در حال تایپ رمان پگاه | pega.h17 کاربر انجمن رمان 98

رمانم چطوره؟

  • عالی

  • خوب

  • بد

  • افتضاح


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
نام رمان : پگاه
نام نویسنده: pega.h17
نام ناظر: The unborn
ژانر: اجتماعی
خلاصه:
این رمان درمورد دختری نوجوان است؛ که در فضای مجازی با مردی که شانزده سال از خودش بزرگتراست، چت می کند و این چت کردن کم‌کم منجر به دوستی میان آن‌ها می‌شود؛ یک روز دونفر ناشناس به دختر پیام می‌دهند .
پگاه.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
مقدمه
گذشته در چشمانم مانده است؛
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است.
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت اول
- پگاه!
در حالی که برگشتم سمتش گفتم :
-بله؟
همراه با غر گفت:
- امروز تو راه مدرسه دیدمت چرا این‌قد تند راه می‌رفتی؟ می خواستم با‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تو بیام مدرسه هر چقدر تند اومدم بهت نرسیدم.
با خنده بهش گفتم:
- خب تنهام سریع میام تا کسی مزاحمم نشه.
سری تکون داد و گفت:
- اها.
بی حوصله گفتم:
- آره.
با صدای تقه ای که به در کلاس خورد همه رفتن سر جاشون نشستن .معلم تاریخ که شوهر مدیرمون هم بود رفت سر جاش نشست و شروع به حضور غیاب کرد. بعد از حضور و غیاب، شروع به درس دادن کرد. منم مثل همیشه رفتم تو فکر. من، پگاه؛ بچه اول یک خانواده چهار نفره ام. یک برادر به اسم پرهام هم دارم که چهار سال از خودم کوچیکتره. پدرم راننده ماشین سنگینه و مادرم خانه داره. منم که کلاس یازدهمم . بذار یک ذره به حرفهای معلم بیچاره گوش بدم ببینم چی میگه! زینگ، زینگ .
با تعجب تو ذهنم به خودم گفتم:
-وا چقد زود زنگ خورد! یعنی دو ساعت تمام داشتم فکر می کردم؟!
با تکون‌های یکی برگشتم سمتش که دیدم آسیه است که داره میگه:
- پگاه کجایی تو یک ساعته دارم صدات میزنم؟
در حالی‌که بلند می‌شدم جواب دادم:
- همین جا هستم. کارم داشتی؟
در حالی‌که داشت میرفت سمت در کلاس جواب داد:
-نه.
منم با هاش هم‌قدم شدم و گفتم:
- پس چرا صدام کردی؟!
همون طور که از سالن مدرسه خارج میشد گفت:
- دیدم زیاد تو فکری گفتم از تو فکر دربیارمت.
بی حوصله جواب دادم:
-اکی.
با آسیه به سمت زهرا رفتیم. آسیه و زهرا دوستام بودن که از کلاس هفتم با هم دوستیم . زنگ کلاس زده شد. ما سه تا هم وارد کلاس شدیم. بلافاصله دبیر ریاضی اومد. با دقت بهش گوش دادم. بالاخره اون روز هم تمام شد. رفتم خونه، لباس‌هام روعوض کردم. بعد از شستن دست‌هام رفتم پیش مامانم.
بی حوصله رو به مامانم گفتم:
- مامان گشنمه، نهار چی داریم؟
مامان در حال شستن دست‌هاش جواب داد:
- ماکارانی.
- آخ جون ما‌کارانی. من رفتم سفره رو بندازم.
بعد از نهار رفتم تو اتاقم خوابیدم.
با صدای کسی که داشت تکونم میداد و می‌گفت:
- پگاه! پگاه بیدار شو! چقدر می‌خوابی؟
چشمامو باز کردم که دیدم مامانمه.
بعد از یه خمیازه گفتم:
- مگه ساعت چنده؟
مامان در حال خارج شدن از اتاق :
- چهار!
در حالی‌که داشتم بلند میشدم:
- اها...
مامان در حال پوشیدن چادرش رو بهم گفت:
- می خوام برم خونه عمه‌ات. میایی؟
بی‌حوصله گفتن:
- نه حوصله عمشونو ندارم.
مامان در حال رفتن به حیاط بهم گفت:
- پس من رفتم.
بعد از رفتن مامانم تبلتم رو برداشتم شروع به رمان خوندن کردم. حوصله رمان خوندن رو هم ندارم چه کار کنم پس؟ اها فهمیدم میرم نت گردی. خب حالا چه موضوعی بزنم؟ سایت چتی خوبه همینو میزنم. چقدر زیادن! از اسم این یکی خوشم اومد برم ببینم داخلش چه جوریه. بعد از پر کردن فرم ثبت نام سایتش باز شد. تا سایت باز شد همه پشت سر هم پیام میدادند. از اسم این خوشم اومد ببینم چی نوشته.
- سلام.
همچنان بی حوصله جواب دادم:
- سلام.
- خوبی؟
- مرسی.
- اصل بده.
با تعجب تایپ کردم؟
- اصل؟! چی هست؟!
- اصل یعنی اسمت با سنت با شهری که توش زندگی می کنی.
همچنان بی‌حوصله تایپ کردم:
- اها.
- حالا اصل بده.
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت دوم

- ملیکا17گلستان و شما؟
- آرسین بیست اصفهان.
- خوشبختم.
- همچنین. تا حالا رل داشتی؟
دوباره با تعجب تایپ کردم:
- رل دیگه چیه؟
- دوست پسر.
- نه.
- چرا؟
خیلی بی حوصله تر از قبل تایپ کردم:
- خوشم نمیاد از این چیزا.
- آها.
همچنان بی حوصله گفتم:
- آره.
- تل داری؟
- نه.
- واتس آپ؟
- نه.
- اینستا؟
- نه.
- چرا؟
دنبال فضولش می‌گشتم.ولی تایپ کردم:
- چون سیم‌کارت ندارم.
- پس با چی اومدی تو اینترنت؟
- وای فای.
- ایمیل داری؟
- آره.
- اینستا رو از طریق ایمیل هم میتونی وارد شی.
- نه ممنون.
- اوکی پس بای.
- بای.
همون موقع مامانم با داداشم اومدن منم از تو سایت اومدم بیرون.
مامان در حالی‌که چادرشو در می‌آورد بهم گفت:
- پگاه آبجوش واسه آب برنج بزار.
در حالی‌که بلند می‌شدم جواب دادم:
- باشه.
بعد از اینکه از آشپزخونه خارج شدم دوباره به سمت اتاقم رفتم. از در که وارد میشی یک حیاط بزرگ میبینی که به صورت یو انگلیسیه رو به رو‌تم چند‌تا پله است که وقتی ازش بالا میای به در خونه میرسی وقتی درو باز میکنی وارد حال میشی که به شکل ال انگلیسیه جلوتر که بری سمت چپ اتاق خواب منه بعدش کمد دیواریه بعد از اون سرویس بهداشتی سمت راست هم پزیراییه که اونم به شکل L. دست از برسیه خونمون برداشتم و رفتم تو پزیرایی پیش مامانم.
- مامان! حوصلم سر رفته.
مامان در حال چت کردن با خالم جواب داد:
- من‌که بهت گفتم بریم خونه عمه‌ات نیومدی.
بی حوصله گفتم:
- ازش خوشم نمیاد.
مامان همچنان که چت می کرد گفت:
- زنگ بزن به دوستات بگو بیان برین پارک رو به روی خونه.
- باشه.
رفتم از تو حال گوشی بی‌سیمی خونه رو برداشتم از توی دفترم شماره راحله یکی دیگه از دوستامو گرفتم. بعد از چهار بوق مامانش جواب داد:
- بله؟
- سلام من پگاه دوست راحله‌ام میشه با راحله بریم پارک رو به رو خونمون؟
- با کمی تاخیر جواب داد:
- باشه الان به راحله میگم.
- پس منتظرم؛ خداحافظ.
- خداحافظ.
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت سوم

گوشی رو گذاشتم و رفتم تا حاضر شم. رفتم تو اتاقم و در کمد مانتو هامو باز کردم. مانتو آبیم با شال آبیم که با چشمام آبیم ست میشه رو با شلوار لوله تفنگی مشکیم رو پوشیدم با ریمیلی که به مژه هام زدم آرایشمو تکمیل کردم. همون موقع صدای ایفون بلند شد. یه نگاه تو آیینه به خودم انداختم و کیف دستیه سیاهمو و از جا کفشی ، کفش‌های سیاه پاشنه بلند‌مو برداشتم (قد خودم 160 چون کفش پاشنه بلند دوست دارم می‌پوشم همه میگن خودت قد بلندی کفش پاشنه بلند نپوش ولی کو گوش شنوا.) بعد از پوشیدن کفش رفتم در حیاطو باز کردم.
- سلام.
- سلام. بریم؟
- آره بریم.
به کوچه پارک رسیدیم که به راحله گفتم:
- بریم چیپس و پفک و... بخریم؟
- باشه بریم.
وارد مغازه شدیم. دوتا چیپس، دوتا پفک، دوتا ترشک با دوتا بستنی کیم بر داشتم رفتم تا حساب کنم که پسره فروشنده گفت:
- مهمون من باشین خوشگلا.
من در حالی‌که اخم کرده بودم گفتم:
- نه ممنون.
بالاخره پولو حساب کردم و با راحله از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم رو یک نیمکت نشستیم. در حالی‌که داشتم چیپس رو باز می‌کردم رو به راحله گفتم:
- چخبر؟
- راحله در حالی‌که به رو به رو نگاه می‌کرد گفت:
- خبری نیس. تو چخبر؟
در حالی‌که داشتم چیپسمو می‌خوردم جواب دادم:
- امروز حوصلم سر رفته بود یه زره رمان خوندم بعدش با یه پسره چت کردم.
راحله در حالی‌که داشت پفکشو می‌خورد با تعجب گفت:
- چه جوری؟! تو که سیم‌کارت نداری!
من همون طور که چیپس می‌خوردم جواب دادم:
- وای فا که داریم؛ رفتم تو سایت چتی.
راحله که داشت چیپسش رو باز می‌کرد گفت:
- آها.
منم همزمان با باز کردن پفک گفتم:
- پسره می‌گفت با ایمیل هم میشه بری اینستا؛ شاید یه روز اینستا ریختم.
- خود دانی.
بعد از خوردن لواشک یک‌کم دیگه اونجا موندیم بعد رفتیم خونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت چهارم
از راحله خداحافظی کردم و رفتم داخل خونه. بی حوصله گفتم:
- من اومدم.
نمیدونم چرا چند وقته بی حوصله ام. مامان که داشت با تلفن با خاله پری حرف میزدم سری برام سری تکون داد. منم رفتم لباسامو عوض کردم و درسامو خوندم. بالاخره تموم شد. خب برم تو اون سایته ببینم چه‌خبره. هیچ پیامی نیست. خب بزار یه سلام قسمت عمومی بفرستم.
- سلام.
- سلام. خوبی؟
- مرسی.
- بهش برسی.
همراه با پوزخند جواب دادم:
- کسی رو ندارم بهش برسم.
- چرا؟
بی حوصله تایپ کردم:
- همین‌جوری.
دیگه چیزی نگفت منم که حسابی حوصلم سر رفته بود رفتم از بازار اینستاگرام رو ریختم. بعد از چند دقیقه ریخته شد بازش کردم و رفتم ثبت نام کردم. بعد از ثبت نام رو دوربین زدم. چه متن‌های قشنگی! شروع به خوندن کردم. خیلی تشنمه برم آب بخورم. یهو چشم به ساعت افتاد چشمام گرد شد ساعت پنجه؟!! من ساعت هفت مدرسه دارم. بعد از اینکه آب خوردم اینستا رو پاک کردم و خوابیدم.
- پگاه بیدار شو ساعت هفته.
با صدای مامانم بزور چشمامو باز کردم. خیلی خوابم داشت. ولی باید میرفتم مدرسه. دست و صورتمو شستم و لباس فورمم رو پوشیدم و رفتم مدرسه.
- پگاه! حواست کجاست؟
با صدای معلم علوم از خواب پریدم. حول گفتم:
- هیج جا.
اونم دیگه چیزی نگفت و ادامه درس رو داد. بالاخره زنگ تفریح خورد.
زهرا با تعجب بهم گفت:
- امروز سر کلاس چرا خواب بودی؟!
بی حوصله جواب دادم:
- چون تا ساعت پنج بیدار بودم.
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت پنج
پارت شیش
- چرا؟
- پستاش رو می‌خوندم.
- آها.
- آره.
- بربم تو حیاط؟
- آره.
بالاخره اون روز هم تموم شد هیچ کار خاصی انجام ندادم این روز‌ها خیلی بی‌حوصله ام نمیدونم چکار کنم. اه چرا زندگیم اینقدر کسله؟ خسته شدم دلم یک تغیر می‌خواد یک هیجان که زندگیم‌ رو از این رو به اون رو کنه یعنی میشه تغیر کنه؟ روزی برسه که به جای کسل و بی‌حوصله بودن شاد باشم؟
با چیزی که سمتم پرتاب شد از فکر اومدم بیرون برگشتم به اون سمت که دیدم پسرخالم عروسک رو سمتم پرت کرده و میگه:
- چیه همش تو فکری؟
- به تو چه؟
- پریسا چرا دخترت اینقدر تو فکره؟
من:
- چون می‌خوام ببینم فضولم کیه حالا فهمیدی؟
با یه لحن مسخره ای گفت:
- دروغ که نمیگی؟
مثل خودش جواب دادم:
- نه نمی‌گم.
ایش اینقدر ازش بدم میاد پروی فضول. دیگه چیزی نگفت همیشه همینجوری بودیم تا هم رو می‌دیدیم دعوا می‌کردیم. کار به کارش ندارم هی به من گیر میده اه. پسر خالم اسمش مرتضاست؛ وقتی کوچیک بود تقربیا پیش دبساانی می‌رفتم پدرش فوت کرد از اون موقع با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می‌کردند وایه همین مامان من و خاله‌هام و دایی‌هام رو به اسم صدا می‌زنه.
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت شیش
فردا عروسی دوستمه می خوام برم. شب تا دیر وقت داشتم رمان می خوندم.
- پگاه بیدارشو مگه نمی‌خوای بری عروسی دوستت؟
با صدای داداشم مثل جت از جا بلند شدم و دست و صورت شسته یا نشسته سریع صبحونه خوردم و رفتم لباسم رو بپوشم. در کمد رو باز کردم و شروع کردم به گشتن نبود کل لباس‌هام رو از کمد در آوردم ریختم تو اتاق. مامانم اومد تو اتاقم و گفت اتاق رو کردی بازار شام؛ اینحا شتر با بارش گم میشه. بی توجه به حرف‌های مامانم مشغول گشتن شدم. بالاخره پیداش کردم. تا رفتم آماده شم گوشی مامانم زنگ خورد.
_ پگاه بیا دوستته.
با دو رفتم گوشی رو از دست مامانم گرفتم.
- الو، سلام.
- کوفت سلام کجایی؟ عروسی تموم شه می‌خوای بیایی؟
- اومدم.
بدون اینکه منتظر جوایی از اون باشم گوشی رو قطع کردم. سریع لباسام رو پوشیدم و رفتم خونه دوستم تا آرایشم کنه و باهم بربم عروسی. تند تند در رو زدم طوری که فکر می‌کردی مغول حمله کرده. بالاخره فاطمه در رو باز کرد. به صورتش نگاهی سر سری انداختم. انگار عروسی اون بود از بس که آرایش کرده بود.
- من نمی‌خوام مثل تو بشم‌ها.
- اوکی.
حوصلم سر رفت.
- خوبه گفتم کم باشه چکار می کنی دوساعته؟!
- ساکت الان تموم میشی.
- اوکی.
- تموم شدی. خب بریم دیگه.
خودم رو تو آیینه نگاه کردم وای چقدر خوشگل شدم. برام یه خط چشم باربک کشیده بود با رژلب قرمز و ریمیل. موهام رو هم برام تیغ ماهی بافته بود. سریع خودمون رو رسوندیم به خونه عروس که...
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت هقت
دیدیم هنوز کسی نیومده. با حرص رو به فاطمه گفتم:
- اینقدر گفتی عجله کن آخر از همه می‌رسیم کو کجاست عروس و دوماد؟ هان؟
فاطمه با لبخند حرص در اوری گفت:
- خب تو هم حالا انگار چی شده.
بحث کردن با این بی‌فایده است انگار داری گل لگد می‌کنی.
- بجای غر‌غر کردن بیا بریم وسط برقصیم.
با صدای فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم :
- فعلا حال ندارم خودت برو برقص.
- تو هم باید بیایی.
- نه حوصله ندارم.
بالاخره با اصرار های زیاد فاطمه باهم رفتیم وسط رقصیدیم. درحال رقصیدن بودیم که صدای دختر بچه ای اومد که می‌گفت:
- عروس‌، دوماد اومدن.
با فاطمه بزور از بین جمعیت رد شدیم و رسیدیم به نازنین. بغلش کردم و گفتم:
- چه خوشگل شدی! دوماد چطور تا آخر شب صبر کنه؟
نازنین با حرص نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:
- فقط لال شو حیف که اینهمه جمعیت بهمون زل زدن وگرنه با دست‌های خودم خفت می‌کردم.
با خنده گفتم:
- وای ترسیدم.
بعد رو کردم به نیما و گفتم:
- بیا زن قاتل‌ت رو جمع کن.
نیما با خنده گفت:
- منو قاطی بحث دخترونتون نکنید.
با چندش گفتم :
- ایش خیلی زن ذلیلی.
از مردهای زن ذلیل متنفرم. هر چیزی یه حدی داره نه مردسالاری نه زن سالاری. همسر از اسمش مشخصه یعنی باید تو همه حال کمک هم کنن چه تو شادی، چه تو غم، چه کارهای خونه و... .
- چرا دوساعته به اون پسره زل زدی؟!
با صدای فاطمه به سمتش برگشتم و با تعجب گفتم:
- کدوم؟!
همون پسره که کت و شلوار پوشیده کنار نیما وایستاده. نکنه چشمت رو گرفته؟
- من اصلا حواسم اینجا نبود.
- پس کجا بود؟
- بماند.
- اوکی.
تا آخر شب اتفاق خاصی نیفتاد. آخر شب وقتی رسیدیم دم خونه عروس فاطمه به نازنین گفت:
- از فردا دیگه دختر نیستی یه زنی پس لطفا مثل بچه ها رفتار نکن.
- چشم مامان بزرگ.
نازنین سیزده سالش بود. خیلی زود ازدواج کرد نیما هم ۲۲ سالش بود. فاطمه بخاطر سن کمه نازنین اون حرف رو زد. امیدوارم خوشبخت بشن.
با خستگی تمام چشمام رو بستم و خوابیدم.
 
آخرین ویرایش:

مرسانا

مدیر آزمایشی تالار زبان + بیوگرافی
مدیر آزمایشی
عضویت
31/8/19
ارسال ها
1,014
امتیاز واکنش
1,543
امتیاز
138
محل سکونت
در کوچه پس کوچه های خیال
پارت هشت

صبح با صدای تلوزیون بیدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم، دیشب خیلی خسته بودم تا چشمام رو بستم خوابم برد.
- پگاه؛ من می‌رم تو شهر کار دارم.
با صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم:
- باشه.
بعد از اینکه مامان رفت منم گوشیم رو برداشتم و دوبا ه اینستا ریحتم:
- اه چرا اطلاعاتم یادم نمیاد؟ یه ایمیل دیگه ساختم و دوباره ثبت نام کردم. داشتم پست‌ها رو نگاه می‌کردم که توجهم به یه کامنت جلب شد که نوشته بود:
- سلام من شب‌ها نمی‌تونم بخوابم شبا همه خوابن ولی من مثل جفد بیدارم کسی میدونه چکار کنم تا حوب بشم؟
منم چون تو چند تا رمان خوندم پسره اینجوری بود براش نوشتم:
- سلام من تو چند تا رمان خوندن که پسره وضعیتی مشابه وضعیت شما داشت.
بعد رفتم پست‌‌های دیگه رو خوندم که جواب داد:
- می‌شه بگین چکار کنم؟
- تو رمانا که شیر می‌خوردن، یکی براشون پیانو می‌زنه.
- آها مرسی.
دیگه چیزی نگفتم و رفتم پست های دیگه رو خوندم. تا شب وقت پست ها رو می‌خوندم و لایک می‌کردم. شب که شد بعد از شام خوابیدم. صبح با صدای مامان که می‌گفت:
- بیدار شو مدرست دیرشد.
- باشه.
بعد از حاظر شدن رفتم مدرسه. تو مدرسه اتفاق خاصی نیفتاد. شب بعد از اینکه همه خوابیدن کنجکاو شدم ببینم پسره خوب شده یا نه برای همین تو دایرکتش پیام دادم:
- سلام حالتون خوب شد؟
بلافاصله جواب داد:
- سلام نه. خوبی؟
- مرسی شما خوبین؟
- نه عصابم خورده که نمی‌تونم بخوابم.
- غضه نخورین خوب میشید.
- باشه. اصل میدی؟
- اول شما.
- من محمد ۳۲ تهران و شما؟
- ملیکا ۱۷ گلستان.
- خوشبختم.
- همچنین. شما متاهلی؟
- نه مجردم کسی بهم زن نمیدیده.
- چرا؟
- کی به یه آدم بی پول زن میده؟
- همه چیز که پول نیس پول رو کار کنید در میارید.
- کار که می‌کنم ولی خب همش خرج قست و اینا میشه.
- آها. کا تون چیه؟
- تو اسنپ کار می‌کنم.
- اسنپ؟ چی هست؟
- مشتری سفارش میده ما میبریم.
- آها.
- حوابم داره من میرم بخوابم.
- باشه. از آشنایی باهات خوشحال شدم. خوشحال میشم پیام بدی.
- من زیاد اینستا نمیام.
- هر وقت اومدی.
یک کم با خودم فکر کردم و گفتم:
- باشه.
ار بیکاری که بهتره. بعد از خداحافظی با محمد خآابیدم.
از اون شب چند روز گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. دوباره اینستا ریختم و می‌خوام به محمد پیام بدم واسش نوشتم:
- سلام.
بلافاصله نوشت:
- سلام خوبی؟ خوشحالم که پیام دادی.
- سلام ممنون. شما خوبین؟
جواب داد:
-بد نیستم.
با تعجب براش نوشتم:
-_ آزا هر وقت بهتون پیام میدم سریع جواب میدین؟
نوشت:
- چون کارم با گوشیه .
- آها. اوکی.
داشتم می‌رفتم تا پست ها رو بخونم که نوشت:
- چخبر؟
- سلامتی خبری نیست. شما چخبر؟ حالتون خوب شد؟
- خبر سلامتیت اینجا هم خبری نیس. نه هنوز.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین