خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه

و درود!​
به اصرار عشقم @نگار 1373 و مشورت با @! ~ ĄŁÎ ~ ! تصمیم به انتشار و نوشتن اختصاصی این رمان برای انجمن رمان ۹۸ گرفتم!
امیدوارم همه معنی اختصاصی رو بفهمند و این رمان رو هیچ کجای دیگه نبینم و الکی وعده‌ی نوشتنش یا کپی غیر قانونیش نباشه!
کپی و هر گونه استفاده از این رمان شرعاً حرامه و پیگرد جدی من رو به دنبال داره!

تمامی حقوق این اثر به این جانب و انجمن رمان ۹۸ تعلق دارد.
خب این همه سخنرانی برای اینه که این رمان در هر دو جلد بالا و پایین و دیر نویسی‌ها و نامهربانی‌های‌ زیادی حتی از جانب خودم دید دید.
دیگه بسه! اون اندازه که ملت این رمان رو دوست دارند، خودم ندارم. باید دید نظر بقیه و بازدید چه قدره وگرنه پشیمون می‌شم! پس اگر می‌خواید ادامه رو بخونید، حمایت کنید و حتی به دوستاتون که این جا نیستند معرفی کنید بیان!


نام رمان: طغیانِ تاریکی (جلد دوم خیزشِ تاریکی "شکارچی")

نام نویسنده: Es_shima

ژانر: فانتزی، تخیلی

خلاصه جلد یک:
تیا استرلینگ شکارچی موجودات ماوراالطبیعی با خانواده‌ای که چندان دل خوشی به آن‌ها ندارد؛ به شهر مونتانا می‌آید. تیا که در صدد زندگی عادی و به دور از هیاهوی یک شکارچی است در مونتانا مستقر شده و هرچند با بدبینی اما، بالاخره دوستانی پیدا می‌کند؛ اما، در این زمان اتفاقات تازه‌ای رقم می‌خورد‌. تیا با وجود وسواسش باز هم دوستانش را به طور کامل نمی‌شناسد و خودش تبدیل به موجودی ناشناخته می‌شود.

خلاصه جلد دو:
دختری با قدرت‌های فراوان به هوش می‌آید.
او تبدیلِ ناقصی داشته و بعد از آن، به موجودی که برای همه ناشناخته است تبدیل شده است.
او تنها غریضه‌اش که کشتن است را شناخته... تاریکی که از مدت‌ها سکوت خسته شده از مخفی‌گاهش خارج شده و حال، زمان طغیانِ تاریکی است.

برش‌هایی از رمان:

_لعنتی، چرا با من سردی؟ می‌دونی من عاشقتم و این جوری می‌کنی؟
_تو عاشق من نیستی تیا، فکر می‌کنی عاشقمی. همش تلقینه! به خودت بیا.
تیا: وات د... دین دارم با تو حرف می‌زنم؛ کجا می‌ری؟
جنسن: بابات توی لاس وگاس دیده شده!
تیا: با، با... بابام؟ یعنی... یعنی اون زندس؟
تیا: برادر؟ لعنتی، چی داری می‌گی؟
تیا: یعنی مامانم هم... لعنتی! احساس می‌کنم بازیچه‌ی همه بودم.

°•°•°•°•°
_چرا این اتفاق‌ها براش اتفاده؟
دکتر رابرت: تبدیلش ناقص بوده. هر روز که بگذره قدرت‌هاش بیش‌تر می‌شن. با وجود اتفاقات روحی که براش...

•°•°•°•°
_همه‌ی ما برای فوت ناگهانی و غم‌انگیز دوست عزیزمون این‌جا هستیم. نمی‌دونم کی این بلا رو سرش آورده ولی...
خمیازه‌ای کشیدم. مراسم بیش از حد مسخره بود. از قبر فاصله گرفتم و همان طور که موهای بلندم را کنار می‌زدم؛ گفتم:
_من کشتمش!

•°•°•°•°•°
اسکات: شکارچی‌ها حمله کردن. اون بابای قلابیت‌هم سر دستشونه. قصدشون کشتن تمام ما‌هاست. مونتانا دیگه براشون مهم نیست.
•°•°•°•°•°
ترسی: اون یه نیمه خداس؛ می‌فهمی؟ یه نیمه خداست! الهه‌ی تاریکیِ بی نهایت قدرت‌مند!
•°•°•°•°•°
جنسن: لعنتی، چرا کشتیش دِلانی؟
بلند خندیدم. از میان خنده گفتم:
_چون دلم خواست!
_تو نمی‌تونی همین جوری هر کی رو که دلت خواست بکشی.
چشمکی زدم:
_دقیقاً همین نظر رو دارم! با کمی اختلاف، من می‌تونم هر کی رو که دلم خواست بکشم.
_تو انسانیتت رو کشتی.
ناخن بلندم را روی گلوی جنسن تکان دادم. کمی دستم را بالاتر آوردم و روی لب‌هایش متوقف شدم. چشمکی زدم و گفتم:
_من هیچ وقت انسان نبودم که بخوام انسانیتی داشته باشم!

•°•°•°•°•°•°•°
دِلانی: ارتش من آمادست.
_این کار رو نکن تیا. این یه جنگه تمام عیاره.
_این رو به من نگو. من رو می‌خوای از چی بترسونی؟ من خودم نطفه‌ی جنگم!

•°•°•°•°•°•°
دین: این دیگه اعلام جنگ نیست؛ خودِ جنگه!
جنسن: جنگ انسان‌ها با تمام موجودات ماورا؟ این که عادلانه نیست...

•°•°•°•°•°•°•°
_متاسفم بچه‌ها... باور نکردنیه؛ ولی، اون کشته شد.

تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
جلد اول و دوم کاملا متفاوت هست و اگر کسی جلد اول را نخوانده باشد می‌تواند جلد دوم را بخواند؛ اما، برای حل شدن بقیه‌ی معماها بهتر است پی گیر هر دو جلد باشید!
دانلود جلد اول:

دانلود رمان خیزش تاریکی (شکارچی) | انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه




خلاصه کلی جلد اول:


تیا یه شکارچی بود که در یک خانواده شکارچی اصیل به دنیا اومده بود و از بچگی برای کشتن موجودات عجیب آموزش دید
حتی فامیلی آن‌ها، استرلینگ، به معنی نقره بود که از اون برای کشتن موجودات ماوراالطبیعی مثل گرگینه، کیتسونه و..‌ استفاده می‌شود.
تیا در بچگی مادرش رو از دست داد. از مرگ مادرش چیزی یادش نمی‌آمد‌ و رابطه‌ی خوبی با پدرش نداشت.
این روابطِ بد، شدت گرفت و تیا از خانواده جدا شد و تنهایی شکار میکرد.
البته دوستی به اسم مایک(در اصل مایکل) داشت که تنها کسی بود که کارهای شکارش را با او هماهنگ می‌کرد و مایکل یه نوع رابط بین شکارچیان بود.
تیا علاقه‌ی زیادی به عادی بودن و درس خواندن داشت؛ یک بار پدرش به او قول داده بود که بگذارد تا پایان سال تحصیلی دبیرستان در شهر بمانند تا تیا بتواند امتحان وردی دانشگاه را بدهد اما درست در روز آخر مجبور به ترک شهر شدند.
پس از سال‌ها تنهایی
پدرش، براون استرلینگ، به تیا خبر داد که برگردد و پس از بحث‌های زیاد به این نتیجه رسیدند که قراری با هم بگذارند و طی این قرار آن‌ها یک سال در شهر جنگلی مونتانا بمانند. تیا درس بخواند و عادی و بدون شکار زندگی کند. اگر دانشگاه خوبی قبول شد همیشه عادی زندگی کند و پدرش هیچ حقی نداشته باشد و اگر نتوانست تا اخر عمر حلقه به گوش و خدمتکار بی چون و چرای پدرش شود!

و ماجرای مونتانا شروع شد.
مونتانا شهری جنگلی و اصیل بود که جاذبه‌ی موجودات ماورا بود و از شهرهای خاص به حساب می‌آمد.
ابتدا تیا با جنسن اسوات آشنا شد که صاحب هتل رستوران و کافه معروف لوکس بود.
پس از آن هم بازرس دین آکلنز را دید که چشم‌هایش دقیقا شبیه چشم‌های خاص تیا بود!
تیا نتوانست عادی زندگی کند و مورد حمله‌ی چند خون‌آشام قرار گرفت. وقتی که تیا در حال مردن و تبدیل شدن بود گرگینه‌ای به خون آشام‌ها حمله کرد و تیا نیمه جان جلوی در کلینیک از هوش رفت.
در آن جا بود که تیا با دکتر رابرت آشنا شد. او دام‌پزشک و پزشک مطرحی بود که این همه مدرک موجوب تعجب و شکاکی تیا شده بود اما چیزی علیه او پیدا نکرد.
تیا پس از حمله‌ی خون آشام‌ها دچار رفتار عجیب و ماورایی می‌شد و چیزی بین گرگینه و خون آشام موقتی تبدیل می‌شد. دکتر رابرت، دین و جنسن به تیا کمک‌های زیادی کردند
در مدرسه هم اتفاق ها آن چنان عادی نبود و تیا با یک جادوگر،ترسی، و یک هکر به نام اسکات دوست شد و پس از مدت زیادی توانست به آن‌ها اعتماد کند.
ویرجینا جادوگر بزرگ و مادربزرگ ترسی بود که موضع مشخصی به تیا نداشت و تنها به فکر وارث جادو یعنی نوه‌اش بود..
پدرش، عمه، عمو و پسرعموهایش را هم به مونتانا اورد و عمه کیت، می‌خواست تیا با جان یا جک(پسرعموهایش) ازدواج کند. اما تیا از همه‌ی خانواده‌ی پدری‌اش بیزار بود و عاشق جنسن شده بود و با هم رابطه هم داشتند البته دین را هم عمیقا دوست داشت و رابطه‌ی نامریی و کم‌تری هم با او داشت...!!
تیا اتفاقی کوین کول، هم مدرسه‌ایش را کشت، به دلیل مهارت‌هایش توانست ردی به جا نگذارد اما از ان پس کنترلش را از دست می‌داد و تنها می‌دید خونی و بالباس های پاره در جنگل است و فردایش خبر مرگ کسی می‌آمد‌.
کسی که همیشه شکارچی بود نمی‌توانست عادی باشد شکار نکند و کسی را نکشد. جنون کشتن!! عده‌ای این را دلیل کشتارش می‌دانستند که چون شکار نمی‌کرد ادم ها را میکشت؛ اما...
آیزاک و ویکتوریا دو فرد عجیب و جدیدی بودند که به مدرسه اضافه شدند‌‌. آیزاک زبان باز و ویکتوریا دست و پا چلفتی و خنگ بود.
تیا متوجه گرگینه بودن اسکات و طلسمی روی خودش شد.
دوستیشان باعث شد که اسکات را شکار نکند و برای رفع بیماری و کنترلش ۶ قتل توسط تیا انجام شد.
تیا و ترسی با هم سعی کردند طلسم را درست اجرا کنند تا تیا زنده و سالم شود اما اتفاقات عجیبی افتاد.
ویکتوریا که از قبل نقشه داشت خود واقعی‌اش را نشان داد خواست تیا را کنترل کند و صاحب قدرتش شود ولی نتوانست و تیا حافظه‌‌‌اش را در مورد اتفاقات اخیر، نه گذشته اش، از دست داد و مشخص نیست به چه چیزی تبدیل شده!

آیا شکارچی به شکار خودش و چیزی که از آن وحشت داشت تبدیل شده؟


* خیلی چیزها رو فاکتور گرفتم؛ اما، مهم‌ها رو گفتم.
البته نظرم اینه که این سریع گفتن، کمی رمان رو تند و بد تعریف کرده!
به هر حال، امیدوارم کافی باشه.
البته جلد دوم هیچ ربطی به جلد اول نداره و همه چیزهایی که لازم باشه در داستان هست و اگر کسی جلد اول رو نخونده باشه، اصلاً مهم نیست!
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
چشم‌هایم را باز کردم. سر درد بدی داشتم.
از صندلی کوچک و تکان‌هایی که می‌خوردم، فهمیدم که در یک ماشین هستم. سعی کردم راننده را بدون آن که تکانی بخورم، ببینم؛ تا هم موقعیت را بسنجم و هم او نفهمد که بیدار شده ام.

صندلی مانع دیدنم بود و این مرا عصبی کرد. ماشین ایستاد و من ماشین‌های اطراف را دیدم.
_وقتی این قدر علاقه به دیدن اطرافت داری، خب بلند شو ببین و الکی خودت رو به خواب نزن!
چه تیز بود. چه طور فهمید؟
راننده بعد از این حرفش، به طرفم برگشت. چشم‌های آبی‌اش را شناختم.
چیزهای مبهمی که آن‌ها را درک می‌کردم به سرعت از ذهنم گذشت: جنگل، جادوگر چشم سبز، دختر ریز اندامِ مو فرفری، وِردهای عجیب، خون و رقص خون‌ها، همین پسر مو طلایی و چشم آبی که الان راننده است و در آخر هم پسری که تنها چشم‌های سبز آبی و خاصش را یادم بود‌.
آیا این‌ها همه اتفاق افتاده بود؟ شاید خلاصه‌ی فیلمی بود!
یعنی من در جنگل طلسم شده‌ بودم؟ مسخره بود؛ اما، وقتی این پسر که نگذاشت من جادوگر چشم سبز را بکشم حالا راننده است، احتمال این که تمام اتفاقات ذهنم واقعی باشند، زیاد است!
شاید هم خواب دیده‌ بودم. لعنتی، اصلاً نمی‌دانستم.
وقتی پسر دید که من هم چنان ساکت و متعجب به او زل زده ام بلند خندید:
_وای تیا! خیلی جذاب‌تر از قبل شدی.
به پسر زل زدم و چیزی نگفتم. این پسر همان کسی بود که نگذاشت من آن جادوگر چشم سبز را بکشم. نمی‌توانستم به او اعتمادی کنم.
دستش را به سمت عقب برد و یک پلاستیک به دستم داد.
_اینا رو بپوش.
به لباس‌هایی که تنم بود، نگاه کردم. لباس‌های پاره‌ به هر چیزی شبیه بود به غیر از لباس!
آن‌ها را بیرون آوردم. پسر نفسش را با صدا بیرون فرستاد.
_واو، دختر! جلوی من؟

گنگ نگاهش کردم و بی خیال لباس‌هایی که به من داده بود را پوشیدم و منتظر به او نگاه کردم.
خندید. از چشم‌هایش شیطنت می‌بارید. بدون آن که حرفی بزنم نگاهم را از پسر گرفتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. در جاده ترافیک بود. مردها و زن‌ها از ماشین‌هایشان پیاده شده بودند و می‌رقصیدند.
با تعجب به اطرافم نگاه می‌کردم. یعنی این جا چه خبر بود؟
پسر جوابم را بدون آن که سوالی بپرسم داد:
_مردم اومدن قبل از زمستان و برف از جنگل لذت ببرند. هر سال این موقع، مونتانا این شکلیه. یه جور جشن آخر پاییزه هست.
به پسر توجهی نکردم و نگاهم را به اطرافم دوختم. زنی لباس بلند مشکی پوشیده بود‌‌ که با رنگ موهایش سِت کرده بود. صدای تپش قلب و جریان خون در رگ‌هایش را حتی از این فاصله‌ی زیاد هم می‌شنیدم. ناخم‌هایم را دیدم که داشت بلند می‌شد.
آب دهانم را خوردم. بیش از حد گرسنه بودم و این گرسنگی هر ثانیه بیش‌تر می‌شد. در یک ثانیه از ماشین پیاده شدم و جلوی زن ایستادم. صورتم را نزدیک گردنش بردم.
_چی کار می‌کن...
بدون این که اجازه‌ی اتمام حرفش را بدهم، گردنش را محکم گاز گرفتم.
دستم را جلوی دهنش گذاشتم تا صدایش در نیاید و زن، به جز چند تکان ساده نتوانست کاری کند.
تمام خونش را در چند ثانیه، کامل سرکشیدم. نه شیرین بود و نه تلخ! مزه‌ی منحصربه فرد و جالبی داشت.
زن در عرض چند ثانیه، صورتش چروکیده شد‌. وقتی که آخرین قطره‌ی خونش را هم کشیدم، او را رها کردم و قبل از این که زن روی زمین بیافتد، از آن‌جا دور شدم.
وسط جنگل ایستادم. به دست‌هایم نگاه کردم. خون زن روی دست‌هایم بود. لبخندی زدم و با سرعت بیش‌تری شروع به دویدن کردم.
تنها یک چیز را فهمیدم:
"من، کشتن را دوست دارم! "
دست یک نفر دور بازویم حلقه شد و مانع از دویدنم شد. چون سرعتم بالا بود هر دو با هم روی زمین افتادیم.
ناخن‌های بلندم را روی گلویش گذاشتم.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
چشمان سبز آبی خاصش روی من میخکوب شده بود. با عصبانیت موهای مشکی‌اش را فوت کرد و تقریباً داد زد:
_داری چه غلطی می‌کنی تیا؟
دور دهانم هنوز خونی بود. با آرامش زبانم را دور دهانم کشیدم و خون‌ها را خوردم.
_تیا...
آن‌چنان بلند داد زد که چند پرنده ترسیدند و از شاخه درخت بالای سرمان پریدند و به آسمان رفتند.
بدون این که کوچک‌ترین واکنشی به فریادش نشان بدهم، خواستم دستم را از دستش خارج کنم که او دستم را محکم‌تر از قبل فشرد.
پوفی کشیدم و به طرفش برگشتم.
چرا من را ول نمی‌کردند؟ از وقتی که بیدار و هوشیار شده بودم، هر بار باید با یک شخص سر و کله می‌زدم.
چشم‌هایش را ریز کرد و ناگهان پرسید:
_اصلاً من رو می‌شناسی؟
همان طور که به چشمانش زل زده بودم، از زمین بلند شدم و او هم هم‌ زمان با من و بدون رها کردن دستم بلند شد. موهایم که روی صورتم افتاده بود را کنار زدم و با اخم به پسر نگاه کردم.
_تو چه جوری حافظت رو از دست دادی؟ تو باید وقتی تبدیل می‌شدی بیش‌تر از قبل یادت می‌اومد.
تبدیل؟! چرا چیزی از حرف‌های این احمق‌ها نمی‌فهمیدم؟!
مرد که سکوتم را دید، اخمی کرد و با جدیت گفت:
_نمی‌خوای بدونی کی هستی؟
پوزخندی زدم:
_اشتباهت همینه! من می‌دونم کی هستم.
تعجبش را کاملاً در صدایش حس کردم:
_می‌دونی تیا؟ یعنی من رو می‌شناسی؟ آخه وقتی تبدیل شدی کسی رو یادت نبود.
با یک حرکت سریع دستم را از دستش خارج کردم؛ اما، او سریع‌تر از من دست دیگرم را گرفت.
_اگه حافظت رو از دست ندادی، پس چرا از دستِ آیزاک فرار کردی؟
_من فرار نکردم!
_پس چر...
صدای زنگ گوشی‌اش مانع‌ ادامه‌ی صحبت‌هایش شد. بدون آن که دستم را رها کند، تلفنش را جواب داد:
_بله آیزاک؟ چی شده؟
به مکالمه‌اش توجهی نکردم و تمام حواسم را به اطرافم دادم. درخت‌ها بزرگ و پهن بودند. کاملاً مشخص بود که عمر زیادی دارند. این شهر جنگلی، واقعاً درخت‌های زیاد و قدیمی داشت. روی درخت چند قطره خون ریخته بود که توجهم را جلب کرد. خون‌ها خشک شده بود؛ اما، نمی‌دانستم از کجا فهمیدم که خون خرگوش بوده است!
فریاد بلند پسر افکارم را درهم ریخت:
_مُرد؟
تلفنش را قطع کرد. دستم را محکم‌تر از قبل فشار داد:
_تو حق نداری هر کسی رو که می‌بینی بکشی. این‌جا شهر منه.
بلند خندیدم:
_شهر من! رئیس کل شهر، تو اصلاً کی هستی؟
_پس حافظت رو از دست دادی. من بازرس این شهرم.

لب زدم:
_دین آکلنز!
_تو من رو می‌شناسی تیا؟
او را نمی‌شناختم. این اسم را چه طور به زبان آوردم؟
بچگی‌ام را به یاد داشتم. حتی حرف‌های مادرم را وقتی که در شمکش بودم، به یاد داشتم...
پس چرا یادم نمی‌آید که چه گونه به این شهر آمده و چه اتفاقی برایم افتاده بود
؟
وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کردم، به جز تصاویری گنگ و سردرد شدید چیزی نمی‌فهمیدم.
نمی‌دانستم که باید به چه کسی اعتماد کنم. اصلاً این پسر، دین، یا هر کس دیگری چه گونه مورد اعتمادم باشند؟ این‌ها چه نسبتی با من داشتند؟ آیا من خانواده‌ای داشتم؟
_بیا از این‌جا بریم.
جوابش را سریع دادم:
_چرا باید با تو جایی بیام؟
دستم را رها کرد و بدون آن که نگاهم کند، گفت:
_اگه می‌خوای خودت رو بشناسی، می‌تونی همراهم بیای.
بلند خندیدم:
_پس بای دین!
قبل از این که حرکتی کند، از آن‌جا رفتم. نمی‌توانستم وقتی که حافظه‌ام را از دست داده‌ بودم، به یک غریبه اعتماد کنم.
کنار خیابان ایستادم.
_سلام تیا!
لعنتی، چرا همه مرا تیا صدا می‌زرند؟
کلافه سرم را تکان دادم و به پسر نگاه کردم.
_خوبی؟
این همه سردرگمی حالم را بهم می‌زد.
اطرافمان کسی نبود. در یک حرکت ناگهانی دستانم را روی گلوی پسر گذاشتم و با فشار او را به عقب هل دادم. پشتش به دیوار خورد.
از این همه قدرت تعجب کردم. با خشم لب زدم:
_بگو من کی هستم!
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
[HIDE-THANKS]پسر بدون آن که شوکه شود، به چشم‌هایم نگاه کرد:
_تیا استرلینگ!
پوفی کشیدم. با ناخن‌هایم که حالا بلندتر شده بود، خراشی روی گونه‌اش ایجاد کردم. حتی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
با لبخند شیطنت باری لَ*بانم را جدا کردم و لَب زدم:
_تو دیگه کی هستی؟
چشم‌های سبزش را به من دوخت.
نمی‌توانستم اسمش را بفهمم. یک چیزی درونش داشت و من آن را حس می‌کردم. او شبیه آدم‌های دیگری که دیده بودم نبود.
_حافظت روی تواناییت هم اثر گذاشته! این قدر آماتور؟ از تو توقع نداشتم!
پشتش را به من کرد و خواست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
[HIDE-THANKS]روی مبل نشستم و آرام سرم را تکان دادم. کلافه دستی در موهایش کرد و گفت:
_به این زودی پیدات کردن. لعنتی! این جوری هممون در خطریم.
بی حوصله از بحث خمیازه ای کشیدم.
از پشت کامپیوتر بلند شد و روبرویم نشست.
_می دونی تو چی کاره بودی؟
به راحتی وارد ذهنش شدم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
[HIDE-THANKS]پوزخند واضحی زدم و گفتم:
_چرا از خودت شروع نکنم؟
لبخندی زد:
_تو قبلاً به حساب من رسیدی.
کنجکاو شدم:
_چی کارت کردم؟
چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
-با تو هستم!

جوابم را آرام داد:
[FONT=B...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
[HIDE-THANKS]***
_پاشو رسیدیم.
چشم‌هایم را باز کردم. تابلوی بزرگ بارِ ورنِت که به رنگ سفید برق می‌زد، اولین چیزی بود که دیدم.
_ما کجاییم؟
جنسن لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.

خمیازه‌ای کشیدم و پشت سرش از ماشین پیاده شدم. قبل از آن که حرفی بزنم، خودش جوابم را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
404
امتیاز واکنش
17,202
امتیاز
328
زمان حضور
12 روز 12 ساعت 6 دقیقه
[HIDE-THANKS]لبخندی روی لبانم نشست. جنسن هم در رابطه با کسی بود! این حالم را بد نمی‌کرد. شادی‌اش به من انرژی می‌داد.
اتاق کناری خالی بود. وارد شدم و در را بستم. لباس‌هایم را سریع در آوردم. به لباس روی تخت نگاه کردم. دکلته‌ای کوتاه و تنگ به رنگ زرد!
اخمی کردم. لباس عروسکی را با بدبختی پوشیدم. برایم بی نهایت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا