خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان جدال نهایی( جلد پایانی رمان لیانا) | Zahra Bagheri کاربر انجمن رمان 98

بهترین جلد رمان لیانا، کدوم یکی بود؟

  • لیانا

    رای: 5 71.4%
  • بازگشتی برای پایان

    رای: 1 14.3%
  • کلبه ای میان جنگل

    رای: 1 14.3%
  • جدال نهایی

    رای: 3 42.9%

  • مجموع رای دهندگان
    7
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
نام رمان: جدال نهایی (جلد پایانی رمان لیانا)
نام نویسنده: زهرا باقری
ژانر: تخیلی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه داستان: روبی پس از جمع کردن ارتشی بزرگ و متحد، به جنگ تنها دشمن خونی اش، نارسیسا رفته و نبردی را آغاز می کند که پایان دهنده ی نفرین هِدِس و آزادی مردم آدونیس است. او به قصد انتقام مرگ گذشتگان و عزیزانش به پا می خیزد تا یک بار برای همیشه سایه ی سیاه تاریکی را از سرزمینش برداشته و...

عدم نیاز به ویرایش
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
http://s9.picofile.com/file/8332797026/Liana_negahdl_com_.apk.html
لینک دانلود جلد اول

http://s9.picofile.com/file/8332797068/Bazgashti_Baraie_Payan_negahdl_com_.apk.html
لینک دانلود جلد دوم

http://s9.picofile.com/file/8332797118/kolbeie_mian_jangal.apk.html
لینک دانلود جلد سوم

(کوهستان آدیس)

روبی با آخرین سرعت به سمت چادر جاناتان می دوید، سرعتش چنان زیاد بود که چند بار تا مرز افتادن پیش رفت اما به موقع تعادلش را حفظ کرده و به دویدن ادامه داد.
باورش نمی شد که پس از چند هفته، در نهایت ملکه کاترین اجازه ی ورود به قصر را به او داده باشد. وقتی این خبر را از فِرِد شنید آنقدر هیجان زده شد که مقداری از نوشیدنی اش از دهانش به بیرون پاشید و لباسش را خیس کرد. سپس بلافاصله از چادری که دوستانش در آن دور هم جمع شده بودند بیرون پریده و بی توجه به اعتراض آن ها به سمت چادر جاناتان به راه افتاد.
وقتی به چادر رسید چند ثانیه صبر کرد تا نفسش بالا بیاید، آن گاه دستش را بلند کرد تا در بزند که ناگهان به یاد آورد چنین کاری ممکن نیست، از این رو تنها سرفه ی خشکی کرده و به آرامی ورودی چادر را کنار زد‌.
محل اقامت جاناتان مثل دفعه های قبل مرتب و تمیز بوده و وسایل کمی در آن به چشم می خورد: یک تخت خواب چوبی در گوشه ی چادر با میزی که روی آن پر از مجسمه های دست ساز خودش بود، فرشینه ی فیروزه ای زیبایی که کف چادر انداخته بودند و چند صندلی چوبی.
چادر عظیم و طلایی رنگ جاناتان تنها شامل همین وسیله های بی ارزش و ساده بود.
_چرا نمی شینی؟
روبی نگاهی به ابروهای درهم گره خورده ی کاترین انداخته و بی اراده لبخند دلنشینی به آن صورت زیبا که بی اندازه نگران به نظر می رسید، زد. سپس روی صندلی کنار جاناتان نشسته و به چهره‌ی متفکر رافائل خیره ماند.
_فکر کنم می دونی که چرا خواستم اینجا باشی.
روبی چشم از چهره ی عبوس رافائل گرفته و با تکان سرش پاسخ مثبت داد.
کاترین با صدای گرفته ای ادامه داد:
_تو موفق شدی به خواسته ات برسی اما... این به اون معنی نیست که هر دفعه همینطور با تمام تصمیماتت موافقت می کنم.
چهره ی روبی با دلخوری درهم رفته و جاناتان با دیدن صورت او فورا گفت:
_منظور کاترین این هست که تو باید بیشتر از این ها احتیاط کنی و هیچ تصمیمی نگیری که در انتها به ضرر خودت تموم بشه.
روبی نگاه سریعی به کاترین انداخت و او با بدخلقی سرش را تکان داد.
رافائل که تمام مدت سکوت کرده و به آن ها توجهی نشان نداده بود، شروع به صحبت کرد و روبی به زودی فهمید که او در این مدت تمام حواسش به حرف های آن ها بوده است. او با حالت خردمندانه ای گفت:
_اما اگر نظر منو بخواید میگم که روبی در این زمینه حق تصمیم گیری نداره... اون هنوز یک دختر بچه ست و تصمیماتش از سر احساساته.
روبی که از شنیدن عبارت "دختربچه " عصبانی شده بود، دهانش را باز کرد، اما قبل از آنکه بتواند اعتراضی بکند، کاترین با چهره ای جدی با خونسردی گفت:
_ممنون از اینکه نظرت رو بهمون گفتی رافائل. خب، روبی، نقشه ای برای ورود به قصر داری؟
روبی که هنوز لبخند عمیقی بر لب داشت، به سختی جلوی خنده اش را گرفته و با خوشحالی گفت:
_بله! همون راه مخفی اتاق شما...
_نه!
لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس روبی با تعجب پرسید:
_چرا نه؟ من و مایکل یک بار تونستیم از همون راه وارد قصر بشیم و...
کاترین میان حرف های او گفت:
_شما وارد قصر شدین و... نارسیسا تونست این رو بفهمه، مگه نه؟
روبی به اجبار سرش را تکان داد و با ناراحتی به رافائل نگاه کرد که این بار لبخند رضایتمندانه ای به لب داشت.
جاناتان که گمان می کرد کاترین بیش از اندازه به روبی سخت میگیرد لبخندی زد و گفت:
_البته نارسیسا فقط وقتی از حضور اون ها در قصر با خبر شد که روبی و مایکل وارد اتاقش شده بودن. با استفاده از اون...
_آینه؟
کاترین با تعجب این را پرسید و روبی گفت:
_بله، ظاهرا که با استفاده از یک تیکه از اون آینه تونست ما رو ببینه، من چشم هاشو توی یک قسمت دیگه از آینه دیدم و متوجه موضوع شدم.
کاترین نگاهی به جاناتان انداخت و گفت:
_اون آینه یکی از همون آینه هایی نیست که...
جاناتان فورا گفت:
_دقیقا!
 

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
کاترین که هنوز مات‌ومبهوت مانده بود، با نگرانی سرش را به او نزدیک‌تر کرده و گفت:
- ولی... ولی اگه اون بخواد هرسه‌تا آینه رو به دست بیاره می‌فهمی ممکنه چه اتفاقی بیفته؟!
جاناتان که به هیچ‌وجه دلواپس و نگران به‌نظر نمی‌رسید، در مقابل چشم‌های حیرت‌زده‌ی کاترین لبخندی زد و گفت:
- نگران نباش، در حال حاضر اون فقط آینه‌ی دوم رو در اختیار داره که در کمال خوش‌شانسی هیچ‌ویژگی منحصر‌به‌فردی نداره، البته در مقایسه با آینه‌ی اول و سوم. و اما آینه‌ی اول... اون نابود شده.
- چی؟!
روبی فریادزنان این را پرسید و از جا پرید.
کاترین و رافائل بلافاصله نگاه غضبناکی به او انداختند؛ اما جاناتان که از قرار معلوم از خوشحالی او شادمان بود، با سرزندگی گفت:
- درسته، رابین ترتیب این کار رو داد.
روبی که هنوز آثار حیرت و شگفتی در چهره‌اش نمایان بود، دوباره نشست و گفت:
- اما... چطوری؟!
- خب، همون‌طور که می‌دونی اون رفته بود به سرزمین خودشون تا از پادشاه ویکتور درخواست کمک کنه و... خب اولش زیاد خوشایند نبود، بیچاره هنوز چندقسمت از بدنش کبوده؛ ولی... درنهایت اونا موافقت کردن که درست در شروع اولین نبرد به ما بپیوندند، هرچی نباشه نارسیسا قلمروی اونا رو محدود کرده دیگه...
- اِهِم!
جاناتان با شنیدن سرفه‌ی تصنعی رافائل فوراً گفت:
- بگذریم! موضوع اینه که طبق حرفایی که تو چندماه پیش بهم زده بودی، من از اون خواستم موقع برگشت یه سر به خونه‌ی اون پیرزن بزنه و آینه‌ی اول رو نابود کنه.
روبی که کم‌کم لبخندش محو می‌شد، به یاد پیرزنی افتاد که روزی در خانه‌اش اسیر شده و در آنجا تا مرز نابودی جوانی و ازدست‌دادن جانش پیش رفته بود. با یادآوری آن‌ بدن عـریـان و حشراتی که در جای‌جای آن می لولیدند، لرزش خفیفی کرده و سرش را به‌شدت تکان داد.
کاترین نگاهی به روبی انداخته و گفت:
- پس تو آینه‌ی اول رو پیدا کرده بودی.
روبی که سعی می‌کرد تصویر آن‌ خانه‌ی تاریک و دلهره‌آور را فراموش کند، با صدای ضعیفی گفت:
- بله؛ اما اون‌زمان نمی‌دونستم چه ویژگی‌ای داره و دوتا آینه‌ی دیگه هم مشابه اون ساخته شده.
روبی یک‌آن به یاد چهره‌ی متحیر نارسیسا در آینه‌ی اول افتاد و بلافاصله متوجه شد که دلیل حضور او در آن‌لحظه این بوده که آینه‌ی دوم دوقلوی آینه‌ی اول بوده است؛ اما در هرصورت او ترجیح داد که دیگر حرفی از این‌ موضوع به میان نیاورد؛ زیرا اکنون که آن‌ آینه از بین رفته بود جای هیچ‌نگرانی وجود نداشت.
- با همه‌ی اینا، هنوز یه کاری مونده که باید انجام بشه.
روبی با حالتی پرسشگرانه به جاناتان نگاه کرده و او ادامه داد:
- نابودی آینه‌ی دوم.
نیازی به فکرکردن نبود، روبی بلافاصله متوجه شد که مسئولیت این‌کار به دوش کسی نیست جز خودش.
تنها چیزی که نمی‌فهمید آن بود که چطور هم‌زمان با نجات سباستین، باید وارد اتاق نارسیسا نیز شده و آینه‌ی عزیزش را نابود می‌کرد. از قرار معلوم جاناتان نیز به همان‌ مشکل می‌اندیشید؛ زیرا رویش را به سمت کاترین برگردانده و گفت:
- من فکر می‌کنم تو می‌تونی کمکمون کنی؛ چون باید راهی باشه که هم به اتاق سابق پرنسس لیانا، و هم به سیاه‌چالای قصر راه داشته باشه.
کاترین که تا آن‌لحظه بادقت به حرف‌های او گوش می‌داد، با تعجب پرسید:
- چرا سیاه‌چال؟!
جاناتان با چهره‌ای درهم رفته، لحظه‌ای مکث کرده و آن‌گاه پاسخ داد:
- برای این‌که با وجود فراری‌دادن روبی و سلنا و جیمز، فکر نمی‌کنم نارسیسا جای بهتری برای سباستین درنظر گرفته باشه. جدا از خشمی که نسبت به اون داره، نمی‌تونه هم آسیبی بهش برسونه؛ چون با از بین رفتن سباستین، نیرویی که در رگ‌ها و سلول‌هاش جریان داره هم نابود میشه.
برای چندلحظه سکوت برقرار شد؛ گویی همه مشغول بررسی اطلاعات جدید و احتمالات بودند. بعد از دقایق کوتاهی کاترین شروع به صحبت کرد:
- خب، با وجود این‌که هنوزم فکر می‌کنم این‌ کار خیلی خطرناکیه؛ اما... تنها راه مطمئنی که به ذهنم می‌رسه... انبار نیزه‌هاست. در اونجا دقیقاً کنار در سیاه‌چال باز میشه و مسیر بعدیش همون پلکانیه که به راهروی طبقه‌ی سوم راه داره.
روبی که از شدت تعجب دهانش باز مانده بود، با حیرت پرسید:
- دقیقاً چندتا راه مخفی دیگه توی قصر وجود داره؟!
 

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
کاترین نگاه سریعی به جاناتان انداخت و هردوی آن‌ها لبخند معناداری به یکدیگر زدند، سپس جاناتان با سرخوشی گفت:
- دقیقاً نمی‌دونیم، شاید چهار... یا پنج‌تا.
روبی با خوشحالی گفت:
- عالیه!
- اِهم!
هرسه برگشتند و نگاهی به صورت بی‌حالت رافائل انداختند؛ اما او بی‌آن‌که نیم‌نگاهی به آن‌ها بیندازد، بلافاصله از جا برخاسته و با بی‌حوصلگی گفت:
- من نیاز به استراحت دارم، میرم به چادرم؛ ولی... خب، بعداً می بینمتون.
رافائل با تکبر و بی‌اعتنایی از مقابل آن‌ها گذشت و از چادر بیرون رفت.
هنوز چندثانیه از رفتنش نگذشته بود که روبی با خشم و غضب چشم‌غره‌ای به ورودی رفته و گفت:
- انگار متوجه نیست که تو چه وضعیتی هستیم! تو این‌زمان حساس میره که استراحت کنه؟
کاترین سری از روی تأسف تکان داده و رو به جاناتان گفت:
- تمام دردش اینه که به‌جای تو رهبر مردم باشه؛ اما نمی‌دونه که تو جنگ پیش رو تنها یه رهبر برای متحدکردن ارتش کافی نیست، ما باید چندین‌ و چندفرمانده برای کنترل ارتش داشته باشیم.
جاناتان که انگار کوچک‌ترین اهمیتی به رفتار‌های زننده‌ی رافائل نمی‌داد، لبخندی زد و در پاسخ به جمله‌ی کاترین گفت:
- درسته! کنترل‌کردن و متحد نگه‌داشتن ارتش موضوع بسیار مهمیه که نباید نادیده گرفته بشه. و فرمانده‌ی اصلی و جوان ما باید بدونه که اتحاد راز موفقیت ماست.
روبی که با هرجمله‌ی او و کاترین سرش را تکان می‌داد، متوجه نشد که آن‌ها به طرز عجیبی به او خیره شده‌اند؛ از این‌رو با خوشحالی پرسید:
- خب، فرمانده‌ی اصلی ما کیه؟
جاناتان و کاترین جوابی به او ندادند و همچنان با لبخند کم‌رنگی به او خیره ماندند. روبی که گیج و سردرگم شده بود سؤالش را تکرار کرده و جاناتان با کلافگی گفت:
- بس کن روبی، معلومه که خودتی!
روبی با شنیدن جمله‌ی آخر او هاج‌وواج ماند و درحالی‌که به هیچ‌وجه نمی‌توانست جلوی لبخندزدنش را بگیرد، گفت:
- حتماً شوخی می‌کنین.
کاترین با چشم‌هایی که از شدت خستگی قرمز شده بودند نگاه تیزی به او انداخته و با بدخلقی گفت:
- معلومه که نمی‌کنیم. پس فکر کردی کی قرار این‌ کار رو بکنه؟ من؟ یا این‌ پیرمرد؟
جاناتان که لبخندش به‌سرعت محو می‌شد، غرولندی کرده و گفت:
- فقط ۷۷سالمه!
کاترین به او توجهی نشان نداد و روبی با نگرانی گفت:
- ولی من نمی‌تونم... من... حتماً کسای دیگه‌ای هم هستن که می‌تونن از پسش بربیان.
- آره، فکر کنم دین گزینه‌ی مناسبی باشه!
روبی با دل‌خوری چشم‌غره‌ای به جاناتان رفته و کاترین به تندی گفت:
- این‌ کار شوخی‌بردار نیست! خب روبی، خودت فکر کن که به‌جز خودت چه کس دیگه‌ای شایسته‌ی این‌ مقام و مسئولیته.
روبی با درماندگی نگاهی به جاناتان انداخته و با نگاه از او درخواست کمک کرد، جاناتان نیز نگاه عمیقی و موشکافانه‌ای به او انداخت و رو به کاترین گفت:
- چطوره تا فردا بهش مهلت بدی؟ این‌طوری فرصت کافی برای فکرکردن به این‌مسئله داره.
روبی با نگرانی به کاترین نگاه کرده و او چندلحظه‌ای به پیشنهاد جاناتان فکر کرد، آن‌گاه از جا برخاسته و گفت:
- باشه، فقط تا فردا صبح وقت داری که فکر کنی، در صورتی‌که بتونی شخص شایسته‌ای رو برای این‌کار پیدا کنی، منم بار این‌مسئولیت رو از روی شونه‌هات برمی‌دارم. گرچه... مطمئنم که به‌جز تو هیچ‌کس شایسته‌ی این‌جایگاه نخواهد بود.
کاترین با نگاهی لبریز از محبت چندثانیه به او خیره مانده و سپس از چادر خارج شد.
روبی که هنوز به جای خالی او نگاه می‌کرد، یک‌لحظه متوجه عبور جاناتان از مقابل چشم‌هایش شد.
جاناتان قبل از آن‌که پشت سر کاترین از چادر بیرون برود، خنده‌کنان گفت:
- هرچقدرم که فکر کنی، من مطمئنم که تهش... فقط به یه‌نتیجه می‌رسی.
روبی پاسخی نداد و تنها نفس عمیق و صداداری کشید.
 

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]از زمانی که به‌همراه مایکل وارد کالینوس شده بود، تا به آن‌لحظه هرگز در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود.
انگار برای اولین‌بار توانایی و دانشش در بوته‌ی آزمایش قرار گرفته بود، انگار که در تمام آن‌مدت چنین کار سختی را به‌عهده‌اش نگذاشته بودند. روبی سرش را تکان داد و به خودش اعتراف کرد که مراحل رسیدن به قلعه‌ی ساطیرها، رفتن به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]امیلی که درمانده شده بود نگاهی به فرد انداخت و متوجه شد که به‌طور عجیبی به اجزای صورتش خیره شده است، با دیدن حالت نگاه او اندکی معذب شده و به سلنا نزدیک‌تر شد.
این‌صحنه از چشم روبی نیز پنهان نماند و موجب شد که لبخندش عمیق‌تر شود؛ اما وقتی به یاد آورد که هنوز کسی را پیدا نکرده است، خنده‌اش را جمع کرده و با ناامیدی گفت:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]به محض واردشدن، متوجه شد که آن‌ها نیز انتظارش را می‌کشیدند؛ زیرا جاناتان لبخندی زده و گفت:
- چه خوب شد اومدی روبی، ما هم همین‌الان داشتیم راجع‌به تو حرف می‌زدیم.
روبی نگاه سریعی به کاترین انداخت و او فوراً پرسید:
- چی شده؟
روبی از پرسش او خوشحال شد و بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کند، همه‌چیز را برای آن‌ها تعریف کرد و در آخر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]آن‌گاه در دل به خود گفت:
- شاید باید این‌ مسئولیت رو به‌عهده بگیرم، شاید این‌ سختی لازم باشه... شاید این‌طوری می‌تونم به اون‌ پاداش بزرگ برسم.
روبی سرش را بلند کرده و نگاهی به چشم‌های درخشان کاترین و چهره‌ی کنجکاو و مشتاق جاناتان انداخت، سپس سرش را با اطمینان تکان داد و با صدای ضعیفی گفت:
- باشه. قبول می‌کنم؛ اما... باید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]روبی که از شنیدن حرف‌های آن‌دو ناراحت و عصبی شده بود به آن‌ها ملحق نشده و با خود فکر کرد:
- سلنا که از بچگی در یتیم‌خانه بزرگ شده و طعم داشتن پدر‌ومادر را نچشیده است باید هم این‌حرف‌ها را بزند. جیمز که در شش‌سالگی پدر‌ومادرش را در یک‌سانحه‌ی هوایی از دست داده بود باید هم این‌گونه درباره‌ی احساسات جاناتان قضاوت می‌کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
25/7/18
ارسال ها
219
امتیاز واکنش
2,226
امتیاز
138
سن
21
محل سکونت
ساری
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 31 دقیقه
[HIDE-THANKS]دین با دیدن این‌صحنه به حالت تمسخر‌آمیزی سوت زد؛ اما روبی اطمینان داشت که کاترین نیز مانند خودش به علاقه و توجه توجیه‌ناپذیر فرد به امیلی پی بـرده است و اطمینان داشت قراردادن آن‌دو در کنار یکدیگر به هیچ‌وجه تصادفی نبوده است.
- خب، من باید موضوع دیگری رو هم براتون روشن کنم، البته مطمئنم که تقریباً همه‌ی شما از این‌مسئله...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا