بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: خانواده ی رمان 98

بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

در حال ترجمه مجموعه ی حماسه ی سیاه، (کتاب اول: شاهزاده ی تاریک) | زهرا فراهانی کاربر انجمن رمان98

شروع موضوع توسط Zahra.frhni ‏5/7/19 در انجمن کتاب های در حال ترجمه

  1. Zahra.frhni

    Zahra.frhni مترجم آزمایشی کاربر عادی

    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    506
    امتیاز دستاورد:
    108
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    نام رمان: مجموعه کتاب های حماسه ی سیاه: کتاب اول: شاهزاده ی تاریک| Dark prince
    نام نویسنده: Christine Feehan
    نام مترجم: زهرا فراهانی
    ژانر: عاشقانه، تخیلی

    خلاصه:
    کارپات ها یک نژاد جاودانه با غرایز حیوانی هستند. هر مرد کارپاتی به سمت نیمه ی گمشده ی خودش کشیده می شود: یک انسان و یا کارپاتی که بتواند به تاریکیش نور بتاباند. بدون زوجش حیوان درونیش مرد را از بین می برد تا تبدیل به یک خون آشامش کند.
    راین ویتنی یک روانشناس است که از هدیه او برای کمک به پلیس در جستجوی یک قاتل سریالی استفاده شده است. در حال حاضر او مصمم است ازسکوت و آرامش اخیرا شناخته شده در کوه های کارپات فرار کند.
    شاهزاده میکائیل دوبرنسکی رهبر مردم خود است اما با رو به انقراض رفتن نژاد کارپات ها او در حال فروپاشی زیر بار سنگین تنهایی و بیچارگی است. درست از لحظه ای که ارتباط ذهنی بین راین و میکائیل برقرار می شود پیوند عمیقی بینشان ایجاد می شود.
    اما افرادی هستند که کارپاتی هارا خون آشام هایی اشتباه می بینند و در سدد از بین بردن نسل آنها هستند و به هم دست دوستی داده اند تا...
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    DENIRA، نگین نوروزی، ^moon shadow^ و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Zahra.frhni

    Zahra.frhni مترجم آزمایشی کاربر عادی

    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    506
    امتیاز دستاورد:
    108
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    "فصل یک"
    بیشتر از این نمی توانست خودش را گول بزند. میکائیل دوبرنسکی با خستگی که تمامی نداشت کتاب دارای جلد طلایی رنگش را بست. تا همینجا کافی بود! دیگر نمی توانست تحمل کند. حتی کتاب هایی که انقدر دوست داشت هم نمی توانستند جای خالی که در قلب و روحش بود را پر کنند. اتاق مطالعه اش هر چهار دیواره اش از زمین تا سقف پر شده بود از کتاب. تمامش را خونده بود و طی صده های اخیر بیشترش را حفظ کرده بود. ولی حالا دیگر آنها هم تسلی اش نمی دادند. کتاب ها ذهنش را تغذیه می کردند ولی در مورد قلبش... فقط آزار می دادند.
    در سپیده ی صبح به دنبال خواب نبود؛ دست کم خوابی شفابخش. او به دنبال استراحت ابدی و بخشش خدا بود. گونه اش پریشان و مورد ظلم قرار گرفته بودند و حالا در حال انقراض بودند. همه چیز از جمله مهارت‌های جسمی و ذهنی را امتحان کرده بود. میکائیل با علم و فلسفه زندگیش را پر کرده بود. هر گیاه شفابخش و ریشه سمی را می‌شناخت. او تکنولوژی های جدید و سلاح‌های انسان ها را هم می‌شناخت و یاد گرفته بود که چطور خودش سلاح باشد. ولی تنهای تنها بود.
    مردمش در حال مرگ بودند و از میخائیل ناامید شده بودند. او مجبور بود راهی برای نجات پیروانش پیدا کند. بسیاری از مرد ها تغییر کرده بودند و روحشان را با ناامیدی ترک کرده بودند. بینشان زنی نمانده بود که بتواند نسلشان را ادامه بدهد و آنها را از تاریکی که گرفتارش بودند نجات دهد. دیگر امیدی به بقا نداشتند.
    مردها اساساً شکارچی زاده شده بودند، تاریکی در آنها رشد می‌کرد و گسترش می‌یافت، تا اینکه هیچ احساسی باقی نمی ماند جز تاریکی در دنیای خاکستری و سرد. برای هر یک از آنها لازم بود نیمه گم‌شده ی خودش را پیدا کند. کسی که آنها را به روشنی ابدی می رساند.
    اندوه تمام وجودش را در بر گرفته بود. سرش را بلند کرد و مثل یک حیوان مجروح از درد فریاد کشید. دیگر نمی توانست تنها بماند!
    مشکل تنها بودن نبود بلکه تنهایی بود! آدم ها می توانند در جمع هم تنها باشند، موافق نیستید؟
    ناگهان میکائیل ثابت ماند، فقط چشم های بی روحش با احتیاط در حدقه حرکت می کرد. مانند شکارچی خطرناکی شده بود که بوی خطر به مشامش رسیده بود. نفس عمیقی کشید و فورا ذهنش را بست. تمام حواسش را جمع کرده بود تا این مزاحم را پیداکند. کسی نبود! اما امکان نداشت اشتباه کرده باشد؛ او قوی ترین و قدرتمند ترین در نوع خودش بود. هیچکس نمی توانست به سپر او نفوذ کند. هیچکس نمی توانست بدون اطلاع او نزدیکش شود. با کنجکاوی دوباره به صدا گوش داد. مونث، جوان و زیبا! به ذهنش اجازه داد تا کمی باز شود؛ با کنترل راه های نفوذ به دنبال رد پای ذهنی می گشت.
    " منم همین فکرارو می کنم" صدا تاییدش کرده بود. نفسش بند آمد و نیاز فوری به هوا را حس کرد. سعی کرد ارتباط برقرار کند، یک انسان! چه اهمیتی داشت؟! مهم این بود که جذب شده بود.
    " گاهی روزها و هفته ها به کوهستان می رم و اونجا می مونم ولی اصلا احساس تنهایی نمی کنم. در عوض گاهی وسط یه مهمونی شلوغ و پر از آدم تنهای تنهام."
    قلبش فشرده شد. صدایی که از آن ذهن می شنید در عین نرم و آهنگین بودن معصومیتی جذب کننده داشت.
    میکائیل قرن ها بود چیزی حس نکرده بود؛ صد ها سال بود زنی را نخواسته بود. ولی حالا... از آتشی که تنها با شنیدن صدای ذهنی این زن فانی به جانش افتاده بود در حیرت بود.
    - چطور می تونی با من حرف بزنی؟
    - متاسفم که مزاحمت شدم.
    میکائیل می توانست تاسف حقیقی لحن زن را احساس کند.
    ادامه داد:
    - درد تو انقدر تیز و وحشتناک بود که نمی‌تونستم اون رو نادیده بگیرم. فکر کردم دوست داشته باشی حرف بزنی. مرگ جوابی برای بدبختی نیست. اما اگر نخوای دیگه حرفی نمی زنم.
    - نه!
    اعتراض میکائیل کاملا آمرانه بود. این اعتراض از طرف موجودی که عادت کرده بود به اطاعت شنیدن به صورت دستوری صادر شده بود.
    قبل از شنیدن صدا در ذهنش خنده اش را حس کرد. نرم و بیخیال و صلح جو.
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    DENIRA، نگین نوروزی، Es_shima و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Zahra.frhni

    Zahra.frhni مترجم آزمایشی کاربر عادی

    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    506
    امتیاز دستاورد:
    108
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    - نکنه عادت داری به اطرافیانت دستور بدی و اطاعت ببینی؟
    - صد در صد.
    نمی دانست چه چیزی اینطور زن را به خنده انداخته. کنجکاویش تقویت شده بود. حس ها و احساسات همگی به سمت ذهنش هجوم آورده بودند. گیج شده بود و حس خفگی داشت.
    - تو اروپایی هستی نه؟ ثروتمند و خیلی مغرور!
    متوجه خودش شد که دارد به حرف او لبخند می زند. او هیچ وقت لبخند نمی زد؛ لااقل ششصد سال بود که اینطور بود!
    صبر کرد تا دوباره آن خنده ی لطیف را بشنود؛ درست مانند نیاز یک معتاد به مواد! خنده دوباره به گوش رسید. نشاط آور و برای میکائیل سرگرم کننده مانند لمس انگشتان لطیفی روی پوستش.
    - من آمریکایی هستم. مثل روغن و آبیم؛ اینطور فکر نمی کنی؟
    میکائیل حالا احساس مالکیت و حامیت روی آن زن پیدا کرده ود؛ اجازه نمی داد از دستش برود! زنان آمریکایی را می شد با روش هایی به درستی تربیت کرد. او کاملا از قصد این افکار را در ذهنش پرورش داد و می توانست به خوبی عکس العمل زن را پیش بینی کند.
    - تو واقعا مغروری!
    میکائیل عاشق قهقهه ها و حاضرجوابی های آن زن شده بود! با تنفس عمیقی بو کشید؛ حس کرد که او خمیازه کشیده؛ دقیقا همان چیزی که می خواست! به آرامی با ذهنش امواج آرامبخشی به سمت او فرستاد که خوابش را راحت تر کند. اینطوری می توانست ارزیابیش کند.
    - بس کن!
    عکس العمل زن با شدت و آزردگی و دور شدن ناگهانی همراه بود. به سرعت ذهنش را متمرکز کرد. میکائیل از اینکه یک زن جوان انسان تا چه حد می توانست قوی باشد متعجب شده بود. مطمئن بود که او انسان است. بدون نگاه کردن به بیرون می توانست حس کند که تنها پنج ساعت تا طلوع خورشید مانده؛ می توانست در مقابل اولین پرتو های نور مقاومت کند پس زیاد نگران نبود. این بار صلح طلبانه نزدیک شد و مراقب بود باعث ایجاد حالت دفاعی در او نشود. قصد داشت امتحانش کند. از طریق ذهنش به دروازه های ذهنی زن نزدیک شد. کم کم لبخندی کنج لبش جای گرفت. زن قوی بود، ولی نه به اندازه ی کافی!
    بدن میکائیل، ماهیچه‌های سفت و قویش و قدرت فوق بشریش، محو و محو تر شده و تبدیل به مه بلورین ضعیفی شد که در زیر در جاری می‌شد و در هوای شب پخش می‌شد. این مه به صورت قطرات درشت در کنار هم جمع شد و پرنده ای با بال های بزرگ شکل گرفت. پرنده با حرکتی دایره ای شکل در آسمان تیره و صاف شب چرخی زد. آرام و خیره کننده بود!
    او مست شده بود از حس قدرتی که پرواز کردن به او می داد. باد در زیر بالا هایش جریان پیدا می کرد و نسیم شب با او سخن می گفت. باد بوی شکارش، انسان هارا به مشامش می رساند. مطمئن از توانایی هایش به دنبال رد زنی رفت که در ذهنش ارتباط برقرار کرده بود. خیلی ساده بود ولی با این حال گویی خونش می جوشید و تنش گر گرفته بود.
    یک انسان جوان، سرشار از خنده و حس زندگی. یک انسان مهربان و باهوش و قوی! کسی که به ذهنش متصل شده بود.
    مرگ می توانست یک روز دیگر صبر کند؛ فعلا الویت با رفع حس کنجکاویش بود.

     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    DENIRA، نگین نوروزی، Es_shima و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Zahra.frhni

    Zahra.frhni مترجم آزمایشی کاربر عادی

    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    506
    امتیاز دستاورد:
    108
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    مسافرخانه ی کوچکی بود. در حاشیه ی جنگل و جایی از دامنه ی کوه که درختی نداشت. به جز نور کمی که از یکی دو اتاق و راهرو به چشم می زد داخل تاریک بود. اکثر انسان ها این زمان را در خواب بودند. روی بالکن اتاقی که زن در آن ساکن بود در طبقه ی دوم فرود آمد. همرنگ شب بود. اتاق زن یکی از همان اتاق هایی بود که چراغش روشن بود و قادر به خواب نبود.
    از پشت شیشه های شفاف چشمان سیاه و سوزان زن را پیدا کرد. او استخوانی بود، خمیده و ظریف، با یک کمر باریک و یک جفت موی زاغ که به پشت افتاده بود تا توجه او را جلب کند. نفسش در گلویش گیر کرد. زن زیبا و جذاب بود و پوستش مانند ساتن بود، چشمانش به طرز باورنکردنی درشت و نافذ بودند و با مژه هایی بلند احاطه شده بودند. حتی یک نفر هم نمی توانست از او دوری کند. پیراهن توری سفیدی به پوستش چسبیده بود و زانوهای بلندش را طوری در آغوش گرفته بود که خطوط گلوی او را نمایان می‌ساخت. پاهایش ظریف و مانند دست‌هایش کوچک بود. چقدر نیرو در یک بسته کوچک هست!؟
    زن موهایش را به آرامی شانه می کرد. حرکاتش همگی نرم و زیبا بود. خطوطی که کنار لب های وسوسه کننده اش می افتاد نشان خستگی اش بود و از درون زجر می کشید برای خوابی که نیاز داشت و نمی آمد.
    میکائیل به خودش آمد و متوجه شد با نگاهش هر حرکت شانه را تعقیب می کند. حرکاتی که معصوم و در عین حال جذاب بود! موجی از گرما در بدنش که به شکل پرنده محبوس شده بود حس می کرد. به شدت سرش را تکان داد. هیجان و شادی که حالا پس از قرن ها سردی حس می کرد برای غیرقابل توصیف و لذت بخش بود.
    با هر حرکت شانه استخوان های ترقوه و قفسه ی زن نمایان می شد و باریکی کمرش را بیشتر به چشم می آورد. و لباسش... چنگال های تیز پرنده به شدت در نرده ها فرو رفت و زخم های عمیقی بر تن چوب نرم به جای گذاشت.

    میکائیل هنوز تماشا می‌کرد. او با وقار و فریبنده بود. نگاه آتشین خود را روی گلوی نرم او انداخت و روی ضربان نبض در گردنش ثابت ماند. ناگهان سرش را تکان داد و سعی کرد به افکارش مسلط شود و بعد نگاهش روی چشم های آبیش چرخید. چشم های آبی؟! آبی! چشم هایش آبی بود! به ناگه متوجه شد که تازه دارد متوجه رنگ ها می شود. رنگ هایی زنده و درخشان! بی حرکت ماند؛ نمی توانست درست باشد. مردان گونه ی او همزمان با از دست دادن احساسشان قابلیت دیدن رنگ ها را هم از دست می دادند. امکان نداشت! تنها جفت روحی هر مرد می توانست احساس و رنگ به زندگیش وارد کند. تنها شخصی که می توانست تاریکی وجود مرد های کارپات را از بین ببرد نیمه ی دیگرش بود. بدون آن نیمه ی دیگر حیوان درونشان بعد انسانی و احساسیشان را به آرامی از بین می برد. هیچ زنی در دنیا نمانده بود که بتواند جفت روحی کارپات هارا به دنیا بیاورد و آنهایی که مانده بودند هم تنها نوزاد های پسر به دنیا می آوردند. وضیعت ناامیدکننده ای بود. هیچ یک از زنان انسان نمی توانست آنقدر دیوانه شود که تغییر عقیده بدهد. این زن به طور حتم یک جفت روحی نبود! زمانی که چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید چشم های میخائیل هنوز روی او ثابت بود. در ذهنش تلاش برای برقراری ارتباط را حس کرد. سئوال " بیدار هستی؟" در فضای ذهنیش معلق بود. میکائیل ابتدا پاسخ دادن را رد کرد. نه به این خاطر که از احساس نیازی که به او داشت بدش می آمد؛ فقط نمی توانست بر سر از دست دادن کنترلش ریسک کند. شجاعت این را نداشت.
    هیچکس نمی تواسنت بر او حاکم شود؛ به ویژه یک زن کوچک اندام آمریکایی که نیرویش فراتر از تصور عقل سلیم بود!
    - میدونم که صدام رو می‌شنوی متاسفم که مزاحم شدم. این کار احمقانه بود.
    - دوباره انجامش دادی. دیگه این اتفاق نمی افته ولی محض اطلاعت می گم؛ دیگه هیچوقت سعی نکن برای من قدرت نمایی کنی.
    از اینکه به شکل یک حیوان در آمده بود خرسند بود. بدین شکل آن دختر نمی توانست لبخندش را ببیند. این دختر اصلا نمی دانست قدرت واقعی چیست. سعی کرد با صدای آرامی اطمینان بدهد:
    - منطقیه. ناراحت نشدم.
    و میکائیل نمی توانست بازهم جواب ندهد. تقریبا مجبور بود پاسخگو باشد. به صدای نرم او احتیاج داشت؛ صدایی که گویی با ظرافت مانند انگشتانی ذهن و پوستش را لمس می کرد.
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    DENIRA، نگین نوروزی، Es_shima و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Zahra.frhni

    Zahra.frhni مترجم آزمایشی کاربر عادی

    ارسال ها:
    427
    تشکر شده:
    506
    امتیاز دستاورد:
    108
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تهران
    در تختش چرخید و بالشش را مرتب کرد. طوری که انگار درد می کشید شقیقه هایش را مالش داد. یک دستش روی ملافه ی نازک حرکت می کرد. میکائیل می‌خواست آن دست را لمس و پوست گرم و لطیف او را حس کند.
    - چرا سعی کردی منو کنترل کنی؟
    سئوال آنقدر که می خواست با جدیت بیان نشده بود. میکائیل حس ‌کرد که به طریقی او را رنجانده و ناامید کرده است. دختر به طوری که انگار در انتظار کسی بود با بی قراری باز هم روی تختش حرکت کرد.
    حتی تصور بودن او با شخص دیگری هم برای خشمگین شدن میکائیل کافی بود. احساسی واقعی بعد از صدها سال. تیز، شفاف و واضح!
    - کنترل کردن تو طبیعت منه.
    خوشحال و شادمان بود، اما درعین‌حال می‌دانست که خطرناک‌تر از همیشه است. قدرت همیشه به کنترل نیاز داشت. و هرچه احساس کم‌تر، خویشتن‌داری بیشتر!
    - سعی نکن منو کنترل کنی.
    چیزی در صدایش وجود داشت؛ چیزی که میکائیل نمی توانست اسمی بر آن بگذارد و فقط می دانست هست. انگار که بالاخره حس کرده بود خودش را در معرض خطر قرار داده؛ خود میخائیل هم به خوبی می دانست که واقعا یک تهدید است برای او. پاسخ داد:
    - کوچولوی من! چطور ممکنه انسانی بتونه طبیعت خودش رو کنترل بکنه؟
    و شاهد لبخندی شد که حفره ی درونش را پر می کرد و به شش ها و هوای تنفسیش نشاط تازه ای می بخشید.
    - چی باعث شده فکر کنی من کوچیکم؟ اندازه ی یه غول بزرگم!
    با لحن تمسخر آمیزی گفت:
    - الان باید اینو باور کنم؟
    صدای خنده و حتی انعکاس ذهنیش از بین رفت، اما میکائیل آن را در قلبش ثبت کرده بود.
    - خسته شدی. بازهم معذرت می خوام. صحبت کردن با تو لذت بخش بود.
    میکائیل سریع و نرم به میان حرف او پرید و پرسید:
    - اما؟!
    - خداحافظ.
    و مکالمه به اتمام رسیده بود!
    میکائیل اوج گرفت و بالای جنگل به پرواز در آمد. نمی توانست خداحافظی کند؛ نمی توانست این اجازه را بدهد! ادامه ی زندگیش بسته به آن زن بود. کسی که علاقه و اراده او را تحریک کرده بود؛ به او یادآوری کرده بود که چیزهای بیشتری از زنده بودن در زندگی وجود دارد و بعد از سال ها خنده های مرده اش را برگردانده بود.
    برای اولین بار بعد قرن‌ها از تماشای مناظر لذت می‌برد. تاج درختان برایش دست تکان می‌دادند و نور ماه بر روی آنها می‌تابید و نهرها را در نور نقره ای حمام می‌کرد. خیلی قشنگ بود. هدیه‌ای گران بها به او داده شده بود. یک زن انسان توانسته بود این کار را برایش انجام دهد؛ حقیقتا یک انسان! اگر از نژاد خودش بود بلافاصله می فهمید. برایش سئوال بود که آیا صدای آن زن بر روی مردان دیگر هم همین تاثیر را دارد؟
    در امنیت خانه اش با انرژی که مدت ها بود حس نکرده بود بالا و پایین می رفت و قدم می زد. به پوست نرم او می‌اندیشید و اینکه لمس ان چه احساسی داشت. فکر توده‌ای از موهای ابریشمی که بدن گرمش را نوازش می‌کرد و در آغوش گرفتن آن جسم ظریف هیجان زده اش کرده بود.
    ناگهان با حس اشتیاق شدید به خودش آمد. این یک خواست ملایم فیزیکی نبود بلکه یک ولع شدید و غیرقابل کنترل بود. میکائیل به راستی از گردابی که افکارش برایش درست کرده بود شگفت زده شده بود. به اشتراک گذاشتن این مقدار حس خواستن با یک انسان حقیقتا خطرناک بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    DENIRA، Habib، نگین نوروزی و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...

کاربرانی که از این موضوع بازدید کرده اند (تعداد: 12)