خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجع به رمان؟؟؟

  • عالی

  • خوب

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
نام رمان: لیانای من
نام نویسنده: مهدیه مومنی کاربر انجمن رمان98
ژانر: عاشقانه-اجتماعی
ناظر رمان: The unborn
سطح رمان: برگزیده
ویراستار: گروه ویراستاران
خلاصه‌ی رمان:
زندگی پر از فراز‌ و نشیب‌هاست!
لیانای داستان ما هم گذشته‌ی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته و به امید اینِ که آینده‌ی روشن‌تری داشته باشه. روزهاش رو می‌گذرونه؛ اما تقدیر همیشه هم قرار نیست فقط و فقط ضربه بزنه، بلکه گاهی هم یک دفعه یک چیزایی رو بهت می‌ده که همیشه توی رویاهات می‌دیدی! لیانا هم طی اتفاقاتی معجزه‌ی واقعی رو حس می‌کنه و در این راه با افرادی خاص آشنا می‌شه که آینده‌ش رو رقم می‌زنن؛ خصوصاً کسی که عشقِ لیانا می‌شه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
z8u_لیانای_من.jpg
مقدمه:
زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ است که نگاه من در نی‌نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد.
«فروغ فرخزاد»
تو زندگی گاهی به حدی ناامید می‌شی که به خیالت دیگه هیچ دری نیست که نزده باشی و باز بشه؛ یعنی هیچ راهی نیست که امتحان نکرده باشی تا شاید بتونی زندگیت رو تغییر بدی. به خیالت که خدا هم تو رو فراموش کرده و دیگه براش مهم نیستی؛ اما اشتباه ما انسان‌ها در همینه، این که خیال می‌کنیم خدا دیگه حواسش به ما نیست؛ درحالی‌ که این ما هستیم که از اون غافل شدیم. درست نگاه کنیم، شاید میون تموم تاریکی‌ها و ناامیدی‌ها نوری هرچند کوچیک مثل معجزه زندگیمون رو از این‌ رو به اون‌ رو کنه و ما رو از اعماق زمین به انتهای آسمون‌ها ببره.
آری، اگر خدا بخواهد معجزه همیشه رخ می‌دهد؛ همیشه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
از جام به ‌‌سختی بلند می‌شم و با بی ‌حالی خودم رو کشون، ‌کشون به‌ سمت حموم می‌کشم و برای هزارمین ‌بار به این زندگی نکبتیم لعنت می‌فرستم و لـ*ـباس‌هام رو از تنم بیرون میارم!
با خودم فکر می‌کنم چرا باید این‌ همه سختی و تنهایی رو تحمل کنم؟ مگه نه اینکه آدم‌ها برای ادامه‌ی زندگیشون به یک انگیزه، امید و دل‌خوشی نیاز دارن؟ مگه نه اینکه باید برای هر چیزی هدف داشته باشی؟ من کدوم یکی از این گزینه‌ها رو دارم که بخوام به ‌خاطرش غم‌ها رو تحمل کنم و با طوفان‌های شدید زندگی و پستی ‌و بلندی‌های مداومش بجنگم؟
دوش آب رو باز می‌کنم و زیرش می‌خزم؛ آب گرم که به تنم می‌خوره کمی رخوتم رو کم می‌کنه، اما افکارم لحظه‌ای راحتم نمی‌ذارند!
با خستگی زمزمه می‌کنم:
-آه خدای من! باز هم صبح شد و فکرای مختلف اومدند تو سرم تا من رو دیوونه کنند!
چشمم لحظه‌ای به تیغ روی سکوی حموم می‌اُفته و فکری شیطانی از سرم گذر می‌کنه، خودکشی!
از این دنیا مگه نه، تموم می‌شم؟ خب پس چرا معطلم؟ اصلاً چرا تا حالا به ذهنم نرسیده؟ وقتی که مجبورم با این سن کم بار تموم سختی‌های زندگی رو تنهایی به دوشم بکشم، برای چی تحمل کنم؟
دستم سمت تیغ می‌ره و با تردید و دستی که مدام لرزشش بیشتر و بیشتر می‌شه، تیغ رو بر می‌دارم و روی رگ دست چپم می‌ذارم!
فشار بدم؟ یعنی به همین راحتی من می‌میرم و تموم می‌شم؟ اما با این‌ کار فقط از این دنیاست که تموم می‌شم؛ پس اون دنیا چی؟ خدا چی؟ این یه گنـ*ـاه کبیره‌ست! من اگه انجامش بدم، توی اون دنیا هرگز و هرگز رنگ آرامش رو نمی‌بینم.
باید از این فورهای شیطانی و بیهوده دست بکشم و به خدا توکل کنم!
آهی می‌کشم و تیغ رو توی سطل کنار در حموم پرت می‌کنم؛ دوش رو می‌بندم و پس از شستن موهام و بدنم مجدد زیر دوش می‌ایستم و پس از تمیز شدنم، سریع حوله رو بر می‌دارم و محکم دور تنم می‌پیچم تا از نفوذ باد سرد به درون بدنم جلوگیری کنم؛ چون اصلاً حوصله‌ی مریضی و دکتر رفتن رو ندارم!
از حموم میام بیرون و از کمدم مانتو و شلواری رو انتخاب می‌کنم و سریع تنم می‌کنم.
موهامم بعد از خشک کردن، طبق معمول محکم از پشت می‌بندمشون و مقنعه‌ی سورمه‌ای ‌رنگم رو هم روی سرم مرتب می‌کنم.
نگاهی به آینه می‌اندازم و از سفیدی بیش از حد پوستم لحظه‌ای عوق می‌زنم؛ ولی با خودم می‌گم:
-خیلی‌ها حسرت می‌کشن پوستشون سفید باشه، تو چرا ناز می‌کنی؟
به‌ ناچار نگاهم رو از آینه می‌گیرم و از اتاق خارج می‌شم.
صدای مادر بزرگ از آشپزخونه به گوش می‌رسه که طبق معمول مشغول گوش ‌دادن به رادیویی هست که از پدربزرگ مرحومم براش به یادگار مونده!
-لیانا... تو هنوز نرفتی؟
با صدای تنها خواهرم آروم نگاهم رو از آشپزخونه می‌گیرم و بهش خیره می‌شم.
-سلام عزیزم... نه هنوز نرفتم؛ اما دیگه کم‌کم می‌خوام راه بیفتم. توام عجله کن؛ چون نباید دیر به کلاسات برسی!
لطیفه دستش رو مشت می‌کنه و چشم‌هاش رو ماساژ می‌ده و در جوابم می‌گه:
-هنوز دیر نشده؛ مادربزرگ خودش حواسش هست که به ‌موقع من رو بیدار کنه. تو نگران نباش!
نگاهم رو ازش می‌گیرم.
-بسیار خب. پس بیا بریم صبحونه بخوریم.
سرش رو به معنی باشه تکون می‌ده و من زودتر ازش وارد آشپزخونه می‌شم.
-صبح بخیر مادر بزرگ!
صورت مهربونش رو می‌بـ*ـوسم و او با بـ*ـوسه‌ای که روی پیشونیم می‌ذاره جوابم رو می‌ده.
-صبحت بخیر دختر نازم؛ بشین صبحونه حاضره.
به میز نگاه می‌کنم؛ پنیر، گوجه و نون تنها خوردنی‌هاییه که روش قرار داره و لطیفه با لـ*ـب‌های آویزونش زودتر از من اعتراض می‌کنه:
-باز هم نون و پنیر و گوجه؟!
مادر بزرگ زیر چشمی نگاهی به من می‌کنه و به گمونش که من متوجه نمی‌شم؛ ولی من می‌فهمم و بغض راه گلوم رو به ‌شدت می‌بنده.
پشت میز می‌شینم که مادر بزرگ در جواب لطیفه می‌گه:
-بخور و خدا رو شکر کن دختر، مگه چشه که بهونه می‌گیری؟
لطیفه متوجه‌ی ناراحتی من و نگاه‌های سرزنش ‌آلودِ مادر بزرگ می‌شه و فوری می‌گه:
-بخدا من اصلاً بهونه نیاوردم؛ فقط همین‌جوری رو زبونم اومد!
کمی از چاییم رو می‌خورم و لقمه‌ای به دهنم می‌ذارم و بی‌توجه به جدال بین مادر بزرگ و لطیفه از جام بلند می‌شم.
-من دیگه می‌رم؛ خدانگهدار.
مادربزرگ با ناراحتی می‌گه:
-کجا آخه؟ تو که هنوز چیزی نخوردی!
-میل ندارم، ممنون!
سپس بدون‌ اینکه منتظر اعتراض بعدیش بشم، سریع بیرون می‌زنم و با پوشیدن کفش‌هام از خونه خارج می‌شم و باد سرد که به صورتم می‌خوره، بغض گلوم رو هم می‌شکنه و قطرات اشک به نرمی روی گونه‌های سردم پایین میان و به نوبت راه خودشون رو پیدا می‌کنند!
تا ایستگاه اتوبوس به همین منوال طی می‌شه و من غرق در افکاری هستم که تماماً بیهوده و به درد نخوره؛ ولی خب دست خودم نیست، کاملاً بی ‌اراده توی ذهنم رژه میرند!
با رسیدن اتوبوس، خودم رو داخل می‌اندازم و دست‌هام رو جلوی دهنم می‌گیرم و ها می‌کنم تا کمی از سردیش کم کنم؛ ولی زیاد موثر واقع نمی‌شه!
به دختری که کنارم نشسته نگاه می‌کنم.
تو زندگیش اون چه مشکلی داره؟ من مطمئنم که تموم آدم‌ها در هر کجای این دنیا به نحوی دچار مشکلات و گردباد سخت زمونه هستند و اصلاً خوشی دائم و بدون غصه سپری شدن، سهم انسان‌ها نیست؛ چون هرکس به یه راهی دچار مشکل و سختی هست!
ناخن‌های لاک‌خورده‌ا‌ش رو مدام تکون می‌ده و انگار استرس داره؛ چون علاوه بر تکون ‌دادن ناخن‌هاش، با پاهاشم روی زمین ضرب گرفته و صدای ایجاد شده‌ش روی اعصابم خراش می‌اندازه!
با اخم می‌گم:
-اَه خانم بسه دیگه اعصابم رو خُرد کردید... اگه استرس دارید دلیل نمی‌شه اعصاب بقیه رو هم خُرد کنید!
چشم‌هاش رو تنگ می‌کنه و زل می‌زنه تو صورتم که کلافه‌تر از قبل نگاهش می‌کنم.
بلند می‌شه و می‌ره و من از ته دل نفس راحتی می‌کشم.
با رسیدن به ایستگاه مورد نظرم از جا بلند می‌شم و پس از حساب ‌کردن پول کرایه‌ا‌ش، خودم رو از اتوبوس به بیرون می‌اندازم و قدم‌هام رو تند می‌کنم به‌ سمت رستورانی که به عنوان گارسون توش کار می‌کنم.
آه خیلی برام سخته که مجبورم زیر بار خفت و زورگویی‌های صاحب رستوران برم و هیچی نگم تا مبادا اخراجم کنه و اون ‌وقت کار از کجا گیر بیارم دیگه؟!
از در پشتی که فقط مخصوص خدمه و کارکنان رستورانه وارد می‌شم و خودم رو به‌ سمت اتاقک کوچولوی کنار راهرو می‌کشم و پس از تعویض لـ*ـباس، به آشپزخونه می‌رم و مثل هر روز سلام می‌دم و مشغول حاضر کردن سفارش‌هایی میشم که مشتری‌ها دادند.
تا ساعت ۱۲ کارم همینه و بعد از اون باید ظرف‌هایی رو که گارسون‌های مرد از میزها جمع می‌کنند و میارند بشورم و خشک کنم تا برای پذیرایی از مهمون‌ها و مشتری‌های بعدی حاضر باشند!
روزهای شنبه و چهارشنبه سخت‌ترین و پرکارترین روزهای رستورانه؛ چون تعداد مهمون‌ها سه‌برابر روزهای دیگه می‌شه و مجبوریم گاهی تا عصر هم کار کنیم!
نگاه خسته‌‌ام رو مدام روی ساعت می‌اندازم و دلم می‌خواد هرچه زودتر عقربه‌ها روی ساعت ۳ توقف کنن تا من راز کار کردن و این‌ همه خفیف ‌شدن راحت بشم!
گوشیم توی جیبم می‌لرزه؛ اما جواب نمی‌دم؛ چون ممنوعه و اگه ببینن، مسلماً اخراجم می‌کنند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
وقتی ساعت روی سه متوقف شد، سریع خودم رو به اتاقک تعویض لـ*ـباس رسوندم و لـ*ـباس‌های خودم رو تنم کردم و پس از خداحافظی کوتاهی با بقیه‌ی کارکنان از رستوران بیرون زدم.
تصمیم گرفتم کمی از راه رو پیاده طی کنم تا بتونم افکارم رو توی سرم مرتب کنم.
نگاهم رو به کفش‌هام می‌دوزم که چند جاش پاره شده و من با مهارت تمام سعی کردم بدوزمشون تا کسی متوجه‌ی پاره بودنشون نشه!
آهی می‌کشم که برام تلخ‌تر از هرچیزی هست، ولی مگه با این آه ‌کشیدن‌ها زندگیِ من قراره تغییر کنه؟
دست‌هام رو توی جیب مانتوم فرو می‌کنم و باد سرد که به بدنم می‌خوره لرز خفیفی رو احساس می‌کنم. زیر لـ*ـب می‌گم:
-خدا کنه سرما نخورم!
قدم‌هام رو تندتر بر می‌دارم و با دیدن ایستگاه اتوبوس خودم رو سریع بهش می‌رسونم، کنار پیرزنی که مثل من منتظر اتوبوسه می‌شینم و دست‌های سردم رو ها می‌کنم.
با رسیدن اتوبوس بلند می‌شم که صدای پیرزن بین راه متوقفم می‌کنه.
-دخترم می‌شه بهم کمک کنی تا سوار بشم؟
نگاهش می‌کنم. اون‌ قدرهام پیر نیست، می‌شه گفت چیزی حدود هفتاد سال سن داره؛ ولی هنوز سرحاله. سعی می‌کنم از این افکار بیرون بیام و نزدیکش می‌شم.
-حتماً!
دستش رو می‌گیرم و او خیره بهم نگاه می‌کنه و بعد سوار می‌شه.
گیج از این حرکتش سوار می‌شم و کنارش روی صندلی می‌شینم که می‌گه:
-دخترم اسمت چیه؟
دلم نمی‌خواد حرف بزنم؛ ولی بی ‌ادبی بود اگه جوابش رو نمی‌دادم.
-لیانا، اسممه!
لـ*ـبخند عمیقی روی لـ*ـب‌هاش می‌شینه که متعجبم می‌کنه!
-خیلی اسم ناز و خوشگلی داری، درست مثل خودت که این ‌همه زیبایی!
تا به ‌‌حال به کرات این جمله رو از اطرافیانم شنیده بودم که معتقد بودن من زیبایی خاصی دارم؛ ولی به چه دردم می‌خورد وقتی تا آخر عمر باید توی فقر و بی ‌پولی دست ‌و پا می‌زدم و توی رستوران‌ها، گارسونی می‌کردم.
-ممنونم شما به من لطف دارید.
-دخترم چند سالته؟
نه انگار امروز باید با این پیرزن هم‌کلام بشم و راه گریزی‌ هم نیست.
-21 سالمه.
-تحصیلاتت چقدره؟
به نگاه متعجبم لـ*ـبخندی می‌زنه و شونه‌هاش رو بالا می‌اندازه.
-خب محض کنجکاوی، می‌پرسم.
به ناچار جواب می‌دم:
-دیپلم دارم.
-دخترم، موفق باشی.
-ممنون.
کوتاه جواب می‌دم و سرم رو بر می‌گردونم تا جلوی سوالات بعدی‌اش رو بگیرم. اصلاً دلم نمی‌خواد اسرار زندگیم رو واسه‌ی کسی تعریف کنم؛ آخرش که چی بشه؟ هیچ‌کس نمی‌تونه چیزی رو تو زندگی من تغییر بده!
با اعلام ایستگاه از جا بلند می‌شم که باز صدای پیرزن میاد:
-خونه‌تون اینجاهاست؟
-بله توی همین منطقه‌ هست، خب با اجازه‌تون خدانگهدار.
سری تکون می‌ده و لـ*ـبخند می‌زنه.
-دخترم، ممنونم که بهم کمک کردی. برو خدا پشت ‌و پناهت.
سری تکون می‌دم و پس از پرداخت کرایه پیاده می‌شم. چه زن عجیبی بود! انگار دلش می‌خواست تمام زندگیم رو جلو‌‌ش بذارم تا از کم‌ و کاستم باخبر باشه؛ اما آخه چرا؟ یعنی تمامش فقط محض کنجکاوی بود؟
بی ‌تفاوت شونه‌هام رو بالا می‌اندازم.
-هرچی که بود، دیگه تموم شد.
با رسیدن به خونه کلیدم رو از جیبم بیرون میارم و در خونه رو باز می‌کنم
-سلام مادر بزرگ، من اومدم!
مادر بزرگ از بالای عینکش نگاهم می‌کنه.
-لینای من، سلام! خوش اومدی، خسته نباشی.
لـ*ـبخند گرمی روی لـ*ـب‌هام جا می‌گیره. اگه پدر و مادر ندارم لااقل مادر بزرگم هست که با مهربونی‌های خالص و بی ‌حد و مرزش جای همه رو واسه من و لطیفه پر کنه.
گونه‌ا‌ش رو می‌بـ*ـو*سم.
-قبول باشه.
قرآن بزرگش رو می‌بنده و روی کمد کنار هال می‌ذاره.
-ممنونم دخترم. تا لـ*ـباس‌هات رو عوض کنی من هم برات یک لیوان چایی می‌ریزم تا با کیک بخوری.
سری تکون می‌دم و به‌سمت اتاقم می‌رم و سریع لـ*ـباس‌هام رو بیرون میارم و با پوشیدن بلوز و شلوار راحتیم از اتاقم مجدد خارج می‌شم و کنار مادر بزرگ می‌شینم.
-مادر بزرگ ناهار چی پختی؟
-عدس‌ پلو با سالاد پختم.
لـ*ـبخندی می‌زنم که طبق معمول هر روزش می‌پرسه:
-خب تعریف کن، امروز چی‌کارا کردی؟ با کیا حرف زدی؟
چایی‌ام رو مزه‌مزه می‌کنم و جواب می‌دم:
-راستش اتفاق خاصی نیفتاد امروز هم مثل روزای دیگه گذشت؛ اما...
تکه‌ای کیک توی دهنم می‌ذارم که مادر بزرگ ابروهاش رو بالا می‌ده و می‌گه:
-اما چی؟
لیوان چایی رو روی میز جلوی پام می‌ذارم.
-توی ایستگاه اتوبوس موقع برگشتن با یک پیرزنی رو به‌ رو شدم که ازم کمک خواست تا سوار اتوبوس بشه و منم نه نگفتم. بعد کنار هم نشستیم چندتا سوال ازم پرسید؛ وقتی‌ هم نگاه معترضم رو دید بهم گفت که فقط محض کنجکاوی پرسیده!
مادر بزرگ با دقت به حرفام گوش کرد و در آخر گفت:
-ببین دخترم تو دیگه یه دختر بالغ و امروزی هستی و به‌ خاطر زیبایی خاصت ممکنه خیلی‌ها دنبالت باشن! مواظب اطرافت باش و همیشه این رو بدون که آبروی یک دختر از هر چیزی توی زندگیش مهم‌تره، حتی از خانواده‌ا‌ش هم مهم‌تره‌. پس حواست باشه که با کیا حرف می‌زنی یا چطوری رفتار می‌کنی. شاید بعضی از آدم‌ها بدون قصد باهات حرف می‌زنن؛ اما همه هم این‌ طوری نیستن! همه‌ی حرف من اینه که همیشه هوای خودت رو داشته باش. تو خیلی محکمی و اراده‌ی قوی‌ای هم داری، پس من اطمینان دارم که می‌تونی به‌ خوبی از خودت محافظت کنی!
با تموم شدن حرف‌هاش خم می‌شم و سرم رو روی شونه‌ا‌ش می‌ذارم.
-مادر بزرگ ممنونم که بهم اعتماد داری. مطمئن باش که هرگز کاری نمی‌کنم که آبروم رو لکه‌دار کنه. هرچیزی هم که برام اتفاق بیفته باهات درمیون می‌ذارم و تو رو مثل مادرم می‌دونم و این هم می‌دونم که تو بد خواهم نیستی و دلت می‌خواد پاکیم حفظ بشه!
آروم روی موهام رو می‌بـ*ـوسه و من نفس عمیقی می‌کشم که صدای لطیفه باعث می‌شه سرم رو از رو شونه‌ی مادر بزرگ بردارم.
-وای،‌ وای مادر بزرگ من حسودیم می‌شه!
مادر بزرگ با لـ*ـبخند قشنگش از جا بلند می‌شه و گونه‌های لطیفه رو می‌بـ*ـوسه.
-یک دختر خوب هیچ‌ وقت به خواهرش حسادت نمی‌کنه.
لطیفه لـ*ـبخندی می‌زنه.
-می‌دونم، شوخی کردم.
مادربزرگ درحالی‌که به ‌سمت آشپزخونه می‌ره، می‌خنده.
-از دست تو دختر، بیاید ناهار بخوریم.
لطیفه جلو میاد.
-خوبی آبجی؟
-خوبم خانم خوشگل.
لـ*ـبخند عمیقی روی صورتش می‌شینه و دستم رو می‌گیره.
-خوشگل‌تر از تو که نیستم، تمام هم‌کلاسی‌های من به تو حسادت می‌کنن!
دستش رو می‌بـ*ـوسم و بدون حرف وارد آشپزخونه می‌شم و با هم سرمیز می‌شینیم و مادر بزرگ می‌گه:
- من عصری بهشت زهرا می‌رم، کدومتون باهام میاید؟
با لحن خسته‌ای جواب می‌دم:
-من نمیام.
لطیفه مثل همیشه بعد از من جواب می‌ده:
-مادر بزرگ من که میام، هر موقع رفتی صدام کن.
مادربزرگ سرش رو تکون می‌ده و رو به من می‌پرسه:
-دخترم تو چرا نمیای؟
-خسته‌‌ام مادر بزرگ، دلم می‌خواد بخوابم.
-باشه!
بعد از ناهار ظرف‌ها رو می‌شورم و مادر بزرگ و لطیفه می‌رن که برای رفتن به بهشت زهرا حاضر بشن.
-دخترم ما داریم می‌ریم!
دست‌هام رو با حوله‌ی کوچولوی روی میز خشک می‌کنم و در جوابش می‌گم:
-باشه مادر بزرگ مواظب باشید.
-حتماً دخترم، خدانگهدار.
با رفتنشون خودم رو به اتاقم می‌رسونم و روی تختم دراز می‌کشم. هیچ‌ وقت نمی‌تونم پدرم رو ببخشم، به‌خاطر ظلمی‌ که در حق من، لطیفه، مادرم و زندگیمون کرده و هیچ ‌وقت هم حلالش نمی‌کنم؛ چون اگه اون کار رو نمی‌کرد الان شاید وضع ما هم خیلی بهتر از الان‌مون بود.
چشم‌هام رو می‌بندم و بدون توجه به افکارم سعی می‌کنم که بخوابم.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
باصدای تق ‌تقی که به در اتاقم می‌خوره چشم‌هام رو باز می‌کنم و تاریکی‌ای که به اتاق چیره شده متوجه‌ا‌م می‌کنه که دیگه شب شده و خیلی خوابیدم.
از جام بلند می‌شم و به‌ سمت در اتاق می‌رم و بازش می‌کنم. لطیفه منتظر نگاهم می‌کنه که با خمیازه‌ی بلندی می‌گم:
-چی شده؟
-بیا مادر بزرگ برامون شیر گرم کرده تا بخوریم. بعد هم گفت بهت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
در خونه رو باز کردم که هم‌زمان با من لطیفه از خونه‌ی همسایه‌ی کناریمون بیرون اومد و نزدیکم شد.
-سلام آبجی! چرا این‌قدر زود برگشتی؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 1:30 ظهر رو نشون می‌داد.
-کارم زود تموم شد! تو کجا بودی؟
فعلاً نمی‌خواستم کسی بفهمه، واسه همین چیزی نگفتم.
-من‌ هم نیم ‌ساعتی هست تعطیل شدم. میترا ازم خواست برم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
خسته در خونه رو باز کردم. وارد شدم و با اعصابی متشنج به هم کوبیدمش، که لطیفه باترس اومد و با دیدن من اخم کرد.
-چه خبرته! ترسیدم!
-لطیفه اصلاً حرف نزن و برو تو اتاقت که الان خیلی عصبی‌ام!
لطیفه که حالم رو دید بدون حرف دیگه‌ای با اخم‌هایی که حالا دو برابر در هم شده بود، پشتش رو بهم کرد و به اتاقش رفت. داخل رفتم که مادر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
-چیترا سلیمان‌فر هستم! یکی از پول‌دارترین افرادی که در این شهر زندگی می‌کنه و ۲ تا پسر داشتم که یکی‌شون رو از دست دادم و از این پسرم که از دستش دادم یه پسر داره که الان حدود ۳۰سال سن داره! شرکت بزرگی رو اداره می‌کنه که توی ایران خیلی مهم و معروفه! تا الان دستیار‌های زیادی اومدن و رفتن؛ گاهی خودشون از کار خسته شدن و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
اگه قبول می‌کردم و حرف‌های چیترا خانم حقیقت داشت، واقعاً می‌تونستیم از این فلاکت و بدبختی رهایی پیدا کنیم و کمی هم طعم خوشی و خوشبختی رو بچشیم،
آه خدایا چی‌کار کنم؟ قبول کنم یا رد کنم؟
در آخر اون‌قدر فکر کردم که نفهمیدم چه‌طوری خوابم برد.
***
صبح با سردرد فجیعی از خواب بیدار شدم. کمرم بخاطر خوابیدن روی مبل انگار له شده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/9/18
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,362
امتیاز
238
سن
20
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
6 روز 5 ساعت 58 دقیقه
بار دیگه نگاهم رو روی آدرس چرخوندم و با دیدن پلاک، رو به آژانس گفتم:
-ممنون، می‌تونید برید!
با رفتن ماشین، نگاهم رو به قصر مقابلم دوختم. خدای من! خونه‌ی حقیر مادربزرگ کجا و این کجا! واقعاً این‌همه تفاوت بین آدم‌ها عادلانه‌ست؟ اون هم ما آدم‌هایی که تماماً مثل هم هستیم؛ تنها از نظر صورت و قیافه متفاوتیم و از هم جداییم؛ ولی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا