خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

روی سایت مجموعه داستان کوتاه دوستِ من | ES_Shima

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
نام: داستان کوتاه دوستِ من

نویسنده: شیما اسماعیلی

"فلسفی"


مقدمه یا خلاصه:
آدم از سر تنهایی، حماقت، اشتباه، تجربه‌ی جدید و یا هر چیز دیگر گاه دست به کارهای عجیبی می‌زند!
در این داستان هم نویسنده یک دوست برای خودش خلق کرده.
شاید چون دوست واقعی کم پیداست...
شاید...



سخن های اساسی:
-این مجموعه با دیگر مجموعه داستان‌ها کاملا متفاوت است. شاید حتی روزی رمان شد!
+فلسفش کمی زیاده. این داستان پیشنهادی برای هر کسی نیست‌. سن رو اهمیت نمیدم ولی ترجیحاً ۲۰ به بالا بخونه! کمی گیج کنندس و بیشتر شبیه چرک نویس روزانه‌ی یک مغز مریضه!
_این داستان قصد توهین یا تایید هیچ نوع قشر و فرهنگ خاصی را ندارد پس حتما بدون تعصب خوانده شود!
+با احتیاط خوانده شود...
-کپی مطلقا ممنوع
+و فعلا دیگر هیچ...

شیما اسماعیلی
____________________________

 
آخرین ویرایش:

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه

#1

یه سری از چیزها رو، نه می‌شه نوشت. نه می‌شه گفت‌. نه می‌شه شنید و نه می‌شه خوند.
قضیه تا جایی پیش میره که حتی نمی‌تونی ازشون به خودت بگی!
شاید این دلیلی شد که تو رو بسازم؛ تنهایی، وقتی بیش از حد مشکلات احاطت کردن، روح رو دیوانه می‌کنه. البته، اگه واقعاً چیزی به اسم روح وجود داشته باشه!
می‌دونی...؟!
دیگه از هیچ چیز مطمئن نیستم. هیچ چیز رو قبول ندارم؛ حتی وجود خودم و خودت رو...
البته، تو با بقیه فرق داری. تو من رو می‌‌شناسی. تو وجودت از منه. من خالقِ تو‌اَم اگه من نبودم تو هم نبودی.
تو نمی‌تونی به من چیره بشی. نمی‌تونی حرف‌های من رو به بقیه بگی. نمی تونی از برنامت، که البته من تعیینش کردم، خارج بشی.
تو نمی‌تونی حرف‌هات رو بزنی. اصلاً نمی‌دونی فریاد چیه! لعنتی...
تو چه قدر شبیه منی. خب بایدم باشی آخه تو زاییده‌ی فکر منی...!
می‌دونم که تو خیلی چیز‌ها رو می‌دونی اما باز هم دوست دارم بگم؛ چون، خیلی نگفتم و دیگه نمی‌تونم. اصلاً برای همین تو رو ساختم!
می‌دونی؟ یه آلزایمر خفیف دارم! نمی‌دونم، شاید خودم درستش کردم!
همه چیز رو خیلی سریع فراموش می‌کنم. از هر چیز، یه چیزهایی به صورت درهم و ناقص تو مغزم می‌مونه و همه‌ی این‌ها، به صورت نامنظم در مغزم رژه میرن و احمقانه هست که من نمی‌دونم که این خوبه یا بد!
اگه این آلزایمر نبود رسماً دیوانه می‌شدم. (هر چند، فکر می‌کنم همین الانم دیوانه هستم!) و حالا که این آلزایمر رو دارم خیلی زود چیزهایی را که باید آویزه‌ی گوش و درس عبرتم باشند، فراموش می‌کنم.
حتی همین الان هم یادم نیست با تو معیار و رسمی صحبت می‌کردم یا محاوره! برای همین حتی کلمات هم در مغزم قاطی می‌شود و این در هم بودن به نوشته‌ها و صحبت‌هایم هم می‌رسد.
البته این را هم بگویم که هر چیزی هم خوبی داره و طبیعتاً هم بدی..‌
هیچ چیز مطلق نیست به جز درد برای من... !
نمی‌خواستم که این جمله را قبول کنم؛ اما، اتفاق‌ها و تمام ثانیه ثانیه‌های زندگی‌ام باعث شد تا با بند بند وجودم ایمان بیاورم که درد برای من کاملاً مطلق و همیشگی‌ست...







________________________________
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
#2

راستی...
من باید تو رو چی صدا کنم؟!
اگر بخوام وجود خیالیت رو حقیقی کنم طبیعتاً اسم لازم داری؛ بالاخره، من خودم ساختمت و در برابرت مسئولم!
اما انتخاب سختیه. آخه، تو رو چی صدا بزنم؟
▪اگه اسم فردی که می‌شناختم یا می‌شناسم رو، روت بذارم که با هر بار صدا زدنت به یاد اون شخص می‌افتم و تو ماهیتت عوض می‌شه و اصلاً وجودت زیر سوال میره!
گفتم "می‌شناختم یا می‌شناسم". زیرا، بین این دو کلمه فرق بسیاریه. اون کسی که می‌شناختی الزاماً این کسی که الان هست، نیست! شاید دیگه خودِ فرد رو نشناسی و فقط چهره اش یا اسمش همون فرد قبلی باشه! باید خیلی فکر کنی تا اون موقع شاید، فقط "شاید" بفهمی که فرد رو به رو و آشنای همیشگی‌ِ خودت رو می‌شناسی یا نه! در نود درصد مواقع هم تظاهر به شناختن می‌کنیم؛ چون، ذهنمون نمی‌خواد غیر از این رو باور کنه!
دستم رو روی دهانم می‌ذارم. نفس عمیقی می‌کشم و به سقف که در نور کم اتاق برق می‌زنه زل می‌زنم.
▪اگه اسم فرد ناشناسی رو هم رویِ تو بذارم...
اگه اتفاقی در خیابان یا جایی، با هم نامت رو به رو بشم، تمام تصورانم نسبت به تو، خراب و نابود می‌شه.
▪اسم‌های بی‌ معنی هم وجودت رو بی ارزش و بی معنی می‌کنه!
▪اگه تو رو هم اسم خودم بدونم وضعیت افتضاح‌تر می‌شه؛ چون، این طوری تو رو می‌کُشم و با خودم حرف می‌زنم که خب هوییت از بین میره و این اشتباهه! چون، این مسلّمه که تو، من نیستی؛ بلکه مخلوق منی.
دستی در موهایم کشیدم. چه خوبه که با تو افکار پراکنده‌ی من، منظم می‌شوند!
تا زمانی که یک واژه‌ی مناسب پیدا کنم تو رو "دوستِ من" صدا می‌زنم.
تا به حال کسی رو دوستِ من صدا نزده ام. البته به افرادی دوست یا رفیق گفته ام؛ اما خب، مدتی بعد از گفته خودم، پشیمان شده‌ام؛ زیرا تمامی آن‌ها دشمنانی خنجر به دست و آماده به حمله در وقت مناسب بودند و از آن‌ها تنها جای زخم‌هایشان باقی مانده است!
نه، دوستِ من هم مناسب نیست. اصلاً لعنت به واژه‌ها که تو رو محدود می‌کنند. تو که تنها دوستِ من نیستی! تو فراتر از این‌هایی...
اما خب، من هم درست مثل تو برنامه‌ای دارم که نمی‌تونم از چهارچوبش خارج بشم.
من هم مجبورم درهمی‌های مغزم رو در کلمات محدود کنم!
من هم مجبورم خودم و خودت رو محدود کنم!



 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
3#

سلام دوستِ من...
پوزخند عمیقی روی لـ*ـبم شکل می‌گیره که نمی‌تونم اون رو از تو پنهان کنم.
احمقانه‌ست که حتی یک کسره هم تو رو محدود‌تر می‌کنه؛ اما خب این محدودیت تو رو برای من از دیگران جدا می‌کنه.
نمی‌دونم این رو می‌خوای یا نه...
آزادیت بهتره یا جدا شدن از بقیه؟
واقعاً محدودیت ناراحتت نمی‌کنه؟
قبل از جواب دادن این رو بدون که محدودیت هر چه قدر هم که بد باشه؛ گاهی لازمه!
باید دید می‌تونی قبولش کنی یا نه... این چیزی نیست که سریع جواب بدی؛ چون شاید بعداً مثل من پشیمون بشی و راهی برای جبران نباشه!
قطار بدون ریل "شاید" آزاد باشه، که این شاید از قطعیت آزادی خیلی دوره، ولی به هر حال به جایی نمی‌رسه و عاقبتش...
صدای نفس عمیقم رو، تو هم می‌شنوی.
همیشه برای جدا شدن از بقیه، آدم باید محدود بشه!












________________________________
 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
4#
سلام دوستِ من... منم خدایِ تو!
به راستی چه راحت می‌شه خدا شد، من الان خدا هستم!
البته لازم نیست مرا بپرستی، لازم نیست عبادت و سجده، حتی لازم نیست از من بترسی!
من به دنبال حکومت یا نشون دادنِ قدرتِ خودم نیستم، من حتی مغرور نیستم، تو دوستِ منی؛ با همین کسره ی اضافه شده به کلمه!
فقط به حرف‌هایم گوش کن، برای همین ساخته شده ای!
شاید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
5#

سلام دوستِ من...
حالت چه‌ طوره؟ اوضاع خوبه؟ سخته که جز من کسی رو نداری؟ سخته که نمی‌تونی حرف بزنی؟ سخته که محکوم به گوش دادنِ حرف‌های منی؟
این‌ها همه جزءِ برنامه‌ی تو بوده. برنامه‌ای از پیش تعیین شده؛ تو برنامه نویسی بلدی؟
اگه بلد باشی راحت‌تر متوجه حرف‌هام می‌شی. برای این که احتمال می‌دم برنامه نویسی بلد نیستی جورِ دیگه‌ای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
6#

از جهان مزخرف گذشتم. اومدم این‌جا، نه! تصور کنار دریا و بالای کوه رو نکن! من نشستن روی تختم و حرف زدن با تو رو بیشتر از هر کاری ترجیح می‌دم. اصلاً این اتاقه که متعلق به تو هست و جای دیگه نمی‌شه به این راحتی پیدات کرد! خب بگذریم از چرندیات، اومدم پیشت که افکارم منظم بشه پس باید افکارم رو بیرون بریزم. فکر می‌کردم این کار خیلی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
7#
مردم یه عقایدِ خاصی رو پیدا کردن. یا حتی نه! اوضاع خیلی بدتر از این‌هاست؛ چون، پیدا هم نکردن؛ بلکه، این عقاید رو به خوردشون دادن و این مردم خیلی راحت، با چند حرف قشنگ و یا تحمیلی! همون عقاید رو ادامه میدن! این قدر این عقاید رو جویدن که هضم شده و تمام وجودشون رو فرا گرفته.
جالب اینه که این موضوع قشر خاصی رو شامل نمی‌شه؛ بلکه شامل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه

#8
من از صحبت کردن با تو خسته نشدم و در تو هم خسته شدن رو برنامه ریزی نکردم. تو در صورتی خسته می‌شوی که من خسته شوم...!
_ خود خواهم؟
+ نمی‌دونم... شاید!
گوش‌هایت را جلوتر بیاور و چشم‌هایت را بازتر کن. می‌خواهم راز کوچکی را به تو بگویم که از گفتنش، لااقل به تو، راضی نیستم.
آب دهانم را می‌خورم و کنار گوشت زمزمه می‌کنم:
_من، به تو و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
7/8/18
ارسال ها
499
امتیاز واکنش
21,462
امتیاز
373
زمان حضور
32 روز 13 ساعت 43 دقیقه
#9

_ من زیادی پوچم؟!
+ این رو هم می‌گم نه! من سال‌ها امیدوارانه زندگی کردم. پر از هدف بودم و با بیش‌ترین انگیزه، تلاش کردم‌‌. بیش از هر کسی جنگیدم. هر بار که شکست خوردم سریع‌تر از قبل بلند شدم. هر بار که دوباره ایستادم صفِ طولانیِ دشمنانم بیش‌تر شدند. هر بار...
امید، هدف، جنگیدن و در یک کلام زندگی، همه چیز مسخره و تکراری است...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا