بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

๑ دیوان اشعار عطار | غزلیات ๑

شروع موضوع توسط ^moon shadow^ ‏14/8/19 در 20:27 در انجمن اشعار شاعران

  1. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    ای شکر خوشه‌چین گفتارت
    سرو آزاد کرد رفتارت
    بس که طوطی جان بزد پر و بال
    ز اشتیاق لب شکر بارت
    خار در پای گل شکست هزار
    ز آرزوی رخ چو گلنارت
    هر شبی با هزار دیده سپهر
    مانده در انتظار دیدارت
    لعل از جان بشسته دست به خون
    شده مبهوت جزع خون‌خوارت
    نرگس تر که ساقی چمن است
    حلقه در گوش چشم مکارت
    هرکه را از هزار گونه جفا
    دل ببردی به‌جان گرفتارت
    بحر از آن جوش می‌زند لب خشک
    که بدیدست در شهوارت
    آسمان می‌کند زمین بوست
    زانکه سرگشته گشت در کارت
    گشت دندان عاشقان همه کند
    زانکه بس تیز گشت بازارت
    بر دل و جان من جهان مفروش
    که به جان و دلم خریدارت
    بر بناگوش توست حلقهٔ زلف
    حلقه در گوش کرده عطارت
     
  2. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
    خاک در چشم آفتاب انداخت
    سر زلفش چو شیر پنجه گشاد
    آهوان را به مشک ناب انداخت
    تیر چشمش که عالمی خون داشت
    اشتری را به یک کباب انداخت
    لب شیرینش چون تبسم کرد
    شور در لؤلؤ خوشاب انداخت
    تاب در زلف داد و هر مویش
    در دلم صد هزار تاب انداخت
    خیمهٔ عنبرینت ای مهوش
    در همه حلقها طناب انداخت
    شوق روی چو آفتاب تو بود
    کاسمان را در انقلاب انداخت
    شکری از لبت به سرکه رسید
    سرکه را باز در شراب انداخت
    عرقی کرد عارض چو گلت
    نظرم بر گل و گلاب انداخت
    روی ناشسته خوشتری بنشین
    کاتشی روی تو در آب انداخت
    از لب تو فرید آبی خواست
    در دلش آتش عذاب انداخت
     
  3. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
    مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
    عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
    آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت
    زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد
    هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت
    خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم
    پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت
    نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری
    کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت
    دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد
    برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت
    گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش
    ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت
    چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست
    کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت
     
  4. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت
    بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
    دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل
    در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
    جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست
    گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
    پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی است
    آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت
    روز دیگر پردهٔ دیگر برون آمد ز غیب
    پردهٔ دیگر به یارب‌های دیگرشب بسوخت
    هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم
    زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت
    باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت
    از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت
     
  5. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    دولت عاشقان هوای تو است
    راحت طالبان بلای تو است
    کیمیای سعادت دو جهان
    گرد خاک در سرای تو است
    ناف آهو شود دهان کسی
    که درو وصف کبریای تو است
    سرمهٔ دیده‌ها بود خاکی
    که گذرگاه آشنای تو است
    ملک عالم به هیچ نشمارد
    آنکه در کوی تو گدای تو است
    به سحر ناز عاشقان با تو
    از سر لطف دلگشای تو است
    آنچه از ملک جاودان بیش است
    عاشقان را در سرای تو است
    آنچه از سیرت ملوک به است
    خاک کوی فلک‌نمای تو است
    از بلا هر کسی گریزان است
    این رهی طالب بلای تو است
    گر رضای تو در بلای من است
    جان من بستهٔ رضای تو است
    من ندانم ثنای تو به سزا
    وصف تو لایق ثنای تو است
    این تکاپوی و گفت و گوی فرید
    همه در جستن عطای تو است
     
  6. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    آن نه روی است ماه دو هفته است
    وان نه قد است سرو برفته است
    پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو
    ماه و خورشید طفل یک هفته است
    ذره‌ای عشق آفتاب رخش
    همه دلها به جان پذیرفته است
    نرگس اوست ای عجب بیمار
    دل عشاق درد بگرفته است
    هر کجا صف کشیده مژه او
    فتنه بیدار و عافیت خفته است
    از دهانش که هست معدومی
    نیست عالم تهی پر آشفته است
    به دهانش خوش آمد است محال
    هر که حرفی از آن دهان گفته است
    در دهانش که هست سی و دو در
    در پس یک عقیق ناسفته است
    می‌نبینی دهانش اگر بینی
    کاشکار است آنکه بنهفته است
    تا درافشان شد از دهانش فرید
    بر سر طاق عالمش جفته است
     
  7. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    تا کی از صومعه خمار کجاست
    خرقه بفکندم زنار کجاست
    سیرم از زرق فروشی و نفاق
    عاشقی محرم اسرار کجاست
    چون من از بادهٔ غفلت مستم
    آن بت دلبر هشیار کجاست
    همه کس طالب یارند ولیک
    مفلسی مست پدیدار کجاست
    همه در کار شدیم از پی خویش
    کاملی در خور این کار کجاست
    گرچه مردم همه در خواب خوشند
    زیرکی پر دل بیدار کجاست
    روز روشن همگان در خوابند
    شبروی عاشق عیار کجاست
    گر گ پیرند همه پرده‌دران
    یوسفی بر سر بازار کجاست
    همه در جام بماندیم مدام
    اثر گرد ره یار کجاست
    گشت عطار در این واقعه گم
    اندرین واقعه عطار کجاست
     
  8. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    چون ز مرغ سحر فغان برخاست
    ناله از طاق آسمان برخاست
    صبح چون دردمید از پس کوه
    آتشی از همه جهان برخاست
    عنبر شب چو سوخت زآتش صبح
    بوی عنبر ز گلستان برخاست
    سپر آفتاب تیغ کشید
    قلم عافیت ز جان برخاست
    ساقی از در درآمد و بنشست
    صد قیامت به یک زمان برخاست
    کس چه داند که چون شراب بخورد
    شور چون از شکرستان برخاست
    زآرزوی سماع و شاهد و می
    از همه عاشقان فغان برخاست
    باده ناخورده مست شد عطار
    سوی مدح خدایگان برخاست
     
  9. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    دوش کان شمع نیکوان برخاست
    ناله از پیر و از جوان برخاست
    گل سرخ رخش چو عکس انداخت
    جوش آتش ز ارغوان برخاست
    آفتابی که خواجه‌تاش مه است
    به غلامیش مدح خوان برخاست
    از غم جام خسروی لبش
    شور از جان خسروان برخاست
    روی بگشاد تا ز هر مویم
    صد نگهبان و دیده‌بان برخاست
    یارب از تاب زلف هندوی او
    چه قیامت ز هندوان برخاست
    مشک از چین زلف می‌افشاند
    آه از ناف آهوان برخاست
    چشم جادوش آتشی در زد
    دود از مغز جادوان برخاست
    فتنه‌ای کان نشسته بود تمام
    باز از آن ماه مهربان برخاست
    پیش من آمد و زبان بگشاد
    گفت یوسف ز کاروان برخاست
    دل به من ده که گر به حق گویی
    در غم من ز جان توان برخاست
    دل چو رویش بدید دزدیده
    بگریخت از من و دوان برخاست
    آتش روی او بدید و بسوخت
    به تجلی چو آن شبان برخاست
    او چو سلطان به زیر پرده نشست
    دل تنها چو پاسبان برخاست
    چون همه عمر خویش یک مژه زد
    همه مغزش ز استخوان برخاست
    نتوان کرد شرح کز چه صفت
    دل عطار ناتوان برخاست
     
  10. ^moon shadow^

    ^moon shadow^ مدیر ارشد بازنشسته + نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/18
    ارسال ها:
    2,674
    تشکر شده:
    5,933
    امتیاز دستاورد:
    308
    اینت گم گشته دهانی که توراست
    وینت نابوده میانی که توراست
    از دو چشم تو جهان پرشور است
    اینت شوریده جهانی که توراست
    جادوان را به سخن خشک کنی
    خه زهی چرب‌زبانی که توراست
    آخر این ناز تو هم در گذرد
    چند مانده است زمانی که توراست
    گفتی از من شکری باید خواست
    اینت آشفته دهانی که توراست
    چون بهای شکرت صد جان است
    چه کنم نیمهٔ جانی که توراست
    مده ای ماه کسی را شکری
    که شکر هست زبانی که توراست
    خط معزولی حسن تو دمید
    سست ازآن گشت عنانی که توراست
    قیر شد گرد رخت غالیه گون
    خطت از غالیه دانی که توراست
    چون خط او بدمد ای عطار
    کم شود آه و فغانی که توراست
     
بارگذاری...

کاربرانی که از این موضوع بازدید کرده اند (تعداد: 5)