! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328

و درود!​
به اصرار عشقم @نگار 1373 و مشورت با @! ~ ĄŁÎ ~ ! تصمیم به انتشار و نوشتن اختصاصی این رمان برای انجمن رمان ۹۸ گرفتم!
امیدوارم همه معنی اختصاصی رو بفهمند و این رمان رو هیچ کجای دیگه نبینم و الکی وعده‌ی نوشتنش یا کپی غیر قانونیش نباشه!
کپی و هر گونه استفاده از این رمان شرعاً حرامه و پیگرد جدی من رو به دنبال داره!

تمامی حقوق این اثر به این جانب و انجمن رمان ۹۸ تعلق دارد.
خب این همه سخنرانی برای اینه که این رمان در هر دو جلد بالا و پایین و دیر نویسی‌ها و نامهربانی‌های‌ زیادی حتی از جانب خودم دید دید.
دیگه بسه! اون اندازه که ملت این رمان رو دوست دارند، خودم ندارم. باید دید نظر بقیه و بازدید چه قدره وگرنه پشیمون می‌شم! پس اگر می‌خواید ادامه رو بخونید، حمایت کنید و حتی به دوستاتون که این جا نیستند معرفی کنید بیان!


نام رمان: طغیانِ تاریکی (جلد دوم خیزشِ تاریکی "شکارچی")

نام نویسنده: Es_shima

ژانر: فانتزی، تخیلی

خلاصه جلد یک:
تیا استرلینگ شکارچی موجودات ماوراالطبیعی با خانواده‌ای که چندان دل خوشی به آن‌ها ندارد؛ به شهر مونتانا می‌آید. تیا که در صدد زندگی عادی و به دور از هیاهوی یک شکارچی است در مونتانا مستقر شده و هرچند با بدبینی اما، بالاخره دوستانی پیدا می‌کند؛ اما، در این زمان اتفاقات تازه‌ای رقم می‌خورد‌. تیا با وجود وسواسش باز هم دوستانش را به طور کامل نمی‌شناسد و خودش تبدیل به موجودی ناشناخته می‌شود.

خلاصه جلد دو:
دختری با قدرت‌های فراوان به هوش می‌آید.
او تبدیلِ ناقصی داشته و بعد از آن، به موجودی که برای همه ناشناخته است تبدیل شده است.
او تنها غریضه‌اش که کشتن است را شناخته... تاریکی که از مدت‌ها سکوت خسته شده از مخفی‌گاهش خارج شده و حال، زمان طغیانِ تاریکی است.

برش‌هایی از رمان:

_لعنتی، چرا با من سردی؟ می‌دونی من عاشقتم و این جوری می‌کنی؟
_تو عاشق من نیستی تیا، فکر می‌کنی عاشقمی. همش تلقینه! به خودت بیا.
تیا: وات د... دین دارم با تو حرف می‌زنم؛ کجا می‌ری؟
جنسن: بابات توی لاس وگاس دیده شده!
تیا: با، با... بابام؟ یعنی... یعنی اون زندس؟
تیا: برادر؟ لعنتی، چی داری می‌گی؟
تیا: یعنی مامانم هم... لعنتی! احساس می‌کنم بازیچه‌ی همه بودم.

°•°•°•°•°
_چرا این اتفاق‌ها براش اتفاده؟
دکتر رابرت: تبدیلش ناقص بوده. هر روز که بگذره قدرت‌هاش بیش‌تر می‌شن. با وجود اتفاقات روحی که براش...

•°•°•°•°
_همه‌ی ما برای فوت ناگهانی و غم‌انگیز دوست عزیزمون این‌جا هستیم. نمی‌دونم کی این بلا رو سرش آورده ولی...
خمیازه‌ای کشیدم. مراسم بیش از حد مسخره بود. از قبر فاصله گرفتم و همان طور که موهای بلندم را کنار می‌زدم؛ گفتم:
_من کشتمش!

•°•°•°•°•°
اسکات: شکارچی‌ها حمله کردن. اون بابای قلابیت‌هم سر دستشونه. قصدشون کشتن تمام ما‌هاست. مونتانا دیگه براشون مهم نیست.
•°•°•°•°•°
ترسی: اون یه نیمه خداس؛ می‌فهمی؟ یه نیمه خداست! الهه‌ی تاریکیِ بی نهایت قدرت‌مند!
•°•°•°•°•°
جنسن: لعنتی، چرا کشتیش دِلانی؟
بلند خندیدم. از میان خنده گفتم:
_چون دلم خواست!
_تو نمی‌تونی همین جوری هر کی رو که دلت خواست بکشی.
چشمکی زدم:
_دقیقاً همین نظر رو دارم! با کمی اختلاف، من می‌تونم هر کی رو که دلم خواست بکشم.
_تو انسانیتت رو کشتی.
ناخن بلندم را روی گلوی جنسن تکان دادم. کمی دستم را بالاتر آوردم و روی لب‌هایش متوقف شدم. چشمکی زدم و گفتم:
_من هیچ وقت انسان نبودم که بخوام انسانیتی داشته باشم!

•°•°•°•°•°•°•°
دِلانی: ارتش من آمادست.
_این کار رو نکن تیا. این یه جنگه تمام عیاره.
_این رو به من نگو. من رو می‌خوای از چی بترسونی؟ من خودم نطفه‌ی جنگم!

•°•°•°•°•°•°
دین: این دیگه اعلام جنگ نیست؛ خودِ جنگه!
جنسن: جنگ انسان‌ها با تمام موجودات ماورا؟ این که عادلانه نیست...

•°•°•°•°•°•°•°
_متاسفم بچه‌ها... باور نکردنیه؛ ولی، اون کشته شد.

تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
جلد اول و دوم کاملا متفاوت هست و اگر کسی جلد اول را نخوانده باشد می‌تواند جلد دوم را بخواند؛ اما، برای حل شدن بقیه‌ی معماها بهتر است پی گیر هر دو جلد باشید!
دانلود جلد اول:

دانلود رمان خیزش تاریکی (شکارچی) | انجمن رمان ۹۸
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328




خلاصه کلی جلد اول:


تیا یه شکارچی بود که در یک خانواده شکارچی اصیل به دنیا اومده بود و از بچگی برای کشتن موجودات عجیب آموزش دید
حتی فامیلی آن‌ها، استرلینگ، به معنی نقره بود که از اون برای کشتن موجودات ماوراالطبیعی مثل گرگینه، کیتسونه و..‌ استفاده می‌شود.
تیا در بچگی مادرش رو از دست داد. از مرگ مادرش چیزی یادش نمی‌آمد‌ و رابطه‌ی خوبی با پدرش نداشت.
این روابطِ بد، شدت گرفت و تیا از خانواده جدا شد و تنهایی شکار میکرد.
البته دوستی به اسم مایک(در اصل مایکل) داشت که تنها کسی بود که کارهای شکارش را با او هماهنگ می‌کرد و مایکل یه نوع رابط بین شکارچیان بود.
تیا علاقه‌ی زیادی به عادی بودن و درس خواندن داشت؛ یک بار پدرش به او قول داده بود که بگذارد تا پایان سال تحصیلی دبیرستان در شهر بمانند تا تیا بتواند امتحان وردی دانشگاه را بدهد اما درست در روز آخر مجبور به ترک شهر شدند.
پس از سال‌ها تنهایی
پدرش، براون استرلینگ، به تیا خبر داد که برگردد و پس از بحث‌های زیاد به این نتیجه رسیدند که قراری با هم بگذارند و طی این قرار آن‌ها یک سال در شهر جنگلی مونتانا بمانند. تیا درس بخواند و عادی و بدون شکار زندگی کند. اگر دانشگاه خوبی قبول شد همیشه عادی زندگی کند و پدرش هیچ حقی نداشته باشد و اگر نتوانست تا اخر عمر حلقه به گوش و خدمتکار بی چون و چرای پدرش شود!

و ماجرای مونتانا شروع شد.
مونتانا شهری جنگلی و اصیل بود که جاذبه‌ی موجودات ماورا بود و از شهرهای خاص به حساب می‌آمد.
ابتدا تیا با جنسن اسوات آشنا شد که صاحب هتل رستوران و کافه معروف لوکس بود.
پس از آن هم بازرس دین آکلنز را دید که چشم‌هایش دقیقا شبیه چشم‌های خاص تیا بود!
تیا نتوانست عادی زندگی کند و مورد حمله‌ی چند خون‌آشام قرار گرفت. وقتی که تیا در حال مردن و تبدیل شدن بود گرگینه‌ای به خون آشام‌ها حمله کرد و تیا نیمه جان جلوی در کلینیک از هوش رفت.
در آن جا بود که تیا با دکتر رابرت آشنا شد. او دام‌پزشک و پزشک مطرحی بود که این همه مدرک موجوب تعجب و شکاکی تیا شده بود اما چیزی علیه او پیدا نکرد.
تیا پس از حمله‌ی خون آشام‌ها دچار رفتار عجیب و ماورایی می‌شد و چیزی بین گرگینه و خون آشام موقتی تبدیل می‌شد. دکتر رابرت، دین و جنسن به تیا کمک‌های زیادی کردند
در مدرسه هم اتفاق ها آن چنان عادی نبود و تیا با یک جادوگر،ترسی، و یک هکر به نام اسکات دوست شد و پس از مدت زیادی توانست به آن‌ها اعتماد کند.
ویرجینا جادوگر بزرگ و مادربزرگ ترسی بود که موضع مشخصی به تیا نداشت و تنها به فکر وارث جادو یعنی نوه‌اش بود..
پدرش، عمه، عمو و پسرعموهایش را هم به مونتانا اورد و عمه کیت، می‌خواست تیا با جان یا جک(پسرعموهایش) ازدواج کند. اما تیا از همه‌ی خانواده‌ی پدری‌اش بیزار بود و عاشق جنسن شده بود و با هم رابطه هم داشتند البته دین را هم عمیقا دوست داشت و رابطه‌ی نامریی و کم‌تری هم با او داشت...!!
تیا اتفاقی کوین کول، هم مدرسه‌ایش را کشت، به دلیل مهارت‌هایش توانست ردی به جا نگذارد اما از ان پس کنترلش را از دست می‌داد و تنها می‌دید خونی و بالباس های پاره در جنگل است و فردایش خبر مرگ کسی می‌آمد‌.
کسی که همیشه شکارچی بود نمی‌توانست عادی باشد شکار نکند و کسی را نکشد. جنون کشتن!! عده‌ای این را دلیل کشتارش می‌دانستند که چون شکار نمی‌کرد ادم ها را میکشت؛ اما...
آیزاک و ویکتوریا دو فرد عجیب و جدیدی بودند که به مدرسه اضافه شدند‌‌. آیزاک زبان باز و ویکتوریا دست و پا چلفتی و خنگ بود.
تیا متوجه گرگینه بودن اسکات و طلسمی روی خودش شد.
دوستیشان باعث شد که اسکات را شکار نکند و برای رفع بیماری و کنترلش ۶ قتل توسط تیا انجام شد.
تیا و ترسی با هم سعی کردند طلسم را درست اجرا کنند تا تیا زنده و سالم شود اما اتفاقات عجیبی افتاد.
ویکتوریا که از قبل نقشه داشت خود واقعی‌اش را نشان داد خواست تیا را کنترل کند و صاحب قدرتش شود ولی نتوانست و تیا حافظه‌‌‌اش را در مورد اتفاقات اخیر، نه گذشته اش، از دست داد و مشخص نیست به چه چیزی تبدیل شده!

آیا شکارچی به شکار خودش و چیزی که از آن وحشت داشت تبدیل شده؟


* خیلی چیزها رو فاکتور گرفتم؛ اما، مهم‌ها رو گفتم.
البته نظرم اینه که این سریع گفتن، کمی رمان رو تند و بد تعریف کرده!
به هر حال، امیدوارم کافی باشه.
البته جلد دوم هیچ ربطی به جلد اول نداره و همه چیزهایی که لازم باشه در داستان هست و اگر کسی جلد اول رو نخونده باشه، اصلاً مهم نیست!
تایپ رمان | رمان 98 | بهترین انجمن رمان نویسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
چشم‌هایم را باز کردم. سر درد بدی داشتم.
از صندلی کوچک و تکان‌هایی که می‌خوردم، فهمیدم که در یک ماشین هستم. سعی کردم راننده را بدون آن که تکانی بخورم، ببینم؛ تا هم موقعیت را بسنجم و هم او نفهمد که بیدار شده ام.

صندلی مانع دیدنم بود و این مرا عصبی کرد. ماشین ایستاد و من ماشین‌های اطراف را دیدم.
_وقتی این قدر علاقه به دیدن اطرافت داری، خب بلند شو ببین و الکی خودت رو به خواب نزن!
چه تیز بود. چه طور فهمید؟
راننده بعد از این حرفش، به طرفم برگشت. چشم‌های آبی‌اش را شناختم.
چیزهای مبهمی که آن‌ها را درک می‌کردم به سرعت از ذهنم گذشت: جنگل، جادوگر چشم سبز، دختر ریز اندامِ مو فرفری، وِردهای عجیب، خون و رقص خون‌ها، همین پسر مو طلایی و چشم آبی که الان راننده است و در آخر هم پسری که تنها چشم‌های سبز آبی و خاصش را یادم بود‌.
آیا این‌ها همه اتفاق افتاده بود؟ شاید خلاصه‌ی فیلمی بود!
یعنی من در جنگل طلسم شده‌ بودم؟ مسخره بود؛ اما، وقتی این پسر که نگذاشت من جادوگر چشم سبز را بکشم حالا راننده است، احتمال این که تمام اتفاقات ذهنم واقعی باشند، زیاد است!
شاید هم خواب دیده‌ بودم. لعنتی، اصلاً نمی‌دانستم.
وقتی پسر دید که من هم چنان ساکت و متعجب به او زل زده ام بلند خندید:
_وای تیا! خیلی جذاب‌تر از قبل شدی.
به پسر زل زدم و چیزی نگفتم. این پسر همان کسی بود که نگذاشت من آن جادوگر چشم سبز را بکشم. نمی‌توانستم به او اعتمادی کنم.
دستش را به سمت عقب برد و یک پلاستیک به دستم داد.
_اینا رو بپوش.
به لباس‌هایی که تنم بود، نگاه کردم. لباس‌های پاره‌ به هر چیزی شبیه بود به غیر از لباس!
آن‌ها را بیرون آوردم. پسر نفسش را با صدا بیرون فرستاد.
_واو، دختر! جلوی من؟

گنگ نگاهش کردم و بی خیال لباس‌هایی که به من داده بود را پوشیدم و منتظر به او نگاه کردم.
خندید. از چشم‌هایش شیطنت می‌بارید. بدون آن که حرفی بزنم نگاهم را از پسر گرفتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. در جاده ترافیک بود. مردها و زن‌ها از ماشین‌هایشان پیاده شده بودند و می‌رقصیدند.
با تعجب به اطرافم نگاه می‌کردم. یعنی این جا چه خبر بود؟
پسر جوابم را بدون آن که سوالی بپرسم داد:
_مردم اومدن قبل از زمستان و برف از جنگل لذت ببرند. هر سال این موقع، مونتانا این شکلیه. یه جور جشن آخر پاییزه هست.
به پسر توجهی نکردم و نگاهم را به اطرافم دوختم. زنی لباس بلند مشکی پوشیده بود‌‌ که با رنگ موهایش سِت کرده بود. صدای تپش قلب و جریان خون در رگ‌هایش را حتی از این فاصله‌ی زیاد هم می‌شنیدم. ناخم‌هایم را دیدم که داشت بلند می‌شد.
آب دهانم را خوردم. بیش از حد گرسنه بودم و این گرسنگی هر ثانیه بیش‌تر می‌شد. در یک ثانیه از ماشین پیاده شدم و جلوی زن ایستادم. صورتم را نزدیک گردنش بردم.
_چی کار می‌کن...
بدون این که اجازه‌ی اتمام حرفش را بدهم، گردنش را محکم گاز گرفتم.
دستم را جلوی دهنش گذاشتم تا صدایش در نیاید و زن، به جز چند تکان ساده نتوانست کاری کند.
تمام خونش را در چند ثانیه، کامل سرکشیدم. نه شیرین بود و نه تلخ! مزه‌ی منحصربه فرد و جالبی داشت.
زن در عرض چند ثانیه، صورتش چروکیده شد‌. وقتی که آخرین قطره‌ی خونش را هم کشیدم، او را رها کردم و قبل از این که زن روی زمین بیافتد، از آن‌جا دور شدم.
وسط جنگل ایستادم. به دست‌هایم نگاه کردم. خون زن روی دست‌هایم بود. لبخندی زدم و با سرعت بیش‌تری شروع به دویدن کردم.
تنها یک چیز را فهمیدم:
"من، کشتن را دوست دارم! "
دست یک نفر دور بازویم حلقه شد و مانع از دویدنم شد. چون سرعتم بالا بود هر دو با هم روی زمین افتادیم.
ناخن‌های بلندم را روی گلویش گذاشتم.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
چشمان سبز آبی خاصش روی من میخکوب شده بود. با عصبانیت موهای مشکی‌اش را فوت کرد و تقریباً داد زد:
_داری چه غلطی می‌کنی تیا؟
دور دهانم هنوز خونی بود. با آرامش زبانم را دور دهانم کشیدم و خون‌ها را خوردم.
_تیا...
آن‌چنان بلند داد زد که چند پرنده ترسیدند و از شاخه درخت بالای سرمان پریدند و به آسمان رفتند.
بدون این که کوچک‌ترین واکنشی به فریادش نشان بدهم، خواستم دستم را از دستش خارج کنم که او دستم را محکم‌تر از قبل فشرد.
پوفی کشیدم و به طرفش برگشتم.
چرا من را ول نمی‌کردند؟ از وقتی که بیدار و هوشیار شده بودم، هر بار باید با یک شخص سر و کله می‌زدم.
چشم‌هایش را ریز کرد و ناگهان پرسید:
_اصلاً من رو می‌شناسی؟
همان طور که به چشمانش زل زده بودم، از زمین بلند شدم و او هم هم‌ زمان با من و بدون رها کردن دستم بلند شد. موهایم که روی صورتم افتاده بود را کنار زدم و با اخم به پسر نگاه کردم.
_تو چه جوری حافظت رو از دست دادی؟ تو باید وقتی تبدیل می‌شدی بیش‌تر از قبل یادت می‌اومد.
تبدیل؟! چرا چیزی از حرف‌های این احمق‌ها نمی‌فهمیدم؟!
مرد که سکوتم را دید، اخمی کرد و با جدیت گفت:
_نمی‌خوای بدونی کی هستی؟
پوزخندی زدم:
_اشتباهت همینه! من می‌دونم کی هستم.
تعجبش را کاملاً در صدایش حس کردم:
_می‌دونی تیا؟ یعنی من رو می‌شناسی؟ آخه وقتی تبدیل شدی کسی رو یادت نبود.
با یک حرکت سریع دستم را از دستش خارج کردم؛ اما، او سریع‌تر از من دست دیگرم را گرفت.
_اگه حافظت رو از دست ندادی، پس چرا از دستِ آیزاک فرار کردی؟
_من فرار نکردم!
_پس چر...
صدای زنگ گوشی‌اش مانع‌ ادامه‌ی صحبت‌هایش شد. بدون آن که دستم را رها کند، تلفنش را جواب داد:
_بله آیزاک؟ چی شده؟
به مکالمه‌اش توجهی نکردم و تمام حواسم را به اطرافم دادم. درخت‌ها بزرگ و پهن بودند. کاملاً مشخص بود که عمر زیادی دارند. این شهر جنگلی، واقعاً درخت‌های زیاد و قدیمی داشت. روی درخت چند قطره خون ریخته بود که توجهم را جلب کرد. خون‌ها خشک شده بود؛ اما، نمی‌دانستم از کجا فهمیدم که خون خرگوش بوده است!
فریاد بلند پسر افکارم را درهم ریخت:
_مُرد؟
تلفنش را قطع کرد. دستم را محکم‌تر از قبل فشار داد:
_تو حق نداری هر کسی رو که می‌بینی بکشی. این‌جا شهر منه.
بلند خندیدم:
_شهر من! رئیس کل شهر، تو اصلاً کی هستی؟
_پس حافظت رو از دست دادی. من بازرس این شهرم.

لب زدم:
_دین آکلنز!
_تو من رو می‌شناسی تیا؟
او را نمی‌شناختم. این اسم را چه طور به زبان آوردم؟
بچگی‌ام را به یاد داشتم. حتی حرف‌های مادرم را وقتی که در شمکش بودم، به یاد داشتم...
پس چرا یادم نمی‌آید که چه گونه به این شهر آمده و چه اتفاقی برایم افتاده بود
؟
وقتی به گذشته‌ام فکر می‌کردم، به جز تصاویری گنگ و سردرد شدید چیزی نمی‌فهمیدم.
نمی‌دانستم که باید به چه کسی اعتماد کنم. اصلاً این پسر، دین، یا هر کس دیگری چه گونه مورد اعتمادم باشند؟ این‌ها چه نسبتی با من داشتند؟ آیا من خانواده‌ای داشتم؟
_بیا از این‌جا بریم.
جوابش را سریع دادم:
_چرا باید با تو جایی بیام؟
دستم را رها کرد و بدون آن که نگاهم کند، گفت:
_اگه می‌خوای خودت رو بشناسی، می‌تونی همراهم بیای.
بلند خندیدم:
_پس بای دین!
قبل از این که حرکتی کند، از آن‌جا رفتم. نمی‌توانستم وقتی که حافظه‌ام را از دست داده‌ بودم، به یک غریبه اعتماد کنم.
کنار خیابان ایستادم.
_سلام تیا!
لعنتی، چرا همه مرا تیا صدا می‌زرند؟
کلافه سرم را تکان دادم و به پسر نگاه کردم.
_خوبی؟
این همه سردرگمی حالم را بهم می‌زد.
اطرافمان کسی نبود. در یک حرکت ناگهانی دستانم را روی گلوی پسر گذاشتم و با فشار او را به عقب هل دادم. پشتش به دیوار خورد.
از این همه قدرت تعجب کردم. با خشم لب زدم:
_بگو من کی هستم!
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
[HIDE-THANKS]پسر بدون آن که شوکه شود، به چشم‌هایم نگاه کرد:
_تیا استرلینگ!
پوفی کشیدم. با ناخن‌هایم که حالا بلندتر شده بود، خراشی روی گونه‌اش ایجاد کردم. حتی ابروهایش را هم خم نکرد! لب زدم:
_این رو که از خیلی‌ها شنیدم!
_چی باید بهت بگم؟ اصلاً چی می‌خوای بدونی؟
_تو این شهر کوفتی چه خبره؟
اخم جزیی کرد و گفت:
_این رو هنوز خودمون هم نمی‌دونیم. باید دید که تو به چی تبدیل شدی و چرا اصلاً حافظت رو از دست دادی.
فشار دستم را بیش‌تر کردم.
_تو همه‌ی این چیزا رو از کجا می‌دونی؟
خندید:
_من دوستتم!
_وقتی حافظت رو از دست دادی، تشخیص دوست و دشمن غیرممکن می‌شه. من نمی‌تونم حرفت رو قبول کنم!
دستش را بالا آورد و بی توجه به گلویش که در چنگ من بود، خونِ روی گونه‌اش را پاک کرد‌. لبخندی زد:
_شاید باید دوباره با هم دوست بشیم.
چشم‌های مشکی‌اش مصمم بود و هیچ ردِ شکی نداشت. با آن که محکم گلویش را فشار می‌دادم، حتی عرقی روی پیشانی‌اش نبود! دستم را از روی گلویش برداشتم و کمی از او فاصله گرفتم. نه، او آدم‌ نبود. چشم‌هایم را ریز کردم و مشکوکانه پرسیدم:
_تو چی هستی؟
تعظیمی کرد و همان طور که دستش را تکان می‌داد، گفت:
_حالا شد یه چیزی مادمازل! البته اول با اسم شروع می‌کنند! من اسکات هستم. هم کلاسی و می‌شه گفت جزءِ محدود دوست‌هات!
خشن‌تر از قبل نگاهش کردم و بی توجه به چرت و پرتش به میان حرفش رفتم:
_گفتم چی هستی؟
_خب باید بگم که تازه از یه کشته شدن توسط تو جون سالم به در بردم! واقعاً می‌خوای بازم تکرار شه؟ خصوصاً الان؟
_من چیزی از حرف‌هات نمی‌فهمم. می‌خواستم بکشمت؟ پس دشمنم بودی.
نفسش را بیرون فرستاد:
_وای نه! من غلط کنم. تو دهن دوستات رو هم صاف می‌کنی... وای به حال دشمن!
بی حوصله نگاهش کردم. چهره‌ی جدی به خودش گرفت و انگار تازه به نتیجه‌ای رسیده باشد، ذوق زده گفت:
_ببین من یه هکرم. نظرت چیه هکت کنیم تا شاید خودت رو بشناسی؟ از اونجایی که من تازه از بیمارستان اومدم و تو هم تازه تبدیل شدی، مطمئن باش وقت هک کردن و جا به جایی اطلاعات رو نداشتم.
ابروهایم را بالا انداختم. فکر بدی نبود.
در یک لحظه خودم را خیابان سی اس و پلاک ۳۴۵ دیدم. اسکات بدون تعجب از این سرعت و دورنوردی، وارد خانه شد.
_باشه! پس می‌بینمت اسکات.
پشتم را به او کردم و راه رفتم.
_آهای کجا می‌ری؟ تو که حافظت رو از دست دادی. آدرس من رو از کجا...
_درهای قهوه‌ایت جالب نیست؛ ولی، دکورِ طلایی قهوه‌ایِ داخل خونت سلیقه‌ی حرفه‌ای‌تری داشته!
داشتم از او دور می‌شدم که صدای زمزمه وارش را شنیدم:
_هر چی هست سلیقه‌ی خودته!
از توانایی‌هایم گیج شده بودم. چه طور آدرس و دکور خانه را فهمیدم؟
صدای زمزمه‌اش برایم هماننو یک فریاد، واضح بود! چه قدرت‌هایی داشتم؟ این همه آدم ناشناس که مرا می‌شناختند، واقعاً که بودند؟
با دیدن کافه‌ی زیبایی که نورافکن‌های عجیب و خاصی داشت، لبخندی زدم. نور افکن‌ها نام لوکس را روی جاده می‌نوشتند و تغییر رنگشان زیبا بود. از داخل ساختمان نورهای سفید و رنگی به چشم می‌خورد‌ صدای موزیک خیلی کم می‌آمد.
تابلوی کوچکی اسم لوکس را با خطی زیبا چشمک زن نوشته بود و در کنار نرده‌های ورودی قرار داشت‌.
وارد کافه شدم. صدای موزیک کرکننده بود. کنار پیش‌خدمت ایستادم.
_ویسکی
_چه نوع؟
_فرقی نداره.
_جانی واکر رو براتون میارم.
روی صندلی نشستم. مرد خوش پوش گیلاسی آورد و آن را پر کرد.
به جمعیتی که در گوشه‌ی سالن در حال رقص بودن خیره شدم.
گیلاس را برداشتم و یک نفس سر کشیدم.
پوزخندی گوشه‌ی لبم جا گرفت. اَلکُل روی بدن من تاثیر نداشت. این را تازه به خاطر آوردم!
بی حوصله به اطراف نگاه کردم و تازه یادم آمد که من پولی همراهم نداشتم.
به اطراف خیره شدم. دوربین‌های مدار بسته در هر گوشه‌ی کافه پیدا بود. سریع رفتن و غیر طبیعی بودن بدترین کار ممکن بود؛ اما، عواقبش برایم اهمیتی نداشت.
با سرعت زیاد، در یک ثانیه از بار خارج شدم و در جنگل ایستادم.
صدای گلوله‌ای آمد و چیزی به شانه‌ی چپم اصابت کرد. با آرامش و بدون هیچ حسی به دستم نگاه کردم. قطره‌های خون‌ یکی یکی روی زمین می‌ریخت.
صدای گلوله‌ی دوم آمد که این بار به سرعت کشیده شدم و روی زمین افتادم.
به مردی که کتفش زخمی شده بود و روی من افتاده بود، نگاه کردم.
موهای قهوه‌ایش روی صورتم افتاده بود. موهایش را فوت کردم. او را از رویم هل دادم و بلند شدم.
به اطرافم نگاه کردم. در گلوی دو مرد تیر فرو رفته بود.
این مرد هر دویشان را با تیر و کمان خودشان زده بود! جسدها فاصله‌ی کمی داشتند و تیرها در جهت‌های مختلف به گلویشان وارد شده بود. کاملاً مشخص بود که یکی از آن‌هت را قبل از شلیک زده، سپس هنگام دویدن به سمت من و دقیقاً بعد از شلیک گلوله‌ی دوم به سمت من، نفر دوم را هم زده است.
این دقت و آنالیز را از کجا می‌دانستم؟ به پسر نگاه کردم. از روی زمین بلند شده و خاک لباس‌هایش را می‌تکاند‌‌.
بی حوصله گفتم:
_و باز هم یه پسرِ خوشکلِ دیگه! من نمی...
تماس لَب‌هایش ادامه‌ی حرفم را خورد. ناخودآگاه ب*وسِه‌اش را همراهی کردم.
[/HIDE-THANKS]

برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
با لبخند شیطنت باری لَ*بانم را جدا کردم و لَب زدم:
_تو دیگه کی هستی؟
چشم‌های سبزش را به من دوخت.
نمی‌توانستم اسمش را بفهمم. یک چیزی درونش داشت و من آن را حس می‌کردم. او شبیه آدم‌های دیگری که دیده بودم نبود.
_حافظت روی تواناییت هم اثر گذاشته! این قدر آماتور؟ از تو توقع نداشتم!
پشتش را به من کرد و خواست برود که دستش را گرفتم.
_کجا؟ منظورت از این حرف‌ها چیه؟
یا دیدن زخمش ناخوداگاه گفتم:
_زخمت...
زخمش سفید شده بود و مشخص بود عفونت کرده است! به این سرعت؟ معلوم نبود که جنس گلوله‌ها از چه بود.
_این قدر به زخمم زل نزن.
یادم به زخم خودم افتاد. مال من هم این گونه شده بود؟ نگاهی به آن کردم. نگاه پسر هم به دستم افتاد. خبری از گلوله یا زخم نبود و تنها اطراف دستم کمی خون مانده بود.
پسر بلند خندید. گوشه‌ی لَبش چال کوچکی افتاد که چهره‌اش را جذاب‌تر کرد. صدایش لحن بامزه‌ای داشت:
_تو هم ابر انسان شدی رفت!
_تو کی هستی؟
_چی برات مهمه؟ من یا شناخت خودت؟
_من کی هستم؟
صدای بلند خنده‌اش را شنیدم:
_یه آماتور!
خواستم چیزی بگویم که دستم را از دستش کشید و رفت.
_آهای...
هیچ توجهی به من نکرد و با گام‌های بلند از من دور ‌شد. به اجبار پشت سرش راه افتادم. بدون آن که پشت سرش را نگاه کند و مرا ببیند گفت:
_می‌دونستی؟
_چی رو؟
_این‌جا ملک شخصیه. بفرما بیرون!
بلندتر از خودش خندیدم:
_من الان به راحتی یه آدم رو تو خیابون کشتم و حس بدی ندارم. خودت هم دیدی که به من تیراندازی شد و انگار ضد ضربم و بعد تو من رو از ورود به ملک شخصیت می‌ترسونی؟
_گنجشکِ آماتورِ عزیزِ من!
این مرد واقعاً عجیب بود. گیج حرف‌هایش بودم که ادامه داد:
_این رو من نباید بهت بگم. الان هم کار بهتری از دنبال کردن من پیدا کن. من باید به زخمم برسم.

مشخص بود که از این مرد چیز دیگری دستگیرم نمی‌شود. به یاد اسکات افتادم. این مرد راست می‌گفت. باید کاری بهتر از تعقیب کردنش انجام می‌دادم. با به یاد آوردن آدرس به سرعت دویدم و جلوی خانه ایستادم.
در زدم و اسکات در را باز کرد.
دستی که به طرفم گرفته بود را گرفتم. تصاویر عجیبی دیدم.

اسکات با پیرمردی در حال صحبت کردن بود و بعد هم به خانه آمد و تازه در حال راه اندازی سیستم بود.
به راحتی فهمیدم که راست می‌گفت. قبل از آمدن من هیچ اطلاعاتی را تغییر نداده بود.
دستش را رها کردم و داخل رفتم. کنار کامپیوترش ایستادم و منتظر شدم‌. سرش را توی کامپیوترش کرد و گفت:

_ده ساله از فیس بوکت استفاده نکردی! توئیترت فقط یه اکانت بدون هیچ فعالیته. اکانت دیگه‌ای هم ندیدم.
لعنتی... همان طور که با ناخن‌هایم بازی می‌کردم، گفتم:
_راهی نیست؟
_از سایت مدرسه می‌شه یه سری عکس و اطلاعات پیدا کرد.
با زدن چند آدرس به سایتی رفت و آرشیو عکس‌هایش را باز کرد. اولین
عکسی را نگاه کردم. همه در حال تدارکات جشن بودند. در کنارم دو دختر بودند. با تعجب گفتم:
_این که همون جادوگرِ هس.
_تِرِسی! اون دومین دوستت بود‌.
_اولی کی بود؟
_لیدیا...
بی حس پرسیدم:
_کجاست؟
با مکث جواب داد:
_ مُرد.

داشتم به عکس زل می‌زدم؛ اما، هیچ چیزی یادم نمی‌آمد. اسکات ادامه داد:
_تو به ترسی برای یاد گرفتن و پیشرفت مهارت‌هاش کمک می‌کردی.
پوزخندی زدم:

_پس مشخصه که چه طوری جواب تلاش‌هام رو داد! روی خودم از ازشون استفاده کرد.
_اون داشت کمکت می‌کرد؛ ولی، تو داشتی می‌کشتیش.

به دختر کناری اشاره کردم و گفتم:
_این مو فرفری رو هم زمان تبدیلم دیدم.
_ویکتوریا، جدید اومد به مدرسه، هکش که کردم و چیز خاصی نداشت. خیلی دست و پا چلفتی بود؛ اما، انگار همه‌ی اینا نقشش بود. باید روش کار کنیم تا بفهمیم دقیقاً چیه.
عکس بعدی هم در مورد همین جشن بود. پسر چشم آبی را شناختم.
_آیزاک! موهاش این‌جا مشکی بوده. رنگ کرده بلوند شده؟
_تنوع طلب، شوخ، در کل دوست خوبیه و می‌شه روش حساب کرد.
ابروهایم را مشکوک خم کردم و گفتم:
_این چه قدرتی داره؟
مشخص بود که هیچ کدامشان عادی نبودند!
_بهتر نیست اول روی قدرت خودت متمرکز بشیم؟ لبخندی زدم:
_می‌ترسی از کنترل خارج بشم و با اطلاعاتی که دارم شما رو مدیریت کنم. ..
با تعجب نگاهش را از مانیتور برداشت و به من زل زد:
_تو ذهن من رو می‌خونی؟
ذهن خواندنش کاری نداشت! به عکس نگاه کردم. آیزاک کنار پسر قد بلند و هیکلی ایستاده بود. آرام گفتم:
_تام، یکی از دوستای واقعاً انسان ما!
از کامپیوتر فاصله گرفتم و ادامه دادم:
_این چیزا به دردم نمی‌خوره. خودم می‌تونم یادم بیارم.
با به یاد آوری آخرین فردی که امروز دیده بودم، کنجکاو پرسیدم:
_این پسری که امروز دیدم کی بود؟
_کی؟
قدمی در اتاق زدم و گفتم:
_همون که مثلاً من رو از دست کسایی که بهم تیر زدن نجات داد.
چشم‌هاش از تعجب گرد شد. به سمتم آمد و با تعجب گفت:
_بهت تیر زدن؟
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
[HIDE-THANKS]روی مبل نشستم و آرام سرم را تکان دادم. کلافه دستی در موهایش کرد و گفت:
_به این زودی پیدات کردن. لعنتی! این جوری هممون در خطریم.
بی حوصله از بحث خمیازه ای کشیدم.
از پشت کامپیوتر بلند شد و روبرویم نشست.
_می دونی تو چی کاره بودی؟
به راحتی وارد ذهنش شدم و کلماتی که می خواست را پیدا کردم.
_شکارچی!
_لطفاً این قدر توی سر من نرو!
پوزخندی روی لبم جا گرفت. من حتی هنوز بلد نبودم توانایی‌هایم را کنترل کنم. دست من نبود که توی ذهن کسی بروم یا نروم!
اسکات آرام توضیح داد:
_تو شکارچی موجودات عجیب غریب بودی. شکارچی‌ها با شکار صمیمی نمی‌شن و بدون تردید می‌کشند. اون‌ها حتی اهمیتی نمی‌دن که شکار کیه! می‌فهمی؟ فقط می‌کشند و حالا تو تبدیل به شکار همکارات شدی. باید بتونی خودت رو درست کنی! وگرنه...
از جایم بلند شدم. حرف‌هایش برایم اهمیتی نداشت. من که ضد ضربه شده بودم! هر شکارچی که به سمتم می‌آمد، کشته می‌شد.
وقتی که دید از جایم بلند شدم، حرف را ادامه نداد. به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت:
_اگه نری خونه، بابات همه جا دنبالت می‌گرده و یه جنگ واقعی رو شروع می‌کنی.
پدرم؟ تصویری به ذهنم نیامد. تنها می‌دانستم که هیچ علاقه‌ای به خانه رفتن ندارم.
موهایم را به یک طرف ریختم و با لبخند گفتم:
_جنگ یعنی خون ریزی و خون ریزی یعنی تغذیه زیاد! بهتر از این نمی‌شه.
اسکات آن قدر از حرفم شوکه شد که حتی پلک هم نزد. چشمکی به او زدم و ادامه دادم:
_بابت شناسایی افراد دورم تنکس.
قبل از آن که پلکی بزند، از خانه‌اش خارج شده بودم.
نمی دانستم که کجا بروم و چه کنم.
با دیدن پسری که تضاد مو و چشم‌های سیاهش با پوست سفیدش اولین چیزی بود که نمایان بود، لبخندی زدم. راهم مشخص شد.
به طرفش رفتم. با دیدنم لبخند عمیقی زد. تعظیمی ساختگی کرد و گفت:
_های لیدی!
بلند خندیدم و
دستش را گرفتم.
عحیب بود؛ اما، بدون هیچ مقاومتی همراهم آمد. آهسته به جنگل رفتم و وقتی از خلوت اطرافم مطمئن شدم ایستادم.

موهایم را کنار گذاشتم و در یک لحظه به سمت گردنش حمله کردم.
رشد دندان‌هایم را احساس کردم. دندان بلندم را روی گردنش گذاشتم و با یک فشار کوچک مزه‌ی خون را احساس کردم.
دستم را دورش حلقه کردم و آن قدر محکم او را گرفتم که نتواند تکانی بخورد.
خونش را به سرعت می‌مکیدم و با هر قطره خونی که وارد بدنم می‌شد، احساس قدرت فراوانی می‌کردم.
متوجه تحلیل رفتن بدنش شدم؛ اما، کارم را ادامه دادم که در یک لحظه دستی دور گردنم حلقه شد و به سرعت به عقب هل داده شدم.
برخورد تنم به تنه‌ی درخت، باعث شد که چشمان سبز رنگی که با لبخند به من زل زده بود را ببینم.
دستش را روی گلویم گذاشته بود و مرا محکم گرفته بود.
_تو بدجوری به آموزش نیاز داری.
مرا ول کرد و به سمت پسر رفت. گردنش را گرفت و آرام گفت:
_می‌ری بیمارستان و می‌گی از راه خارج شدی و یه خرس بهت حمله کرده. از اتفاق‌های الان هم می‌دونم چیزی یادت نمی‌مونه. پس الان تا نمردی برو.
پسر تلو تلو خوران در حالی که دستش را روی گردن زخمی‌اش گذاشته بود، رفت.

اخمی کردم و به شکاری که در حال فرار از دستم بود، نگاهی انداختم.
برای تشویقش دست زدم. با صدای دست زدنم پسر با تمسخر نگاهم کرد که گفتم:

_آفرین! تبریک می گم. یه نفر رو نجات دادی! اما، این آخریش نیست. حالا راه بیافتید دنبالم برای نجات بعدی!
خواستم بروم که دستم را گرفت و تند گفت:
_همراهم بیا!
ابروهایم را بالا انداختم:
_کجا؟
_می خوام ببرمت جایی که آزادنه بتونی هر چه قدر که بخوای آدم بکشی!
[/HIDE-THANKS]

برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
[HIDE-THANKS]پوزخند واضحی زدم و گفتم:
_چرا از خودت شروع نکنم؟
لبخندی زد:
_تو قبلاً به حساب من رسیدی.
کنجکاو شدم:
_چی کارت کردم؟
چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
-با تو هستم!

جوابم را آرام داد:
_بیا بریم. البته اگه می‌تونی من رو بکشی، بکش! راحت می‌شم.
بدون هیچ توجهی به من، راه افتاد.
نگاهش کردم. هیچ حسی به زندگی و هویتم نداشتم؛ اما، لعنتی چیزی درون او بود که مرا به همه چیز پیوند می‌زد. حتی موهای قهوه‌ای‌اش برای تمام زندگانیم بس بود!
سرم را تکان دادم. قطره‌ای‌ اشک از چشمانم سر خورد. لحظه‌ی ب*وسیدنش را، یادم آمد.
من و او با هم بودیم!
بی توجه به من در حال رفتن بود. با دو خودم را به او رساندم. جلویش ایستادم. دستانم دورش حلقه شد و این حلقه را تنگ کردم.
ایستاد. ابتدا حرکتی نکرد؛ ولی، بعد آرام دست‌هایش دورم حلقه شد.
می‌دانستم که ترکم نمی‌کند! او همانند قسمتی از ومودم بود که ترکش، غیر ممکن...
چرایش را، نمی‌دانستم؛ اما، دوستش داشتم. نه برای این که زیبا بود یا او الان با من در جنگل بود و نه هیچ دلیل دیگری... فقط می‌خواستمش برای خودش و برای خودم!
نفس عمیقی کشیدم و بویش را با تمام وجودم حس کردم.
_جنسن!
_تیا!
اخمی کردم و از او جدا شدم.
_من تیا نیستم.
به خودم آمدم. همان قالبی که از خودم می‌شناختم. جدی و بی احساس!
باید از این پسر دوری می‌کردم. من خطرناک‌ترین دختر این سیاره بودم. با نزدیکی به هرکس، او را نابود می‌کردم. اگر دوستش داشتم، جدایی برایش بهتر بود!
با اخم لَب زدم:
_بریم. می‌خوام آدم بکشم. فقط، امیدوارم دروغ نگفته باشی.
نگاهم کرد. نگاهش دلم را لرزاند. چشمانش تا عمقم رسوخ می‌کرد. لبم را گاز گرفتم. به هیچ وجه توانایی مقاومت در برابر نگاهش را نداشتم.
لَبانم را روی لَبانش فشردم.
فشار کوچکی که دادم، مرا به خود آورد. او نباید به خاطر من آسیب می‌دید!
از این خود درگیری‌ام عصبی شدم. از جنسن فاصله گرفتم.
به خودش آمد و حرکت کرد. پشتش راه افتادم که به ماشینش رسید. خندیدم:
_کادیلاک؟ اینم ماشینه؟
_یهو هوس کردمَ.
بی حوصله سوار ماشینش شدم. لبخندی زد و او هم سوار شد و گفت:
_راه زیادی در پیش داریم تیا.
_به من نگو تیا!
_پس چی بگم؟
_تیدِآ
_چرا؟
به چشم‌های سبزش نگاه کردم. لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشست. دستانم را مشت کردم. با خودم کلنجار رفتم. ناخون‌هایم دستم را زخم کرد. تمام سعیم را کردم که روی صندلی بنشینم و به جنسن نزدیک نشوم.
این علاقه‌ی شدید، این کشش، برایم عجیب و جدید بود. می‌دانستم که چنین چیزی را هیچ گاه تجربه نکرده‌ام!
می‌دانستم؟ هیچ چیز نمی‌دانستم؛ اما، فقط یک چیز را می‌دانستم. نزدیکی من باعث آسیب زدن به تنها موجود این کهکشان می‌شد که به او حسی داشتم!
ماشین را راه انداخت. نگاه کوتاهی به من کرد و پایش را روی گاز گذاشت.
چشمانم را بستم. قطره‌های خون از دستم لیز می‌خورد و من دستم را محکم‌تر فشار می‌دادم.
این عشق شدید، این حس عجیب، تمام تنم را می‌لرزاند. با این علاقه‌ی شدید چه خواهد شد؟ جنسن اصلاً این علاقه‌ی مرا می‌پذیرفت؟
نه! بعید می‌دانستم. من موجود قابل اعتمادی نبودم. تا همین جا هم زیاد بوده است. خیلی زیاد...
سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.
همین نزدیکی کنارش، لبخندی روی لََ*بانم کاشت.
[/HIDE-THANKS]
برای خواندن رمان عضو انجمن شده وتشکر را بزنید
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
[HIDE-THANKS]***
_پاشو رسیدیم.
چشم‌هایم را باز کردم. تابلوی بزرگ بارِ ورنِت که به رنگ سفید برق می‌زد، اولین چیزی بود که دیدم.
_ما کجاییم؟
جنسن لبخندی زد و از ماشین پیاده شد.

خمیازه‌ای کشیدم و پشت سرش از ماشین پیاده شدم. قبل از آن که حرفی بزنم، خودش جوابم را داد:
_سیاتل!
_چی؟ مگه می‌شه؟
بلند خندید:
_دختر چرا داد می‌زنی؟ تو زمزمه هم کنی من می‌شنوم.
_از مونتانا تا سیاتل ۹ ساعت راه هست...
لبخندی زد و نگاهم کرد.
_چی بهم تزریق کردی؟
_خواب آور! حوصله‌ی حرف زدنت رو نداشتم.
_واقعاً که پرویی.
از کنارش رد شدم و بی توجه به او خواستم وارد بار شوم که دو مردِ هیکلی جلویم ایستادند.
جنسن با لبخند نگاهم می‌کرد. مشخص بود که دارد لذت می‌برد.
با حرص مشتی به مردی که نزدیک‌تر بود زدم. مرد دوم اسلحه‌اش را بیرون آورد که جنسن جلو دوید:
_صبر کن باب! این دختر دوست منه.
پسر با اخم نگاهم کرد و مشکوکانه پرسید:
_اون چیه؟
جنسن لبخندی زد:
_چه فرقی می‌کنه؟
باب ابروهایش را در هم گره کرد و گفت:
_حواسمون به همه چیز هست. بهتره مواظب رفتارتون باشید!
از جلوی در کنار رفت و من و جنسن وارد شدیم.
بوی خون اولین چیزی بود که حس کردم!
زن‌ها و مردها در تاریکی می‌رقصیدند و عده‌ای هم در حال مَست کردن و کشیدن انواع مواد بودند.
صدای آهنگ بسیار بلند بود و جز بوی خون و مواد چیزی قابل تشخیص نبود. سوالم را پرسیدم:
_این جا چه خبره؟
_آدما خودشون رو تسلیم ما کردن. کشتن اینا ایرادی نداره. اینا آرزوشونه بمیرند! البته ما معمولاً نمی‌کشیمشون. هم ما و هم اونا لذت می‌برند...
_چرا؟
_کی اهمیت می‌ده؟ می‌تونی خودت رو رها کنی همین!
این را گفت و گلوی زنی که نزدیکش بود را فشرد.
خون فواره کرد و بیرون زد.
زن را به سمتم هول داد. چشمکی زد و رفت.
خیلی زود در بین جمعیت گم شد. نگاهی به زن کردم. هیچ چیزی نمی‌گفتم. دندان‌هایم بلند شد. حوصله‌ی فکر کردن و تجزیه و تحلیل را نداشتم. دندان‌هایم را روی گلویش گذاشتم و شروع به خوردن خونش کردم.
_چه حسی داری؟
زن را که تمام خونش کشیده شده بود، رها کردم. روی زمین افتاد و تکانی نخورد. ریزش قطره‌های خون را از لبانم حس کردم. به سمت جنسن برگشتم و جوابش را دادم:
_خوردن غذا باید حسی داشته باشه؟
_غذا رو نباید زیاد و کم خورد. این رو همیشه یادت باشه. کنترل! تنها چیزیه که تو لازم داری. امشب هر چه قدر دلت می‌خواد خوش بگذرون؛ ولی، برای زنده موندن نیاز داری خودت رو کنترل کنی.
همان طور که با یک دستم لبانم را پاک می‌کردم با دست دیگرم پسری را سمتم کشیدم و گلویش را در یک لحظه دریدم.
همه می‌رقصیدند و هیچ کس توجهی به من نداشت.
جنونِ کشتن! این جنون را با تمام وجودم احساس می‌کردم.
پسر بی جان روی زمین افتاد و من سراغ نفر بعدی رفتم. هیچ توجهی به قیافه یا افکارش نداشتم. بازی راحت‌تر از این چیزها بود. انتخاب می‌کردی! گلویش را می‌دریدی. خون را می‌مکیدی و این تکرار می‌شد.
خیلی زود این تکرار خسته‌ام کرد. این نفر چندم بود؟ شمارش از دستم در رفته بود. با یادآوری طعم لَبان جنسن اخمی کردم و مردی که در آغوشم بود را روی زمین انداختم. لبانم را با دستمالی که روی میز پیشخوان بود، پاک کردم.
هرچه که به دنبال جنسن گشتم، پیدایش نکردم. آهی کشیدم و کنار مردی که پشت پیشخوان بار بود، ایستادم.
_یک دست لباسِ تمیز...
_باید برید طبقه بالا.
_کجا هست؟
_گوشه‌ی سمت چپ یا راست!
با نگاهم راه پله‌ها را پیدا کردم. باورم نمی‌شد؛ اما، انگار از خوردن خون خسته شده بودم. به طبقه‌ی بالا رفتم. اتاق‌های زیاد و کنار هم که درهای اکثرشان بسته بود.
صدای جنسن را تشخیص دادم.
_خب جیگر، نوبت تو هست که خودت رو نشون بدی.
دختر آه نازکی کشید...
[/HIDE-THANKS]

برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
364
امتیاز واکنش
14,596
امتیاز
328
[HIDE-THANKS]لبخندی روی لبانم نشست. جنسن هم در رابطه با کسی بود! این حالم را بد نمی‌کرد. شادی‌اش به من انرژی می‌داد.
اتاق کناری خالی بود. وارد شدم و در را بستم. لباس‌هایم را سریع در آوردم. به لباس روی تخت نگاه کردم. دکلته‌ای کوتاه و تنگ به رنگ زرد!
اخمی کردم. لباس عروسکی را با بدبختی پوشیدم. برایم بی نهایت تنگ بود و به سختی تا بالای زانوهایم می‌رسید.

به لباس‌های خونینم نگاه کردم. من هیچ گاه بدون تمیز کاری چیزی را رها نمی‌کردم!
حافظه‌ی من هم یک دفعه چیزهایی را به یاد می‌آورد و دوباره خاموش می‌شود.
نایلونی پیدا کردم. لباس‌ها را درونش انداختم و از اتاق خارج شدم.
دیگر این جا کاری نداشتم. چیزی مرا به سمت مونتانا می‌کشید. ناخواسته میل برگشتن داشتم و علتش را هم نمی‌دانستم. وقتی که حافظه و شاید روحم را از دست داده بودم، چرا این کشش در وجودم بود؟ از این همه تضاد احساس و بی احساسی خسته و سردرگم شده بودم.
در عرض یک ثانیه، در اتاق کناری ایستاده بودم.
دختری که بی لباس روی جنسن افتاده بود، آن قدر خمار و لش بود که حتی به آمدنم هم توجهی نکرد!
ابروهایم را بالا انداختم و با لبخند گفتم:
_به خاطر من اومدی یا خودت؟ وقت رفتنه...
همان طور وسط اتاق ایستادم و به جنسن نگاه کردم. او هم بدون آن که نگاهش را از من بردارد، دختر را کنار زد و ایستاد. چند ثانیه‌ای به من خیره شد و وقتی هیچ عکس العملی از من ندید به طرف لباس‌هایش رفت و آرام آن‌ها را پوشید.
با خنده نگاهش می‌کردم. توقع داشتم حرص بخورد؛ اما، او خونسردتر از من بود!
لبم را با زبانم تر کردم و چشمکی به جنسن که آماده روبرویم ایستاده بود، زدم.
_این همه راه رانندگی کردم که چند ساعته برگردیم؟
دستم را بالا آوردم و به ناخن‌هایم خیره شدم. آرام آرام ناخن‌ها شروع به بلند شدن کردند. بلند خندیدم و جوابش را دادم:
_مگه برای کنترل کردنم نیومده بودیم؟ دارم کنترلم رو به دست میارم.
پوزخند جنسن واضح بود:
_به این سرعت؟ محاله.
دهانش را نزدیک آورد و یک لحظه بعد، انگشتم در دهانش بود.
با تعجب به او خیره شدم. علت کارش را نمی‌فهمیدم‌. خندید و از من فاصله گرفت.
_ببین! دیگه ناخن‌هات بلند نیست. فقط چون من خواستم!
به دستم نگاه کردم. راست می‌گفت! دیگر بلند نبود. او بهتر از من به من تسلط داشت؟ با یک حرکت ساده مهارم کرد؟ گیج شده بودم.
از اتاق خارج شدیم.
_اینجا یه در مخفی داره. لازم نیست از وسط جمعیت رد بشیم. راستی لباس کوتاه خیلی بچه‌ترت می‌کنه! مردم رو گول می‌زنه که خوبی و ظاهر واقعیت رو نشون نمی‌ده.
رسماً داشت به من تیکه می‌انداخت. آهسته پرسیدم:
_چرا این قدر با من بدی؟
_چون تو فکر می‌کردی بهترینی؛ اما، از همه بدتری! درنده‌تر، وحشی‌تر، پست‌تر! ظاهر معصومت همه رو گول می‌زنه. تو فقط یه دروغ‌گوی متظاهری.
چشم‌هایم را بستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. چه می‌گفت؟ این همه تنفر؟ چرا؟ قطره‌ی اشک سمجی که قصد پایین آمدن داشت را با مهارت کنترل کردم. چرا نسبت به همه چیز به جز جنسن بی احساس بودم؟
سرم را تکان دادم و از راهروی کنار اتاق‌ها بیرون رفتم.
هوای آزاد را که حس کردم، نفس عمیقی کشیدم. قلبم درد می‌کرد؛ به روی خودم نیاوردم. من چیزی از گذشته‌ام نمی‌دانستم. حتماً جنسن حق داشت که این حرف‌ها را بزند.
آهسته لَب زدم:
_من حوصله‌ی ماشین ندارم.
_می‌تونی بخوابی!
_با تزریق یه چیز تو گردنم؟
_آره. اگه می‌خوای آروم بشی، راهش همینه!
نمی‌خواستم بیدار باشم. ذهنم به استراحت نیاز داشت. اما، این که اجازه می‌دادم جنسن با آگاهی خودم چیزی به من تزریق کند درست بود؟ اصلاً به او اعتماد داشتم؟
اعتماد؟ به جنسن اعتماد داشتم و دیگر هیچ چیز مهم نبود.
سوار ماشین شدم و چشمانم را بستم.
_ببین نزدیک‌های مونتانا بیدارم کن.
چیزی نگفت. حتی دردی را برای فرو کردن سوزن در گردنم حس نکردم.
این من برایم ناشناخته بود. احساس می‌کردم که این من و این زندگی خواب یا توهمی زودگذر باشد. هیچ چیز به واقعیت شبیه نبود. اصلاً جنسن واقعی بود؟ من چه؟
چه طور می‌توانستی بفهمی که دنیایی که در آن هستی، لحظه‌ای که فکر می‌کنی و همه چیز اطرافت، حقیقی است؟ من چه بودم؟ مسلماً آدم نبودم!

[/HIDE-THANKS]



به تمنای من و عشق تو سوگند

مرو

خسته ام من بی تو...

می‌شود من باشد؟

من بی تو؟؟



برای خواندن رمان عضو انجمن شده و تشکر را بزنید

 
بالا پایین