خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

از رمان خوشتون اومده؟

  • خوبه خوشم میاد.

    رای: 13 76.5%
  • بد نیست اشکالایی داره.

    رای: 5 29.4%
  • ادامه ندی بهتره.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    17

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
•بنام اهورامزدا •​

IMG_۲۰۲۰۰۳۰۳_۱۲۰۶۲۱.jpg
سلام مهدیه زمانی هستم با اسم مجازی
Mahdokht_83 اولین رمانم هستش و امیدوارم که ازم حمایت کنید
.

نام رمان: جلد اول چهار ناجی
نام نویسنده: Mahdokht_83
ژانر: فانتزی، معمایی، عاشقانه
ناظر: @haniye anoosha
خلاصه:
درباره یه دختر دختری از جنس من و تو به یکباره زندگیش دچار تحولاتی میشه و به راز هویتیش پی میبره و همراه دوستانش اتفاق های جدیدی براش رقم میخوره!
ولی او در کنار همه این چیز ها وظیفه هایی داره که باید انجامشون بده و این وظیفه ها...
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
مقدمه :
: وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً.

بگو: حق آمد و باطل نابود گشت، حقّا که باطل همواره نابود شدنی است.

ما پیروز میشویم عقب نشینی در ذات ما نیست .✌
ما پیروز میشویم هر چه تو قوی باشی ما قویتریم .
بد نمیتواند همیشه باشد طولانی شاید ولی همیشه نه چون خوب ان را شکست خواهد داد همیشه چنین است .❄
من و همراهان پاکم ماموران نجات بخش دنیا هستیم .
ما پیروزیم چون هم اکنون تصمیم پیروز شدن داریم .❤
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
❄شروع رمان ❄
پارت اول
۲۲ سال پیش _ سرزمین خورشید
ملکه لیو(خورشید) دست در دست پسر کوچکش به سوی کلبه ای اشنا میدوید، در کلبه باز شد و لیو فرزندش را به وزیر باوفایش سپرد و گفت: آرش ،پسرم وارث فرمانرواییم را به تو میسپارم میخواهم ان را به طوری که لایق است اموزش دهی تا جایگاه خود را باز پس گیرد خم شد و پیشانی پسرکش را ارام و نرم بوسید اشکی لجوجانه از گوشه چشمش به بیرون راه یافت ان را با دست گرفت و خود را کنترل کرد روبه پسر کرد و گفت: برسام تو باید خواهر کوچکت را پیدا کنی.
او بقای سرزمین ماست، و خود با شکم برامده اش به سمت آسمان به پرواز در امد و دو شئ گرانبها را پنهان کرد و خود از ضعف به دنیای مردگان پا نهاد.
***
سرزمین ماه
ملکه مهشید نیز پسر کوچکش را به داییه او سپرد و پس از گفتن حرف های مهم به او پسرش را بوسید و به سمت دریای خروشان دوید و دو شئ گرانبها را پنهان کرد.

***

حال
گوهردخت سوت زنان به سمت خانه ویلاییشان که در شمال کشور بود قدم بر میداشت ، وقتی در را باز کرد ......
گوهردخت
در خونه بزرگمون رو باز کردم که با چهره سرخ کیان مواجه شدم.
من: به به داداش گلم چطوری یا چی ؟ یعنی انقد دلت برام تنگ شده بود که دم در منتظرم بودی؟ اخی عزیزم!
کیان: تو .....تو ....دختره خیر سر تو چطور کتابای منو پاره کردی اصلا چرا این کارو کردی ها؟
_ به همون خاطر برادر گرامی که شما لباس مجلسیای منو به گند کشیدی که حتی قابل شستن نبود این به اون در!
و دندونای سفیدمو بهش نشون دادم و اروم اروم به سمت اتاقم قدم برداشتم یه نگاهی به کیان انداختم که از قرمزی داشت به سمت بنفش یا نه ابی نیلی تغییر میکرد قدمامو سریع تر کردم که کیان چنان نعره ای زد که انگار شیر حامله داشت زایمان میکرد والا پسره بیشعور قلبم رفت کف پام;
_ گوهر! میکشمت!
منم دیدم اوضاع خیته جلدی پریدم تو اتاقم و درو قفل کردم یه ذره اومد تهدیدهای الکی کرد و اخر سر هم یه مشت کوبید تو در گورشو گم کرد.
 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
پارت دوم
یه نمه با دوست جوجونیم گلزاد حرفیدم و برنامه هامونو باهم هماهنگ کردیم تا سر ساعت بریم تمرین توی مخفیگاهمون ( یه غار نسبتا بزرگ که منو گلزاد از هشت سالگی باهم دوستیم، توی سال های اول دوستی من و گلزاد از کتابخونه ممنوعه بابام یه کتاب رزمی که مثلشو تاحالا هیچ جا ندیدم دزدیدم ، و با تمرین های اون کتاب ما الان یه پا نینجاییم والا و هرروز میریم تمرین توی مخفیگاهمون ، وایی هیچوقت قیافه مامانمو یادم نمیره وقتی با سرو صورت کبود اومدم خونه مامان داشت دور از جونش سکته میکرد فک میکرد گوهردخت ۹ ساله دعواش شده از اون به بعد تمرین هامو مخفی انجام میدم چون دقیقا ۲ هفته توی حبس(اتاق) بودم ) لباسای مخصوصمو پوشیدم در اتاقو با احتیاط باز کردم تا کیان متوجه نشه وگرنه گاوم دوقلو که چه عرض کنم ۲۰۰ قلو میزایید خب مامان که آشپزخونس باباهم سرکار سریع وارد اشپزخونه شدم اطلاع دادم که با گلزاد دارم میرم بیرون مامانمم مثل همیشه گفت: نمیدونم شما دوتا بچه هر روز این وقت کدوم گوری میرین که خسته و کوفته برمیگردین خونه یه لبخند گنده زدم و گونشو بوسیدم و جوری که کیان منو نبینه زدم از خونه بیرون.
رسیدم توی غار که موجی انرژی رو از سمت چپم احساس کردم فوری جاخالی دادم و شروع به مبارزه کردم بازم مثل همیشه من بردم.
کناری افتادیم;
_ یوهو! باز من بردم!
_خفه تو همیشه تقلب میکنی.
_ اره بابا تو که همیشه راست میگی.
هردو باهم زدیم زیر خنده، بعد از یه استراحت کوتاه، شروع کردیم به تمرین مخفیگاهمونم مجهز بودا تردمیل و دمبل و ...
بعد از ۲ساعت که بی وقفه تمرین کردیم راه افتادیم سمت خونه


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
پارت سوم
اه باز با این مرتیکه چندش کلاس دارم که گلزاد زد زیر خنده : خدایی کجای اون مهیار چندشه پسر به اون ماهی نازی خدایی دلت میاد اینو میگی؟
با یه چشم غره خفش کردمو به سمت کلاس قدم برداشتم ، با اینه بچه شیطونی بودم ولی سر درس و دانشگاه اصلا شوخی نداشتم جدی جدی، رفتم ته کلاس نشستم مثل بچهای خوب منتظر اقا گرگه خخخخ گلزادم اومد کنارم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
پارت پنجم
با صدای گرفته ای گفتم : بله زنگ زدم درباره اون موضوع باهاتون حرف بزنم نظر من و دوستم نه هستش ما خانواده هامون اجازه همچین کاری بهمون نمیدن متاسفم.
صداش تحلیل رفت!
_ اخه چراا؟
_ ببخشید؟
با حالت جنون امیزی گفت : نه نه شما باید حتما با من بیاید!
_ حالتون خوبه استاد؟
_ نه اصلا حالم خوب نیست شما باید باما بیاید توی این کشف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
از رشت اومدیم لاهیجان و الان توی یه هتلیم ، وارد اتاق که شدیم بلافاصله بدون توجه به مهیار داخل حمام شدم و بعد یه حموم طولانی لباس هامو توحموم پوشیدمو خارج شدم ، مهیار توی اتاق نبود شونه ای بالا انداختم و روی تخت دراز کشیدم ، با بی حوصلگی دستی به موهای خیسم کشیدم وتوی دلم گفتم : چی میشد اگه موهام همین الان خشک میشد ؟
بعد از اتمام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
پارت هفتم
مهیار: اسم آرشا برسامه ، اسم من ماهان ، اسم گلزاد مهدخت و یه لبخند ژوکوند زد وادامه داد: ما اطلاعی از اسم واقعی گوهر نداریم ولی یه بار از خالم شنیدم که به تو گفت شاهدخت پس ماهم صدات میکنیم شاهدخت .
_ بله؟ اخه چرا اسم منو نمیدونید؟
آرشا : بخاطر اینکه وقتی مامان ازم خدافظی کرد اسمتو نگفت ؛ و لبخند گنده ای زد .
مهیار: و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
سلااااام عزیزای دلمم من برگشتمم:love_struck:


پیوندیه که ما از الهه ها اجازه میگیرم تا از دنیاها رد بشیم و اوناهم بهمون کمک هایی میکنن .
مهدخت: یعنی الهه ها وجود دارن ؟
ماهان: البته که وجود دارن !ما باید الهه چیترا (الهه ماه) الهه میترا(الهه خورشید و مهر ) و الهه اناهیتا( الهه اب ) رو ملاقات کنیم البته اگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Mahdohkt_83

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/9/19
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
1,131
امتیاز
93
محل سکونت
سرزمین آب هاا
زمان حضور
1 روز 22 ساعت 6 دقیقه
از خواب بیدار شدم خواستم دستمو تکون بدم حسش نکردم اون یکی هم همینطور پاهامم امتحان کردم اونارم نتونستم تکون بدن ، یا امازاده توماس چم شده نکنه فلج شدم؟ اخه چرا؟ خدایا من غلط کردم دیگه کیان رو اذیت نمیکنم این ماهان گور به گوری رم اذیت نمیکنم البته قول نمیدما؛ لای چشمامو باز کردم و دیدم یه خرس گنده دستامو گرفته و پاهاشو توی پاهام قفل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا