رمان اسویلتر | ملیکا نصیریان، افشین جوان کاربران انجمن رمان ۹۸

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
بسم الله
نام رمان: اسویلتر
نام نویسندگان: ملیکا نصیریان، افشین جوان
ژانر: جنایی، عاشقانه، تخیلی
ناظر: @نگار 1373
خلاصه:

مایکل، پسری آمریکایی ساکن در شهر نیویورک، در یک شرکت بازاریابی اینترنتی مشغول به کار است. او در آن شهر تنها به سر می‌برد و خانواده اش را در یک تصادف از دست داده. پسر باهوشی است که رویای یک زندگی ساده و آرام را دارد؛ اما اتفاقات گوناگونی در آینده ای نزدیک برایش رخ خواهد داد که موجب آشنایی اش با دختر ایرانی به نام رزا شده و ...
4.jpg
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
سیگار رو زیر پا له کردم و با گام‌های بلند خودم رو به کوچه‌ی خلوتی رسوندم.
دزدگیر ماشینی از پشت سر به صدا در‌ اومد. صدای پای چندین نفر رو پشت سرم شنیدم.
ساعت دوازده شب، خیلی زمان خوبی برای هجوم دزدها بود!
کمربندم رو صفت کردم و زیپ ژاکت چسبان قهوه‌ایم را بالاتر کشیدم.
- آهای خوشگل پسر؟!
برگشتم سمت صدا و با پوزخند پرسیدم:
- مشکلی پیش اومده؟!
مردی درشت هیکل جلو اومد و تا خواست مشتش رو در صورتم بکوبه، روی زمین نشسته و لگدی زیر دستش زدم که روی زمین افتاد.
با مشت‌های پشت سرهم و محکمی هم به پای مرد دیگر حمله‌ور شدم. سومین مرد به سمتم دوید، سریع دستم رو جلو بردم و گفتم:
- اوه، نه! بیا این هم کیف پول!
کیف پول رو جلو بردم و تا خواست اون رو از دستم بیرون بکشه، در‌یک حرکت سریع سیم بلندی از داخلش بیرون آوردم. تا به خود بیاد سیم رو دور گردنش انداختم و خر‌خره‌اش رو بریدم! سیم توسط پاچه شلوار مرد پاک شده و به سمت مردی که با ضربه‌ی من روی زمین
افتاده بود، برگشتم.
- تو کی هستی؟!
- مایک!
لبخند حرص دریاری حواله‌اش کردم. مرد برخاست و با سرعت به سمتم دوید. من هم متقابلا به سمتش دویدم؛ چون کوچه باریک بود کار من هم تقریبا ساده‌تر بود.
شروع کردم به دویدن روی دیوار و وقتی مرد به من نزدیک‌تر شد، روی سرش پریدم و مشتی محکم به سرش کوبیدم!
- اوه، بوی خون تازه!
از روی مرد با سر غرق در خونش کنار رفتم و راهم رو به سمت خونه گرفتم...
به سراغ قهوه جوش رفتم و روزنامه رو هم از روی کانتر برداشتم. قهوه رو در ماگ مورد علاقه‌ام ریخته و توی بالکن طبقه‌ی دوم، روی صندلی متحرکم نشستم.
خونه‌ی من در یک محله معمولی، در شهر نیویورک قرار داشت. من در یک شرکت بازاریابی اینترنتی کار می‌کردم. در کودکی و نوجوانی کلاس‌های رزمی متعددی هم رفته بودم.
من هم مثل یک پسر ساده‌ی آمریکایی، رویای یک زندگی آرام را داشتم! ساده!
دستی در موهای مدل انگلیسی‌ زیتونی‌ام، که به تازگی رنگ بنفش خوشرنگی بهش زده بودم؛ کشیدم. به نظر خودم رنگ موهایم، به چشمان آبی و موهای سفیدم عجیب می‌آمد
و کشیدگی چشمانم مرا ترسناک‌تر می‌کرد! همان‌طور که من می‌خواستم!
رشته‌ی تحصیلیم وکالت بود، اما هیچ دلخوشی از این رشته نداشتم و به همین دلیل یک بازاریاب شده بودم.
با مشاهده‌ی همسایه جدید روبه‌رویمان ماگ را از لبانم دور کرده و روی میز چوپی گذاشتم.
لگدی به در‌خونه‌اش زد و چیزی رو با خود زمزمه کرد؛ وقتی به سمت من برگشت، لبخندی زد و دست تکان داد، من هم متقابلا همین کار رو انجام دادم. روزنامه رو از جلوی صورتم پائین آوردم و از روی صندلی بلند شدم.
به طبقه پائین رفته و کلیدها رو از جاکلیدی برداشتم و به سرعت به سمت خانه‌ی همسایه‌ام رفتم؛ در همان هنگام هم باران شدیدی شروع به باریدن کرد!
- سلام خانوم جنز!
- سلام آقای ترته! خوبید؟
به در اشاره کرده و پرسیدم:
- مثل این‌که کلید ها رو فراموش کردی؟!
لیز سر‌تکان داده و با لحن غم‌زده ای گفت:
- بله، متاسفانه!
- می‌خواید به خونه‌ی من بیاید تا فردا کلیدساز بیاریم؟
لیز نا‌امید به در چشم دوخت و سپس زمزمه‌وار گفت:
- باشه، بریم.
آستین لباسش رو گرفتم و به همراه یکدیگر به سمت خونه‌ام روانه شدیم‌...
در را گشودم و با دست به داخل اشاره کردم.
- خانوم ها مقدم‌ترند!
- تو یک جنتلمن واقعی هستی مایک!
لیز به داخل رفته و من هم‌ با سرعت به طبقه‌ی دوم رفتم و روزنامه ام رو از داخل بالکن برداشتم. از خیر قهوه‌ام هم گذشته و به طبقه‌ی پائین رفتم. لیز روی کاناپه نشسته و با کنترل تلویزیون مدام شبکه ها رو عوض می‌کرد.
- راحت باش! قهوه می‌خوری؟
- با شیر و شکر...
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
با انگشت به سمتش اشاره کرده و گفتم:
- انتخابت عالیه؛ قهوه‌های من تو دنیا نمونه نداره!
در دو ماگ دیگر قهوه رو ریختم. ماگ رو روی میز گذاشته و کنار لیز، روی کاناپه پریدم.
لیز پلیس بود و همیشه شب‌ها دیروقت به خونه می‌اومد. یک‌هفته‌ای می‌شد که او به اینجا نقل مکان کرده بود و در این مدت لیزا رو به‌خوبی شناخته بودم!
دختری خونسرد و بی‌تفاوت به همه چیز می‌نمود و چهره‌ی دوست داشتنی داشت.
زیبا‌ترین عضو صورتش چشمان آبی درشت‌ و مژگان بلندش بود. موهای کاراملی کوتاهش رو همیشه با کلاه می‌پوشاند. قد و هیکل نسبتا خوبی هم داشت!
بی‌توجه به تلویزیون روزنامه رو مقابلم گرفته و باز همان اخبار تکرار...
به صفحه‌ی بعدی رفتم؛ اول صفحه بزرگ درج شده بود {‌فناوری جدید دولت گلد کانتری}
- اینجا‌ رو ببین مایک!
حواسم معطوف تلویزیون شده و روزنامه رو روی میز رها کردم‌.
خبرنگار در حال محاصبه با یکی از مقام ها، در گلد کانتری بود!
- ما اینجا نشستیم و اون‌ها اون‌جا دارند مدام پیشرفت می‌کنند!
سرم رو خاروندم و گفتم:
- به نظر من اون‌ها روز های تکراری دارند؛ با حیوون‌های عجیبی که می‌سازند حوصله‌ام رو سر می‌برند!
کف دست‌هامون رو به نشانه‌ی موافقت به‌ یک‌دیگر کوبیدیم.
- با این‌که مایک صدات کنم، مشکلی نداری؟
- ما دوستیم دیگه؟! من‌هم تو رو لیز صدا می‌زنم.
باقی مانده‌ی قهوه ام رو هم نوشیدم و لیز هم ماگ ر‌و به لبان قلوه‌ای بنفشش که لبخندی اون رو زینت داده بود، نزدیک کرد.
- حق با توست! تا به‌حال به پلیس شدن فکر کردی؟!
- اوه، شغل مورد علاقه‌ام!
- چه خوب! من هم بخاطر پدرم این شغل رو انتخاب کردم.
لیز زد شبکه‌ی خبر و صدای تلویزیون رو زیاد کرد. صدای خبرنگار سکوت خونه رو شکست:
- بله، من که فکر نمی‌کنم مردم این کشور، دارای آدم‌های عادی باشه!
استودیو پاسخ داد:
- از کجا به این نتیجه رسیدید؟!
- بسیاری از مردم این شهر نمی‌دونند که نام قبلی این کشور چی بوده حتی‌.‌‌..
و هزاران شواهد دیگه که این قضیه رو ثابت می‌کنه!
- نظر تو درباره این آدم های چی لیز؟
و به تلویزیون اشاره کردم.
لیز در‌حالی که با قسمت جلویی کنترل تلویزیون گردنش را نوازش می‌داد، گفت:
-تا به حال به این موضوع فکر نکردم! آدم های عجیب، گروه های بزرگ تروریستی که نابود می‌شن؛ و سپس کشوری که یک شبه تبدیل می‌شه به اون چیزی که در صد سال اخیر نبوده! خیلی اتفاقات عجیبی می‌افته.
سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. نگاهم به ساعت افتاد، پرسیدم:
-تو خسته نیستی؟
لیز دستانش را از هم گشود و خمیازه‌ی بلند بالایی کشید.
-آره خیلی! اتاق جدا داری؟
-نه! اما تو می‌تونی بری داخل اتاق استراحت کنی. من روی کاناپه راحت‌تر هستم.
لیز بلند شده و دست من را هم گرفت و کشید. مرا به طبقه‌ی بالا کشاند و چراغ ها را روشنکرد. من زودتر از او روی تخت پریدم.
لباس های فرمش را در آورد و حالا، با یک پیراهن شلوار سفید گشاد روبه رویم ایستاده بود. با باز کردن کش، موهای کاراملی رنگ زیبایش دورش ریخته و منظره‌ی لذت بخشی از چهره‌ی او ساخت!
-انگار عادت نداری تلویزیون و خاموش کنی؟
و شروع کرد به ریز، ریز خندیدن؛ بلند شده و در خانه را قفل کردم، و سپس تمام برق های خانه را جز چراغ خواب کنار تخت خاموش کردم. ساعت رو میزی ام را هم برای شش صبح تنظیم کردم و از روشن ماندن چراغ خواب هم صرف نظرکرده و خوابیدم.
نور ماه از پنجره‌ی سرتاسری روبه روی تخت روی صورت لیز افتاده بود. نگاه از او گرفتنم و پشت بهش کم، کم به خواب عمیقی فرو رفتم.
با صدای آلارم آزار دهنده‌ی ساعت، یک چشمم را نیمه باز کرده و خواستم مشتی رویش بکوبم، که دستی روی دکمه‌ی خاموشی ساعت نشسته و صدایش را قطع کرد.
نگاهم را بالا آورده و به صورت بشاش لیز رسیدم.
-صبحت بخیر مایک!
دستش را گرفتم و کمکم کرد تا بلند‌ شوم. پشتم را خاراندم و خمیازه‌ای کشیدم.
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
پارت-سوم
کش موهایش را بست.
-من از تو ممنونم! خیلی وقت بود هیچ مهمونی نداشتم.
لیوان آبی به دستم داد.
-نظرت چیه بعضی اوقات مهمون همدیگه بشیم؟
لیوان شیشه‌ای آب رو سر کشیدم و پر سوال در چشمانش چشم دوختم:
-دوست پسر، دوست دختری؟
لیوان را روی تخت انداختم و دستی به دور دهانم کشیدم.
-نه، من هیچ وقت دوست دختر کسی نخواهم شد.
دستانم را به بالا کشیدم و حرکات کششی انجام می‌دادم.
-چرا؟
-شخصیتم بهم اجازه نمی‌ده!
-آهان!
لیز دستش را جلو آورد و با هم دست دادیم. لیز به طبقه پایین رفت و از طبقه پایین فریاد زد:
-کلیدها کجاست؟
-به جاکلیدی کنار یخچال آویزونش کردم.
لیز: خدانگهدار!
در بسته شد. از نرمش دست کشیدم و شلوار لی ساده و پیراهن راه راه آبی-سفیدم را پوشیدم. کفش‌های اسپرت مشکی سفیدم را پا کرده و موبایلم را از روی دراور اتاق برداشتم.
رو به آیینه موهایم را مرتب کرده و از در بیرون رفتم. سوار موتورم شدم و به سمت مرکز شهر حرکت کردم. جلوی در پارکینگ ایستادم و موتورم را به قسمت موتورها برده و به میله‌ای با زنجیر بستم.
به سمت آسانسور که تازه به طبقه پارکینگ آمده و افراد زیادی داخل آن فضای کوچک، قرار داشتند رفتم و سوار شدم.
در باز شد و بیشتر افراد بیرون رفتند. من در طبقه‌ی آخر پیاده شده و به سمت دفتر کوچکم رفتم. کامپیوتر را روشن کردم. پیشانی‌ام رو خاراندم، ویندوز با کمی تاخیر بالا آمد. اینترنت را وصل کردم و شروع کردم به فعال کردن ربات‌هایم، برای بازاریابی، تنها کسی که در کارش ربات‌های زیادی داشت، من بودم. من حدوداً پانصد ربات داشتم!
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
با هشت مانیتوری که دورم را گرفته بودند، مشغول بودم؛ که منشی پرافاده‌ی شرکت، با دو تقه به در دفتر، وارد شد.
-آقای جانسون، با شما کار دارن.
به صندلی بیشتر تکیه کردم و سرم را به عقب برده و صفحه مانیتور را از روبه رویم به کناری فرستادم و بلند شدم.
-باشه، بریم.
منشی برگه هایش را زیر بغل زده و موهای زغالی رنگش را پشت گوش فرستاد.
-نه، من طبقه‌ی دوم باید برم. شما خودتون باید پیش آقای جانسون برید.
پشتش را به من کرد و از من دور شد. یعنی رئیس با من چه کاری داشت!
از دفتر خود بیرون آمدم و به سمت دفتر آقای جانسون، که در همان طبقه و در انتهای راهرو قرار داشت؛ حرکت کردم . دو تقه به در زدم.
-بفرمایید!
در شیشه ای اتاق را باز کرده و جلوی میز آقای جانسون ایستادم .
-می‌تونی بشینی.
روی یکی از صندلی های چوبی، مقابل میز چوبی با شکوه و بزرگ‌اش، نشستم. جانسون مردی جا افتاده، مو جوگندمی با پوست برنزه بود؛ کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت و چهره‌اش بسیار ساده و پر ابهت می‌نمود. لپ تابش را به سمتم برگرداند. آمار فروش همه اعضا بود. همه دو یا سه درصد فروش داشتند؛ به اسم من که رسید، آمار فروش از پانصد درصد رد شده بود!
-دوست نداشتم این رو بگم؛ اما این شرکت بدون تو، دچار مشکلات زیادی در زمینه مالی خواهد شد!
-خواهش می‌کنم، اما من که کاری نمی‌کنم.
-راز کارت رو می‌شه بدونم؟
-با همه احترامی که برای شما دارم، اما نمی‌شه گفت.
-من این‌طور حساب کردم که تو برای فروش هر کالا در ثانیه، در ده جای مختلف درحال صحبت هستی؟
-پس حالا نزدیک به پانصد فروش رو لغو کردیم؟
از اینکه سوالش را با سوال پاسخ دادم، حرصی شده و لب گزید.
-نه، آمار وضعیت امروز که به سیستم تو متصل شده، نشان دهنده‌ی اینه که تو تا به الان هفت‌صد کالا فروختی. اما تو درست اینجا نشستی!
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
پارت-پنجم
-آقای جانسون دوست دارم بی‌پرده صحبت کنیم، اگر مشکلی نباشه؟
جانسون به صندلی‌اش تکیه زده و شکلاتی در دهانش گذاشت.
-می‌شنوم؟
-شما تعداد آدمی رو برای فروش در این طبقه آوردید که رشته‌ی اصلی اون‌ها کامپیوتر یا بازیابی بوده، اما من در اوقات فراغتم یک الگوریتم طراحی کردم و بر اساس اون، ربات‌های زیادی طراحی کردم. هر‌ کدوم با دیگری فرق داشت؛ تعداد زیادی از اون‌ها هکر بودند.
-و خیلی چیزهای بیشتر از این‌! شما صد تا آدم دارین و من پانصد تا ربات دارم که از هر آدمی سریع‌تر عمل کرده و با آرامش به تمام سوالات یک کاربر پاسخ می‌ده، و سفارش می‌گیره!
جانسون تکیه‌اش را از صندلی‌اش برداشت. چشمانش را ریز کرده و در نگاه آبی و پر رمز و راز مایک، چشم دوخت.
-نظر من رو جلب کردی! قصد فروش ربات‌ها رو نداری؟
-نه، من شغلم رو دوست دارم!
جانسون: می‌تونیم با هم شریک بشیم؟!
-اگر شما طمع کردن در پول درآوردن را ترجیح می‌دید، من دوست دارم آدم ساده و همچنین زندگی آروم و معمولی داشته باشم.
-دوست نداری که اخراج بشی؟
-دارین تهدید می‌کنید؟
جانسون یکی از ابروی‌های پر و پیوندی اش را بالا انداخته و با لحن هشدار دهنده‌ای گفت:
-نه، اما در قوانین ما درباره خیانت چیزهای زیادی گفته شده!
-من در ربات‌هایم چیزهای زیادی گذاشتم‌. اون‌ها آمار فروش کل شرکت رو دارند و شاید شما دوست نداشته باشید که اون آمار به دست مامورهای مالیاتی برسه، تا فرار مالیاتی شما ثابت بشه؟ بذارین حساب کنم تقریباً بیست و پنج میلیون دلار، درسته؟!
جانسون خشکش زد. نگاهش میخ این پسر مرموز و باهوش شده بود و در افکار خویش، هم هوشش را تحسین کرده، و هم لعنتی به آن فرستاد!
-پس بهت یک پیشنهاد ساده می‌دم. به ازای هر رباتی که اضافه کنی، هزار دلار دریافت می‌کنی و یک چهارم فروشت رو در هر ماه بهت خواهیم داد.
با ابرو به مانیتور اشاره کرده و گفتم:
-قبوله، قرار داد رو بنویس.
جانسون شروع به تایپ کرد و پس از ده دقیقه، ده برگه با دستگاه پرینتر، پرینت گرفته و یک دور کل قرارداد را خواند و بعد به دست من داد. شروع کردم به خواندن.
منافع خوبی داشتم و ضررهای سنگینی هم در پیش داشت!
 

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
حوصله‌ی دردسر جدیدی را نداشتم! قرارداد اصلی دو ماهی بود که پایان یافته؛ این قرارداد را هم جلوی چشمان جانسون پاره کردم‌.
-داری اشتباه بزرگی رو مرتکب می‌شی!
-من می‌رم سراغ اطلاعات، سیستم قرار داد ما تموم شده.
از اتاق بیرون رفته و به سمت دفتر کوچکم حرکت کردم. روی صندلی‌ام نشسته و مانیتورها را دور خود گذاشتم؛ شروع کردم به برنامه نویسی و ساخت الگوریتم قدرتمند جدید‌تری!
برای سوزاندن تمام سیستم های این‌جا، ابتدا سیستم خود را سوزاندم.
ناگهان تمام سیستم ها خاموش شده و سپس پس از دقایقی دوباره راه‌اندازی شد و روی تمام صفحه ها یک نوشته ظاهر شد:
-سلام!
هدفون را جلو آوردم؛ پرسیدم:
-تو کی هستی؟!
-یک ابر هکر!
-حالا با من چه کاری داری؟
-می‌خوام از نزدیک ببینمت!
بسیار از درخواست ناگهانی غریبه، متعجب شده بودم‌!
-در کدوم کشور زندگی می‌کنی؟
-من ایرانی هستم.
-اوه! مگه من دیوانه‌ام تا ایران بیام؟!
با سرعت پاسخم را می‌داد:
-متاسفم، منظورم ایرانی هستم! الان نیویورک هستم.
-ساعت چند و کجا باید بیام؟
-بیا لطفا رستوران روبه‌روی شرکت، میز سوم نشستم. منتظرتم.
از شرکت با کنجکاوی زیاد بیرون زدم و سوار آسانسور شدم. به طبقه‌ی همکف رفتم و از ساختمان به سرعت خارج شدم. قدم تند کرده و به سمت رستوران روبه‌روی شرکت، که چیدمانش بیشتر شبیه به یک کافی شاپ شیک بود، رفتم. در شیشه‌ای را هل داده و روی پارکت های چوبی با گذاشتن هر گام صدای تلق و تولوقی ایجاد کردم. به میزها نظری انداختم. شماره سه را پیدا نمی‌کردم!
پیشخدمت که به نزدیکی‌ام آمد، پرسید:
-کمکی از دستم برمی‌آد؟
-میز سه کجاست؟
به پله های چوبی گوشه رستوران اشاره کرده و من سپس با تشکر زیر لبی ام از کنارش گذشتم.
به آرامی پله ها را طی کرده و وقتی به بالای پله ها رسیدم، میز چوبی که در کنج دیوار قرار داشت و دورش را نیمکت های نیمه کاناپه، به دیوار تکیه داده بودند و دختر پشت مانیتور را مشاهده کردم که تمام حواسش معطوف لب‌تاپش بود!
نزدیک‌تر رفتم، که متوجه‌ام شد و برخاست. موبایلش را به سمتم برگرداند:
-پس بالاخره اومدی مایک!
جلوتر رفتم و دستم را به پشت صندلی تکیه دادم‌.
-چرا سسیتم من رو هک کردی؟!
باز هم چیزی در موبایل تایپ کرده و دوباره صفحه موبایلش را به سمتم برگرداند:
-بهتر نیست بشینی؟
به ناچار روی صندلی نشستم و دستانم را در هم قلاب کرده و روی میز گذاشتم، و کف هر دو دستم را بهم فشردم، به طوری که رگ های دستن پدیدار شد.
چقدر آرام به نظر می‌رسید. چهره‌ی زیبای یک دختر شرقی را داشت!
چشمان بادامی قهوه‌ای، گونه های برجسته و موهای بلوند بافته شده، اما به طوری که چند تار از موهایش در صورتش ریخته و صورتش را زینت بخشیده بود.
اصلا او چرا حرف نمی‌زد؟!
دیگر طاقتم لبریز شده و پرسیدم:
-می‌شه صحبت کنی؟
دختر نگاهش را از صفحه‌ی لب‌تاپ بالا آورده و برای لحظه‌ای اشک در چشمانش جمع شد.
دلم از غم لانه کرده در چشمانش برای لحظه‌ای لرزید! اما فقط این عذاب وجدانم، برای همان لحظه بود و بس!
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
دختر لپ‌تاب را به سمت من باز کرد. یک اکانت بود.
یک پیام فرستاده شد:
-هر سوالی داری بپرس؟
دختر به موبایلش اشاره کرد، یعنی این‌که من درحال صحبت با او بودم. با این‌که دوست نداشتم با او هم کلام شوم، اما برایش نوشتم:
-چرا حرف نمی‌زنی ؟
-من از دوازده سالگی قدرت تکلمم رو از دست دادم.
اصلاً دوست نداشتم این شخص را بیشتر از این ناراحت کنم، پس سوال دیگری پرسیدم:
-می‌تونم اسمت رو بدونم؟
پس از مکثی طولانی جوابم را داد:
-رز!
یک دختر ایرانی و همچین نامی!
-با من چه کار داری رز؟!
-من در سیستم‌های سازمان سی آی اِی و اف بی آی و دیگر سازمان‌ها دنبال لکه‌های
رنگی روی لباس‌های این شخصیت‌های متشخص گشتم؛ پس از وصل شدن به دوربین‌های
امنیتی، متوجه این شدم که دارند به دنبال یک آدم درست کار می‌گردن و پیداش هم کردند! اما اون شخص با اون‌ها همکاری نکرده.
-متوجه حرفات نمی‌شم؟! حرف حسابت چیه؟
-می‌خوام بادیگارد من بشی!
کمی این درخواست از نظرم عجیب بود!
-اما من مکالمه‌ی فارسی رو یاد ندارم، با این مشکلی نداری؟
-مشکلی نیست!
-من هم با کار کردن برای شما مشکلی ندارم.
-من آدمی نیستم که با نوشتن قرارداد و خیلی چیزهای دیگر کار کنم. اگر واقعا
می‌تونی به من وفادار بمونی و برای من کار کنی، نه از تو شکایت خواهم کرد و نه اذیتت خواهم کرد. مطمئنی می‌تونی برای من کار کنی؟
دختر عجیبی بود!
-من هم مشکلی ندارم!
دختر از پشت صندلی‌اش بلند شده و به سمتم آمد. دستش را جلو آورده و من هم متقابلاً بلند شدم و دست در دستان گرم و ظریفش قرار دادم و آرام فشردم. لبخندی بین یکدیگر رد و بدل کرده، پرسیدم:
-خوب، حالا باید به ایران بریم؟!
رز چشمانش رو مانند کسانی که تعجب کرده، گشاد کرد:
-من با مشاهده‌ی چهره‌ی آدم‌ها، به راز چشماشون پی می‌برم.
رز لبخند زد و از جلویم کنار رفت. دستانم را در جیب‌هایم فرو بردم و به سمتش برگشتم. رز
درحال خاموش کردن لپ‌تاب بود. لیوان قهوه‌اش را سر کشید و تلفنش رو در جیب
لباس خواب بلندش سُر داد.
-من می‌رم موتورم رو بیارم.
رز سر تکان داد، که یعنی زود برگرد. با سرعت از رستوران بیرون رفتم و به سمت
پارکینگ موتور ها به راه افتادم. موتورم را میان موتور ها پیدا کرده و زنجیرش را باز کردم. روشنش کردم؛ از
پارکینگ بیرون آمدم و جلوی رستوران ایستادم. رز درحالی که کیف لپ‌تابش را به دست داشت بیرون آمد و پشت موتور نشست. کلاه موتور را از جلوی موتور باز کردم و
به دستش دادم. کیفش را جلوی خودم گذاشتم. رز دستانش رو دور شکمم حلقه کرد و با
سرعت حرکت کردم. موتوری که داشتم، یک موتور مسابقه‌ای مخصوصی بود که سرعتش با
یک ماشین بوگاتی ویرون برابری می‌کرد! این را هم از فروش
ارثیه پدری‌ام خریده بودم.
مادر و پدرم سال‌ها پیش در تصادف مرده بودند و تنها بازمانده‌ی این خانواده، من بودم! سرعتم را بیشتر کردم و از بین ماشین‌ها با مهارت زیاد رد شدم. ناگهان درِ یکی از ماشین‌های روبه‌رویم باز شد!
در یک حرکت ناگهانی، از روی در ماشین پریدم و با سرعت بیشتری حرکت کردم. دستان رز دورم سفت‌تر شده و سرش را به پشتم چسبانده بود.
وقتی به محله‌مان رسیدم، سرعتم را کمتر کردم و جلوی خانه کاملاً متوقف شدم. پیاده شدم و
کلیدهای موتور را هم از رویش برداشتم.
 
آخرین ویرایش:

Melika Nasirian

ویراستار + ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
عضویت
3/10/19
ارسال ها
267
امتیاز واکنش
1,857
امتیاز
118
محل سکونت
وردست شیطان:-\
-دوست دارین که بیاین داخل؟
رز سرش رو به معنی «نه» تکان داد. وارد خونه شدم. کیف مسافرتی‌ام را برداشتم و لباس‌‌هام رو داخلش ریختم. دوربینم رو هم برداشتم. به سرعت تمام پنجره‌ها رو بستم و قفل کردم؛ چون در این محله‌ها دزدی انجام نمی‌شد ترسی نداشتم. از داخل گاوصندوق کوچکم مقداری دلار و مدارکم رو برداشتم. من تمام مدارک رو برای همه کشورها داشتم و ترسی از دستگیری نداشتم؛ چون دلیلی برای به زندان انداختن من وجود نداشت!
یک شلوار جین یخی و رکابی چسبان سفید به تن کردم. تمام پوستم رو با عطر
مخصوصم شستم. موهام رو مرتب کردم و به بالا برس زدم و با اسپری مو موهام رو
حالت دادم. یک پالتوی بنفش نازک که در حراجی خریده بودم روی رکابی
سفیدم پوشیدم و عینک دودی‌ای که دسته‌های طلایی رنگش خودنمایی می‌کرد رو برداشتم و کفش‌های بنفش نوک تیز ورنی‌ام رو به پا کردم. پنجه بوکس‌های طلایی رنگم رو درون جیبم گذاشتم. چون پنجه بوکس‌ها از یک نوع فلز خاص طراحی شده بود، هیچ دستگاه فلزیابی قادر به شناسایی‌اش نبود! دوربین عکاسی‌ام رو درون کیفش گذاشتم. تمام عطرهایم رو درون کیف جاسازی کردم. سیگاری از روی
کابینت برداشتم و روشنش کردم. در حال سیگار کشیدن، تمام وسایل برقی خانه رو از
برق کشیدم؛ گاز رو کامل بستم و شیر آب رو محکم کردم. سیگارم رو داخل سینک ظرف‌شویی انداختم. کیف مسافرتی‌ام رو روی شانه‌ام محکم کردم، یک کاغذ برداشتم و درونش نوشتم: «موتورم رو برای مدتی طولانی به دست تو می‌دم! کلیدها رو زیر گلدان گل رز زرد و قرمز گذاشتم».
نامه رو برداشتم و درون جیبم گذاشتم. از خانه بیرون آمدم و در رو قفل کردم. رز در حالی که با گوشی‌اش بازی می‌کرد، به تیر چراغ برق تکیه داده بود.
موتور رو به جلوی خانه لیز بردم و جلوی در گاراژ گذاشتمش. نامه رو زیر در
فرستادم و کلیدها رو زیر گلدان زیبای بزرگش گذاشتم. عینک رو روی چشمانم گذاشتم و به سمت رز رفتم.
-تو لباس دیگه‌ای نداری؟
رز به معنی «نه» سر بالا انداخت. با کف دست پیشانی‌ام رو ماساژ دادم. کیف لپ‌تاب رو از کنار پای رز برداشتم و با تاکسی تماس گرفتم. بعد از چند دقیقه، تاکسی زرد رنگی جلوی پایم ایستاد. سوار شدم و رز هم بعد از من سوار شد.
-فرودگاه!
تاکسی حرکت کرد. به مناظر بیرون خیره شدم؛ من عاشق این شهر بودم! از این که میان مردمی بروم که دارای عقاید خاصی بودند ناراحت شدم، اما به خاطر کارم مجبور بودم! به فرودگاه رسیدیم.
بعد از دادن پول به راننده پیاده شدیم. رز جلویم ایستاد.
-اتفاقی افتاده؟
رز با سرش به قسمتی دیگر از فرودگاه اشاره کرد که یعنی اینکه «به دنبال من بیا». مانند جوجه اردک‌هایی که دنبال مادر خود می‌دوند، به دنبال رز رفتم. مردی با دیدن رز به سمتش آمد و به زبان فارسی شروع به صحبت کرد، رز هم با سر حرف‌هایش رو تایید کرد. من دنبال رز و مرد ایرانی رفتم. از دری دیگر به باند فرود و پرواز رفتیم. رز سوار ماشین مدل بالایی شد و من هم به دنبالش سوار شدم. ناگهان کتابی روی پاهایم قرار گرفت.
روی کتاب نوشته بود: «بود فارسی در سفر». عینکم رو روی موهایم گذاشتم و به سمت رز برگشتم.
-یعنی من باید فارسی یاد بگیرم؟
رز سرش را به معنی درسته تکان داد.
-اگه یاد نگیرم چی؟
رز انگشتان ظریفش رو به معنی این که پولی بهت نمی‌دم، تکان داد. یک تای ابروم رو بالا انداختم و لبخند زدم.
-باشه. اما تو هم باید پول بیشتری به من بدی، قبوله؟
رز به معنی «قبوله» لبخندی زد! از این کارش خوشم می‌اومد! اخلاقش درست مثل من بود! به سمت جلو سرم رو برگردوندم. کتاب رو از روی پایم برداشتم و شروع کردم به خواندن...
زبان بسیار بسیار ساده‌ای بود! آن مأمور راست می‌گفت، حافظه و قدرت یادگیری من به شدت بالا رفته بود! تمام حروف اصلی را در چند دقیقه حفظ کردم. تلفظ سختی نداشتم!
ماشین ایستاد. به بیرون نگاه کردم؛ جلوی یک جت شخصی ایستاده بودیم! شخصی که ماشین رو هدایت می‌کرد و همراهش پیاده شدند و به سمت دو نفری که لباس‌های مشکی رنگ به تن داشتند رفتند و با آنها شروع به صحبت کردند. کلافه شدم. پیاده شدم و ماشین رو دور زدم. در رو برای رز باز کردم‌‌. رز پیاده شد. کیفم رو از روی صندلی برداشتم و کیف لپ‌تاب رز هم برداشتم. در ماشین را بستم، عینک را دوباره روی چشمانم گذاشتم و به کنار رز رفتم و ایستادم! مردی به سمت رز آمد و با او شروع کرد به با ایما و اشاره با رز صحبت کردن! امان از زبانی که آدم چیزی ازش بلد نیست! رز به سمت جت رفت، من هم به دنبالش رفتم. من هم به تقلید از رز
سوار جت شدم. چهار مرد دیگر هم سوار شدند. جت به سمت جلو حرکت کرد و
از زمین بلند شد. کیفم رو جلوی پایم گذاشتم. کیف لپ‌تاب رز رو به دستش دادم. عینکم رو درون جیب شلوارم گذاشتم و کتاب آموزش زبان فارسی رو شروع کردم به خواندن.
دوازده ساعت گذشته بود، اما من چیزی جز یک آدامس نخورده بودم و فقط در حال
خواندن کتاب بودم! در واقع کتاب رو تمام کرده بودم و به راحتی زبان فارسی صحبت می‌کردم، اما الکی کتاب رو هی دوباره می‌خواندم. ناگهان جت شروع کرد به لرزیدن و هوای زیر پایم سرد شده بود! به دور و اطراف نگاه کردم، رز خوابیده بود و شانه‌هایش درحال لرزیدن بود! نکند سرما بخورد! راستی اون دو نفر که به جز خلبان با ما اومده بودند کجا هستند؟! بلند شدم و کتاب رو روی صندلی‌ام گذاشتم. پالتویم را درآوردم و پنجه بوکس‌ها رو دستم کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین