Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
•بنام اهورامزدا •​


سلام مهدیه زمانی هستم با اسم مجازی
Mahdokht_83 اولین رمانم هستش و امیدوارم که ازم حمایت کنید
.

نام رمان: جلد اول چهار ناجی
نام نویسنده: Mahdokht_83
ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه
ناظر: @haniye anoosha
خلاصه:
درباره یه دختر دختری از جنس من و تو به یکباره زندگیش دچار تحولاتی میشه و به راز هویتیش پی میبره و همراه دوستانش اتفاق های جدیدی براش رقم میخوره!
ولی او در کنار همه این چیز ها وظیفه هایی داره که باید انجامشون بده و این وظیفه ها...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
مقدمه :
: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً.

بگو: حق آمد و باطل نابود گشت، حقّا که باطل همواره نابود شدنی است.

ما پیروز میشویم عقب نشینی در ذات ما نیست .✌

ما پیروز میشویم هر چه تو قوی باشی ما قویتریم .
بد نمیتواند همیشه باشد طولانی شاید ولی همیشه نه چون خوب ان را شکست خواهد داد همیشه چنین است .❄
من و همراهان پاکم ماموران نجات بخش دنیا هستیم .
ما پیروزیم چون هم اکنون تصمیم پیروز شدن داریم .❤
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
❄شروع رمان ❄
پارت اول
۲۲ سال پیش _ سرزمین خورشید
ملکه لیو(خورشید) دست در دست پسر کوچکش به سوی کلبه ای اشنا میدوید، در کلبه باز شد و لیو فرزندش را به وزیر باوفایش سپرد و گفت: آرش ،پسرم وارث فرمانرواییم را به تو میسپارم میخواهم ان را به طوری که لایق است اموزش دهی تا جایگاه خود را باز پس گیرد خم شد و پیشانی پسرکش را ارام و نرم بوسید اشکی لجوجانه از گوشه چشمش به بیرون راه یافت ان را با دست گرفت و خود را کنترل کرد روبه پسر کرد و گفت: برسام تو باید خواهر کوچکت را پیدا کنی ان را به زمین میفرستم.
او بقای سرزمین ماست، و خود با شکم برامده اش به سمت آسمان به پرواز در امد و دو شئ گرانبها را پنهان کرد و خود از ضعف به دنیای مردگان پا نهاد.
***
سرزمین ماه
ملکه مهشید نیز پسر کوچکش را به داییه او سپرد و پس از گفتن حرف های مهم به او پسرش را بوسید و به سمت دریای خروشان دوید و دو شئ گرانبها را پنهان کرد.

***

حال
گوهردخت سوت زنان به سمت خانه ویلاییشان که در شمال کشور بود قدم بر میداشت ، وقتی در را باز کرد ......
گوهردخت
در خونه بزرگمون رو باز کردم که با چهره سرخ کیان مواجه شدم.
من: به به داداش گلم چطوری یا چی ؟ یعنی انقد دلت برام تنگ شده بود که دم در منتظرم بودی؟ اخی عزیزم!
کیان: تو .....تو ....دختره خیر سر تو چطور کتابای منو پاره کردی اصلا چرا این کارو کردی ها؟
_ به همون خاطر برادر گرامی که شما لباس مجلسیای منو به گند کشیدی که حتی قابل شستن نبود این به اون در!
و دندونای سفیدمو بهش نشون دادم و اروم اروم به سمت اتاقم قدم برداشتم یه نگاهی به کیان انداختم که از قرمزی داشت به سمت بنفش یا نه ابی نیلی تغییر میکرد قدمامو سریع تر کردم که کیان چنان نعره ای زد که انگار شیر حامله داشت زایمان میکرد والا پسره بیشعور قلبم رفت کف پام;
_ گوهر! میکشمت!
منم دیدم اوضاع خیته جلدی پریدم تو اتاقم و درو قفل کردم یه ذره اومد تهدیدهای الکی کرد و اخر سر هم یه مشت کوبید تو در گورشو گم کرد.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
پارت دوم
یه نمه با دوست جوجونیم گلزاد حرفیدم و برنامه هامونو باهم هماهنگ کردیم تا سر ساعت بریم تمرین توی مخفیگاهمون ( یه غار نسبتا بزرگ که منو گلزاد از هشت سالگی باهم دوستیم، توی سال های اول دوستی من و گلزاد از کتابخونه ممنوعه بابام یه کتاب رزمی که مثلشو تاحالا هیچ جا ندیدم دزدیدم ، و با تمرین های اون کتاب ما الان یه پا نینجاییم والا و هرروز میریم تمرین توی مخفیگاهمون ، وایی هیچوقت قیافه مامانمو یادم نمیره وقتی با سرو صورت کبود اومدم خونه مامان داشت دور از جونش سکته میکرد فک میکرد گوهردخت ۹ ساله دعواش شده از اون به بعد تمرین هامو مخفی انجام میدم چون دقیقا ۲ هفته توی حبس(اتاق) بودم ) لباسای مخصوصمو پوشیدم در اتاقو با احتیاط باز کردم تا کیان متوجه نشه وگرنه گاوم دوقلو که چه عرض کنم ۲۰۰ قلو میزایید خب مامان که آشپزخونس باباهم سرکار سریع وارد اشپزخونه شدم اطلاع دادم که با گلزاد دارم میرم بیرون مامانمم مثل همیشه گفت: نمیدونم شما دوتا بچه هر روز این وقت کدوم گوری میرین که خسته و کوفته برمیگردین خونه یه لبخند گنده زدم و گونشو بوسیدم و جوری که کیان منو نبینه زدم از خونه بیرون.
رسیدم توی غار که موجی انرژی رو از سمت چپم احساس کردم فوری جاخالی دادم و شروع به مبارزه کردم بازم مثل همیشه من بردم.
کناری افتادیم;
_ یوهو! باز من بردم!
_خفه تو همیشه تقلب میکنی.
_ اره بابا تو که همیشه راست میگی.
هردو باهم زدیم زیر خنده، بعد از یه استراحت کوتاه، شروع کردیم به تمرین مخفیگاهمونم مجهز بودا تردمیل و دمبل و ...
بعد از ۲ساعت که بی وقفه تمرین کردیم راه افتادیم سمت خونه


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
پارت سوم
اه باز با این مرتیکه چندش کلاس دارم که گلزاد زد زیر خنده : خدایی کجای اون مهیار چندشه پسر به اون ماهی نازی خدایی دلت میاد اینو میگی؟
با یه چشم غره خفش کردمو به سمت کلاس قدم برداشتم ، با اینه بچه شیطونی بودم ولی سر درس و دانشگاه اصلا شوخی نداشتم جدی جدی، رفتم ته کلاس نشستم مثل بچهای خوب منتظر اقا گرگه خخخخ گلزادم اومد کنارم نشست میدونست اعصابم چیزمرغیه حرفی نزد تا استاد گرانقدر وارد کلاس شد با اون نگاه گیرا همه رو از نظر گذروند رو من یکم مکث کرد و حاظرم قسم بخورم گوشه چشمش چین انداخت عه مرتیکه پرو مگه من دلقکم به من میخندی ولی میخنده چه جیگر میشه! کثافتتت، شروع کرد به زر زر کردن منم تندتند نکته برمیداشتمو به حرفاش گوش میکردم بعد از یک ساعت و نیم، یکسره درس دادن که دیگه ما رو به موت بودیم یکی از بچه های کلاس گفت: استاد خسته نباشید بخدا، وقت تمومه ها
مهیارم یه نگاه از اون نگاها بهش کرد و گفت: خسته نباشید.
سریع وسایلمو جمع کردم که صدای نکرش بلند شد.
_ خانم سلحشور و شهسواری بمونید کارتون دارم.
وا رفتم و مثل بچه ها پامو نامحسوس کوبیدم رو زمین که از چشم مهیار دور نموند و بازم چین گوشه چشم.
مهیار داشت با ارامش وسایلشو جمع میکرد و اصلانم نگاهی به ما که مثل چوب خشک وایستاده بودیم نمیکرد اخ حرصم گرفته بود با لحن حرصی گفتم:
_ استاد! میشه بگین چه کاری با ما دارید؟ من وقت باشگاه دارم داره دیرم میشه.
گلزاد یه بشکون کمر شکن ازم گرفت که تا اون دنیا یه سر رفتم و روح تمامی خاندانم از کوروش کبیرتا بابا بزرگ عممو ملاقات کردم و برگشتم.
مهیا پوفی کرد و دستشو لای موهای خوش حالتش کشید و بلاخره زبون باز کرد: ببینم خانم سلحشور شما با من مشکلی دارین چرا انقد از من بدتون میاد؟
منم کپ کردم اخه ادم انقد سریع میره سر اصل مطلب عجب ادمیه این!؟
_ من ....؟ کی همچین حرفی زده؟ من اصلا از شما بدم نمیاد باهاتون مشکلم ندارم، شما خیلیم خوب تدریس میکنید من واقعا نمیدونم کی همچین حرفایی رو بهتون زده اون خیرابی بدبخت بهتون گفـ...
پرید وسط حرفم و گفت : اوه خانم سلحشور یه نفس بگیر باش مشکل حل شد، فهمیدم شما از من بدتون نمیاد اوکی پس من میتونم ازتون درخواست همکاری کنم؟
گلزاد مثل چنگال نشسته پرید وسط : همکاری؟ چه همکاریی؟
مهیار: امم خب ما میخواستیم به یه سفر تحقیقاتی بریم برای کشف اثار تاریخی از دوره هخامنشیان، اگه قبول کنید کمک بزرگی به ما کردید و در ضمن میتونه توی پایان نامتون خیلی تاثیر بزاره.
_ امم خب چرا ما؟
_ بخاطر اینکه فقط شما دانشجویان برتر رشته باستان شناسی هستین.
گلزاد : فقط ما سه نفر؟
مهیار: نه یکی از استادا هم بهمون ملحق میشن اقای اریا ارشا.
_ ام خب ،ما باید فکر کنیم بهتون اطلاع میدیم.
و دست گلزادو گرفتم با اجازه ای از کلاس زدم بیرون.
گلزاد: دیوونه چرا اینجوری کردی تو؟ حالا یارو فک میکنه تیمارستانی چیزی هستی؟
_ ببند در گاله رو اعصاب مصاب ندارما ، خب چیکاره ای؟
‌_ میخوام برم ؟
_ عه زده به سرت!
_نمیای؟
_نمیام!
_ پس میای.
_چیکار کنیم بعضی وقتا باید بزنه به سرم دیگه.
_ ولی مشکل اصلی مونده خانوادهامون!
***
_ اخه بابا چرا نه؟!
_ نه یعنی نه گوهر همین که گفتم من دختر دسته گلمو بسپرم دست غریبه اونم دوتا پسر عمرا!
_ اخه....
_اخه اما اگر نداریم حالاهم حرفشو نزن.
با لب و لوچه اویزون راه افتادم سمت اتاقم از ظهر تا الان که ۱۲شبه دارم با بابا سرو کله میزنم ولی مرغش یه پا داره.
زنگیدم به گلزاد اونم گفت باباهامون باهم دست به یکی کردن اخ خدا چرا ؟اینجوریه اینجا؟
زنگ زدم به مهیار: الو سلام
صداش بعد از مکثی اومد: سلام بفرمایید.
_ سلحشور هستم استاد.
انگاری به خودش اومد و گفت: سلام خانممم خوب هستید؟
از اون ور یه صدای شلپی اومد انگار کسی افتاد
_ ممنون خوبم.
دیگه صدایی نیومد
_ الو؟ استاد هستید؟
یه صداهای هوم هوم ریزی میومد بعدش صدای مهیار اومد.
اوه بله بله! هستم ببخشید یه لحظه حو اسم پرت شد، جانم؟ چیزی شده؟
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
پارت پنجم
با صدای گرفته ای گفتم : بله زنگ زدم درباره اون موضوع باهاتون حرف بزنم نظر من و دوستم نه هستش ما خانواده هامون اجازه همچین کاری بهمون نمیدن متاسفم.
صداش تحلیل رفت!
_ اخه چراا؟
_ ببخشید؟
با حالت جنون امیزی گفت : نه نه شما باید حتما با من بیاید!
_ حالتون خوبه استاد؟
_ نه اصلا حالم خوب نیست شما باید باما بیاید توی این کشف بزرگ یکی از اسرار زندگی شما هم اشکار میشه!
_ اسرار زندگی من ؟
تعجب کرده بودم وحشتناک این چی میگه بابا؟
_ من یه کاری میکنم شما حتما با ما بیاید اصلا نگران نباشید خدانگهدار.
زرتی گوشیو قطع کرد مرتیکه بیتربیت .
کنار کیان نشسته بودمو داشتیم یه فیلم ترسناک بسی مزخرف نگاه میکردیم بیشتر چندشناک خود تا ترسناک ، زنگ خونه رو زدن و منم توی پذیرایی نشسته بودم جوری بود که من هر کی از در خونه بیاد داخل میدیدم ولی اونا من رو نمیدیدن .
اول یه اقای میانسال جذاب وارد شد و پشت بندش مهیار ؛چشمام از تعجب گرد شد ، این اینجا چیکار میکنه ؟
اون مرد پیره با بابا به گرمی خوش و بش کرد ، سریع جیم زدم توی آشپزخونه .
_مامان اینا کین ؟اینجا چی میخوان ؟
مامان تا منو دید زد رو گونش و گفت : عه وا خدا مرگم بده تو که هنوز حاضر نشدی ! اخر سر از دست تو یذره بچه من سکته میکنم . کیان بهت نگفت امروز خواستگار میاد برای تو ؟
_ هن؟ خواستگار ؟ مهیار گرام اومده خواستگاری من ؟
اینارو با صدای نسبتا بلند میگفتم ،
_ خفه شو ذلیل مرده برو لباساتو گذاشتم روی تختت بپوش حموم اینام نرو یه دستی به این سرو روتم بکش شبیه آمازونیا شدی .
_ عه !مامان !
_ میری یا بیام ؟
پا تند کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، خدا بگم چیکارت کنه کیان !
لباسامو یا یه کت دامن زرشکی عوض کردم یه روسری کرم هم به صورت خیلی اوجل بستم ، یه ارایش ملیح هم کردم و از اتاقم اومدم بیرون که همزمان کیانم از اتاقش اومد بیرون یه نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت تا اومد زبوم باز کنه گفتم : حرف نزن کیان که از دست حسابی شکارم چرا بهم نگفتی خواستگار میاد برام ؟
کیان دستشو کرد لای موهاش و با حالت گیجی گفت : عه نگفتم ؟ حتما یادم رفته ؟
وایستادم تا ببخشیدی چیزی به زبون بیاره اما انگار نه انگار پامو محکم کوبیدم زمینو از کنارش رد شدم و لحظه اخرم به پا زدم اون جایی که نباید میزدمو در رفتم اخیش دلم خنک شد !
بعد از صحبت های مزخرف درباره ترامپ و قیمت گوشت ومرغ و وضعیف اب وهوا رفتن سر اصل مطلب منم توی این مدت به مهیار اصلا نگاهی ننداختم بیچاره داشت بال بال میزد ، خیلی شیک ومجلسی گفتن پاشیم بریم اتاق یکم زر بزنیم وبه تفاهم برسیم ، زودتر از مهیار راه افتادم و مهیارم مثل جوجه اردک زشت افتاد دنبالم .
_ خب میشنوم ؟
_چیو ؟
_ اینکه استاد گرامی اینجا چه خبره ؟
_ خبر ؟ سلامتی رهبر . معلوم نیست؟ اومدم خواستگاری دیگه !
_من حوصله این مسخره بازیارو ندارم لطفا اصل ماجرارو بگید .
_ خب شما به ما گفتین پدرتون اجازه نمیدن منم اومدم اجازشونو بگیرم و لبخند ملیحی زد که خیلی رو اعصاب من بود .
_ یعنی شما به خاطر یه تحقیق مسخره اومدین خواستگاری من؟
_ البته که نه ولی بی ربط به اون مسئله هم نیست ببینید یادتون میاد منم پشت تلفن چی گفتم ؟ گفتم توی این راه حقایق زیادی آشکار میشه که اسرارزندگی شما هم هست . من واقعا به کمکتون احتیاج دارم لطفا بگید که قبول میکنید .
دقیقا نمیدونم چی شد؟ ولی وقتی به اون چشمای پر از التماسش نگاه کردم ته دلم لرزید و قلبم ضربان گرفت .
_ چی شد ؟ گوهردخت قبول میکنی ؟
تیر اخرو با صدا کردن اسمم زد ،
با مهیار صیغه شدم و مهیار بهم گفت که دوستش که از قرار معلوم گلزاد میشناختتش رفته خواستگاریش و اونام به تفاهم رسیدن .
 

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
از رشت اومدیم لاهیجان و الان توی یه هتلیم ، وارد اتاق که شدیم بلافاصله بدون توجه به مهیار داخل حمام شدم و بعد یه حموم طولانی لباس هامو توحموم پوشیدمو خارج شدم ، مهیار توی اتاق نبود شونه ای بالا انداختم و روی تخت دراز کشیدم ، با بی حوصلگی دستی به موهای خیسم کشیدم وتوی دلم گفتم : چی میشد اگه موهام همین الان خشک میشد ؟
بعد از اتمام حرفم از موهام نور درخشنده ای تابید و احساس گرما کردم با وحشت و تعجب به موهای یه دست زرد و طلایی شدم نگاه کردم که ازشون نورهای طلایی ساطع میشد ؛ به چشمام نگاه کردم چشمای قهوه ای رنگم روشن ترشده بود و میشه گفت به رنگ عسلی تبدیل شده بودن یه خط چشم زرد رنگم دور چشمام کشیده شده بود و زیبایی چشمامو دوبرابر کرده بود ؛ گونه های برجستم برجسته تر شده بود از زیبایی که تا چند لحظه پیش ازش خبری نبود وحشتم دو برابر شد و تنهایی اتاق به ترسم دامن میزد از سوئیت بیرون اومدم و خودمو به در سوئیت گلزاد اینا رسوندم تند تند میزدم به در.
_ اه چته؟ کیه ؟ اومدم بابا !
گلزاد درو باز کرد و اومد تا یه چیزی بارم کنه با دیدن سرو اوضاع من حرف تو دهنش ماسید با عجز نالیدم
_ من چرا اینجوری شدم گلزاد ؟
گلزاد سعی کرد بهم دلداری بده.
_ گوهر عزیزم بیا تو .
و منو دنبال خودش کشید تو ، خودمو روی تخت رها کردم .
_ گلزادی بگو دارم خواب میبینم ؟ من چرا اینجوری شدم ؟
با درخششی که روی صورتم حس کردم سرمو اوردم بالا ، با گلزاد جدیدی مواجه شدم گلزادی که موهای خرماییش یه دست سفید و نقره ایی شده بود چشمای سیاهش طوسی و ارایش صورتشم مثل من فقط به رنگ نقره ای سفید بود .
_گلزاد تو دیگه چرا اینجوری شدی ؟
از چشمای طوسی خوشکلش اشکی چکید و زد زیر گریه : نمیدونم گوهر دخت از تولد 18 سالگیم اینجوریم تقریبا 4 سال میشه .
_ چرا؟ چرا به من چیزی نگفتی ؟
_ نمیخواستم ازم بترسی .
_ هی تو چجوری به حالت قبلت برگشتی ؟
_ از ته دلم خواستم و به حالت اصلیم برگشتم ؛ ولی الان که دیدم توام اینجوری شدی خیالم راحت شد که ازم نمیترسی .
_ حالا برای چی اینجوری شدیم ؟
یهو دوتا صدا از ناکجا اباد گفتن : شما از اولم این شکلی بودین .
من و گلزاد جیغی از ترس کشیدیم ، که مهیارو ارشا توی اتاق ظاهر شدن و یه جیغ دیگه .
مهیار: بسه بابا چقد جیغ جیغ میکنین شما.
گلزاد:میشه بگین اینجا چخبره ؟ شما کی ....نه شما چی هستین؟
ارشا: حتما.
و روی مبل روبه روی من نشست ، مهیارم کنارش .
مهیار: ببینید دخترا من حرف هایی میزنم که قطعا باورتون نمیشه ولی خواهشا تا اتمام حرفام چیزی نشنوم ؛ 22سال پیش به سرزمین های ماه و خورشید و سرزمین های دیگه توسط نیروهای تاریک که از آز دستور میگرفتن حمله شد ، مادر شما یعنی ملکه لیو چون تورو حامله بود ضعیف شده بودو توان مبارزه با ازو نداشت بخاطر همین فرار کرد و سنگ های قدرت رو پنهان کرد سنگ های قدرت نیروهای ذخیره شده ملکه رو داشتن ، آرشا یا همون برسام رو به وزیر مورد اعتمادش ومادر منم که همزاد ملکه لیو بود من رو به خالم مهتاب سپرد .
گلزاد : ببخشید ، اسم مادرتون چی بود ؟
_ مادر من که مادر توام میشه ملکه مهشید ملکه سرزمین ماه بود .
ارشا: بله وقتی ملکه ها از امن بودن جای ما خیالشون راحت شد بهمون گفت خواهرهای نیرومندمون رو پیدا کنیم و ازشون محافظت کنیم چون بقای سرزمین هامون هستند .
من: من متوجه نمیشم ، یعنی چی ؟ شما مارو مسخره کردین ؟
مهیار : به هیچ وجع به نظرت ما قصد سرکار گذاشت شمارو داریم ؟
_ نه انگار نه.یعنی ارشا منوتو الان باهم خواهر برادریم؟
_ اره خواهر عزیزم ولی اسم من برسامه نه آرشا .
گلزاد سرسخت گفت : ولی از کجا حرفای شمارو باور کنیم ؟
یهو چهره مهیار تغییر کرد ، موهای مشکیش تبدیل به موهای ابی رنگ شد و رنگ چشماش هم ابی رنگ شد ؛ و برسامم هم موهاش خرمایش به قرمز تغییر کرد و چشماش هم به رنگ قرمز در اومد ،
گلزاد: مطمعن نبودم ولی الان هرکی بیاد بگه دروغ میگین جفت پا میرم تو دهنش .
یهویی پریدم بغل برسام و از ته دلم بغلش کردم اونم اول شوکه شد ولی بعدش با شدت بیشتری فشارم داد و روی موهام بوسه زد . بعد از کلی هندی بازیه منو گلزاد ، مهیار گفتم : خب اگه درست متوجه شده باشم اسم آرشا برسامه، اسم واقعی مهیار و ما چیه؟
ما رو چجوری پیدا کردین و تا حالا کجا بودین ؟
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
پارت هفتم
مهیار: اسم آرشا برسامه ، اسم من ماهان ، اسم گلزاد مهدخت و یه لبخند ژوکوند زد وادامه داد: ما اطلاعی از اسم واقعی گوهر نداریم ولی یه بار از خالم شنیدم که به تو گفت شاهدخت پس ماهم صدات میکنیم شاهدخت .
_ بله؟ اخه چرا اسم منو نمیدونید؟
آرشا : بخاطر اینکه وقتی مامان ازم خدافظی کرد اسمتو نگفت ؛ و لبخند گنده ای زد .
مهیار: و درباره سوال دومت ، چون شما توی جای نامشخصی به دنیا اومدین و ماهم نمیدونستیم کجایین البته مامانا موقع خدافظی گفتن میفرستیمتون به زمین ولی ما اطلاع درستی از زمین نداشتیم به خاطر همین از یکی از دروازه ها راه زمینو پیدا کردیمو یه دوسالی شمارو زیر نظر داشتیم تا مطمعن شیم و مهدخت با درخشش موهاش مارو مطمعن کرد .
_ درخشش موهاش ؟
_ بله توی همون موقع ها که از تمرین برمیگشتین من مهدخت رو دنبال کردم و وقتی نور ماه به صورتش برخورد کرد موهاش و صورتش درخشید .
مهدخت (گلزاد): گوهری یادت میاد بهت گفتم انگار یک منو تعقیب میکرد ولی باور نکردی ؟
_ اوهوم .
_ خب اره همون روز موهام زیر نور ماه میدرخشید و من با بدبختی خودمو رسوندم خونه .
من: ولی یه سوال کی مارو پیدا کرده داده دست پدرومادرامون ؟
مهیار: خب حتما مامانا .
_ و یه چیز دیگه ما الان اینجا چیکار میکنیم ؟ واس سفر تحقیقاتی که نیومدیم و یه لبخند شیطون زدم ، مگه نه؟
برسام یه لبخند خبیثانه زد و گفت : بله گولتون زدیم ، اما واسه یه چیز دیگه اینجاییم .
مهدخت با چشمای کنجکاو زل زددبه برسام و گفت: چی ؟ چی ؟
برسام: نخودچی ، داوینچی ، پیچپیچی.
مهدخت نگاه دلخوری به برسام انداخت و گفت : مسخره ، جوابمو بده خوشمزه بازی درنیار .
برسام: اولا من خوشمزه هستم باور نداری بیا امتحان کن دوما خودت مسخره ای سوما ما باید بریم به دنیای هفت رنگ پیش پادشاه سالار و ازش وصیت نامه ملکه هارو بگیریم و طبق وصیت نامه عمل کنیم .
_ حالا چجوری باید بریم اونجا ؟
ماهان مثل قاشق نشسته پرید وسط: با پیوند به طبیعت .
_ هن؟ این چه کوفتیه ؟
_ پیوند طبیعت ، پیوندیه که ما از ا
 

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
سلااااام عزیزای دلمم من برگشتمم:love_struck:


پیوندیه که ما از الهه ها اجازه میگیرم تا از دنیاها رد بشیم و اوناهم بهمون کمک هایی میکنن .
مهدخت: یعنی الهه ها وجود دارن ؟
ماهان: البته که وجود دارن !ما باید الهه چیترا (الهه ماه) الهه میترا(الهه خورشید و مهر ) و الهه اناهیتا( الهه اب ) رو ملاقات کنیم البته اگه بتونیم .
مهدخت : به حق چیزای ندیده و نشنیده الان میریم ملاقات ؟
برسام: نه بابا کی حوصله داره فردا میریم .
مهدخت : خب ما واسه چی اینکارارو میکنیم ؟ میخوام بگم هدف اصلی ما چیه ؟
برسام: از بین بردن آز پادشاه تاریکی و سایه ها .
ماهان : اه چقد حرف میزنین من خوابم میاد برین گم شین دیگه .
برسام : یعنی روتور برم تو اتاق مایی و مارو بیرون میکنی ؟
ماهان جاخورد و یکم به دور و اطراف نگاه کرد و با پرویی گفت : خبه حالا چه اتاقم اتاقمم میکنه .!
شاهدخت پاشو بریم .
_ تو به من چیکار داری ؟خسته ای برو بخواب من با دوست جونیم کار دارم .
_ بیا بریم بابا شاید اینا نمیخوان مزاحم بشی ؛ و چشمکی به برسام زد .
مهدخت: اقااا ما میخوایم پیش هم باشیم اتاقم که هست بریم بخوابین دیگه .
ماهان یهو خیلی غیره منتظره گفت : خانومی ، عزیزمم پاشو بریم بخوابیم میدونی که من بدون تو خوابم نمیبره .!
و هی با ابرو به برسام اشاره کرد هر چی اشاره کرد نفهمیدم .
_ هی چیه با زبان صورت حرف میزنی؟ میخوای بگی ابرو داری؟ منم دارم خو .
برسام زد زیر خنده: ماهان خودتو نکش این نمیفهمه که بردار ببرش واسه فردا امادش کن منم با خانومی خودم کار میکنم .
مهدخت یهو گارد گرفت و گفت : من با تو کاری ندارم .
یهو برسام پرید و مهدخت رو گرفت و سریع گفت : زود باش ماهان بجمب !! منکه گیج کارهای این دو بشر دیوونه بودم کلم به چیزی سفت برخورد کرد و توی جای گرمی فرو رفتم ، و توی سوییت خودمون ظاهر شدیم .
ازبغل ماهان اومدم بیرون و محکم کوبیدم به پای چپش .
_ تو بدون من نمیتونی بخوابی ؟
ماهان چشماشو بست واخ بلندی گفت (انگار زدم جایی که نباید میزدم اینجوری اخ و اوخ راه انداخته) فکرمو به زبون اوردم : چیش حالا انگاری چیشده ؟ بچه سوسول .
انگار بهش برخورد و عصبی گفت : من سوسول نیستم بعدشم اگه هرکی از جفتش ضربه ای بخوره حتی اروم دوبرابر دردش میاد ؛ ماشالا توام که هیکلت همچی کوچیکم نیست .
_ جفت ؟ چه جفتی؟
ماهان هول شد و انگار فهمید چه گافی داده با من من گفت : جفت ...من گفتم جفت نه من جفت نگفتم که من.....
_خیله خوب بابا زور نزن نمیتونه یه دوروغ کوچیکم بگه .
خودمو روی تخت پرت کردم تا نگاهم به لباسام افتاد جیغی کشیدم و رفتم زیر ملافحه،دختره خنگ تا چند لحظه پیش که با تاب و شلوارک تو بغلش بودی الان جیغ زدنت واسه چیه ؟
با صدای خنده ماهان ملافحه رو کم کشیدم پایین ماهان از خنده سرخ شده بود کامل که خودشو خالی کرد گفت : دمت گرم دختر تا حالا انقد نخندیده بودم و خودشو پرت کرد کنارم .
طلبکارانه نگاهش کردم که گفت : چیه ؟ چته؟
_ پاشو ببینم پرو چه راحتم گرفته خوابیده .
_ اینجا تخت دیگه ایم میبینی ؟ من باید کجا بخوابم ؟
با لجبازی گفتم : توی کمد بالش و پتو هست برو بردار روی کاناپه بخواب .
_ حالا من پروام ، دیگ به دیگ میگه مایکروفر خانم کم توقع من کمرم درد میگیره روی کانامه بخوابم و جام راحته اگه ناراحتی خودت بخواب .
یکم کی به دو کردم و به این نتیجه رسیدم که این محرمه منم که عمرا رو کاناپه بخوابم کاریم اگه خواست انجام بده میزنم لهش میکنم ناسلامتی رزمی کارم و گرفتم با خیال راحت خوابیدم.
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
299
امتیاز
58
محل سکونت
سرزمین آب هاا
از خواب بیدار شدم خواستم دستمو تکون بدم حسش نکردم اون یکی هم همینطور پاهامم امتحان کردم اونارم نتونستم تکون بدن ، یا امازاده توماس چم شده نکنه فلج شدم؟ اخه چرا؟ خدایا من غلط کردم دیگه کیان رو اذیت نمیکنم این ماهان گور به گوری رم اذیت نمیکنم البته قول نمیدما؛ لای چشمامو باز کردم و دیدم یه خرس گنده دستامو گرفته و پاهاشو توی پاهام قفل کرده ، انقد ورجه و وورجه کردم ولی انگار نه انگار سر اخر فقط تونستم یکی از دستامو ازاد کنم سرمو چرخوندم با صورت ماهان مواجه شدم چشمای مشکی کشیده با حالت خمار که وقتی تغییر شکل میداد به رنگ ابی اقیانوسی در می اومد دماغ استخوانی متناسب و لب های مناسب ، موهای لخت براقش روی پیشونیش ریخته شده بود خیلی براق و قشنگ بود به طوری که ادمو وسوسه میکرد دست ببری توی موهاش ، اخر سر هم تسلیم شدم و دستمو لای موهاش خوش فرمش کردم و اروم اروم داشتم ناز میکردم که متوجه شدم لبخند محوی روی لباش شکل گرفت منم بدجنسی کردم و گفتم : چه موهای زشتی شبیه کوه کاه میمونه ، اه اه چقدرم چندشه ، چجوری اینارو میشوره خدامیدونه ؛ به ماهان نگاه کردم به جای لبخنده یه اخم گنده روی پیشونیش بود خنده ریزی کردم و ادامه دادم : اه هیکلشو چقدم گوریله ، پوووف خدایا دمت گرم کل شوخ طبیعتو توی این موجود خرج کردی ؛ دیگه نتونستم تحمل کنم داشتم خفه میشدم موهاشو با تمام توانم کشیدم و با جیغ گفتم : اه بلند شو دیگه گوسفند دریایی .
ماهان با صدای خسته و خشن گفت : بسه دیگه چقد جیغ جیغ میکنی ، سرمو بردی اون از شب که زیر مشت و لگد گرفته بودیم این از الان که با اوصاف زیبایت چشم گشودم .
_ خب پس ولم کن برم دیگه گشنمه خداااا!
_تکون نخور بذار یکم تو ارامش باشم .
یه 30 دقیقه ای گذشت ، دیگه صبرم سر اومد و جیغ بلندی زدم که ماهان ترسید و دستاشو شل کرد بیچاره توی شوک بود از فرصت پیش اومده استفاده کردم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت دستشویی پرواز کردم بعد انجام عملیات یه حموم حسابیم کردم و با حوله افتادم به جون موهام که یادم اومد من الان بدون هیچ زحمتی میتونم موهامو خشک کنم فک کردم که موهام خشکه و خشک شد با خنده گفتم : ایوول خیلی باحاله .
سرمو انداختم پایین از سرویس خارج شدم ماهان نبود ، چه بهتر .
گوشیو برداشتم و زنگیدم به مهدخت کثافت اسمشم چه خوبه
_ الو کجایی مه؟
_زهرمار اسممو کامل بگو خوبه منم بهت بگم شه ؟
_نه دستت دردنکنه از این لطفا به ما نکن ، خب کجایی؟
_اتاقم حوصلمم سر رفته تازه گشنمم هست این برسام گور به گور شده نمیدونم کجا غیبش زده .
_ هوی درمورد برادر من درست صحبت کنا خوبه منم به ماهان بگم اورانگوتان ؟
_نکه نمیگی .
و هردو زدیم زیر خنده ، وسط خنده یهو صدایی اومد
_برسام گور به گور شده پیش منه صبحونه گرفتیم و داریم میایم شماهم حاظر شین بیاین تو لابی هتل بریم توی فضای ازاد کلپچ (کله پاچه)بزنیم .
_هویی کجایی نمیبینمت ؟
_ این تماس ذهنیه الانم چون ذهنت بازه بهت وصل شدم فعلا .
_ ماهان منم میتونم اینجوری تماس بگیرم ؟
دیگه صدایی نیومد ، اه لعنتی ارتباط رو قطع کرده بود . اونورم مهدخت داشت خودشو استغفرالله .
_ اه ببند فکتوو این ماهان میگه حاظر شیم بیایم تو لابی .
_ عه اونجاست ؟
_ نه بابا حالا بهت میگم فعلا و قطع کردم میدونستم تا نفهمه چخبره ول کن نیست ، رفتم سراغ لباس یه تیپ مشکی یخی زدم و یکم ارایش کردم و کیف سفیمم برداشتم و از سوییت خارج شدم ؛ مهدخت با حالت طلبکارانه ای به دیوار سوییت خودش تکیه داده بود و منو نگاه میکرد لبخندی زدمو گفتم : به لیدی من چطوره ؟ خانم خانما قهری ؟ نازتم خریدارم .
_ حرف نزن که خیلی شاکیم .
_بمیر بابا خانم شاکیه .
_خاک تو سرت که منت کشیم بلد نیستی .
_ خب رفیق شفیق من تو که میدونی تو خون من منت کشی نیست پس خودت اشتی کن تا بلای سفر شیرازو سرت نیاوردم .
مهدخت جیغی زد و افتاد دنبالم و پشت سر هم با جیغ میگفت : میکشمت عوضی اشغال و ... به دلیل موجه نبودن فحش ها معذورم .
بلاخره بهم رسید و دوتا مشت و یه لگد نثارم کرد ( اخه تو یکی از سفرهای مشترکمون باهام قهر کرد منم توی غذاش سوسمار مرده گذاشتم خدامیدونه چقد بالا اورد اخر سر هم کارش کشید به بیمارستان )
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین