نتایح جستجو

  1. حبیب.آ

    در حال تایپ رمان نبرد کوهستان | Habib.A کاربر انجمن رمان۹۸

    پارت سی و یکم لبخندی زدم: ـ نه خوبه، چاپلوسی هم بلدید! هیچی نگفتن. همین‌قدر هم که باهاشون حرف زدم بس بود. نگاهی به آسمون انداختم. شب شده بود. ستاره‌ها اون بالا چشمک می‌زدن و ماه با نورافشانی‌ خاص خودش فضای زیبایی رو به وجود می‌آورد. البته هنوز یکم هوا روشن بود؛ ولی خب به خاطر جای‌گیری جهان ما،...
  2. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من‌ندید اینجا دو عالم یک درباز است و می‌جویم‌کلید اینجا سرا‌غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران به سعی نقش پا راهی نمی‌گردد سفید اینجا تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی توان‌گر پای تا سراشک شد نتوان چکید اینجا زگلزارهوس تا آرزوبرگی به چنگ آرد به مژگان عمرها چون ریشه...
  3. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    نه طرح باغ و نه‌گلشن فکنده‌اند اینجا در آب آینه روغن فکنده‌اند اینجا غبار قافلهٔ عبرتی که پیدا نیست همه به دیدهٔ روشن فکناه‌اند اینجا رسیده‌گیر به معراج امتیاز چو شمع همان سری که زگردن فکنده‌اند اینجا جنون مکن‌که دلیران عرصهٔ تحقیق سپر ز خجلت جوشن فکنده‌اند اینجا یکی‌ست حاصل و آفت به مزرعی‌که...
  4. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا گر دلت ره ندهد جرم سپه‌بختی تست خانهٔ آینه بر روی‌که تنگ است اینجا طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست مگذر ازگلشن تصویرکه‌رنگ است‌اینجا درره عشق ز دل فکر سلامت غلط...
  5. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجا رقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ست هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا به غرور من وماکلفت دلها مپسند ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا نفی خود می‌کنم اثبات برون...
  6. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    جام امید نظرگاه خمار است اینجا حلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا عیش‌ها غیر تماشای زیانکاری نیست درخور باختن رنگ بهار است اینجا عافیت می‌طلبی منتظر آفت باش سر بالین‌طلبان تحفهٔ در است اینجا فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد امتیازی‌که نفس در چه شمار است اینجا چه جگرهاکه به نومیدی حسرت بگداخت...
  7. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    صبح پیری اثر قطع امید است اینجا تار و پودکفنت موی سفید است اینجا ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست رم برق نفسی چند نشید است اینجا جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی رنگ چمن‌آراست قدیمی که‌جدید است‌اینجا نقشی از پردهٔ درد ا‌ست گشاد دو جهان هر شکستی‌که بود، فتح نوید است اینجا غنچهٔ وا شده مشکل‌که دلی...
  8. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    آبیار چمن رنگ‌، سراب است اینجا درگل خندة تصویرگلاب است اینجا وهم تاکی شمرد سال و مه فرصت‌کار شیشهٔ ساعت‌موهوم حباب‌است اینجا چیست گردون‌، هوس‌افزای خیالات عدم عالمی را به همین صفر حساب است اینجا چه قدر شب رود از خودکه‌کندگرد سحر مو سفیدی عرق سعی شباب است اینجا قد خم‌گشته‌، نشان می‌دهد از وحشت...
  9. حبیب.آ

    اشعار بیدل دهلوی

    پل و زورق نمی‌خواهد محیط‌کبریا اینجا به هرسو سیرکشتی برکمر داردگدا اینجا دماغ بی‌نیازان ننگ خواهش برنمی‌دارد بلندی زیر پا می‌آید از دست دعا اینجا غبار دشت بیرنگیم و موج بحر بی‌ساحل سر آن دامن از دست‌که می‌گردد رها اینجا درین صحرا به آداب نگه باید خرامیدن که روی نازنینان می‌خراشد نقش پا اینجا...
  10. حبیب.آ

    اطلاعیه درخواست پیشوند برای رمان‌ها

    سلام و خسته نباشید خدمت عزیزان گرامی درخواست تگ"برگزیده" رو برای رمانم داشتم: https://forum.roman98.com/threads/6696/#post-30245
  11. حبیب.آ

    معرفی تاپیک‌های برتر انجمن

    خب خب بازهم حبیب اومد یکم شوخی کنه، یه تاپیک خوشمل معرفی کنه بعدم بره. تاپیکی که میخوام معرفی کنم. یه رمان به اسم ۹+۹ قرن گذشت هستش. هجده قرن گذشت از نیروانا( سارا) https://forum.roman98.com/threads/15664/ خلاصه:18هجده قرن سپری شد! هنگامی که انسان ها به دام رابطه ی پر رمز و رازِ ابعاد زمان و...
  12. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار می‌کفیدند شد قیس به جلوه‌گاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش برده ز دماغ دوستان رنج...
  13. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    گوینده داستان چنین گفت آن لحظه که در این سخن سفت کز ملک عرب بزرگواری بود است به خوب‌تر دیاری بر عامریان کفایت او را معمورترین ولایت او را خاک عرب از نسیم نامش خوش بودی تر از رحیق جامش صاحب هنری به مردمی طاق شایسته‌ترین جمله آفاق سلطان عرب به کامگاری قارون عجم به مال داری درویش نواز و...
  14. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    ساقی به کجا که می‌پرستم تا ساغر می دهد به دستم آن می که چو اشک من زلالست در مذهب عاشقان حلالست در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ شیریست نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه زین پیش نشاطی آزمودم امروز نه آنکسم که بودم این نیز چو بگذرد ز دستم...
  15. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    ای چارده ساله قرة‌العین بالغ نظر علوم کونین آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سرکشیدی غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز نام و نسبت به خردسالی است نسل از شجر بزرگ خالی...
  16. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خوانم سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش وبال باشد در سحر سخن چنان تمامم کایینه غیب گشت نامم شمشیر زبانم از...
  17. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    چون گوهر سرخ صبحگاهی بنمود سپیدی از سیاهی آن گوهر کان گشاده من پشت من و پشت زاده من گوهر به کلاه کان برافشاند وز گوهر کان شه سخن راند کاین بیکس را به عقد و پیوند درکش به پناه آن خداوند بسپار مرا به عهدش امروز کو نو قلم است و من نوآموز تا چون کرمش کمال گیرد اندرز ترا به فال گیرد کان...
  18. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    ای عالم جان و جان عالم دلخوش کن آدمی و آدم تاج تو ورای تاج خورشید تخت تو فزون ز تخت جمشید آبادی عالم از تمامیت و آزدی مردم از غلامیت مولا شده جمله ممالک توقیع ترا به (صح ذلک) هم ملک جهان به تو مکرم هم حکم جهان به تو مسلم هم خطبه تو طراز اسلام هم سکه تو خلیفه احرام گر خطبه تو دمند بر...
  19. حبیب.آ

    اشعار لیلی و مجنون نظامی گنجوی

    سر خیل سپاه تاجداران سر جمله جمله شهریاران خاقان جهان ملک معظم مطلق ملک الملوک عالم دارنده تخت پادشاهی دارای سپیدی و سیاهی صاحب جهت جلال و تمکین یعنی که جلال دولت و دین تاج ملکان ابوالمظفر زیبنده ملک هفت کشور شروانشه آفتاب سایه کیخسرو کیقباد پایه شاه سخن اختسان که نامش مهریست که مهر...
بالا پایین