در حال ترجمه ترجمه رمان مدارس شبانه روزی، اسرار و حرکات |*...zαнrα... کاربر انجمن رمان98

شروع موضوع توسط ...zαнrα...* ‏21/8/18 در انجمن کتاب های در حال ترجمه

?

آیا موضوع رمان برایتان جالب است؟!

نظرسنجی بسته شده در ‏10/9/18.
  1. بله

    100.0%
  2. خیر

    0 رای
    0.0%
  1. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    با سلام.

    نام رمان:مدارس شبانه روزی، اسرار و حرکات| Boarding schools, secrets and jerks
    نام نویسنده:Alyza Slaton
    نام مترجم:*...zαнrα...
    ژانر:عاشقانه
    تایید‌کننده: @SheRviN DoKhT
    خلاصه:
    کلسی مونت گومری(Kelsey Montgomery) :
    بانمک،طعنه دار، ازخودراضی، سبک و جسور، هنگامی که کلسی شجاعت به خرج می دهد، تمام زندگی اش توسط یکی از دوستانش دست خوش تغییر می شود. او می بایست به مدت یکسال در مدرسه ی پسرانه باشد. آیا این ماجرا به فاجعه ختم می شود؟! یا او چیزی یا کسی را پیدا می کند که باهم آن را نگاه دارند؟!

    کایل جیکوبز(Kyle Jacobs) :
    سوارکار ماهر، ستیزه جو، ازخودراضی، گستاخ،می تواند دوست داشتنی باشد و قابل اعتماد، زندگی اش اورا تامین نمی کند. بله، او شاید ثروتمند و قدرتمند باشد اما این بدین معنا نیست که زندگی شگفت انگیزی دارد. سپس او کسی را ملاقات خواهد کرد که زندگی اش را تا ابد تغییر می دهد. آن شخص نور را به زندگی او به ارمغان می آورد؛ درجاهایی که او هرگز نمی دانست که دارای آنهاست.

    +این کتاب بخشی از مجموعه های مدارس شبانه روزی، اسرار و حرکات میباشد

    +این کتاب همچنان توسط نویسنده اصلی درحال تایپ است
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏22/8/18
    یارا، Cinder، Bad boy و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. SheRviN DoKhT

    SheRviN DoKhT مدیر بازنشسته کاربر عادی

    ارسال ها:
    953
    تشکر شده:
    6,905
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    Try to not die in this world
    محل سکونت:
    L.A
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخابتان برای به اشتراک گذاشتن اثر خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید:
    http://forum.roman98.com/threads/22/

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید:
    http://forum.roman98.com/threads/13/

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید:
    ``تاپیک جامع اعلام پایان رمان کاربران و رمان های ترجمه شده``


    «تیم مدیریت کتاب رمان ۹۸ »
     
    Bad boy، ~●Monster●~، Star hidden و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    فصل 1:

    همه بهم می گفتن که یه احمق خیره سر هستم اما من تا به حال هرگز حرف اونارو باور نکرده بودم. کدوم دختری دلش میخواد خودش رو در مدرسه شبانه روزی پسرانه، به خاطر یک شرط بندی ثبت نام کنه. حدس میزنم فقط منی که یه احمق خیره سرم . اما من هیچ وقت قبلاً توی هیچ شرط جرأتی کم نیاوردم و الان برای شروع این کار برنامه ای ندارم .
    درست همین الان در دفتر اصلی با تغییر قیافه و لباس نشستم و شبیه یک پسرم (احتمالا کلاه گیس ها بهترین وسایلِ اختراع شده برای تغییر قیافه هستن).
    دارم تلاش میکنم تا آروم بشینم اما از یک جا نشستن خیلی عصبی می شم. به دورتا دور اتاق ثبت نام و هرچیز کوچکی نگاه می کنم. واقعا تمیز بود. به هر حال از اتاق من تمیز تر بود. من میدونم که همه فکر میکنن دخترا تمیز و وسواسی هستن. اما من دختری هستم که برای 50 دلار وارد یک مدرسه شبانه روزی پسرانه شده.
    مَک، مدیر مدرسه با لبخند می گوید: آقای مونت گومری از ملاقات با شما خوشبختم.
    درحالیکه سعی میکنم صدام رو کلفت تر کنم میگم: منم از دیدار با شما خوشبختم.
    به تعدادی کاغذ که حدس میزنم پرونده منه نگاه میکنه و میگه: خب جیسون، امروز برای آمدنت در مدرسه ی ما همه چیز آماده است. به مدرسه ما خوش اومدی.
    لبخند میزنم و میگم: ممنون.
    برنامه مو ازش گرفتم به بیرون رفتم. به خوابگاه "C" رفتم و اتاقم رو پیداکردم. اتاق شماره 308.
    دستگیره در رو گرفتم و هل دادم تا باز بشه. ناگهان، فردی که روی تخت سمت چپ بود بالاپرید. خیره نگاه کرد و گفت تو دیگه کی هستی ؟
    با اخم پرسیدم: اوممم جیسون مونت گومری. هم اتاقی جدید تو هستم؟
    بدون اینکه منتظر جوابش باشم در رو پشت سرم بستم. درحالیکه احساس میکردم اون فرد به من خیره شده.
    کیفم رو روی تخت گذاشتم و روش نشستم.
    با کنجکاوی پرسیدم: اسمت چیه؟
    او...غرزد: چرامیخوای بدونی؟
    باشه آقا! خونسرد باش!
    چشمام رو در حدقه چرخوندم و گفتم: خب من علاقمندم که اسم آدمایی رو که قصد دارم در یک اتاق باهاشون شریک بشم ، بدونم .
    درحالیکه به پشت روی تختش قرار می گرفت گفت: خوب تو نیازی نداری که اسمم رو بدونی. چون من نمیخوام که باتو حرف بزنم.
    عامرانه و درحالیکه فکر میکردم او به طور احمقانه ای اون رو انجام خواهد داد دستور دادم : اسمت رو به من بگو.
    مسخره کنان گفت: نه من تو رو نمیشناسم. تو میتونی یک قاتل سریالی چیزی باشی.
    جدی بهش خیره شدم و گفتم: من کار عجیبی نمیکنم. تو هستی. تو میتونی یک قاتل سریالی باشی. تو کسی هستی که هیچ وقت اسمش رو به من نخواهد گفت.
    پوزخند زد وگفت: پس شاید من یک قاتل سریالی باشم؟
    فحش گویان گفتم: فقط اسم لعنتیت رو بهم بگو.
    باخودش خندید و گفت: هوی آروم باش ریکی بابی. خونسرد باش. من انگلیسی حرف میزنم.
    گفتم:ریکی بابی کیه؟ صداتو ببر.
    جوابی به من نداد. منم منصرف شدم.
    کیفم رو برداشتم و شروع به بیرون آوردن وسایلم کردم.
    پرسید: چرا تو شبیه یک دختری؟
    من نمیتونم اجازه بدم که رازم فاش بشه. وحتما این مرد به کسایی میگه. من نمیتونم به این بچه اعتماد کنم.
    به طرفش برگشتم و چشمام رو ریز کردم و گفتم: داری به من توهین میکنی؟
    نشست و گفت: تو به سوال من جواب ندادی. چرا شبیه یک دختری؟
    جواب دادم: من شبیه یک دختر نیستم.
    ابروهاش رو تاب داد و به سر تا پایینم نگاه کرد وگفت: کاراتم شبیهه.
    برگشتم و درحالیکه عهد می کردم گفتم: من باتو تا زمانی که اسمت رو به من نگی حرف نمیزنم.
    گفت: تو حتی مثل یک دختر حرف میزنی.
    من فقط به بیرون آوردن وسایلم ادامه دادم. در حرف نزدن با او سرسختم. تازمانی که اسمش رو بهم بگه.
    خندید و گفت: یه روش بی صدا. اووووه من میبینم که چه مدلیه.
    و من ساکت موندم.
    خرناس کشید و گفت: خوب حالا من فقط قصد دارم تا میتونم تو رو آزار بدم. تاجایی که حرف بزنی.
    برگشتم و در چارچوب به او خیره شدم. اونم شروع به این کار کرد. بهش نگاه کردم. بالا و پایین. تا زمانی که اونم همون کارو میکرد. برگشتم و دوباره شروع به درآوردن وسایلم کردم. ناگهان چیزی با کمرم برخورد کرد . برگشتم تا ببینم چی بود.
    یک کفش...
     
    آخرین ویرایش: ‏24/8/18
    Cinder، Bad boy، ~●Monster●~ و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    این پسر واقعا یه کفش به من پرتاب کرد؟!
    ارام و اهسته درحالیکه از عصبانیت می جوشیدم پرسیدم:اين كارت برای چی بود؟!
    _من ازت خوشم نمیاد.
    _مگه چيكارت كردم . من اصلا با تو كاري دارم ؟
    سرش را تکان داد و کاملا جدی گفت:تو داری اذیت میکنی و من همچین چیزی رو دوست ندارم.درهرصورت من هنوز دارم تصمیم میگیرم که تو واقعاً دختري یانه شايدم از اين پسرهاي سوسول باشي ؟
    خندیدم و گفتم:من پسرم !
    _من كه هنوز مطمئن نیستم.
    شانه هامو بالا انداختم و گفتم:حالا هرچی.
    درست همون لحظه یکی در زد.پسره بلند شد وبه سمت در رفت.
    یکی پرسید:هی کایل،اماده ای که بریم؟!
    امم پس اسمش کایل هست.
    کایل گفت:اره.بیا بریم.
    بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه از در بیرون رفت.
    غرغر کردم:خوب حداقل اون رفته.
    وقتی که بیرون اوردن وسایلم تموم شد،به سوی دیگر اتاقش رفتم.چندتا از کشوهارو باز کردم تا فقط ببینم اون یک قاتل سریالی هست یانه؟
    شما میتونین اطلاعات زیادی درباره افراد از طریق اون چیزهایی که توی کشوهاشون دارن پیدا کنید.به زیر تخت،بالش ها و کمدها نگاه کردم.(من یا باید یک نینجا میشدم. یا یک جاسوس و یا هردو)
    وقتی کارم تمام شد؛کشف کردم که:
    از بور ها و گربه هابدش میاد.
    خودپسند و ورزشکار و تندخو هم هست.
    خوب ،من قصد دارم تا مطمئن بشم که اینجوري دیوانه نشم
    در حین عمليات جاسوسي کثیف شدم.برم يه دوش بگیرم. یک تیشرت سايز بزرگ از کمدم برداشتم و به حمام رفتم.رفتم داخل و در رو بستم. يه دوش سريع گرفتم . يه دست ليف زدم و البته شامپو و نرم كننده . لباسهام را پوشيدم و بيرون اومدم
     
    Cinder، Bad boy، ~●Monster●~ و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    لباس های کثیفم رو برداشتم و دررو باز کردم . همه وسایلم پخش و پلا شده بود .
    لباس هایم رو روی زمین انداختم.
    به اسپانیایی گفتم : تو سر وسایل لعنتی من رفته بودی؟
    فریاد زد و گفت : اين تو بودي كه اول سر وسایل من رفته بودی.
    -اوه پس تو اسپانیایی بلدی؟...باشه ولی این به تو اين حق رو نمیده که به وسایل من دست بزنی.
    -من هم به تو اجازه ندادم که به وسایلم دست بزنی ولی تو بازم تکرارش میکنی.
    از روی تخت بلند شد و من ناگهان به دیوار میخکوب شدم.
    با غرغرگفت : من بالاخره برت ميگردونم سر خونه اولت . من همه رازهات رو افشا خواهم کرد.
    پوزخند زدم و گفتم : اوه آره حتما میتونی کایل
    چشماشو باریک کرد و گفت : من ........صبر كن ببينم تو اسم منو از كجا میدونی؟
    با یه لبخند از خودراضی گفتم : وقتی که دوستات اومدن تورو ببرن اینجوری صدات کردن.
    خیره نگاه کرد و گفت : اگه یه بار دیگه به وسایلم دست بزنی پشیمون میشی.
    چشمک زدم و گفتم : حتما
    من رو رها کرد و به طرف تختش رفت.
    شروع به جمع و جور کردن وسایلی کرد که من پراکندشون کرده بودم . منم به طرف دیگه ای رفتم و وسایلم رو که اون پخش و پلا کرده بود جمع کردم
    خم شدم تا وسایلم رو بردارم . وقتی که تمیز کردن تموم شد برگشتم و دیدم که کایل به طور مرموزی به من نگاه می کند.
    با غرغر گفتم : چیه؟
    درحالیکه سعی میکرد جلوی خنده ش رو بگیره گفت : تو پاهات رو اصلاح ميكني ؟
    به پایین نگاه کردم تا پاهای بدون مو ، اصلاح شده و صافم رو ببینم . نمیدونستم چی بگم.
    خندید و گفت:من میدونستم که يه ريگي به كفشت هست ...
     
    Cinder، ~●Monster●~، Star hidden و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    یقه اش رو گرفتم و به دیوار کوبوندمش.بلافاصله خنده ش رو قطع کرد و به من خیره شد.
    گفتم:شوخی نمیکردم.جدی گفتم!
    اونم همین کار رو کرد و من رو به دیوار کوبوند.و جامون عوض شد.
    گفت:تو دختری؟قول میدم که اگه به من بگی،به کسی نخواهم گفت.
    -نه
    -منظورت از "نه"چیه؟که تو دختر نیستی یا به من نمیگی؟
    -نه من دختر نیستم.
    پرسید:می دونی که اگه دختر باشی تورو میکشم؟
    لبند زدم و گفتم:بیا جلوتر.میخوام یه رازی رو بهت بگم.
    کمی به طرف جلو خم شد.دهنم رو به گوشش نزدیک کردم و با فریاد گفتم:من یک دختر نیستم!!!
    او مبهوت کمی از من و دیوار دور شد..
    کایل در حالیکه گوشش رو مالش میداد ، با داد گفت:اون کارت برای چی بود؟
    -من وقتی که گفتم یک دختر نیستم باور نکردی.پس باید داد میزدم تا باور کنی.
    -نه.تو نباید اون کار رو میکردی.
    -چرا که نه.تو به حرفم گوش نمیکردی.پس من باید اینو از طریق مُخت بهت منتقل میکردم.بعد لبخند زدم و گفتم:قابلی نداشت
    هر دو به همدیگه خیره شدیم.
    -می دونم که داری انکار میکنی.
    اون دیگه کیه؟دکتر فیل؟
    -برای بار هزارم.من یک دختر نیستم!من فقط خوشم نمیاد که پاهام مو داشته باشه.
    سرش رو تکون داد و گفت:عه؟
    -اره
    خبیثانه لبخند زد و گفت:هرچی.اما من فقط میخوام که بدونم.من رازت رو کشف خواهم کرد.
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:من هیچ رازی ندارم.
    دستش رو تکان داد و گفت:البته که نداری.من فقط میخوام بدونی که اون رو پیدا خواهم کرد.شب بخیر
    حالا هرچی.به سوی تختم رفتم.
    کایل گفت:مثل اینکه متوجه نشدی.گفتم شب بخیر
    من هنوز هم چیزی نگفتم.حتی نفهمیدم که به پشتم اومد
     
    Cinder، ~●Monster●~، Star hidden و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    داد زد و گفت:شب بخیر!
    از جام پریدم و به پشت افتادم.درست روی اون.
    با انزجار گفت:از روم پاشو میمون
    لعنتی..اروم باش رفیق.
    به طرفش چرخیدم وبلند شدم.دستم رو به سمتش دراز کردم.اونم دستم رو گرفت و بلندش کردم.
    نگاهی بهم انداخت و به طرف تختش رفت.
    خندیدم و گفتم:شب بخیر
    سرش رو تکان داد و با طعنه گفت:اوه.الان که رو من افتادی شب بخیر میگی؟ممنون
    خندیدم و گفتم:تو بودی که به پشت من اومده بودی.
    دستش رو تکان داد و منو کنار کشید و گفت:اره هرچی
    دراز کشیدم.بعد هم اون رو تختش دراز کشید.
    -کایل چراغ هارو خاموش کن.
    -نه.خودت بکن
    برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم:تو بودی که بعد از من دراز کشیدی
    شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:خب
    ازش خواهش کردم و گفتم:میشه لطفا چراغ ها رو خاموش کنی؟
    با اوقات تلخی گفت:خوبه
    بلند شد و به طرف کلید چراغ رفت.چراغ رو خاموش کرد و همه جا تاریک شد.من به سختی میتونستم اون رو ببینم.صدای بالا پایین شدن تختش رو شنیدم.به طرف دیوار چرخیدم و فوری خوابم برد.
    صبح روز بعد..
    ساعت داشت زنگ میخورد.خواستم که خاموشش کنم.چشمام رو باز کردم و بلند شدم.فهمیدم که کایل داشت به من نگاه میکرد.
    بهش خیره شدم و گفتم:چیه؟
    بلند شد و به طرفم اومد.شروع به قدم زدن به دورم کرد.نزدیک و نزدیک تر شد..
     
    Es_shima، Cinder، ^moon shadow^ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    بهم نزدیک بود.تاجایی که میتونستم گرمای بدنش رو حس کنم.
    ازم پرسید:تو چرا لباس زیر زنونه تو کمدت داری؟
    چشمام رو کمی گشاد کردم و گفتم:تو این رو از کجا میدونی؟
    شونه بالا انداخت و گفت:من بازم سر وسایلت رفته بودم.
    -چرا این کار رو کردی؟
    -چون دلم خواست.حالا جواب سوالمو بده.
    -من مجبور نیستم که به سوالت جواب بدم.
    از سر راهم به طرف دیگه ای هلش دادم و به طرف حموم رفتم.من رو گرفت و به طرف دیوار هل داد.
    نفسی گرفت و گفت:جواب سوالم رو بده.
    -نه
    شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:من رازت رو میدونم.من میدونم که چرا اونا تو کمدت بود.فقط میخوام که خودت جرئت گفتنش رو داشته باشی و حقیقت رو به من بگی.
    کلافه پرسیدم:راز من چیه؟
    هیچ راه لعنتی نبود.که من بخوام رازم رو بهش بگم.ممکنه که همه اینارو دروغ گفته باشه.
    کایل گفت:تو یک دختری
    فریاد زدم:چی میگی؟نه من نیستم.
    -اره تو دختری
    دندونام رو،رو هم فشار دادم و گفتم:هر چی دلت میخواد فکر کن.
    پوزخند زد و گفت:من نوار بهداشتی هم از کمدت پیدا کردم.
    زبونم قفل شد و نتونستم چیزی بگم.چیزی شبیه به"اوه"از دهنم خارج شد.
    -معلومه..چیزی برای گفتن نداری.
    به طور احمقانه ای زمزمه کردم:داری اشتباه میکنی.
    گفت:دارم اشتباه میکنم؟
    با صدایی که شک داشتم بشنوه گفتم:اره
     
    Es_shima، Cinder، ^moon shadow^ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت:تو چرا اینجایی
    درحالیکه اشفته بودم گفتم:چون...
    -چون چی؟
    بهش خیره شدم و گفتم:چون می خواستم و می تونستم.
    -نه تو نمی تونستی.اینجا مدرسه پسرونه ست.دخترا اجازه ورود ندارند
    -من که دختر نیستم
    بازم بهم نزدیکتر شد و گفت:اره.تو دختری .اگه نبودی واکنش نشون نمی دادی و من رو از خودت دور نمی کردی.اگه مرد بودی،احتمالا باید با مشت میزدی تو صورتم.
    با غر غرگفتم:ولم کن
    لبخند زد و گفت:فکر نکنم که بخوام ولت کنم
    سعی کردم تا ازش دور بشم.اما بازم منو نگه داشته بود.
    درحالیکه صدام تحلیل رفته بود گفتم:بس کن.
    خب معمولا مردها اينجور وقت ها حرف گوش كن نيستن.
    زمزمه کرد:نه
    فکم رو منقبض كردم .
    کایل پرسید:می خوای که حقیقت رو به من بگی؟
    -من قبلا بهت گفته بودم
    سرم رو کمی تکون دادم تا ازم دور بشه.
    -نه..تو هنوزم داری دروغ میگی.
    -نه دروغ نمیگم
     
    Es_shima، ^moon shadow^ و ~●Monster●~ از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. ...zαнrα...*

    ...zαнrα...* مترجم انجمن مترجم انجمن

    ارسال ها:
    13
    تشکر شده:
    385
    امتیاز دستاورد:
    48
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبـــــ❤ــــریز
    فصل دوم:

    جیغ زدم و گفتم:برو.ولم کن
    اونم فریاد زد و گفت:حقیقت رو بگو
    درحالیکه دندونام رو،رو هم فشار می دادم گفتم:میگم
    هر دوتا مچ دستم رو با دست چپش گرفت و دست راستش رو دورم گذاشت.و از فاصله نزدیکی بهم خیره شد
    تو گوشم گفت:واقعیت رو به من بگو.قول میدم که به کسی نگم.
    لرزیدم.با لکنت گفتم:من..بهت...حقیقت رو گفتم
    زمزمه كرد :
    -به من بگو
    -می دونی که داری .....
    شونه بالا انداخت و گفت:فکر نکنم
    با گیجی گفتم:به هرحال.من چیزهایی دارم که بر علیه توئه
    -اره.اما تو یک دختری و اگه می خوای که به همه نگم باید حقیقت رو به من بگی.همین الان
    شکست خورده گفتم:اگه بهت بگم،قول میدی که به کسی نگی؟
    -قول میدم
    اه کشیدم و گفتم:باشه...من یک دخترم
    چیزی نگفت.فقط خم شد و بهم نگاه كرد . واقعا عصبي و ناراحت بودم .
    کایل پرسید:چی شد؟
    بهش خیره شدم و گفتم:برو
    با گستاخی پرسید:چرا؟
    -فقط برو
    ازم دور شد و من به طرف سرویس بهداشتی رفتم.
    با خودم گفتم:من چرا اون كار رو كردم ؟حتما با خودش فکر میکنه که من منظوری داشتم.دندونام رو مسواک زدم و صورتم رو شستم.بعد به اتاق برگشتم.
    کایل داشت به من نگاه می کرد ولی من نادیده ش گرفتم.به طرفش برگشتم
    -تو قول دادی که به کسی نگی.
    -قبلا هم گفتم که به کسی نمیگم.
    سرم رو تکون دادم و رفتم تا یونیفورمم رو بپوشم.
     
    Es_shima، ^moon shadow^ و ~●Monster●~ از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...