهش کردم .
شیوا :« من یه خنجر دارم .»
بعد دامنش رو زد بالا و خنجر رو که به ساق پاش بسته بود ، از غلاف در آورد . خنجر رو گرفتم و نگاهش کردم . تیغش از دو طرف تیز شده بود و وسطش علامت عجیبی حک شده بود و دستش ترکیبی از فولاد (برای مقاومت) و طلا(برای زیبایی) خالص بود و یه الماس به انتهای دسته وصل بود .
خنجر و بردم بالا و با تمام زورم به ریشه زدم ، همون نیرویی که وارد کردم به خودم برگشت و باعث شد به عقب پرت بشم . دقیق افتادم روی برگای خشک و کلی صدا ایجاد شد . چشمام رو بسته بودم و از درد لبم رو می جویدم ، صدای طبل قطع شده بود و جاش رو صدای قدم های اون هیولاها گرفت.
از روی زمین بلند شدم و نگاهم به اونا افتاد که چشماشون از عصبانیت قرمز شده.
_« سلام .. من اومدم دوستام رو با خودم ببرم ، البته اگه اجازه بدید!.»
یکی از اونا که رنگش تیره تر بود گفت:«بانوی جوان ! شما اولین کسی هستید که این گونه با ما سخن میگوید . »
رو کرد به افرادش و با زبان عجیبی چیزی گفت ، چشماشون به رنگ آبی تغییر کرد و به سمت قفس ها رفتن و اون ریشه ی عجیب رو باز کردن .ما رو به سمت آتیش بردن و برامون صندلی گذاشتن.
رییس قبیله:« من آلکام هستم . رئیس ویندگو ها . »
آرشام :« شما چی هستید؟»
آلکام:« ما یه زمانی جوانه ی کوچکی از یک گیاه بودیم ، بعد اون جنگ خون سربازها باعث رشد سریع ما شد . وقتی یه درخت کامل شدیم روح سرگردان سرباز ها وارد ما شد و باعث شد ما این شکلی بشویم. من خودم روح یه فرمانده رو دارم برای همین رئیسم.»
_« با دوستای من چیکار داشتید؟»
آلکام:« در یه تونل زیر زمینی روشی بود که ما رو به حالت اول برمی گردون.»
شیوا :« راجبش خونده بودم . توی کتاب نوشته بود فقط یه روش برای برگشت هیولا ها هست ، هر نوع هیولایی . اونم خوردن گوشت آدم!»
رنگ هممون پرید و به آلکام نگاه کردیم . لبخند مهربانی زد و گفت:« شما اولین کسانی هستید که ما تونستیم بگیریم و ما یه زمانی روح پاکی داشتیم ، از طرفی هیچکس مطمئن نیست که این کار کنه.»
بعد از اون ما کلی حرف زدیم و اون ها دور آتیش رقصیدن ، آرسام به شیوا بیشتر توجه میکرد و همه اینو فهمیدن . از همه‌ی ما عصبانی تر آرشام بود . الکام به ما یه نقشه داد تا بتونیم از جنگل خارج بشیم .
داشتم از کنار قفس ها رد میشدم که یه چیزی برق زد . برش داشتم ، خنجر شیوا . یه باد اومد و من صدای خودم رو شنیدم که یه جمله رو تکرار میکردم.
« من نمیخوام تنها باشم پس هرکسی که تنهایم بگذارد میکشم..»
 
بالا پایین