رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمانها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
#پارت8
با این حرفش به سمت لاریسا یورش برد. لاریسا بدون آنکه زحمت زیادی به خود دهد، خیلی ماهرانه چاقو را از دست او گرفت و زیر گردنش گذاشت. مرد چشمانش گرد شده و از عصبانیت و حرص نفسهایش تند و سریع شده بود.
لاریسا خم شد و با پوزخند اعصاب خوردکنی، زیر گوشش زمزمه کرد:
- میخوای این دفعه با چاقوی...
#پارت8
دستای گشتاسب رو گرفتم با بغضی که گلوم رو فشار میداد.
- پدرجون؟
دیگه نتونستم ادامه بدم. اشکهام صورتم رو خیس کردن.
گشتاسب سرش رو به سمت من آورد. در گوشم آروم زمزمه کرد:
- فرزندم. من هرگز کاری انجام نمیدهم، که تو را شرمنده کند. بنابراین، سرت را بالا بگیر.
خیلی زود دادگاه تشکیل شد. پدرم...
توانی برای حرف زدن نداشتم. در دو روز متوالی فقط با بیسکوییت و آب زنده مانده بودم و این تنبیه زیبا آن هم به دلیل شکستن گلدان مورد علاقهاش بود؛ گلدانی سفید با طرحهای آبی فیروزهای. اتفاقی باعث شکستنش شده بودم و
او از نبود پدرم به دلیل رفتن به سفرکاری، استفاده کرده و مرا از خوردن غذا منع کرده...
#بالیشکسته
#پارت8
تدارکاتی که چیده بود به نحو عالی در حال پیشرفت بود و دقیقا همان لحظههایی را تصور میکرد که در رویاهای خودش خیال بافی میکرد. لبخند عمیقی زد، روی کاناپه لم داده و پای چپ را روی پای راست گذاشت و به صحنه روبرویش نگاهی اجمالی کرد. با مسئول برنامهریز داشت صحبت میکرد که پدر از...
#پارت8
روی رختخوابم دراز کشیده بودم، ساعت حدود یک بامداد بود که چشمم به پایه نقاشی افتاد.
چشم روی هم گذاشتم ولی بیخوابی به سمتم هجوم آورده بود. از روی تختم اومدم و رفتم سمت کمدیی که وسایل نقاشیها رو توش چیده بودم؛ کمد رو باز کردم و یه بوم سایز 70×50 رو انتخاب کردم.
بوم رو روی پایه نقاشی...
#پارت8
با صدای عصبی خانم بزرگ که در گوشم گفت آبرومون رو بردی دختر، جواب بده؛ هرچی بافته بودم دود شد.
نفسی گرفتم و با صدای لرزون گفتم:
- با اجازه پدر و مادرم، بله!
خدا میدونه چقدر با گفتن این جمله جونم رفت و اومد. با بله ی ارباب دوباره کل زنها بلند شد و بغض من شکست! با امضای دفتر؛ پا به خونهای...
#پارت8
سموئل:
رفتم تا سری به سانی بزنم اما با نبودش روبه رو شدم و نامه ای که توی زیر زمین بود .
نامه رو بر داشتم وقتی بازش کردم از شدت خشم لرزیدم داخل نامه نوشته بود اهداف پوچ مثل زباله می مونن به کار نمیان !
بهتره تو هم حقیقتی رو بدونی که سال هاست اونی که اسمش رو می زاری پدر ازت پنهان کرده و...
امروز دو تا پارت داریم.:lollipop2b:
من همچنان منتظر نظراتتون هستم...
#پارت8
از پلهها بالا رفت و دکمههای بلوزش را باز کرد و صدایش را بالا برد:
-بهار؟ باز وسایلت رو همین طوری این طرف اون طرف رها کردی؟
مردمک چشمانش را به چرخش وا داشت. در اتاق بهراد باز بود، احتمال داد بهار در آن جا باشد. به...