در حال تایپ رمان من در کنار تو هستم | Fatemeh14 کاربر انجمن رمان 98

کدام شخصیت داستان را، بیشتر می پسندید؟

  • سپهر

    رای: 1 6.3%
  • آیسودا

    رای: 2 12.5%
  • هر دو ( برای اونایی که از هر دو خوششون میاد)

    رای: 13 81.3%

  • مجموع رای دهندگان
    16
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
***
♢به نام خدا♢

نام رمان:
من در کنار تو هستم
نام نویسنده: Fatemeh14
نام ناظر رمان: @haniye anoosha
ژانر:
عاشقانه، علمی-تخیلی، هیجانی

خلاصه:
داستان در مورد پسری که تازه فهمیده، تو این مدت زندگیش،چی بوده و چرا نمیتونسته یه سری چیزها رو حس کنه تا، مثل بقیه باشه! و..

●●●

سلام بر دوستان عزیز خودم ! این سری با یه رمان تازه ،در خدمت شما هستم ؛قصدم از مزاحمت این بود که به اطلاع شما عزیزان برسونم که ، این رمان فقط از زبان یک نفر توصیف نمیشه ؛ بلکه ، از زبان دو نفر قراره توصیف بشه .
تو هر قسمت و پارت جدید ،شما شاهد خواهید بود که ، داستان کمی قبل تر از زمان پایان پارت قبلی توصیف میشه ،اونم فقط واسه تکمیل بودنه ؛امیدوارم ، بتونم به خوبی به پایان برسونم و لبخند رضایتتون رو ببینم!》
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153


"مقدمه"

دوره و عصر و هرچیز دیگه ای که برای زمان، تعریف میشه، باعث نمیشه که متوجه گذرش نشم!
چطور میگذره هم باعث نمیشه، بترسم که آیا باید برگردم؟!
زمان فقط درحالِ تغییره!
نه کمتر و نه بیشتر؛ پس فردا شاید چشم هایت رو باز کردی و دیدی اتاقی که توش خوابیدی، دیگه مثلِ قبل نیست؛ گولِ عادی بودنش رو نخور!
شاید الآن، تو همین لحظه، پیشرفت جدیدی در زمان رخ داده و دنیا…یواشکی، تغییر کرده!...​
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
#پارت اول

سپهر

برگشتم ایران! جایی که توش متولد شدم و ازاینجا بود که، به سرپرستی یه خونواده در اومدم! الآن چند سالیه که، یه چیزی اذیتم میکنه؛ اونم، اینکه من هیچ حسی ندارم! من نه میتونم بفهمم خوشحالی چیه و نه میتونم بفهمم، غم چیه! نه دردم میگیره و نه میترسم! نه مهربونی ها رو درک میتونم بکنم و نه میتونم عکس العملی نسبت به رفتارها، نشون بدم! انگار تو آفرینش من، این نیرو که همه ی مردم بهش ایمان دارند، یعنی خدا، یه چیزی رو جا انداخته! اونم احساساته!
بخاطر نداشتن این یه مورد خونواده ام، یعنی مادر وپدرم خیلی تحت فشار بودند. یواشکی برام دکتر میگرفتند و زیاد تو جشن ها شرکت نمیکردند. مجبور بودم مثل یه ربات، همه چیز رو یاد بگیرم اونم بدون هیچ درک عمیقی و برای نمایش!

_ آقای محترم! هواپیما ایستاده میتونید پیاده بشید.
سَرَم رو ازپشت صندلی بالا بردم و دیدم کسی تو هواپیما نمونده! یه عذرخواهی از مهماندار کردم و سریع کلاه لبه دارم رو، سرم کردم و به طرف در رفتم.
تو فرودگاه، با یه ساک دستی منتظر منشی خصوصیم مونده بودم تا اینکه، همراه دوتا از خدمه های مَرد از راه رسید!ساک رو دادم دست یکیشون و دستم رو کردم تو جیب شلوار و رفتیم سمت ماشین! در رو برام باز کرد و سوار ماشین شدم. دقیقاً کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن. پریدم وسط حرفش و گفتم:
_ آقای لطفی برو سراصل مطلب! خونه ی اون پرفسوره کجاست؟!
به چشمام خیره شد؛ مثل همیشه، متنفر بودم یکی به چشمم زل بزنه و این باعث شد بی اختیار، سَرم رو به سمت پنجره بچرخونم.
رسیدیم به خونه ویلایی شخصی خودم و از ماشین با غروری که یادگرفته بودم، پیاده شدم. کارکنای دخترمون پچ پچ میکردند و چون جذاب بودم، این یه اصل بود تو زندگیم که این کارا و رفتارا، تکرارِ احمقانه ای بیش از یه رفتار نیست.
رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم. پرونده رو محکم پرت کردم روی میز کارم!
نشستم روی صندلی چرخ دار و یه دور چرخیدم پشت سرم، یه پنجره ی بزرگ بود و توجهم بهش جلب شد .نمیدونم ولی اعصابم از موقعی که به ایران وارد شدم بهم ریخته!
کتم رو در آوردم و شروع کردم به خوندن پرونده!
***
یه چیز غیر عادیه چرا موقعی که من اومدم سراغش مُرد!
بلند شدم و دستم رو محکم به میز کوبیدم.
_ آقا سپهر! ببخشید ولی لطفا آروم باشید! استراحت کنید، من اطلاعات بیشتری در موردشون در میارم.
نگاهی همراه با اخمی غلیظ بهش انداختم و گفتم:
_ چه اطلاعاتی لطفی!؟ اون مرتیکه ی دیوونه این همه سال رو نمرده و گذاشت دقیق تو موقعی که بعد بیست و پنج سال،..بعد بیست و پنج سال زندگیِ سخت من مرد! من الآن از کی بپرسم حقیقت من چیه؟
لطفی کمی جلوتر اومد و آروم گفت:
_ ولی هنوز یه امیدی هست! شما خودتون گفتید که خودِ آقای آریایی، برای شما نامه فرستاد و شما رو به اینجا دعوت کرد. پس یعنی برای شما یه چیزی گذاشته! شاید دخترخونده اش، خبر داشته باشه!
اخمم باز شد و یه لحظه احساس کردم که حرف بدی هم نزد؛ درسته! شاید یه چیزی واسم کنار گذاشته!
رو کردم سمتش و گفتم:
_ برو و آدرس خونه اش رو برای من بیار !
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
تا از اتاقم خارج شد ؛رفتم سمت ساکم و بازش کردم و سِت
مشکی ای زدم و بعد تکمیل ،کلاه لبه دارم رو زیر کلاهِ خودِ سوشرتم ،سر کردم و گوشی ام رو گذاشتم تو جیب شلوار تنگم و از اتاق بیرون زدم.
بادیگارد هام جلو اومدن و مجبور شدم فریادی بکشم و بگم :
_ مگه کورید ؟نمیبینید دارم
جایی میرم ؟از سر راهم برید کنار !
لطفی اومد جلوم و گفت:
_ آقا سپهر !..
حرفش با ورود پدرم ،ناقص موند و فقط سکوت کرده بود.
رفتم سمت پدرم و گفتم:
_ خواهش میکنم اجازه بدید برم !من باید بفهمم علاجِ این درد بی درمون من چیه !
دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:
_ قبلش باید چند کلومی مردونه بحرفیم!
شل شدم ؛پدرم روی مبل سلطنتیِ تو پذیرایی نشست و ژست باحالِ پا روی پاش رو گرفت و سیگار محبوبش رو روشن کرد .یه دستی به علامت اینکه همه برن بیرون تکون داد و سبب خلوت این سالن که حتی دیواراشم من رو آزار میدن ،شد!
وقتی نشستم روبه روش ، سیگارش رو جلوم آورد و مجبور شدم مثل همیشه جاسیگاری رو من ببرم جلوش تا ته سیگارش رو تواون بریزه !
سکوت پر دود سیگار لعنتی روشکوندم و گفتم:
_ نمیخواید حرفی بزنید !؟
خنده ی موذیانه ای کرد و گفت:
_ هنوز هم سرسختی !باید هم اینطور باشی !ولی ،میخوام بگم که ..باشنیدن حقیقت هم سرسخت باش و منطقی قبول کن !
لبخند کجکیِ کلیشه ایم رو نمایان کردم و گفتم:
_ کِی دیدید اشکی بریزم که این حرف رو زدید ؟
 

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
دود سیگارش رو تو صورتم فوت کرد و گفت:
_ به خودت بیا مغرور !فکر میکنی زندگیت همیشه همینه که سرسخت نگهت داره؟ یه جایی مثلِ
این دود سیگار، میبینی چطور این غرورتم دود میشه و میره هوا!
سرفه ای زدم و از جام بلند شدم.
تعظیم خانوادگیمون رو انجام دادم و گفتم:
_ شما هم..غروری دارید که من رو به سمتش کشیده! پس...بذارید این حرفا واسه زمانی بمونه که..به حرفتون رسیدید!
بی درنگ، برگشتم و قدم های محکم همیشگی‌ام رو برداشتم و با عجله، از خونه بیرون زدم.
به لطفی اشاره کردم که کلید ماشین رو بهم بده؛ دو دل مونده بود و دوباره دهنم رو باز کرد و گفتم:
_ لطفی! گفتم بده! خودم میرم! من..نیازی به چندتا بزغاله ندارم!
با ناراحتی کلید Mercedes Benz AMG GT چهار درِ مشکی ام رو داد و سوارش شدم.
اس ام اسی واسم اومد؛ آدرس خونه ی آریایی بود.
ماشین رو راه انداختم و با سرعت، از اونجا خودم رو دور کردم.
***
توراه بودم و عصبانیتم بیشتر و بیشتر شده بود؛ هیچ وقت احساسش نمیکردم ولی، از همین دوساعت پیش، داره با روندی افزایشی، حالم رو بدتر میکنه !
یاد حرف های پرفسور آریایی تو اون نامه‌اش افتادم؛ وقتی دیدم بهم میگه دلیل اینکه حسی ندارم و نمیتونم مثلِ یه آدم طبیعی زندگی کنم واسه اینکه، یه چیزی هست که دست اونه و میتونه حالم رو بهتر بکنه، ذهنم آشفته شده!
یه آهنگ ملایم بدون کلام باز کردم و به فضای غم انگیز داخل ماشینم،
عطر وبوی نمناک ناراحتی
دادم. خب، آدمای عادی اینطور
موقع ها، اینکارا رو میکنن!
رسیدم به دم در خونه ی پرفسور؛ یه محله‌ی قدیمی تو جنوب تهران! مجبور شدم که ماشینم رو سر کوچه پارک کنم؛چون، کوچه هاش، تنگ و ماشین رو نبودند. دزد گیر رو زدم و شروع کردم به قدم برداشتن. اعلامیه های فوت پرفسور آریایی، روی همه ی دیوار های پوسیده، نصب بود.
رسیدم به نزدیکی در خونه اش ولی ،با دیدن جمعی زن ،ایستادم.

چندتا زن داشتند زاری میکردند و دور یه دختره بودند .دختره بی حال بود و فقط زمین رو نگاه میکرد .تو
همون لحظه ،عکس دخترخونده ی پرفسور واسم ارسال شد. باز کردم و دیدم خودشه!
خواستم جلو برم که دیدم یکی از دخترهای وَرِدست دخترخونده ی پرفسور، برگشت و با صدای بلند به زنی که داشت زاری میکرد گفت:
_ بسه ! آیسودا حال چندان خوبی نداره که جلوش این ادا ها رو در میارین !
زن ساکت شد و همون دختر ،با زبون اشاره به آیسودا ،چیزی گفت.
اونم فقط سرش رو تکون داد و رفت داخل !
برگشتم عقب و به لطفی زنگ زدم ؛
لطفی جواب داد و سریع گفتم:
_ چرا به من نگفتی که کَره !؟گذاشتی برسم و خودم ببینم ؟
لطفی گفت:
_ قربان !شما اینقدر عجله داشتید که اجازه ندادید من حرفی بزنم !
خواستم حرفی که سر زبونم بود رو بهش بگم که یاد بچگیم افتادم .زمانی که من رو تو اتاق بسته انداخته بودند وتاریکیش، داشت چشمم رو به خودش عادت میداد، لطفی که یه مردِ جوونتر بود، داخل اتاق شد و من رو
آروم کرد. من گریه نمی‌کردم ولی من رو طوری آروم می‌کرد که انگار داشتم زار زار گریه می‌کردم . زبونم رو بستم و فقط گوشی رو قطع کردم . یه پوفی کشیدم و کلاهم رو از سرم در آوردم و موهای شلخته‌ی یه طرفی ام ، پریشون ریخت روی پیشونی‌ام ! به دیوار
تکیه دادم . ناامیدی باید داشته باشم !حسی که یه آدم عادی به وضع الآنش نسبت میده !قرصی رو که یکی از دکتر هایی که من رو معاینه کرده بودند و برام تجویز کرده بودند رو ازتو جیب سوشرتم در آوردم ؛یکی اش رو بالا انداختم .درسته کاری نمیکرد ولی حداقل تنم گرم میشد .از روی سفیدی سرِ انگشتام که اکثرا قرمزن، متوجهش میشم !چه میشه گفت ؟!
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
روی لبه ای نشستم و سرم رو به دیوار پشتیم تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
_ عمو! عمو! خرما!
چشمم رو باز کردم و دیدم یه فسقلیِ زشت جلومه! لبخندی زدم و از سینی ای که جلوم گرفته بود، یه خرما برداشتم و روی سرِ کچلش ، دستی به هوای نوازش کشیدم! خندید و با اون دندونای کج و کوله اش شادیش رو بهم نشون داد.
بعد رفتنش به خرما نگاهی کردم و پرت کردم سمت گربه ای که نزدیکم بود. تا ازجام بلند شدم، یه نفر محکم خورد بهم!برگشتم تا عذرخواهی کنم که دیدم یه مرد کت وشلواری با عینک دودیِ مسخره، تو این دمِ غروبی، ازم عذرخواست و به سمت در خونه رفت و بعد یه یاال.. وارد شد.
توجهی نکردم و خواستم برگردم سمت ماشین که صدای داد وفریاد زن ها باعث شد دوباره برگردم و پشتم رو نگاهی بندازم.
زنه ها داشتند جیغ میکشیدند و آیسودا داشت همون مَردِ رو هول میداد. خنده ام گرفته بود. رفتم پشت لبه ی دیوار تا ببینم که آخرش چی میشه!
آیسودا رفت سمت میز دمِ در و سینیِ خرمایی رو برداشت و پرت کرد سمت مرد کت وشلواری! مرد خورد زمین.تا آیسودا خواست لگد بزنتش، چند نفر از پشت سرم رفتند جلو و جلوی آیسودا رو گرفتند.
ماجرا جالب شد؛ اینا دارودسته ان! با این خونواده چیکار دارند. مرد بلند شد و کتش رو تکوند و گفت:
_ آهای دختره ی کر و لال!این سری حرمت مراسم ختم رو نگه داشتم و کاریت نداشتم ولی سری بعد، مطمئن باش که دست و پاتم چلاق میکنم تا نتونی دیگه راه بری و به اون گوش کر و زبون بستت ، اضافه بشن!
برگشت و با خشونتی از کنارم رد شد. یه حسی بهم وارد شد. یه حس پیش بینی!احساس خطر کردم. اونا بوی خطر میدادند. مطمئناً دست از سر این دختره بر نمیدارند.

***
داشت اذان میگفت و تو ماشین نشسته بودم. هنوز سر کوچه بودم و جایی نرفته بودم. باید امروز، کارم رو حل میکردم.
پیشونیم رو به فرمون کوبیدم و گفتم:
_ خسته شدم! لعنتی! لعنت به تو آریایی؛ تو مسبب همه ی این بلاهایی! آخه ...چطور میتونم باور کنم که...!
دوباره زبونم کوتاه اومد از گفتنش!
نگاهی به ساعت انداختم و بعد به نورهای خیابون که داشت چشمم رو اذیت میکرد، نگاهی کردم. سیستماتشون ساده است! همونطوری که داشتم نگاهشون میکردم، لامپ هاشون رو سوزوندم. همه متعجب به لامپ ها نگاه کردند ولی من، راحت تکیه دادم تا هوا تاریکتر بشه!
هوا تاریک شد،
تاریکتر از هر تاریکی ای!
ساعت دوازده ونیم شب بود و من از ماشین پیاده شدم.
رفتم داخل کوچه ؛ به عقبم نگاهی کردم و دیدم کسی نیست و خلوته همه جا!خیالم راحتتر شد. تا اومدم در رو بزنم دیدم که زنگ ندارن؛ دنبال زنگ میگشتم. من الان چطور این دختره ی..! اَه! یادم رفت این کَره! محکم به در زدم و در باز شد. متعجب به در باز شده نگاه کردم. چقدر وضعشون خرابه که نتونستند که برای خونه اشون یه در سالم بگیرند. با شک به در باز شده نگاه کردم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به اطرافم نگاهی دوباره کردم و وقتی دیدم کسی نیست ، داخل شدم. در رو آروم بستم. پرده رو کنار زدم و دیدم یه حیاط فسقلی و شلوغ ، با سکوتی باحال، مخلوط شده!
لامپ ها روشن و خاموش میشدند، انگار خراب بودند. لامپ حیاط رو ازپریز خاموش کردم. هرچه قدم هام به خونه، نزدیکتر میشد، حالم یه جور میشد.
رسیدم به راه پله ای کوچیک که بعد چهارتا لبه، به در میرسید؛ خواستم پام رو بذارم روی پله ی اول که درب با عجله باز شد و آیسودا با عجله وباموهایی باز و پریشون زد بیرون و داشت میدوید که خورد به من و بعدش خورد زمین. من همون طوری ایستاده بودم و متعجب به تن لرزون، و غرق درترس آیسودا نگاه میکردم.
درحالی که زانوش رو تو دستش گرفته بود، من رو با اون چشماش لابه لای موهای پریشونش، نگاه کرد.
_ تو دیگه کدوم خری هستی؟!
برگشتم سمت صدا، دقیقا راه پله ی ورودیِ خونه و با دیدن یکی افراد دار و دسته ی همون مرد کت وشلواریِ بعدازظهری، احساس کردم که فهمیدم موضوع ازچه قراره!
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
پارت دوم

آیسودا

شال مشکی ام رو، سَر کردم و از اتاق بیرون زدم؛ همه اومده بودند. یواش قدم برداشتم و با بقیه از منزل، بیرون زدیم و رفتیم بهشت زهرا! بابا رو با کمک برادرِ سیما، برده بودند بهشت زهرا!
تو ماشین تو خودم بودم که دست گرمی به شونه ام خورد. برگشتم و دیدم سیما با لبخندی بهم دستمال کاغذی میده. گرفتم و اشک هایم رو پاک کردم. بهم با زبون اشاره گفت:
_ چیزی میخوای؟!
گفتم:
_ نه!
من نه میشنوم و نه میتونم حرف بزنم. فقط با زبون اشاره ، میتونم با دنیای اطرافم ارتباط برقرار کنم. نمیدونم چرا نمیتونم درک کنم چرا بابا، تو این وضع من رو تنها گذاشت؟! حتی فکر کردن بهش، باعث میشه گونه هام تر بشه!
رسیدیم به بهشت زهرا!
تا از ماشین پیاده شدم، سَرَم گیج رفت و افتادم تو بغل سیما! سیما من رو در آغوش گرفت و نشوند روی جدول های کنار جوی! داشت دور و بَرَم پر میشد که، سیما همه رو کنار زد. میدونم که زبون تندی داره! کف دستم روی پیشونی ام بود و لیوان آب تو اون یکی دستم!
اومدم که لیوان رو سَر بکشم، اون لعنتی هارو دیدم.
همون عارفی دیوونه که به بابا گیر میداد. زیر زیرکی نگاهی بهشون انداختم. با چند نفر دیگه تو وَن مشکی بودند و داشتند من رو نگاه میکردند. از جام بلند شدم و خودم رو زدم به اون راه و خیلی عادی به راه رفتن ادامه دادم.

رسیدم سر قبر کنده شده ی خالی بابا!جنازه ی بابا بیرون بود و بعد کلی دعا و خوندن آیه ، بابا رو دفن کردند. موقعی که خواستند خاک رو روش بریزند؛ اشاره کردم دست نگه دارند. نشستم بالا سر قبر و تو دلم با بابا، خلوت کردم.
میدونم عارفی اینا واسه چی اومدن اینجا، واسه اون چیزی که بابا قرار بود براشون درست کنه و بعدش زد زیرش و گفت نمیتونه!
تو دلم به بابا گفتم:
_ بابا! من سعی میکنم نترسم! میدونم تو اون رو درست کردی ولی، نگران بودی خطرناک باشه و ندادی به عارفی! بابا!کاش میشد حداقل بهم جاش رو میگفتی! تو دردسر افتادم. نگران نباش!به قول خودت، خدا همیشه پشت و پناهمه!
سیما از بازوم گرفت و من رو بلند کرد. طاقت نیاوردم و زدم زیرِ گریه!
سیما بهم گفت که برم داخل ماشین و بشینم تا اون بیاد؛ بالاخره تنها شدم. نگاهی به اطرافم کردم؛ حس میکردم که چند نفر دنبالمن! اینقدر پَرتِ حسم بودم که نفهمیدم چطور محکم خوردم به کف شکم عارفی و خوردم زمین!
با اخم نگاهش کردم. مرتیکه ی ..!
تا اومدم بلند بشم، خم شد سمتم، و چونه ام رو گرفت تو دستش و یه چیزی گفت. نمیفهمیدم چی میگه! حتی وقت نکردم لب خونی هم یاد بگیرم. به تندی زدم تو دستش تا چونه ام رو رها کنه؛ زد تو گوشم و دوباره خوردم زمین!

نگاهی به اطراف کردم و دیدم خبری از یه مورچه هم نیست. من تو این سکوت عمیق، کی رو صدا کنم؟ چطور صدا کنم؟
سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن؛ رسیدم به در ماشین و چفت رو کشیدم تا باز شه ولی، باز نشد. یه لگد محکم زدم به در و یادم افتاد سوئیچش تو جیب مانتوم بود. دست بردم تو جیب مانتو ودرحال گشتن بودم که ، یه نفر به شونه ام زد؛ از ترس سریع برگشتم و خودم رو به در ماشین چسبوندم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم. اسماعیل بود؛ برادر سیما! سوئیچ رو آورد جلوم و اشاره کرد که بگیرم.
بعد دادن سوئیچ، سریع رفت. اون خوشش نمی اومد که دور و اطراف سیما باشم؛ چون، بابا همیشه بابت زندانی که اسماعیل رفته بود، مدام سرزنشش میکرد و نصیحتش میکرد. سوار ماشین شدم و درب رو محکم بستم. عادتمه!نمیشنوم در بسته شده یا نه؛ پس، محکم میبندم تا مطمئن بشم بسته شده!
آب دهنم رو محکم قورت دادم و تو آیینه به صورتم نگاه کردم. یه ذره سرخ شده بود. آهی کشیدم و منتظر سیما موندم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
***
رسیدیم به سر کوچه! اسماعیل داشت زیر لب غرغر میکرد. نگاهی به بیرون پنجره انداختم و ماشین مدل بالایی رو دیدم. خدا میدونه مال کی بود! اخه به دک وپُزش، نمیخورد مالِ محله ی پایین ما باشه. از ماشین با سیما پیاده شدیم و تصمیم گرفتیم اول بریم و عصمت خانوم رو بذاریم خونه و بعد بریم خونه ی من!
عصمت خانوم که داخل رفت، زن های همسایه ریختند دورم و گریون بهم تسلیت و یه سری چیزهای دیگه میگفتند. سیما همه رو آروم میکرد. حالم بد شد و از روی بی حالی فقط به زمین چشم دوختم تا سیما متوجه نشه !
یه لحظه ایستادیم؛ دیدم که سیما داره با عصبانیت یه چیزی به زن ها میگه!
اینقدر عصبانی بود که برگشت با زبون اشاره بهم گفت:
_ دارن میرن رو مخم! برو تو!
در جوابش گفتم:
_ باشه ! تو خودت رو بخاطر من کنترل کن!
رفتیم داخل و دیدم حیاط فسقلیمون پر شده از زن های همسایه و شلوغه! دست سیما رو وِل کردم ورفتم لبه حوض کوچیک وسط حیاط و کمی آب به دست و صورتم زدم. تو انعکاس آب،
چهره ی لبخند به لب عارفی رو دوباره دیدم.

از جام بلند شدم و دیدم خودشه! با عصبانیت دیگه طاقت نیاوردم و هولش دادم عقب. همینطور هولش دادم تا از در خونه بیرون انداختمش . دیدم هنوز داره حرف میزنه و لبخند میزنه ، از این فرصت که زیردستهاش کنارش نبودند استفاده کردم و سینیِ خرمای ختم رو که روی میز بود، برداشتم و پرت کردم سمتش! خرما ها پخش زمین شد و اونم خورد زمین.
به هوای سیلیِ ظهر، خواستم با لگد بزنمش که زیردستاش ریختند دور من و نذاشتند من ادامه بدم.
بلند شد و دوباره چرت وپرتی سرهم کرد و رفت.
زن ها بهم یه چیزهایی میگفتند ولی من توجهی نکردم و وارد راه پله ی کوچیک چهار پله ایِ شدم! در قوزبیتِ هال رو باز کردم و داخل شدم.
خدارو شکر کسی داخل نیومده بود. مانتوم رو درآوردم و با شال، پرت کردم روی دستگیره ی مبل!
به فاکتور چیزهایی که قسدی برداشته بودم، نگاهی انداختم. چطور پولشون رو تهیه کنم؟! کُلِ لوازم این خونه رو هم بفروشم، نمیتونم بازم به طور کامل پول ختم امروز رو بدم؛ ازدست این عارفی چیکار کنم هم ، خدا میدونه! غصه خوردم و نفهمیدم چطور بی حال، روی مبل خوابم برد.
با پاشیده شدن چند قطره آب روی صورتم از خواب پریدم. همه جا تاریک بود و من چیزی نمیدیدم. دست مردونه ای رو روی صورتم که داشت نوازشش میکرد، حس کردم. ترس برم داشت و از جام پریدم. بی هوا، رفتم سمت در و بازش کردم. تو هال چند نفر بودند و داشتند دنبالم میکردند و مجبور شدم با همون وضع از در بیرون زدم. از پله ها که داشتم پایین می اومدم که ، خوردم به یه نفر و پرت شدم کف حیاط و زانوم زخمی شد. با خشم از لابه لای موهای پریشونم، نگاهش کردم و دیدم یه پسره عجیب وغریبه!
دست راست عارفی بیرون زد و یه چیزی به پسره گفت که دست از متعجب نگاه کردن من برداشت و به اون نگاه کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
پارت سوم

سپهر

برگشتم سمت همون کچلِ ریشو که جلوم ایستاده بود و بهم خر گفته بود؛ یه سر تا پا نگاهش کردم و گفتم:
_ چرا مثل مگس ویز ویز میکنی؟ بلندتر بگو تا بشنوم!
خندید و چند نفر پشتش بیرون زدند و کچله گفت:
_ باشه! گفتم توکدوم خره...!
یه مشت زدم تو دهنش که صورتش نود درجه ای چرخید. مشتم رو تکون دادم و گفتم:
_ خب؟
عصبانی شد و به همون افراد پشت سرش گفت که بریزن سرم! عشق دعوام! من که حسی ندارم پس، قطعا باید وحشی باشم!هه!
درگیر دعوا شدیم؛ یکیشون پاش رو جلوی صورتم آورد و جاخالی دادم تا فرصت گیر بیارم و ازپاچه اش بگیرم. گرفتم و پیچوندم و هولش دادم!..
ازیقه ی لباسش گرفتم و محکم کوبیدمش به دیوار و گفتم:
_ بگو با این دختره چیکار دارین؟
خندید و کفری شدم. نفهمیدم مشت بعدی چطور از زیر دستم در رفت و خوابوندم تو فکش و پرتش کردم روی تنِ حیاط!
یه پوفی کشیدم و خواستم برگردم که دیدم، دختره تو جاش نیست! اَهِ بلندی گفتم و سریع دویدم سمت در خروجی و از خونه بیرون زدم و دیدم کسی تو کوچه نیست؛فکرم درگیر این بود که کجا رفته با اون وضعیتش، که دیدم یه همسایه انگار از سرو صدا، بیدار شده بود و داشت مثل کورها ازپنجره ی
خونه اش بهم نگاه میکرد تا،
چهره ام رو ببینه! واقعا که! کلاه سوشرتم رو انداختم روی کلم و راهم رو گرفتم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم.

سریع گاز دادم و رفتم تو خیابونها دنبال این دختره ی خُلِ کَر‌!
دیگه خسته شدم که نتونستم پیداش کنم؛ ماشین رو نگه داشتم و ازش پیاده شدم. رفتم سمت یه آبمیوه و بستنی فروشی و یه بستنی قیفی گفتم بهم بده!
ریختم رو تو آیینه ی روی یخچالش نگاه کردم و بادیدن چند قطره خون روی صورت و گردنم، یه دستمال کاغذی برداشتم و مشغول پاک کردنش شدم؛صدای روشن شدن ماشینم رو شنیدم و نفهمیدم با کدوم پا از بستنی فروشی بیرون زدم و دیدم ماشینم گاز داد و رفت! کی توش بود؟!
اَی بابا! لبم رو گاز گرفتم و لبخندی زدم و گوشیم رو در آوردم. زیر لب گفتم:
_ فکر کردی من ازاون خل هام که دزد گیر هوشمند نداشته باشم؟

با اینکه میتونستم خودم هم دنبالش رو بگیرم ولی ، اینکار رو طبیعی تر انجام دادم. ماشین رو سر راه، خاموش کردم. قفل زدم تا نتونه دزد بیشرفش در بره!
سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم سراغش!
رسیدم به ماشین و خواستم پیاده بشم که راننده ی تاکسی دستم رو گرفت و گفت:
_ کجا داداش من؟ پول من چی میشه؟
از تو جیبم اسکناس پنجاه هزاری در آوردم و انداختم روی داشبرد ماشینش و بدون هیچ حرفی، ازماشین پیاده شدم و با دستم اشاره کردم که بره!
ماشین رفته بود نزدیک کوچه های تنگ و تاریک خیابون های عجیب! جلو ماشین ایستادم و بلند گفتم:
_ آهای دیوونه ی روانی! فکر کردی من اینقدر شاخام بلنده که بذارم قسر در بری؟
جوابی دریافت نکردم. خب! آقا سپهر نگو انتظار ازپشت شیشه های ضخیم ماشینت بفهمی طرف چی میگه! رفتم سمت در و با کنترل دستی تو گوشیم، در رو باز کردم. خواستم در رو بکشم که یکی محکم و زودتر از من کشید و بستش!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh14

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
30/8/19
ارسال ها
323
امتیاز واکنش
5,055
امتیاز
153
صدام بالاتر رفت و گفتم:
_ اوهو! پر رو! پیاده شو داداش! ماشین بابات که نیس!
دوباره درب رو خواستم باز کنم که احساس کردم که قراره دوباره، همون واکنش رو ببینم وسریع تر در رو کشیدم و از دستش گرفتم و کشیدمش سمت خودم!
فقط داشتیم هم رو با چشمای ورقلمبیده نگاه میکردیم؛ این دختره تو ماشین من چه غلطی میکنه؟ اول داشت اخمام غلیظ تر میشد ولی با دیدن چادر سفید رو سرش،
خنده ام گرفت. یه دختره با چادر سفید خاله خانومی، پشت فرمونِ ماشین مدل بالای من! تورو خدا بیا بوق بزن و ویراژ بده! دستم از روی مچش بخاطر خنده، شل شد و خواست در بره که پریدم داخل و چفت رو زدم! با دربسته رو به رو شد! چند لحظه ای برنگشت و منم دستم روی چفت بود و هرلحظه منتظر واکنش بعدیش بودم. یکدفعه..
صدای نفس نفس و هق هقی به گوشم خورد. خواستم به شونه اش بزنم تا برگرده که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم:
_ آقا سپهر کجا موندید!؟
لطفی بود؛ هواسم پرت چادر سفیدش بود و بی اختیار گفتم:
_ تو ماشینم موندم!
لطفی یه دادی زد که نه تنها فکر چادر سفیدش از سرم پرید، بلکه همه ی افکار دختره از سرم پرید بیرون!
_ یعنی چی؟!
صدام کمی بالا رفت و گفتم:
_ دنیا از کی تاحالا برعکس شده که زیردست سر من داد میزنه؟ لطفی! مگه مامانمی میپرسی کجام؟
لطفی یه معذرت خواهی کرد و یه سری چرت وپرت گفت که با برگشتن دختره، دستم خورد به دکمه ی قطع وبه تماسش خاتمه دادم!

***
رسیدم به خونه! خونه ی ویلایی خودم! چیکارش میکردم وقتی نه میفهمیدم ازم چی میخواد و نه میدونستم کجا ببرمش! راستش خیلی معصومه! اشک روی
گونه هاش، هنوز هم داره غلت میخوره و بازی میکنه! ایستادم و تو گوشی زدم رو برنامه پیام رسان و براش یه چیزی نوشتم وبردم روبه روش و اشاره کردم بخونه!
نوشته بودم:
_ فعلا خونه من میمونی! من هنوز نگفتم باهات چیکار دارم! راستی، بنویس چی میگفتی یه ساعت پیش !
بعد از اینکه خوند ، سرش رو بالا آورد و من رو نگاه کرد . یه به جلو نگاه کردم و سریع چشام برگشت سمتش و گفتم:
_ چیه؟!
دوباره به گوشی اشاره کردم . داشت تایپ میکرد. لطفی اومد و درب ماشین رو برام باز کرد و با دیدن آیسودا، خشکش زد.
سرفه ای کردم و گفتم:
_ لطفی! لطف کن کنار بکش و بذار بتونم بیام بیرون!
سریع عقب کشید و خواستم پیاده بشم که دیدم هنوز تو گوشیه! دستم رو بردم سمت سرش و با انگشت اشاره ام زدم تو مخش . سرش رو دوباره بالا آورد و بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم. با غرور درب رو بستم و تا اومدم به راهم ادامه بدم که لطفی گفت:
_ قربان!
کلافه برگشتم سمتش و دیدم داره به آیسودا که از ماشین پیاده شده
بود، اشاره میکنه!
با قدم های خیلی کوچیکی که برمیداشت نزدیکم شد و گوشی رو از زیر چادرش بیرون آورد و داد به دستم.
گوشی ام رو از دستش گرفتم و رو کردم به لطفی و گفتم:
_ ببرش داخل و به یکی از اون خدمه ی دخترمون بگو براش چند دست لباس تازه جفت و جور کنن وبهش بدن!
سریع راهم رو درپیش گرفتم تا برسم به اتاق خودم!
درب اتاق رو باز کردم و تلفن رو پرت کردم روی تخت و خودم پریدم حموم!
پشت در حموم، ایستاده بودم و داشتم به آیینه ی بزرگ روبه روام نگاه میکردم. رفتم جلوتر تا از زیر سایه بیرون بزنم؛به دور وبر روشویی تکیه دادم و سرم رو پایین انداختم.
یه نفس عمیق کشیدم؛ الآن ساعتشه!ساعت اینکه تغییر کنه! بی خیال سرم رو بالا آوردم و به چشمام که آبیِ روشن شده بود و داشت برق میزد، نگاه کردم. من.. دوباره ... داشتم فکر میکردم که عادیم!لابه لای موهای پریشون مشکی ام، اون ها داشتند یادآوری می کردند که من .. عادی نیستم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین