خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجع به رمان؟؟؟

  • عالی

  • خوب

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
نام رمان: لیانای من
نام نویسنده: مهدیه مومنی کاربر انجمن رمان98
ژانر: عاشقانه-اجتماعی
ناظر رمان: @The unborn
خلاصه‌ی رمان:
زندگی پر از فراز‌ونشیب‌هاست...
لیانای داستان ما هم گذشته‌ی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته و به امید اینکه آینده‌ی روشن‌تری داشته باشه، روزهاش رو می‌گذرونه؛ اما تقدیر همیشه هم قرار نیست فقط و فقط ضربه بزنه، بلکه گاهی هم یهویی یه چیزایی رو بهت میده که همیشه توی رویاهات می‌دیدی. لیانا هم طی اتفاقاتی معجزه‌ی واقعی رو حس می‌کنه و در این راه با افرادی خاص آشنا میشه که آینده‌شو رقم می‌زنن؛ خصوصاً کسی که میشه عشق لیانا...
 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
مقدمه:
زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ست
که نگاه من در نی‌نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد...
«فروغ فرخزاد»

تو زندگی گاهی به حدی ناامید میشی که به خیالت دیگه هیچ دری نیست که نزده باشی و باز بشه؛ یعنی هیچ راهی نیست که امتحان نکرده باشی تا شاید بتونی زندگیت رو تغییر بدی. به خیالت که خدا هم تو رو فراموش کرده و دیگه مهم نیستی براش؛ اما اشتباه ما انسان‌ها در همینه، اینکه خیال می‌کنیم خدا دیگه حواسش به ما نیست؛ درحالی‌که این ماییم که از او غافل شدیم. درست نگاه کنیم شاید میون تموم تاریکی‌ها و ناامیدی‌ها نوری هرچند کوچیک مثل معجزه زندگیمون رو از این‌رو به اون‌رو کنه و ما رو از اعماق زمین به انتهای آسمون‌ها ببره...
آری اگر خدا بخواهد معجزه همیشه رخ می‌دهد... همیشه!
***
 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
از جام به‌سختی بلند میشم و با بی‌حالی خودم رو کشون‌کشون به‌سمت حموم می‌کشم و برای هزارمین‌بار به این زندگی نکبتیم لعنت می‌فرستم و لباس‌هام رو از تنم بیرون میارم. با خودم فکر می‌کنم چرا باید تحمل کنم این‌همه سختی و تنهایی رو؟ مگه نه اینکه آدم‌ها برای ادامه‌ی زندگیشون به یه انگیزه، امید و دل‌خوشی نیاز دارن؟ مگه نه اینکه باید برای هرچیزی هدف داشته باشی؟ من کدوم یکی از این گزینه‌ها رو دارم که بخوام به‌خاطرش غم‌ها رو تحمل کنم و با طوفان‌های شدید زندگی و پستی‌وبلندی‌های مداومش بجنگم؟
دوش آب رو باز می‌کنم و می‌خزم زیرش. آب گرم که به تنم می‌خوره کمی رخوتم رو کم می‌کنه، اما افکار لحظه‌ای راحتم نمی‌ذارن. با خستگی زمزمه می‌کنم:
- آه خدای من! بازم صبح شد و فکرای مختلف اومدن تو سرم تا من رو دیوونه کنن.
چشمم لحظه‌ای به تیغ روی سکوی حموم میفته و فکری شیطانی از سرم گذر می‌کنه: «خودکشی»
تموم میشم از این دنیا مگه نه؟ خب پس چرا معطلم؟اصلاً چرا تا حالا به ذهنم نرسیده؟ وقتی که مجبورم با این سن کم بار تموم سختی‌های زندگی رو تنهایی به دوشم بکشم، برای چی تحمل کنم؟
دستم میره سمت تیغ و باتردید و دستی که مدام لرزشش بیشتروبیشتر میشه، تیغ رو برمی‌دارم و روی رگ دست چپم می‌ذارم. فشار بدم؟ یعنی به همین راحتی من می‌میرم و تموم میشم؟ اما با این‌ کار فقط از این دنیاست که تموم میشم؛ پس اون دنیا چی؟ خدا چی؟ این یه گـ ـناه کبیره‌ست. من اگه انجامش بدم، توی اون دنیا هرگز و هرگز رنگ آرامش رو نمی‌بینم. باید از این فورهای شیطانی و بیهوده دست بکشم و توکل کنم به خدا.
آهی می‌کشم و تیغ رو پرت می‌کنم توی سطل کنار در حموم. دوش رو می‌بندم و پس از شستن موهام و بدنم مجدد زیر دوش می‌ایستم و پس از تمیزشدنم، سریع حوله رو برمی‌دارم و محکم می‌پیچم دور تنم تا از نفوذ باد سرد به درون بدنم جلوگیری کنم؛ چون اصلاً حوصله‌ی مریضی و دکتر رفتن رو ندارم.
از حموم میام بیرون و از کمدم مانتو و شلواری رو انتخاب می‌کنم و سریع تنم می‌کنم. موهامم بعد از خشک کردن، طبق معمول محکم از پشت می‌بندمشون و مقنعه‌ی سورمه‌ای‌رنگم رو هم روی سرم مرتب می‌کنم.
نگاهی به آینه می‌اندازم و از سفیدی بیش از حد پوستم لحظه‌ای اوق می‌زنم؛ ولی با خودم میگم:
- خیلیا حسرت می‌کشن پوستشون سفید باشه، تو چرا ناز می‌کنی؟
به‌ناچار نگاهم رو از آینه می‌گیرم و از اتاق خارج میشم. صدای مادربزرگ از آشپزخونه به گوش می‌رسه که طبق معمول مشغول گوش‌دادن به رادیوییه که از پدربزرگ مرحومم براش به یادگار مونده.
- لیانا... تو هنوز نرفتی؟
با صدای تنها خواهرم آروم نگاهم رو از آشپزخونه می‌گیرم و بهش خیره میشم:
-سلام عزیزم... نه هنوز نرفتم؛ اما دیگه کم‌کم می‌خوام راه بیفتم. توام عجله کن؛ چون نباید دیر برسی به کلاسات.
لطیفه دستش رو مشت می‌کنه و چشم‌هاش رو ماساژ میده و در جوابم میگه:
- هنوز دیر نشده. مادربزرگ خودش حواسش هست که به‌موقع من رو بیدار کنه. تو نگران نباش.
نگاهم رو ازش می‌گیرم.
- بسیارخب. پس بیا بریم صبحونه بخوریم.
سرش رو به معنی باشه تکون میده و من زودتر ازش وارد آشپزخونه میشم:
- صبح به‌خیر مادربزرگ.
صورت مهربونش رو می‌بـ*ـوسم و او با بـ*ـوسه‌ای که روی پیشونیم می‌ذاره جوابم رو میده:
- صبحت به‌خیر دختر نازم... بشین صبحونه حاضره.
به میز نگاه می‌کنم. پنیر، گوجه و نون تنها خوردنی‌هاییه که روش قرار داره و لطیفه با لب‌های آویزونش زودتر از من اعتراض می‌کنه:
- بازم نون و پنیر و گوجه؟!
مادربزرگ زیرچشمی نگاهی به من می‌کنه و به گمونش که من متوجه نمیشم؛ ولی من می‌فهمم و بغض راه گلوم رو به‌شدت می‌بنده. پشت میز می‌شینم که مادربزرگ در جواب لطیفه میگه:
- بخور و خدا رو شکر کن دختر؛ مگه چشه که بهونه می‌گیری؟
لطیفه متوجه‌ی ناراحتی من و نگاه‌های سرزنش‌آلود مادربزرگ میشه و فوری میگه:
- به‌خدا من اصلاً بهونه نیاوردم؛ فقط همین‌جوری رو زبونم اومد.
کمی از چاییم رو می‌خورم و لقمه‌ای به دهنم می‌ذارم و بی‌توجه به جدال بین مادربزرگ و لطیفه از جام بلند میشم.
- من دیگه میرم. خدانگهدار.
مادربزرگ با ناراحتی میگه:
- کجا آخه؟ تو که هنوز چیزی نخوردی.
- میل ندارم ممنون.
سپس بی‌ اونکه منتظر اعتراض بعدیش بشم، سریع می‌زنم بیرون و با پوشیدن کفش‌هام از خونه خارج میشم و باد سرد که به صورتم می‌خوره، بغض گلوم رو هم می‌شکنه و قطرات اشک به نرمی روی گونه‌های سردم پایین میان و به نوبت راه خودشون رو پیدا می‌کنن.
تا ایستگاه اتوبوس به همین منوال طی میشه و من غرق در افکاری هستم که تماماً بیهوده و به‌دردنخوره؛ ولی خب دست خودم نیست، کاملاً بی‌اراده توی ذهنم رژه میرن.
با رسیدن اتوبوس، خودم رو داخل می‌اندازم و دست‌هام رو جلوی دهنم می‌گیرم و ها می‌کنم تا کمی از سردیش کم کنم؛ ولی زیاد موثر واقع نمیشه.
به دختری که کنارم نشسته نگاه می‌کنم. اون چه مشکلی داره تو زندگیش؟ من مطمئنم که تموم آدما در هر کجای این دنیا به نحوی دچار مشکلات و گردباد سخت زمونه هستن و اصلاً خوشی دائم و بدون غصه سپری شدن، سهم انسان‌ها نیست؛ چون هرکس به یه راهی دچار مشکل و سختیه.
ناخن‌های لاک‌خورده‌ش رو مدام تکون میده و انگار استرس داره؛ چون علاوه بر تکون‌دادن ناخن‌هاش، با پاهاشم روی زمین ضرب گرفته و صدای ایجادشده‌ش روی اعصابم خراش می‌اندازه و با اخم میگم:
- اَه خانم بسه دیگه اعصابم رو خرد کردید... اگه استرس دارید دلیل نمیشه اعصاب بقیه رو هم خرد کنید!
چشم‌هاش رو تنگ می‌کنه و زل می‌زنه تو صورتم که کلافه‌تر از قبل نگاهش می‌کنم. بلند میشه و میره و من از ته دل نفس راحتی می‌کشم.
با رسیدن به ایستگاه موردنظرم از جا بلند میشم و پس از حساب‌کردن پول کرایه‌ش، خودم رو از اتوبوس به بیرون می‌اندازم و قدم‌هام رو تند می‌کنم به‌سمت رستورانی که به عنوان گارسون توش کار می‌کنم. آه خیلی برام سخته که مجبورم زیر بار خفت و زورگویی‌های صاحب رستوران برم و هیچی نگم تا مبادا اخراجم کنه و اون‌وقت کار از کجا گیر بیارم دیگه؟!
از در پشتی که فقط مخصوص خدمه و کارکنان رستورانه وارد میشم و خودم رو به‌سمت اتاقک کوچولوی کنار راهرو می‌کشم و پس از تعویض لباس، به آشپزخونه میرم و مثل هر روز سلام میدم و مشغول حاضرکردن سفارش‌هایی میشم که مشتری‌ها دادن.
تا ساعت ۱۲ کارم همینه و بعد از اون باید ظرف‌هایی رو که گارسون‌های مرد از میزها جمع می‌کنن و میارن بشورم و خشک کنم تا برای پذیرایی از مهمون‌ها و مشتری‌های بعدی حاضر باشن. روزهای شنبه و چهارشنبه سخت‌ترین و پرکارترین روزهای رستورانه؛ چون تعداد مهمون‌ها سه‌برابر روزهای دیگه میشه و مجبوریم گاهی تا عصر هم کار کنیم.
نگاه خسته‌م رو مدام روی ساعت می‌اندازم و دلم می‌خواد هرچه زودتر عقربه‌ها روی ساعت ۳ توقف کنن تا من راحت شم از کارکردن و این‌همه خفیف‌شدن.
گوشیم توی جیبم می‌لرزه؛ اما جواب نمیدم؛ چون ممنوعه و اگه ببینن، مسلماً اخراجم می‌کنن.

[/HIDE-THANKS]
 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
وقتی ساعت روی 3 متوقف شد، سریع خودم رو به اتاقک تعویض لباس رسوندم و لباس‌های خودم رو تنم کردم و پس از خداحافظی کوتاهی با بقیه‌ی کارکنان از رستوران زدم بیرون. تصمیم گرفتم کمی از راه رو پیاده طی کنم تا بتونم افکارم رو توی سرم مرتب کنم.
نگاهم رو به کفش‌هام می‌دوزم که چندجاش پاره شده و من با مهارت تمام سعی کردم بدوزمشون تا کسی متوجه‌ی پاره بودنشون نشه. آهی می‌کشم که برام تلخ‌تر از هرچیزیه؛ ولی مگه با این آه‌کشیدن‌ها زندگی من قراره تغییر کنه؟
دستام رو توی جیب مانتوم فرو می‌کنم و باد سرد که به بدنم می‌خوره لرز خفیفی رو احساس می‌کنم و زیر لب میگم:
- خدا کنه سرما نخورم.
قدم‌هام رو تندتر برمی‌دارم و با دیدن ایستگاه اتوبوس خودم رو سریع بهش می‌رسونم و کنار پیرزنی که مثل من منتظر اتوبوسه می‌شینم و دست‌های سردم رو ها می‌کنم.
با رسیدن اتوبوس بلند میشم که صدای پیرزن بین راه متوقفم می‌کنه:
- دخترم میشه بهم کمک کنی تا سوار بشم؟
نگاهش می‌کنم. اون‌قدرخام پیر نیست، شاید میشه گفت چیزی حدود هفتادسال داره؛ ولی هنوز سرحاله. سعی می‌کنم از این افکار بیرون بیام و نزدیکش میشم:
- حتماً.
دستش رو می‌گیرم و او خیره بهم نگاه می‌کنه و بعد سوار میشه.
گیج از این حرکتش سوار میشم و کنارش روی صندلی می‌شینم که میگه:
- اسمت چیه دخترم؟
دلم نمی‌خواد حرف بزنم؛ ولی بی‌ادبی بود اگه جوابش رو نمی‌دادم:
- لیانا... اسممه.
لبخند عمیقی روی لباش می‌شینه که متعجبم می‌کنه.
- خیلی اسم ناز و خوشگلی داری دخترم، درست مثل خودت که این‌همه زیبایی.
تابه‌حال به کرات این جمله رو از اطرافیانم شنیده بودم که معتقد بودن من زیبایی خاصی دارم؛ ولی به چه دردم می‌خورد وقتی تا آخر عمر باید توی فقر و بی‌پولی دست‌وپا می‌زدم و گارسونی می‌کردم توی رستوران‌ها.
- ممنونم شما به من لطف دارید.
- چند سالته دخترم؟
نه انگار امروز باید با این پیرزن هم‌کلام بشم و راه گریزی‌ هم نیست.
-21 سالمه.
- تحصیلاتت چقدره؟
به نگاه متعجبم لبخندی می‌زنه و شونه‌هاشو بالا می‌اندازه:
- خب محض کنجکاوی می‌پرسم دخترم.
به ناچار جواب می‌دم:
- دیپلم دارم.
- موفق باشی دخترم.
- ممنون.
کوتاه جواب میدم و سرم رو برمی‌گردونم تا جلوی سوالات بعدیش رو بگیرم. اصلاً دلم نمی‌خواد اسرار زندگیم رو واسه‌ی کسی تعریف کنم؛ که چی بشه آخرش؟ هیچ‌کس نمی‌تونه چیزی رو تو زندگی من تغییر بده.
با اعلام ایستگاه از جا بلند میشم که باز صدای پیرزن میاد:
- خونه‌تون اینجاهاس؟
- بله توی همین منطقه‌ست. خب با اجازه‌تون خدانگهدار.
سری تکون میده و لبخند می‌زنه.
- ممنونم که بهم کمک کردی دخترم. برو خدا پشت‌وپناهت.
سری تکون میدم و پس از پرداخت کرایه پیاده میشم. چه زن عجیبی بود. انگار دلش می‌خواست تمام زندگیم رو بذارم براش جلوش تا از کم‌وکاستم باخبر باشه؛ اما آخه چرا؟ یعنی تمامش فقط محض کنجکاوی بود؟
بی‌تفاوت شونه‌هامو بالا می‌اندازم.
- هرچی که بود دیگه تموم شد.
با رسیدن به خونه کلیدم رو از جیبم بیرون میارم و در خونه رو باز می‌کنم:
- سلام مادربزرگ! من اومدم.
مادربزرگ از بالای عینکش نگاهم می‌کنه:
- سلام لیانای من، خوش اومدی خسته نباشی.
لبخند گرمی روی لب‌هام جا می‌گیره. اگه پدرومادر ندارم لااقل مادربزرگم هست که با مهربونی‌های خالص و بی‌حدومرزش جای همه رو واسه من و لطیفه پر کنه.
گونه‌شو می‌بوسم:
- قبول باشه.
قرآن بزرگش رو می‌بنده و روی کمد کنار هال می‌ذاره.
- ممنونم دخترم. تا لباسات رو عوض کنی من هم برات یه لیوان چایی می‌ریزم تا با کیک بخوری.
سری تکون میدم و به‌سمت اتاقم میرم و سریع لباس‌هام رو بیرون میارم و با پوشیدن بلوز و شلوار راحتیم از اتاقم مجدد خارج میشم و کنار مادربزرگ می‌شینم.
- مادربزرگ ناهار چی پختی؟
- عدس‌پلو دخترم، با سالاد.
لبخندی می‌زنم که طبق معمول هرروزش می‌پرسه:
- خب تعریف کن، امروز چی‌کارا کردی؟ با کیا حرف زدی؟
چاییم رو مزه‌مزه می‌کنم و جواب میدم:
- راستش اتفاق خاصی نیفتاد امروزم مثل روزای دیگه گذشت؛ اما...
تکه‌ای کیک توی دهنم می‌ذارم که مادربزرگ ابروهاشو بالا میده و میگه:
- اما چی؟
لیوان چایی رو روی میز جلوی پام می‌ذارم:
- توی ایستگاه اتوبوس موقع برگشتن با یه پیرزنی روبه‌رو شدم که ازم کمک خواست تا سوار اتوبوس بشه و منم نه نگفتم. بعد کنار هم نشستیم چندتا سوال ازم پرسید. وقتی‌ هم نگاه معترضم رو دید بهم گفت که فقط محض کنجکاوی پرسیده و بس.
مادربزرگ با دقت به حرفام گوش کرد و در آخر گفت:
- ببین دخترم تو دیگه یه دختر بالغ و امروزی هستی و به‌خاطر زیبایی خاصت ممکنه خیلیا دنبالت باشن. مواظب اطرافت باش و همیشه این رو بدون که آبروی یه دختر از هرچیزی توی زندگیش مهم‌تره، حتی از خانواده‌ش هم مهم‌تر‌. پس حواست باشه که با کیا حرف می‌زنی یا چطوری رفتار می‌کنی. شاید بعضی از آدما بدون قصد باهات حرف می‌زنن؛ اما همه هم این‌طوری نیستن. همه‌ی حرف من اینه که همیشه هوای خودتو داشته باش. تو خیلی محکمی و اراده‌ی قوی‌ای هم داری. پس من اطمینان دارم که می‌تونی به‌خوبی از خودت محافظت کنی و خیالم راحته.
با تموم شدن حرفاش خم میشم و سرم رو روی شونه‌ش می‌ذارم:
- ممنونم که بهم اعتماد داری مادربزرگ. مطمئن باش که هرگز کاری نمی‌کنم که آبروم رو لکه‌دار کنه. هرچیزی هم که برام اتفاق بیفته باهات درمیون می‌ذارم و تو رو مثل مادرم می‌دونم و این هم می‌دونم که تو بدخواهم نیستی و دلت می‌خواد پاکیم حفظ بشه.
آروم روی موهام رو می‌بـ*ـوسه و من نفس عمیقی می‌کشم که صدای لطیفه باعث میشه سرم رو از رو شونه‌ی مادربزرگ بردارم.
- وای‌وای من حسودیم میشه‌ها مادربزرگ.
مادربزرگ با لبخند قشنگش از جا بلند میشه و گونه‌های لطیفه رو می‌بـ*ـوسه.
- یه دختر خوب هیچ‌وقت به خواهرش حسادت نمی‌کنه.
لطیفه لبخندی می‌زنه.
- می‌دونم، شوخی کردم.
مادربزرگ درحالی‌که به‌سمت آشپزخونه میره، می‌خنده.
- از دست تو دختر. بیاید ناهار بخوریم.
لطیفه جلو میاد.
- خوبی آبجی؟
- خوبم خوشگل خانم.
لبخند عمیقی روی صورتش می‌شینه و دستم رو می‌گیره.
- خوشکل‌تر از تو که نیستم. تمام هم‌کلاسیای من به تو حسادت می‌کنن لیانا.
دستش رو می‌بـ*ـوسم و بدون حرف وارد آشپزخونه میشم و باهم سرمیز می‌شینیم و مادربزرگ میگه:
- من عصری میرم بهشت زهرا. کدومتون باهام میاید؟
با لحن خسته‌ای جواب میدم:
- من نمیام.
لطیفه مثل همیشه بعد از من جواب میده:
- من که میام مادربزرگ. هرموقع داری میری صدام کن.
مادربزرگ سرش رو تکون میده و رو به من می‌پرسه:
- تو چرا نمیای دخترم؟
- خسته‌م مادربزرگ، دلم می‌خواد بخوابم.
- باشه.
بعد از ناهار ظرف‌ها رو می‌شورم و مادربزرگ و لطیفه میرن که برای رفتن به بهشت زهرا حاضر بشن.
- دخترم ما داریم می‌ریم.
دست‌هام رو با حوله‌ی کوچولوی روی میز خشک می‌کنم و در جوابش میگم:
- باشه مادربزرگ مواظب باشید.
- حتماً دخترم. خدانگهدار.
با رفتنشون خودم رو به اتاقم می‌رسونم و روی تختم دراز می‌کشم. هیچ‌وقت نمی‌تونم پدرم رو ببخشم، به‌خاطر ظلمی‌ که در حق من، لطیفه، مادرم و زندگیمون کرده و هیچ‌وقت هم حلالش نمی‌کنم؛ چون اگه اون کار رو نمی‌کرد الان شاید وضع ما هم خیلی بهتر از الانمون بود.
چشم‌هام رو می‌بندم و بدون توجه به افکارم سعی می‌کنم که بخوابم.
***

[/HIDE-THANKS]
 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
باصدای تق‌تقی که به در اتاقم می‌خوره چشم‌هام رو باز می‌کنم و تاریکی‌ای که به اتاق چیره شده متوجه‌م می‌کنه که دیگه شب شده و خیلی خوابیدم.
از جا بلند میشم و به‌سمت در اتاق میرم و بازش می‌کنم. لطیفه منتظر نگاهم می‌کنه که با خمیازه‌ی بلندی میگم:
- چی شده؟
- بیا مادربزرگ شیر گرم کرده برامون تا بخوریم. بعد هم گفت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
در خونه رو باز کردم که هم‌زمان با من لطیفه از خونه‌ی همسایه‌ی کناریمون بیرون اومد و نزدیکم شد.
- سلام آبجی! چرا این‌قدر زود برگشتی؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 1:30 ظهر رو نشون می‌داد:
- کارم زود تموم شد. تو کجا بودی؟
فعلاً نمی‌خواستم کسی بفهمه، واسه همین چیزی نگفتم.
- من هم نیم‌ساعتی هست تعطیل شدم. میترا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
خسته در خونه رو باز کردم. وارد شدم و با اعصابی متشنج به هم کوبیدمش که لطیفه باترس اومد و با دیدن من اخم کرد.
- ترسیدم، چه خبرته؟
- لطیفه اصلاً حرف نزن و برو تو اتاقت که الان خیلی عصبی‌ام.
لطیفه که حالم رو دید بدون حرف دیگه‌ای با اخم‌هایی که حالا دوبرابر درهم شده بود، پشتش رو بهم کرد و به اتاقش رفت. داخل رفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
- چیترا سلیمان‌فر هستم. یکی از پول‌دارترین افرادی که در این شهر زندگی می‌کنه و ۲تا پسر داشتم که یکیشون رو از دست دادم و از این پسرم که از دستش دادم یه نوه دارم که الان حدود ۳۰سال سن داره. شرکت بزرگی رو اداره می‌کنه که توی ایران خیلی مهم و معروفه. تا الان دستیارای زیادی اومدن و رفتن؛ گاهی خودشون از کار خسته شدن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
اگه قبول می‌کردم و حرف‌های چیتراخانم حقیقت داشت، واقعاً می‌تونستیم از این فلاکت و بدبختی رهایی پیدا کنیم و کمی هم طعم خوشی و خوشبختی رو بچشیم...
آه خدایا چی‌کار کنم؟ قبول کنم یا رد کنم؟
در آخر اون‌قدر فکر کردم که نفهمیدم چه‌طوری خوابم برد...
***
صبح با سردرد فجیعی از خواب بیدار شدم. کمرم از شب خوابیدن روی مبل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

.Mahdieh

کاربر فعال انجمن
کاربر عادی
عضویت
21/9/18
ارسال ها
698
امتیاز واکنش
7,314
امتیاز
188
سن
19
محل سکونت
⇇کره ی خاکی⇉
زمان حضور
3 روز 19 ساعت 19 دقیقه
[HIDE-THANKS]
بار دیگه نگاهم رو روی آدرس چرخوندم و با دیدن پلاک رو به آژانس گفتم:
- ممنون، می‌تونید برید.
با رفتن ماشین، نگاهم رو به قصر مقابلم دوختم. خدای من! خونه‌ی حقیر مادربزرگ کجا و این کجا! واقعاً این‌همه تفاوت بین آدم‌ها عادلانه‌ست؟ اون هم ما آدم‌هایی که تماماً مثل هم هستیم؛ تنها از نظر صورت و قیافه متفاوتیم و از هم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا